بخش
پنجم: بازگشت
از کابل
به مرکز
وقتی در
اواخر ديماه
۱۳۶۷ پس
از قريب
به بيست
ماه دوری
ازمرکز وارد
اداره شدم،
چهرههای
جديدی تحت
عنوان کارشناس
سياسی و
غيره وارد
اداره شده
بودند که
در بحث و
گفتگو با
آنها متوجه
شدم نسبتا
دارای تحصيلات
عاليه هستند
معلوم شد
اولين گروه
از دانشجويان
دانشکده
سياسی وزارت
خارجه که
مختص کارکنان
ديپلمه و
نورچشمی
وزارتخارجه
بوده و بدون
کنکور وارد
اين دانشکده
میشدند
فارغالتحصيل
گرديده حالا
ديگر به
پشتوانه
دو سال درس
بيشتری که
خواندهاند
هيچ خدايی
را بنده
نيستند و
حاجقاسم
محبعلی
و همايون
امير خليلی
کماکان بعنوان
سرپرستان
ادارات اول
و دوم آسيای
غربی مشغول
بکار هستند
و يکی دو
نفر هم از
جمله شخصی
بنام محمدابراهيم
طاهريان
بعنوان معاون
اداره مشغول
بکار شدهاند.
ظاهراً بخاطر
خطاها و
اشتباهات
و ندانمکاریهايی
که بعضی
از سفرا
و سرکنسولهای
بیسواد
يا کمسواد
قبلی در
محلهای
مأموريت
خود مرتکب
شده بودند،
کميسيون
سياست خارجی
مجلس به
وزارتخارجه
توصيه کرده
بود از اعزام
مأمورين
بیسواد
به خارج
جلوگيری
نمايد. بعدها
انتقاد از
وزارتخارجه
و شماتت
از مأمورين
آن بمرحلهايی
رسيد که
رفسنجانی
بعنوان رئيس
جمهور مجبور
شد اعلام
نمايد از
امضای احکام
رؤسای نمايندگيها
که سوادشان
کمتر از
ليسانس باشد
خودداری
خواهد نمود.
باين ترتيب
از آن پس
تعدادی از
رؤسای ادارات
داوطلب تحصيل
در دانشکده
مزبور شدند
که بعدها
قرار شد
مدرکی نيز
به فارغالتحصيلان
ارائه و
معادل ليسانس
علوم سياسی
ارزشيابی
گردد. و من
و همکارانم
از آن پس
شاهد غيبتهای
طولانی رؤسای
خود در طول
کار روزانه
و سپس بحثهای
شداد و غلاظ
آنان در
خصوص تعاريف
مختلف علوم
سياسی، هُنر
يا قدرت
ديپلماسی،
و مسائلی
از اين قبيل
بوديم. صميمانه
بايد بگويم
من و گروه
همکاران
قديمی بسيار
از اين وضع
خوشحال بوديم
زيرا باور
داشتيم با
ورود نور
علم و دانش
به وزارت
خارجه بتدريج
سياهی و
تباهی از
آن وزارت
رخت خواهد
بست و ملت
ايران از
آن پس کمتر
شاهد به
مصادره گذاشتن
منافع ملی
و غرور ملی
خود توسط
مشتی سياهدل
و تاريکانديش
خواهد شد.
ولی آيا
ما خيلی،
خوش باور
نبوديم؟!
در همان
روزها بود
که شاهد
شکل گرفتن
مسئله مهمی
که بعداً
اُختاپوس
ملت ايران
گرديد يعنی
مسئله صدور
فتوای ارتداد
سلمان رُشدی
شدم. يکروز
باتفاق همکاران
مشاهده نموديم
کتاب نسبتا
ضخيمی با
جلد مشکی
همراه يک
گزارش چند
صفحهايی
به ضميمه
آن از پُست
آشکار ترکيه
روی ميز
همايون امير
خليلی گذاشته
شد. (پست محرمانه
به اداره
محرمانه
میرفت و
حزبالهیها
گزارشات
محرمانه
را در همان
اداره مطالعه
ميکردند
و ما قديمیها
اجازه ورود
به آن اداره
را نداشتيم
و نامحرم
بوديم) سرپرست
اداره ابتدا
اهميتی بآن
کتاب نداده
پس از غيبت
طولانی روزانهاش
بار ديگر
آن کتابرا
در دست گرفته
و در حاليکه
آنرا سَبُک
و سنگين
مینمود
گزارش ضميمه
آنرا ابتدا
با اکراه
و بیحوصلگی
مطالعه نمود.
و سپس يکمرتبه
عين جنزدهها
کتاب و گزارش
را برداشته
با سرعت
عازم دفتر
حسين شيخالاسلام
که هيچ ارتباطی
با اداره
نداشت و
معاون کشورهای
عربی و آفريقا
بوده گرديد.
ظاهراً
کتاب فوق
تحتعنوان
آيههای
شيطانی بطور
اتفاقی بدست
يکی از کارکنان
محلی سفارت
ايران در
آنکارا میافتد،
قسمتهايی
از آنرا
ترجمه کرده
و در اختيار
باقری سفير
ايران در
آنکارا میگذارد.
وی نيز بدون
توجه به
اهميت مسئله
قسمتهای
ترجمه شده
اين کتاب
را با پست
عادی و نه
محرمانه
به اداره
دوم آسيای
غرب ارسال
میدارد
(البته از
طريق پست
ديپلماتيک).
امير خليلی
و شيخالاسلام
پس از مطالعه
گزارش ضميمه
کتاب پی
به اهميت
مسئله برده
و چون در
جلسات سری
سران رژيم
متوجه شده
بودند با
توجه به
تحولاتی
که آنروزها
مملکت با
آن دست به
گريبان بوده
سردمداران
رژيم در
صدد يافتن
بهانهايی
برای سرکوب
بيشتر مردم
ايران و
رهبران فکری
آنان بعنوان
نويسنده،
شاعر و هنرمند
در داخل
و خارج کشور
هستند، باتفاق
و بهمراه
گزارش و
کتاب عازم
ديدار با
دکتر ولايتی
ميگردند
و سر راه
نيز بشارتی
(قائم مقام
وزارت خارجه)
و همچنين
حجتالاسلام
سُبحانی
پيشنماز
مسجد وزارت
خارجه بعنوان
نماينده
ولايت فقيه
در وزارت
خارجه را
بهمراه ميبرند.
دکتر ولايتی
نيز پس از
مشورت لازم
با آنان
نتيجه را
طی صورتجلسه
و گزارشی
با ضمائم
مربوطه به
دفتر آيتالله
خمينی ميفرستند
و اهميت
موضوع را
نيز تلفنی
به سيداحمد
خمينی توضيح
میدهند،
و خمينی
هم که در
پی پذيرش
قطعنامه
۵۹۸ آنهم
با آن شکل
و محتوا
مريض، منزوی
و افسرده
شده و خود
را آبرو
باخته و
برنامه صدور
انقلاب را
تمام يافته
میديد بيکباره
گُل از گُلش
شکفت و راه
نجات خود
را يافته
همان شب
با اغتنام
از اين بهانه
و فرصت فتوای
ارتداد سلمان
رشدی و در
نتيجه واجبالقتل
بودن يک
تبعه انگليس
را صادر
میکند تا
اگر با خاتمه
جنگ با عراق
بهانه لازم
برای سرکوب
مردم را
از دست داده
با اعلام
جنگ با بقيه
دنيا اين
سرکوب و
تباهی را
تا به آخر
ادامه دهد
و باين ترتيب
به جانشيان
خود هم حالی
میکند هر
وقت ديديد
مردم طاقتشان
بسر رسيده
در حال شورش
و انقلابند
عليرغم جنگ
زرگری دائمی
با آمريکا
فوری يک
جنگ ديگر
با همسايگان
يا هر کشور
ديگری راه
بياندازند
تا به بهانه
آن ملت سرکوب
شود و ملايان
چند صباح
بيشتری حاکم
بر سرنوشت
مردم ايران
باشند. خمينی
پاداش دکتر
ولايتی را
بعدا در
وصيتنامهاش
میدهد و
از وی به
نيکی ياد
میکند و
وزارت ويرا
تا شش سال
بعد بيمه
میکند.
آيتالله
خمينی چهار
ماه بعد
از صدور
اين فتوا
چهره در
نقاب خاک
کشيد از
آن پس (خرداد
۱۳۶۸) با
رهبر و ولی
فقيهشدن
خامنهايی
دوره ديگری
از سياهی
و تباهی
آغاز ميگردد.
امير خليلی
هم به پاداش
اين جنايت
و خيانت
به ملت ايران
به سرعت
ترقی نموده
پس از مدتی
بعنوان سفير
ايران در
بيروت منصوب
گرديده جنايات
ننگين اسلاف
خود را درين
شهر و منطقه
تعقيب و
پيگيری مینمايد.
از خلال
برخی کارهای
روزانه اداره
من و بعضی
از همکاران
قديمی متوجه
شديم معاون
جديد اداره
بنام محمدابراهيم
طاهريان
از احترام
ويژهايی
بين مقامات
وزارت خارجه
برخوردار
بوده عنوان
ظاهری وی
معاون اداره
است ولی
در عمل مقام
و منزلتش
بسيار بالاتر
از رئيس
اداره و
مديرکل میباشد.
وی تنها
کسی بود
که هر لحظه
اراده میکرد
میتوانست
وارد اطاق
دکتر ولايتی
شود. با ما
قديمیها
هم بسيار
با عزت و
احترام برخورد
مینمود
تا هرچه
اطلاعات
در مورد
کشورهای
منطقه لازم
دارد به
آسانی بدست
آورد. بعدها
شنيدم وی
يک از مأمورين
عاليرتبه
و بسيار
برجسته سازمان
امنيت رژيم
و قبلا عامل
بمبگذاری
در سرکنسولگری
ايران در
سانفرانسيسکو
در سال ۱۹۷۱
بوده و در
آن مقطع
(۶۹-۱۳۶۸)
آماده میشد
تا بعنوان
رئيس نمايندگی
عازم کابل
شده سياست
گرايش به
نيروهای
مترقی را
در افغانستان
بطور ظاهری
تعقيب نموده
در عمل راه
ديگری را
بر اساس
سياست افغانی
رژيم رقم
بزند. وی
اندک مدتی
پس از مأموريت
کابل بعنوان
سفير عازم
بُسنی و
هرزگوين
گرديد تا
مأموريت
قبلی محمد
آسايش سفير
رژيم در
يوگسلاوی
يکپارچه
را درين
جمهوری تجزيه
شده تکميل
نموده با
تسليح و
تجهيز مسلمانان
آن کشور
سياست خون
و آتش را
در آنکشور
و منطقه
بالکان کماکان
تعقيب نمايد.
بعداً جای
پای ويرا
در سالهای
۹۴-۱۹۹۲
و حوادث
بمبگذاری
اماکن يهوديان
در آرژانتين
خواهيم ديد.
اما قبل
از اعزام
وی به کابل
بعنوان کاردار
موقت لازم
بود مقدماتی
چند فراهم
شود در نتيجه
ابتداء طی
اجلاسی در
تهران گروههای
۹گانه يا
بقولی ۱۲
گانه شيعيان
افغان را
در هم ادغام
نموده باتفاق
حزب وحدت
اسلامی افغانستان
را با تجهيزات
و امکانات
و بودجه
بيشتر برهبری
حُجتالاسلام
مزاری تشکيل
دادند. ثانيا
با دعوت
و پذيرائی
بدون سر
و صدا از
معاون وزارت
راه و بازرگانی
و سپس وزير
بهداری دکتر
نجيبالله
در تهران
زمينه را
برای جذب
بيشتر حکومت
دکتر نجيب
و يارانش
به ايران
و مأموريت
و سفر نهايی
طاهريان
به کابل
را فراهم
نمودند.
البته همچون
هر مأموريت
ويژهايی
لازم بود
طاهريان
قبل از مأموريت
کابل سری
هم به دمشق
و بيروت
و جنوب لبنان
بزند. اينکار
هم شد و وی
چند هفتهايی
را در لبنان
گذراند و
پس از تکميل
تجربيات
نظامیاش
بطور عملی
(در آزمايشگاه
مزبور) عازم
کابل گرديد.
لازم به
يادآوری
است بعضی
از حزبالهیها
در اداره
میگفتند
طاهريان
قبلا دانشجوی
رشته کشاورزی
در آمريکا
بوده ولی
به دلايلی
تحصيلات
خود را ناتمام
گذاشته و
به تهران
بازگشته
است. همچينين
ناگفته نماند
برخی از
مأمورين
ويژه رژيم
از اسمهای
مستعار زيادی
جهت اعزام
به مأموريتهای
مختلف استفاده
مینمايند
مثلاً به
يک مأموريت
با اسم و
فاميل کامل
خود ميروند
(مثل محمد
ابراهيم
طاهريان)
به مأموريت
دوم با اسم
و فاميل
کوتاه شده
اعزام میگردند
(مانند ابراهيم
طاهری) يا
(محمد طاهريان)
و در صورت
لزوم از
اسم مستعار
ديگری برای
مأموريت
سوم و بعدی
استفاده
میکنند
و پاسپورتهای
سياسی آنها
هم به همين
نحو صادر
میشود و
امکان دارد
مأموری برای
رد گمکردن،
چند پاسپورت
سياسی يا
خدمت همراه
داشته باشد
تا توسط
آنها و با
استفاده
از اسامی
و هويتهای
مختلف و
شکل و شمايل
گوناگون
از چند کشور
يا سرزمين
عبور نموده
به مأموريت
نهايی و
آخر (بعنوان
هدف) وارد
و در بازگشت
نيز بهمين
ترتيب اقدام
نموده يا
از مکانها
و کشورهای
ديگری استفاده
نمايد. بديهی
است تمام
پيشبينیهای
لازم برای
بازگشت فوری
و اضطراری
نيز قبلا
توسط عواملی
در محل آماده
ميگردد.
(اعم از بليط
هواپيما
و مدارک
لازم برای
خروج از
آن کشور)
بخاطر دارم
وقتی در
راه بازگشت
از کابل
به تهران
باتفاق خانم
و بچهها
وارد دُبی
شديم تا
با پرواز
يکی دو روز
بعد عازم
تهران شويم
به همسرم
گفتم اکنون
برای اولينبار
با در دستداشتن
پاسپورتها
ريش و قيچی
دست خودمان
است میتوانيم
به تهران
برنگرديم
و از يکی
از کشورهای
اروپائی
پناهندگی
سياسی بگيريم.
همسرم با
بیميلی
پاسخ داد
قريب به
دو سال است
که ايران
نبوده باندازه
هزار سال
دلش برای
وطنش و همچنين
اقربا و
دوستان تنگ
شده و اينکه
اين مهم
بگذار تا
وقت دگر
منهم که
ديگر آلوده
شده بودم
و ميخواستم
تا آخر ماجرا
پيش بروم
و واقعا
هم دلم برای
ايران لک
زده بود
مقاومتی
ننموده خود
را به مسير
حوادث سپرده
دم نزدم
تا بعدها
شاهد مسائل
و اتفاقات
و حوادث
بسيار مهمی
در مأموريت
ثابت بعدی
باشم و با
گزارش آن
به هموطنان
دين بزرگی
را که باين
آب و خاک
و مردم دارم
اداء نمايم.
در بازگشت
از کابل
در ديداری
که با تعدادی
از همکاران
قديمی داشتم
متوجه دو
تحول جديد
در سيما
و رفتار
آنها شدم.
اولاً غبار
غمی در اعماق
چشمهايشان
ديده میشد
که قبلاً
بآن شکل
نديده بودمش
و ثانياً
کمی شادابتر،
بشاشتر
و مصممتر
از سابق
بنظر ميرسيدند.
احساسم را
با يکی از
آنها در
ميان گذاشتم
پاسخ داد
در مورد
اول بايد
بگويم ما
و همه ملت
ايران سوگوار
قتل عام
زندانيان
و بعضی وقايع
ديگر هستيم
در مورد
دوم هم همين
مسئله باعث
شده حتی
پرچم سفيدها
و آنهايی
که کمی شک
و ترديد
داشتند در
تحليل نهايی
سرانجام
دشمن واقعی
خود و اين
مرز و بوم
را شناخته
مصمم و منتظر
هستند روزی
از فرصت
مغتنمی استفاده
نموده پاسخ
دندانشکنی
باينهمه
مظالم و
جنايات و
توحش قرون
وسطائی بدهند
و هم اکنون
چند ماهی
است اغلب
خانوادهها
با پوشيدن
لباس سياه
هم بستگی
خود را با
خانوادههای
قربانی سياست
خون و جنون
نشان میدهند.
و افزود
ما وزارتخارجهايیهای
قديمی هم
داغدار از
دست دادن
يکی از جوانان
برومند خود
در بخش فنی
هستيم و
توضيحا ادامه
داد: در پی
تهاجم و
تجاوز چند
حزبالهی
به دختری
جوان در
ساختمان
شماره ۳
(بخش خدمات
و فنی) يکی
از همکاران
قديمی ما
درين بخش
که شاهد
ماجرا بوده
قضيه را
پيگيری مینمايد
که با پشتکار
و همت وی
کار به مراجع
قضايی میکشد
اما در غايت
امر بعلت
وابستگی
متجاوزين
به خانواده
روحانيت
و حاضر شدن
اولين متجاوز
به صيغه
موقت کردن
قربانی خود
مابقی نيز
بعد از قريب
به دو سال
برائت حاصل
نموده در
بازگشت مجدد
به اداره
عرصه را
برای همکار
نازنين ما
تنگ نموده
با گذاشتن
عکس شاه
و شهبانو
در کمد ابتداء
ويرا متهم
به شاهپرستی
نموده و
در مراحل
بعدی با
انداختن
صُوَر قبيحه
در آن کُمد
و ايجاد
مسائل و
مشکلات عديدهايی
برای وی
و خانوادهاش
آنچنان محيطی
از ترور
و وحشت برايش
بوجود ميآورند
که در يک
لحظه بحرانی
اقدام به
خودکشی مینمايد.
اکنون عدهايی
از ما در
حال بررسی
اين موضوع
هستيم که
آيا همان
حزبالهیها
ويرا با
طنابدار
خفهکردهاند
يا واقعاً
شخص وی اقدام
بخودکشی
نموده است.
که البته
هيچگاه واقعيت
اين ماجرا
مثل هزاران
حادثه مشابه
خود بر ملا
نگرديد.
در مورد
کارکنان
جديدی که
با تحصيلات
نسبتا عالی
وارد وزارت
خارجه میشدند
اکثريت قريب
به اتفاق
همکاران
نظريه مثبتی
داشتنداز
نظر آنان
تداوم اينکار
موجبات آبادانی
مجدد اين
وزارت را
در دراز
مدت فراهم
میکرد.
آنها معتقد
بودند صرف
خواندن،
مطالعهکردن
و بجای اسلحه،
کتاب در
دست گرفتن
و چند صباحی
پشت ميزهای
درس و مدرسه
حاضر شدن
در آنها
شناخت و
آگاهی و
روشنی فکر
ايجاد خواهد
نمود. بنظر
آنان، آن
عدهايی
که درس حقوق،
سياست، اقتصاد،
فلسفه، ادبيات
و هنر بخوانند
با ديد علمیتری
به حوادث
پيرامون
خود خواهند
نگريست و
در غايت
امر همين
شناخت باعث
تقويت حس
تشخيص خوب
از بد در
آنها شده
از دام ارتجاع
و نظريات
ارتجاعی
رهايی يافته
در تحليل
نهايی به
ملت خواهند
پيوست.
در ديدار
با بستگان
و آشنايان
نيز متوجه
تحولاتی
در آنها
بودم. اغلب
آنها از
حالت قضا
و قدری و
اينکه منتظر
بمانند معجزهايی
رخ دهد و
بخواست خدا
اوضاع تدبير
شود يا آمريکا
و اروپا
و ديگران
برايشان
کاری کنند
خارج شده
با نوعی
رئاليسم
و واقعگرايی
عليرغم گرفتاريهای
مالی و فقر
و مسکنتی
که با آن
مواجه بودند
به تحولات
پيرامون
خود می نگريستند.
البته بعضی
خصلتهای
اصيل ايرانی
منجمله ميهمان
دوستی و
ميهماننوازی
و نيز برخی
گرايشات
عرفانی و
تعلقات ماوراءالطبيعی
و علاقه
به هرچه
در وی سُستی،
رخوت و رکود
و بيحالی
و سُکر ايجاد
کند جای
خود را به
حسابگری،
گرايشان
طبيعی و
مادی و علاقه
به هرچه
تند و َضربی
و رنگَ شاد
است داده
بود، آهنگ
ضَربی: (اندک
اندک جمع
مستان میرسند.)
جايگزين
نالهای
آهنگران،
دعای کميل
و موزيک
مسموم و
سکرآور
قديمی شده
بود. گرچه
مردم هنوز
از کوفتگيهای
ارتجاع و
اختناق آخوندی
خونآلود
بودند اما
هرآنچه با
عجله خفه
شده بود
میجنبيد
و منقلب
میگشت.
ديگر کسی
از ديگری
نمیپرسيد
چه خبر،
از افسانه
رستم دستان
هم خبری
نبود. بلکه
مردم میگفتند
چه بايد
کرد و اينکه
همه مردم
رستم سرنوشت
خويشند.
مردم آشکارا
میگفتند
جرات از
جنايت جنايتکار
نمیترسد
و شرافت
هم از مقام
مقامدار
پروا ندارد.
يکبار جوان
شانزده ساله
که جسم و
روحش بعد
از انقلاب
به ثمر رسيده
بود، عليرغم
آنهمه شستشوی
مغزی در
مدرسه و
اجتماع و
رسانههای
گروهی در
يک ديدار
خانوادگی
گفت از آميزش
قدرت عمومی
در خارج
و سعادت
فردی در
داخل سعادت
اجتماعی
حاصل ميشود
و سعادت
اجتماعی
يعنی اينکه
من خوشبخت
باشم، آزاد
باشم و خانواده
من سرفراز
باشند وافزود
دنيا کسانی
را که جز
خودخواهی
ندارند و
برای نوع
بشر فضيلتی
نمیآورند
وا میگذارد
تا بيفتند
و بميرند.
همانروزها
مصادف با
روزی بود
که معلم
تعليمات
دينی دخترم
بوی و ساير
همکلاسیهای
هم تيپ وی
گفته بود
تا به مسجد
محل نرفته
و انشائی
در مورد
مسجد ننويسند
نمیگذارد
در امتحان
قبول شوند.
دخترم نوشته
بود به مسجد
رفتيم پاسداران
مسلح با
تفنگشان
در جلو مسجد
ايستاده
بودند قيافهشان
خيلی ترسناک
و عصبانی
بود از آنها
ترسيديم
و بازگشتيم.
و واقعاً
هم مساجد
تبديل به
اسلحهخانه
و محل سکونت
مشتی پاسدار
و بسيجی
شده بود
که بيشتر
مراقب اين
بودند که
اهالی محل
انقلاب و
شورش نکنند.
بعقيده يکی
از اساتيد
سابقم که
اکنون مريض
و در منزل
بستری شده
و باتفاق
يکی دو تن
از همکاران
بديدارش
رفتيم بزرگترين
خدمت اين
رژيم بمردم
عليرغم جنايات
فراوانی
که عليه
مردم و سرزمينشان
مرتکب شد
اين بود
که ناخواسته
محيطی ايجاد
نمود که
ايرانیها
به اصل خود
قبل از حمله
اعراب پی
ببرند. بعقيده
وی ملت ايران
در فردای
روز آزادی
خود همه
اين باصطلاح
مساجد را
تبديل به
مراکز اقتصادی
و اجتماعی
نموده تمام
همت و تلاش
خود را بر
رفاه و بهزيستی
اين دنيا
و آبادانی
همين سرزمينش
بکار خواهد
برد. تنها
شاهکار رژيم
اين بود
که از اسلام
دينی خبيث،
ضدبشر، تنگنظر،
کوتهبين،
جنگطلب،
منافق، وسيلهايی
برای ايجاد
مشکل، زنجير،
پارازيت،
تارعنکبوت
برای بشريت
و بخصوص
برای مردم
ايران عرضه
نمود و مردم
را از هرچه
دين و وابسته
به آنست
متنفر و
منزجر ساخت.
و اين تحولات
در رفتار
و انديشه
مردم درست
در ايامی
شکل گرفت
که رژيم
برای سرکوبکردن
و در نطفه
خاموشکردن
کوچکترين
حرکت اعتراضآميز
از شنيغترين،
بیرحمانهترين
غيرانسانیترين
و وحشيانهترين
روشها استفاده
مینمود.
عوامل رژيم
مأموريت
داشتند از
حداکثر امکانات
و توانايیهای
خود برای
تحقير، کشتن
غرور، از
بينبردن
دوستی و
وحدت، ايجاد
جّو بدبينی
و عدم اعتماد
و اطمينان
و ايجاد
شخصيتهای
ضعيف و بیمحتوا
استفاده
نموده و
مردم و کارکنان
از پا فتاده
با روشهای
فوق را بخدمت
غيرانسانیترين
اعمال ترور
و وحشت در
جامعه و
خارج از
کشور بکار
گيرند. يکبار
يکی از همکاران
دستنويس
بخشنامه
خيلی محرمانهايی
را نشان
داد که رئيس
نمايندگیاش
در خارج
از کشور
من باب دلسوزی
لحظاتی در
اختيار وی
گذاشته بود
تا با خواندن
آن درمقابل
برخی تحقيرها
و توهينهای
همکاران
حزبالهی
در وجودش
نوعی مصونيت
در مقابل
اين تحقيرها
و توهينها
ايجاد نمايد.
هفت قانون
سرکوب و
تحقير مردم
بخصوص روشنفکران،
انديشمندان،
نويسندگان
عبارت بودند
از:
۱- اگر فلسفه
آلمانی يا
اقتصاد سياسی
انگليسی
و سوسياليزم
فرانسوی
باعث موفقيت
اين کشورها
در عرصه
گيتی شده
در مقابل
حزبالله
تنها در
صورتی میتواندبه
نتيجه رسيده
موفق شود
که دائما
چهره تهاجمی
(در داخل
و خارج) داشته
باشد.
۲- نبايد
فراموش کرد
که در جنگ
جهانی دوم
آلمانها
توانستند
با کشتن
شخصيت و
تحقير و
وادار ساختن
يهوديها
به تن دادن
به هر کار
پستی از
يک قوم نازپرورده
و غرق در
رفاه و طلا
و جواهر
زيردستانی
مغلوب و
مقهور و
گوش بفرمان
و نوکرصفت
بوجود آورند
و تا مرحله
ايجاد جامعه
بی طبقه
غير توحيدی
در سرتاسر
دنيا پيش
رفتند اما
استکبار
جهانخوار
مانع از
تحقق اين
مسئله شد.
۳- بنظر
عدهايی
از آگاهان
و روانشناسان
ايجاد مشکل
تدريجی برای
هر کاری
موجب ميگردد
مردم از
حالت نازپروری،
رفاه طلبی
خارج شده
به سختی
دوران انقلابی
عادت نموده
به قوانين
آن انقلاب
تن در داده
و تبديل
به ابزار
لازم برای
انقلاب دائمی
گردند.
۴- در همه
دورانها
اعم از جنگ
و صلح برای
جلوگيری
از کودتای
نيروهای
مسلح و همچنين
ممانعت از
اخلال و
اعتصابات
کارکنان
و کارگران،
تحقير دائمی
اين سه قشر
و عدم اعطای
رتبه و مقام
آنان تداوم
يابد. حقوق
و دستمزد
آنان بايد
به حداقل
ميزان ممکن
کاهش يابد
تا هرگز
بکفر رفاه
و بهزيستی
و تأمين
اجتماعی
و اين قبيل
مسائل نيافتند
و اگر چيزی
بآنها اعطا
شد با تمام
وجود بپذيرند.
۵- در توهين
نبايد حد
و مرزی قائل
بود و بايد
به طرف تفهيم
نمود که
او هيچ است
تا به آخرين
درجه از
زشتی روح
و جسم مبتلا
گرديده به
مُهرهای
ارزان جهت
اجرای فرامين
حزبالله
مبدل گردند.
۶- يک حزبالهی
واقعی بايد
از هر نوع
احساس مهربانی
و ملايمت
در برخورد
با عناصر
غيرخودی،
ليبرال،
طاغوتی بدور
باشد.
۷- افشاءگری
که از طرف
ليبرالها
تحت عنوان
افتراء نامگذاری
ميشود بعنوان
يک وسيله
حفظ هوشياری
انقلابی
در حزبالله
تشويق ميشود.
در مقابل
اين عناصر
بايد گستاخ،
بیتزلزل
و شجاع بود
بگذار آنها
بگويند ما
بیرحمی
و قساوت
را قانونی
کردهايم.
در خاتمه
حزبالله
نبايد فراموش
کند که حضرت
امام فرمودهاند
در صورت
لزوم برای
حفظ و تداوم
حکومت اسلامی
میتوان
حتی ربوبيت،
نبوت، امامت
و آخر کلام
دين را برای
مدتی تعطيل
نموده برای
اداره امور
از قوانين
مادی بمنظور
حفظ آينده
دين استفاده
نمود. برای
حزبالله
هيچ خط قرمزی
برای بقای
خود وجود
ندارد. حزبالله
بايد بداند
کنترل هم
از پائين
به بالا
و هم از بالا
به پائين
ادامه يافته
و وزارت
اطلاعات
و سربازان
گمنام اين
نهاد بايد
همراه با
برادران
سپاهی و
بسيجی خود
با توجه
به متقضيات
جبهههای
نبرد حق
عليه باطل
افراد را
بين ارتش
و دستگاه
اداری تقسيم
نمايند نبايد
فراموش نمود
که در مواقع
حساس سرکوب
عملیترين
و آسانترين
شيوه عمل
است.
اين دستورالعمل
شيطانی و
عجيب تحت
شماره ۲۹-۱۳۰۲/
۱_۶ . ۲/۱۶۰
مورخ ۳/۶/۱۳۶۶
به ثبت رسيده
و دست به
دست گشته
و تقريباً
همه همکاران
از مفاد
آن اطلاع
داشتند و
فشارهای
روانی ناشی
از مطالعه
آن باعث
شده بود
هر لحظه
بيانديشند
در چه محيط
وحشتناکی
و در ميان
چه عناصر
وحشتناکتری
بسر ميبرند
در نتيجه
بتدريج بفکر
چاره برآمدند.
در جلسات
غيررسمی
(موقع غداخوردن،
ديدار در
راهرو و
مسجد و فروشگاه
و غيره) چاره
اين درد
را يافته
بهم ديگر
توصيه نمودند
همه چيز
را نبايد
باين اشخاص
ناسپاس تازه
وارد ياد
داد بلکه
بايد يک
جای قضيه
را لنگ گذاشت
تا آنها
بعلت اين
نياز و کمبود
نتوانند
در پی فراگيری
همه کارها
شروع به
دسيسهچينی
و جاروبکردن
همکار قديمیشان
که سمت استادی
برای آنها
را داشت
نمايند.
با وجود
تساهل فوق
و در پيشگرفتن
شيوه صبر
و تحمل يا
فروخوردن
احساسات
خود متأسفانه
نگرانی از
حادثهايی
که رخ داده
بود و بازتاب
اين جريان
که میرفت
کشور را
به افلاس
قرون وسطايی
بکشاند وجدانهای
آگاه و پرمسئوليت
را میسائيد
در نتيجه
عليرغم اتخاذ
شيوه تساهل
در امور
که شيوه
طبيعی و
انعکاسی
در برابر
ضربههای
روانی حزبالهیها
عليه آنها
بود همکاران
قديمی با
دقتی رياضی
و حساسيتی
زلزلهنگارانه
حوادث و
اوضاع و
احوال و
جريانات
داخل و خارج
را تجزيه
و تحليل
و ضبط ميکردند
و چون نتيجه
اين تحليل
آب در هاون
کوبيدن حزبالهیها
در عصر پيشرفت
و توليد
و عصر فوق
تمدن و شاهراه
جهانی اينترنت
بود بار
ديگر وجدان
طبيعی ملی
و ميهنی
فشار مضاعفی
بر اعصاب
و روح و روان
آنان وارد
ميکرد. بعضی
از کارکنان
بسيار با
شعور و آگاه
که اين وضع
را ديگر
نتوانستند
تحمل کنند
از بخش سياسی
به بخش آموزشی
و بالاخص
به دفتر
مطالعات
سياسی و
روابط بينالمللی
وابسته به
وزارت خارجه
منتقل شدند
تا فقط به
کار تحقيق
و تتبع و
تدريس پرداخته
از کارکنان
حزبالهی
و آزار و
اذيت روحی
و روانی
از سوی آنان
در امان
بوده در
مقابل، مسئله
اعزام به
مأموريت
خارج از
کشور را
موکول به
محال نمايند.
زيرا در
دفتر مزبور
امکان مأموريت
خارج در
حد بسيار
ناچيز و
عمدتاً برای
مديران حزبالهی
بود. آنها
با اين کار
خود در مقابل
اين شعار
حزبالله
که اگر کسی
يا چيزی
حق دارد
منم عملاً
بر اين سخن
جاودانه
صحه گذاشته
و وفادار
ماندند که
اگر کسی
يا چيزی
حق دارد
ميهنم است.
بهر مصيبتی
بود قسمت
ديگری از
نردبان عمر
در آن سالهای
سنگين طی
شد و مقدمات
آخرين مأموريتم
به خارج
از کشور
که اينبار
قريب به
پنج سال
طول کشيد
فراهم گرديد.
و اين در
حالی بود
که سياست
روزمره،
عکسالعملی
و احساسی
رژيم و همچنين
رعايت منافع
افراد و
باج سبيلدادن
به افراد
به جای رعايت
منافع ملی
در چهارگوشه
وزارتخارجه
کماکان و
توسط حزبالهیها
ادامه داشت.
روزی سميناری
با شرکت
حزب وحدت
اسلامی افغانستان
و جمعيت
اسلامی ربانی
و تعداد
ديگری از
احزاب باصطلاح
جهادی غيرپشتون
افغانستان
در دفتر
مطالعات
سياسی و
بينالمللی
برگزار شد
که من از
طرف رئيس
اداره مسئول
تهيه متن
سخنرانی
افتتاحی
وزيرخارجه
درين گردهمايی
شدم. متن
تهيه، تايپ
و ارسال
شدو ولايتی
تمام متن
را بدون
کوچکترين
تغييری قرائت
نمود. ظاهرا
حالا ديگر
يادگرفته
بودم به
برخی آيات
و احاديث
استناد کنم.
روز بعد
نيز در صفحه
اول روزنامه
کيهان تحت
عنوان سخن
روز تمامی
متن بچاپ
رسيد. شرکت
کنندگان
در سمينار
هم با استناد
به اين سخنرانی
مطالبی گفته
بودند که
در برخی
روزنامهها
از جمله
جمهوری اسلامی
و رسالت
اشاراتی
به آن شده
بود. قبلاً
نيز متونی
برای سخنرانی
مقامات رژيم
در محافل
منطقهايی
يا بينالمللی
از جمله
اجلاس غيرمتعهدها
در دهلی،
کنفرانس
اسلامی يا
مجمع عمومی
سازمان ملل
نوشته بودم
ولی تنها
قسمتهايی
از آن آنهم
با تغييراتی
بچاپ رسيده
بود. اما
اين بار
تمامی متن
بصورت کامل
آنهم در
ارتجاعیترين
نشريات رژيم
چاپ شده
بود. دوباره
متن را در
روزنامه
خواندم و
با دستنويس
خودم مطابقت
دادم. باورم
نمیشد،
خودم آنرا
نوشته باشم.
واقعا وحشت
کردم. آيا
من تبديل
به يک موجود
دو شخصيتی
شده بودم.
آيا درونم
احساس ديگری
داشت و بيرونم
چيز ديگری
بيان مینمود.
آيا شبيه
ژانوس خدای
دو چهره
شده بودم
چگونه میشود
يک فرد در
عين عدم
اعتقاد و
ايمان به
چيزی آنچنان
زيبا و با
شکوه از
آن چيز تعريف
نمايد. منکه
در ورای
چنين سمينارهايی
جز حساسيت
پشتونها
و ايجاد
کينه در
آنها عليه
هزارههای
افغانستان
و تاجيکهای
فارسنژاد
و نسلکشیهای
قريبالوقوعی
که پيشبينی
میشد و
ويرانی و
تباهی افغانستان
چيزی ديگر
نمیديدم
و تا حد يک
جنايت و
فاجعه از
آن ياد ميکردم
اکنون چه
شده بود
که يک من
ديگری در
درونم اما
بيگانه با
من اين چنين
صد و هشتاد
درجه مغاير
با اعتقاداتم
قلم فرسائی
کرده بود
و آيا من...
شرافتم را
فروخته بودم؟
آيا من تبديل
به يک لُمپن
شده بودم؟!
بعضی از
همکاران
وقتی افسرده
و پريشان
و بلاتکليفم
میديدند،
چاشنی قضيه
را زياد
ميکردند
به سبک حزبالهی
تبريک و
تسليت میگفتند.
تبريک ازاينکه
دارم حزبالهی
ميشوم و
تسليت از
اينکه من
ديگر خودم
نيستم و
کاملاً مسخ
شدهام و
بقول سهراب
شبيه هيچ
شدهام.
از پا افتادم.
مريض و بستری
شدم. چند
هفتهای
هم سرکار
حاضر نشدم.
اما همين
دوستان نجاتم
دادند. و
با دهها
نامه و مقاله
و گزارش
که کپیاش
را برايم
آوردند و
به امضای
خود آنها
بود برايم
ثابت کردند
آنها هم
شبيه من
شدهاند.
در نتيجه
از آن پس
حتیالمقدور
سعی ميکرديم
گزارشی ننويسيم
و اگر نوشتيم
تقيه نکنيم
هرچه عقل
و منطق ايجاب
میکند همانرا
بنويسم کارکنان
قديمی از
آن پس دو
پهلونويسی
و استعاره
را در گزارششان
کنار گذاشتند
اما همان
متن سخنرانی
و سر و صدائی
که در اطراف
آن شد باعث
گرديد فردی
که قرار
بود بعنوان
سرکنسول
عازم پاکستان
شود بسراغ
من آمده
از من بخواهد
ويرا در
اين مأموريت
بصورت يک
مأمور ثابت
و کارشناس
سياسی نمايندگی
همراهی نمايم.
بدون لحظهايی
درنگ و دودلی
پذيرفتم.
بیآنکه
خودم هم
بخواهم سرنوشت
خودم را
با همان
مقاله رقمزده
بودم حالا
ديگر خدای
خود شده
بودم و برای
خود سرنوشت
تعيين میکردم.
همه اين
تحولات را
بفال نيک
گرفتم و
عزم را جزم
نموده خود
را برای
يک سفر پر
از حادثه
و بسيار
طولانی آماده
نمودم. من
بايد هر
طور شده
میفهميدم
درين مملکت
چه میگذرد
و کارگردانان
آن در پس
پرده چه
کسانی هستند
و بالاخره
در مأموريت
بعدی آنرا
فهميدم.
فهميدم که
چه عرض کنم
بلکه با
همه گوشت
و پوست و
استخوانام
آنرا حس
کرده و درک
نمودم.
رئيس مأموريت
جديد ضمن
معرفی من
به اداره
کل ارزشيابی
و گزينش
و بازرسی
از من خواسته
بود گزارش
جامعی در
خصوص پاکستان
بخصوص تحولات
دو دهه اخير
و سياست
افغانی آن
کشور به
غير از آنچه
در کتاب
سبز وزارت
خارجه آمده
بنويسم.
لازم به
يادآوری
است از زمان
شاه رسم
بر اين بود
وزارتخارجه
در خصوص
هر يک از
کشورهای
دنيا کتاب
سبزی تهيه
نمايد که
شامل اطلاعات
آشکار (سبز
و نه قرمز
و محرمانه)
در خصوص
همه مسائل
مربوط به
آن کشور
از جغرافيا
تا تاريخ
و روابط
و قراردادهای
فيمابين
با ايران
باشد. اين
کتابها تا
چند سال
پس از انقلاب
تنها مرجع
و منبع اطلاعاتی
مهم در خصوص
اين کشورها
بود که انقلابيون
جديد بامطالعه
اين کتابها
روابط آشکار
و تشريفاتی
جمهوری اسلامی
ايران را
با کشورهای
فوق تنظيم
ميکردند
بعدا از
کارکنان
قديمی خواسته
شد با توجه
به آخرين
تحولات در
دنيا کتابهای
جديدی درين
مورد نوشته
شود که منهم
در نوشتن
کتابهای
سبز هند،
پاکستان
و افغانستان
باتفاق همکاران
ديگر سهمی
داشتم. بعدها
وظيفه نوشتن
کتابهای
سبز بعهده
همکاران
انديشمند
و قديمیمان
در دفتر
مطالعات
سياسی و
بينالمللی
واگذار گرديد.
و آنها کتابهای
بسيار ارزشمندی
درين مورد
تهيه و فضای
گرفته و
قيراندود
وزارتخارجه
را آباد
کردند. اما
در آن مقطع
از تاريخ
يعنی قبل
از مأموريت
دائم به
پاکستان
همان کتاب
سبز خودم
کم و بيش
مورد مراجعه
قرار میگرفت.
نُسخ کتابهای
سبز تقريبا
ناياب شده
بود زيرا
بسياری از
حزبالهیهای
تازه وارد
که در عمرشان
حتی يک کتاب
غيردرسی
نخوانده
بودند و
در پی تحولات
جديد به
نان و نوايی
رسيده بعنوان
ديپلمات
عازم خارج
از کشور
بودند حتی
وقت و توان
مطالعه کتاب
سبز محل
مأموريت
خود را هم
نداشتند
و در مراجعه
به اداره
مربوطه ابتداء
کتاب را
به امانت
گرفته و
سپس با خود
به محل مأموريت
میبردند
تا اگر وقت
کردند با
مطالعه آن
درمحل مأموريت
ديپلماسی
اين کشور
باستانی
و بزرگ را
با اين شيوه
ابتدايی
و بيمارگونه
رقم بزنند.
در نتيجه
يک کتاب
سبز در آن
دوران حکم
کيميا را
داشت و سرکنسول
از من خواسته
بود اطلاعات
کاملتری
خارج از
چهارچوب
کتاب سبز
تحويل وی
نمايم. در
نتيجه قرار
شد جهت تکميل
گزارش سری
هم به دفتر
مطالعات
که درشمال
شهر بود
بزنم. معمولاً
برای تردد
به دفتر
از بخش حمل
و نقل و ترابری
وزارتخارجه
استفاده
میشد که
چند دستگاه
پيکان با
راننده را
برای اين
کارها اختصاص
داده بودند.
يکبار با
فردی همسفر
شدم که راننده
ويرا جناب
سفير معرفی
نمود. اين
شخص تا مرا
ديد بسيار
جا خورد
و من دانشجوی
سابق در
هند که موجبات
احضار من
به مرکز
را فراهم
نمود شناختم.
بلافاصله
پرسيد شما
سئوالی،
حرفی، اعتراضی
نداری که
بمن بکنی
؟! گفتم نخير
فقط خيلی
دلم ميخواست
بدانم چگونه
فاصله حدود
هزارکيلومتری
حيدرآباد
و بنگلور
هند تا بمبئی
را يک ضرب
با موتورسيکلت
رانندگی
کردی و افزودم
نه اينکه
من حرف شما
را کذب دانسته
باشم، زيرا
يادم هست
سرتاپای
شما حتی
چهرهتان
کاملا سياه
و دودی شده
بود و شما
آنروز با
همان وضعيت
وارد اطاق
من شديد
ولی چرا
با اتوبوس
و هواپيما
نيآمديد.
شما که رئيس
انجمن اسلامی
بوديد و
وضع مالیتان
بد نبود
و برای اينکارها
بودجه هم
داشتيد؟.
مشاور و
سخنگوی سابق
و سفير فعلی
پاسخ داد
دوران جوانی
بود و هزار
ماجرای آن،
راستش من
و برادران
(دانشجويان
عضو انجمن
اسلامی)
با توجه
به سختگيريها
و جدیبودن
شما در خصوص
مسايل دانشجوئی
و دانشجويان
شرط بستيم
و تصميم
گرفتيم زير
آب شما را
بزنيم و
موفق شديم.
گفتم دست
شما درد
نکند. گفت
بعد از اشتغال
در نخستوزيری
دنبال آدمی
سختکوش
و جدی میگشتم
خيلی هم
در پی شما
بودم ولی
پيدايتان
نکردم، همانروزها
فهميدم که
بشما خيلی
ظلم کردم.
گفتم بهشت
را به بهاء
میدهند
نه به بهانه.
خوشحالم
از اينکه
بهای زيادی
برای آن
دنيا پرداختهام.
گفت دنبال
يک معاون
(نفر دوم
سفارت) میگشتم
الان خيلی
خوشحالم
شما را ديدم
در حضور
همين آقای
راننده از
شما دعوت
میکنم پُست
معاونت مرا
درسفارت
بپذيريد.
پاسخ دادم
قبلا به
برادر ديگری
قول دادهام.
گفت حالا
حلالم میکنيد
يا نه؟ گفتم
من همانروز
شما را بخشيدم
.
در آستانه
اعترافم
به آخرين
محل مأموريتم
تحولات ديگری
در اداره
رخ داد. رؤسای
قبلی ادارات
اول و دوم
آسيای غربی
بعنوان سفير
به کشورهای
عربی اعزام
شدند از
جمله همانطور
که گفتم
امير خليلی
عازم بيروت
شد. محمدابراهيم
طاهريان
نيز بعنوان
کاردار عازم
کابل گرديد.
ميرمحمود
موسوی از
سفارت اسلامآباد
بازگشته
بجای رحيمپور
که عازم
سفارت دهلینو
بود به مديريت
کل آسيای
غربی منصوب
شد وی محمد
کريم کرمی
نوری شوهر
خواهرش و
نفر دوم
سفارت اسلامآباد
را بعنوان
رئيس اداره
دوم آسيای
غربی منصوب
نمود (وی
بعدها سفير
در بلغارستان
شد) و حسين
ابراهيمخانی
يکی ازمأمورين
با سواد
و تحصيل
کرده اداره
عازم مأموريت
کراچی گرديد.
با تعطيلی
جبهههای
جنگ تعدادی
از فرماندهان
نظامی سپاه
وارد وزارتخارجه
شدند. نجفی
هم از پيشاور
بازگشته
بعنوان مشاور
وزير و رئيس
ستاد ويژه
افغانستان
منصوب گرديد
و جابری
معاون يا
رئيس اداره
محرمانه
بعنوان سرپرست
موقت سرکنسولگری
پيشاور منصوب
شده بعد
به لاهور
منتقل گرديد
با خاتمه
جنگ اغلب
حزبالهیهای
بيسواد يا
کمسواد
با عجله
و شتاب بيشتری
عازم مأموريت
خارج از
کشور شدند
تا شرايط
بعد از جنگ
باعث نشود
بعلت کمسوادی
برای هميشه
در مرکز
ماندگار
شوند در
ميان اينها
جوانی بود
که در اداره
ويدئو میفروخت
(داشتن ويدئو
هنوز ممنوع
بود) برادرش
بنام حجتالاسلام
خيری يکی
از بازجوها
و دادستانهای
انقلاب زندان
اوين و زندان
قصر بود.
ما هر روز
شاهد گفتگوی
تلفنی وی
با برادرش
بوديم که
مژده میداد.
ويدئوها
را فروخته
و در پاسخ
برادر میگفت
برای چند
ويدئوی ديگر
مشتری دارد
يا نمیدانم
در پاسخ
چه جمله
از سئوالات
برادرش میگفت:
نه اينها
همکاران
و خودی هستند
آدرس اينها
را نمیدهم
که برادران
را بفرستيد
دوباره ازشان
پس بگيرند.
معروف بود
وی و خانواده
اش با برادر
دادستانش
يک شرکت
سهامی خانوادگی
تشکيل دادهاند
و هرچه برادرش
از زندانيها
میگيرد
يا در پی
جستجوی منازل
مردم توسط
مأمورينش
(سپاه و بسيج)
از مردم
مصادره،
صاحبان آن
را زندانی
میکند بلافاصله
وسايل مصادره
شده توسط
ساير اعضای
خانواده
با قيمتهای
سرسامآور
فروخته شده
و مجددا
آدرس خريداران
جديد به
برادر دادستان
داده ميشود
بطوريکه
بعضی از
ويدئوها
تا ۵ الی
۶ بار هم
بفروش ميرفت
و اين بازی
تا بینهايت
ادامه میيافت.
و اين در
حالی بود
که دارنده
ويدئو بجرم
داشتن آن
ماهها و
سالها در
زندان بسر
ميبرد و
شکنجهها
میديد و
فحشها میشنيد.
بهرحال
بجای کارکنان
بيسوادی
که در آن
مقطع بطور
يکجا و با
عجله به
خارج اعزام
شدند برای
تصدی پستهای
کارشناسی
در مرکز
از وجود
تعدادی از
فارغالتحصيلان
دانشگاهها
که منشاء
خدماتی در
جبههها
نيز بودند
استفاده
شد. به يک
باره چهره
ادارات عوض
شد و شاهد
کارکنان
جديدی بوديم
که سواد
و تحصيلاتی
داشته و
تعداد انگشتشماری
هم فوقليسانس
بودند. هر
اندازه ميانگين
سواد تازه
واردين بيشتر
بود بهمان
ميزان تفهيم
و تفاهم
آنها با
ما قديمیها
نيز بهتر
ميشد .
گرچه تصور
میرفت آنارشی
و شئوونيسم
زمان جنگ
در پی خاتمه
آن فروکش
نمايد ولی
نشد و سرکوب
و اختناق
اداری بيشتر
گرديد. رژيم
با کشتار
همه زندانيان
سياسی در
يک روز جوی
از ترور
و وحشت در
ميان مردم
ايجاد نموده
بود تا به
زعم رژيم
مردم جرأت
اين سئوال
را پيدا
نکنند که
پس اينهمه
قربانی برای
چه بود. چرا
سه سال پيش
قطعنامه
شورای امنيت
پذيرفته
نشد. مردم
از قحطی
و محروميت
در عذاب
بودند، بيرحمی
و قساوت
رهبران تازه
بدوران رسيده
نيز امان
مردم را
بريده بود.
رهبران جديد
در پی درگذشت
خمينی از
قدرت سرمست
شدند و مگر
نه اين است
که قدرت
مطلقه فساد
مطلق ايجاد
میکند.
در نتيجه
چند صباحی
نگذشت که
فساد و تباهی
بار ديگر
به اوج خود
رسيد. بعدها
هم سرکوب
مجدد مردم
از همه راههای
سياسی، اقتصادی
روانی فرهنگی
تبليغاتی
و غيره ادامه
يافت و فقط
در آستانه
انتخابات
مجدد رياست
جمهوری يا
مجلس که
به آراء
مردم نياز
بود دوباره
جنگ زرگری
با استفاده
از تمام
اهرمها
و ترفندهای
روانشناسانه
ميان دو
جناح باصطلاح
مخالف ادامه
میيافت.
سپس در پی
فروکشنمودن
تب انتخاباتی
و عادتکردن
مجدد مردم
به وضع موجود
بار ديگر
استثمار
و تحقير
مردم ادامه
يافته تشديد
ميگرديد.
من در هيچيک
از مأموريتهای
خود اعم
از دائم
و موقت نديدم
يا در جائی
نشنيدم که
تمامی همت
و تلاش سران
يک حکومتی
صرف سرکوب
و تحقير
و توهين
به مردم
گردد بلکه
در همه جا
و همه مکانها
صاحبان قدرت
و حاکمان،
تمامی سعی
و تلاششان
اين بود
بهر کيفيتی
که شده مشکلات
مردم را
از بين برده
آنها را
با رعايت
همه حقوق
طبيعی و
اجتماعیشان،
به آخرين
حد رفاه
و بهزيستی
و تأمينهای
اجتماعی
اعم از تأمين
شغلی، امنيتی،
آزادی و
غيره رهنمون
سازند. يک
ايرانی تحت
سلطه حاکمان
رژيم جمهوری
اسلامی ايران
بهر موجودی
غير از يک
انسانی که
خداوند پس
از آفرينش
آن بعنوان
کاملترين
و شبيهترين
مخلوق، به
خودش تبريک
گفته شبيه
است مشخصات
يک ايرانی
تحت سلطه
اين حاکمان
فاسد از
خدا بیخبر
اينست:
چشمشان
را کور میکنند
که نبينند
و از هنر
و زيبائی
لذت نبرند.
دهانش را
دوخته زبانش
را بريده
و حنجرهاش
را در آوردهاند
که حرف نزند،
دستهايش
را بريدهاند
که ننويسد.
باقيمانده
وجودش را
با هزار
زنجير و
تارعنکبوت،
بخشنامه
قانون فتوا،
رساله، تبصره،
کنکور، رشوه،
تبليغات،
حُکم و تفسير
و حديث وآيه،
ايام سوگواری،
قوه قضائيه،
شورای نگهبان
- بنياد مستعضفان،
سپاه پاسداران،
ولايت مطلقه
فقيه، مجلس
شورای اسلامی
آنچنان بستهاند
که به همه
چيز غير
از اشرف
مخلوقات
شبيه باشد.
در ايران
اسلامی فقط
سگ وگربه
و وحوش و
پرندگان
و حزبالهیها
آزادند خلاصه
رژيم ايران
و عوامل
آن کاخ خوشبختی
خود را روی
ويرانههای
بدبختی مردم
ايران بنا
کرده است.
و اين در
حالی است
که حاکمان
و مديران
کشورهای
متمدن و
پيشرفته
مبتنی بر
دموکراسی
و آزادی،
طبيعت و
هر آنچه
در طبيعت
هست را با
بهترين ابزار
و امکانات
مثل کامپيوتر
در خدمت
اتباع خود
در آوردهاند
تا از حواس
و امکانات
و عمر محدودی
که دارند
به نحو احسن
و شايسته
برای بهزيستی
و رفاه خود
حداکثر استفاده
را نمايند.
بگذريم
رئيس جديد
من بنام
حاجآقا
شيرخدائی
دبير و مدير
کل سابق
آموزش و
پرورش با
مدرک ليسانس
يا فوقليسانس
بود. طبع
شعر داشته
کمی هم عارف
مسلک بود.
اشعار حافظ
و سعدی و
شاهنامه
فردوسی را
خوب میشناخت
بعضی از
آنها را
نيز حفظ
بود. بجای
ريش توپی
و پُر مختصر
ته ريشی
داشت. شيک
و مرتب و
خوش لباس
بود. دو دختر
همسن و سال
دختران من
نيز داشت
و من حدس
ميزدم در
مأموريت
جديد من
و خانوادهام
زياد احساس
غربت و تنهايی
نخواهيم
کرد.
وی پرونده
مرا خوانده
بود و میدانست
با اداره
گزينش مشکل
دارم بطوريکه
اداره مزبور
قريب به
دو سال مأموريتم
در کابل
را عليرغم
درخواستها
و سفارشهای
بيشمار خدادادی
رئيس نمايندگی
نخواسته
بود دائم
نمايد، و
من تمام
اين مدت
را بصورت
مأمور موقت
که هر ششماه
يکبار تمديد
میگرديد
مشغول بکار
بودهام.
در نتيجه
تمامی مراحل
و هفتخان
پيچيده اداره
گزينش را
پا بپای
من بود و
سفارشات
و راهنمايیهای
لازم را
نيز بعمل
ميآورد .
درس و امتحان
و مصاحبه
و سئوال
و جواب اداره
گزينش بخوبی
و خوشی سپری
شد نوبت
به تحقيقات
محلی رسيد.
خوشبختانه
حسين آقا
بقال حزبالهی
شده بعد
از انقلاب
و گرانفروش
محله ما
ميلياردر
شده از آن
محل رفته
جای خود
را به کس
ديگری داده
بود و چهار
پنج نفر
مأمور اعزامی
برای تحقيقات
محلی در
نوبتهای
جداگانه
نيز گزارش
نسبتا مثبت
و قابل قبولی
ارائه داده
بودند از
جمله يکی
از آنها
با خود من
مصاحبه محلی
کرده بود.
خاطرم هست
با استفاده
از سه روز
مرخصی استعلاجی
در منزل
بودم که
درب منزل
را زدند
و کسی گفت
برادر ميشود
يک لحظه
تشريف بيآوريد
پائين و
چون کسی
در منزل
نبود مجبور
شدم با همان
کلاهپشمی
و شالگردن
و پتوئی
که دور خود
پيچيده بودم
پائين رفته
در را باز
کنم. سه روز
هم بود که
اصلاح نکرده
بودم. در
کمال تعجب
ديدم جوان
پاسدار عکس
مرا (البته
بدون ريش)
بمن نشان
داده پرسيد
برادر اين
شخص را میشناسيد؟
چون حدس
زده بودم
مرا با آن
وضعيت بجا
نيآورده
پاسخ دادم
بلی طبقه
سوم مینشيند.
باز متوجه
نشد که زنگ
همان طبقه
را بصدا
درآورده
پرسيد چطور
آدمی است؟
آيا نماز
میخواند؟
نماز شب
میخواند
به نماز
جمعه میرود،
زن وبچهاش
با حجابند،
آيا ديديد
مشروب بخورد
يا مست باشد
به گروهی،
سازمانی
وابسته است،
خيلی در
منزل ميهمانی
میدهد.
ميهمانها
بیحجابند
يا نه اهل
رقص و آواز
و اين حرفها
هستند. چون
فقط يک بار
آنهم در
پيشاور و
به اصرار
نجفی سرکنسول
مجبور شده
بودم از
خودم عليرغم
ميلم تعريف
نموده و
بعد هم بسيار
پشيمان بودم
در نتيجه
پاسخ دادم
نماز میخواند
ولی مرتب
نمیخواند.
نماز جمعه
هم نمیرود.
ولی اهل
مشروب و
گروه و سازمان
هم نيست.
شعر، ادبيات
و موزيک
و اين جور
چيزها را
هم دوست
دارد زن
و بچهاش
هم گرچه
با حجابند
ولی هيچوقت
چادر سرشان
نکردهاند.
جوان گفت
پس ازهمين
تيپ و خانواده
ليبرالها
و غيرحزبالهیهای
طاغوتی هستند
گفتم صددرصد!
در همين
لحظه يکی
ازهمسايگان
که مهندس
کارخانه
برق آلستوم
بود از دور
پيدايش شد
و به محض
رسيدن به
دم در با
جوان مزبور
سلام و احوالپرسی
نمود، ضمن
اينکه مرا
با آن قيافه
و ته ريش
ديده بود
خوشحال بنظر
ميرسيد رو
به جوان
کرده گفت
ديديد برادر
همسايه من
حزبالهی
است حالا
پی برديد
حرفهای من
کاملاً درست
بود، جوان
که متوجه
ماجرا شده
بود پاسخ
داد ولی
ايشان تمام
حرفهايشان
برخلاف تعريف
و تمجيدهای
شما بود.
همسايهام
قسم خورد
بارها صدای
نمازها و
دعای نصف
شب من را
شنيده است.
در نتيجه
مجبور شدم
پاسخ دهم
آن نمازها
نمازهای
حاجت و دعا
و از اين
قبيل بوده
نه نماز
شب که داستان
ديگری دارد.
جوان که
خيلی متعجب
شده بود
خداحافظی
نمود و رفت
و بعدها
از شيرخدايی
شنيدم وی
تمام حرفهايی
که همسايهام
زده را تأييد
نموده و
در آخر اضافه
نموده آنچه
همسايگان
خيلی تأکيد
داشتند صداقت
و صراحت
بيش از حد
ايشان بوده
است. ظاهراً
اين نوع
اظهار نظرهای
مأمورين
تحقيق باعث
ميشد فرد
امتياز بيشتری
گرفته و
مشمول مقررات
مربوط به
آموزش مسائل
امنيتی و
حفاظتی در
محل مأموريت
خود قرار
گرفته جزو
افرادی بحساب
آيد که در
غياب مسئول
نمايندگی
يا معاون
وی بطور
موقتی چند
صباحی نمايندگی
را سرپرستی
و اداره
نمايد.
بهرحال
من قبول
شدم و از
هفتخان
رستم گذشتم
و حکم مأموريت
برای ۱۵/۳/۷۱
صادر شد
و اينجا
لازم است
چند نمونه
از دروس
و مسائلی
را که در
مراجعه به
اداره گزينش
و ارزشيابی
ديدم جهت
اطلاع هموطنانم
گزارش نمايم.
قبلاً توضيح
دادم که
اين اداره
بخشی از
وزارت اطلاعات
و امنيت
رژيم در
وزارتخارجه
است و اعضای
آن تعدادی
مأمور بسيار
کارکُشته
و خبره وزارت
اطلاعات
هستند و
تعليمات
و دستورالعملهايی
هم که به
مأمورين
وزارتخارجه
میدهند
بخشی از
تعليمات
کلی است
که به اعضای
خود در آن
وزارت میدهند.
من در پيشگاه
ملت ايران
اعتراف میکنم
مثل همه
کسانيکه
به مأموريت
خارج از
کشور اعزام
ميشوند منهم
بمدت يکهفته
و هر روز
دو الی سه
ساعت باين
اداره رفته
و قبل از
اعزام به
آخرين محل
مأموريتم
توسط مأمورين
برجسته آن
اداره و
سازمان تحت
آموزشهای
امنيتی قرار
گرفتم و
اين است
ماجرای آن
باصطلاح
کلاسها
که عليرغم
سعی وافرم
به حجيم
نشدن گزارشم
بالاجبار
به چند مورد
از آن اشاره
میکنم:
اولاً از
همان بدو
ورود (به
مصداق گربه
را دم حجله
کشتن) فيلم
ويدئويی
باصطلاح
اعترافات
دکتر بهمن
آقايی همکار
قديمیام
را مبنی
بر خيانت
و جاسوسی
میگذاشتند
که از رنگ
و روی پريده
و کج و کوله
شدن صورت،
لبها و دستهای
دکتر ميشد
فهميد زير
وحشیيانهترين
نوع شکنجهها
و تحت تأثير
قرصهای
شيميائی
مخصوص اينکار
اين همکار
نازنين و
دانشمند
وادار به
چنين اظهارات
و اعترافاتی
شده است.
بقيه دروس
نيز يا تدريس
ويدئويی
بود يا يک
نفر آنها
را شرح میداد
و جزوات
درسی داشت
از جمله:
* تجربه
و دروس خيلی
محرمانه
و مهم از
محافل ديپلماتيک
خارج و داخل:
«بارها
همکاران
جوان صحبت
از تخليه
اطلاعات
میکنند.
حتی در تلکسهای
واصله نيز
گاه باين
کلمه اشاره
میشود مثل
اينکه: فلان
کاردار يا
ديپلمات
به محل نمايندگی
دعوت و بشرح
زير تخليه
اطلاعاتی
شد... در حاليکه
بايد مطمئن
بود حريفان
ما اگر هم
اطلاعاتی
در اختيار
ما میگذارند
از روی مطالعه
و بمنظور
تحصيل اهداف
خاص میباشد.
از سوی ديگر
وقتی الفبای
برخورد با
يک اَجنبی
از طريق
سيستم تلفن
آموخته نيست
چگونه میتوان
يک فردی
را رو در
رو که با
انواع و
اقسام حيلههای
روانشناسی
برخورد میکند
تخليه اطلاعاتی
نمود. اين
اداره بارها
شاهد بوده
که از سفارتهای
اجنبی تلفن
شده و همکاران
جوانتر ما
بیدريغ
ولی ناخواسته
اطلاعات
بیبديلی
را به ارزانی
در اختيار
آن اجنبی
گذاشته بدون
اينکه حتی
يک کلام
مطلبی يا
اطلاعاتی
بدست آوردند.
بيگانگان
مقيم تهران
چه بسا از
يک سئوال
عادی مانند
آيا فلانی
تشريف دارند
به پاسخ
مورد نظرشان
برسند.
* آموزشهای
حفاظتی و
امنيتی سری:
يک عمل
اطلاعاتی
و حفاظتی
از طريق:
عمليات مخفی،
هشدارهای
حفاظتی جمعآوری
اطلاعات
از طريق
شانتاژ،
يا عوامل
غيرمجاز
انجام میگيرد.
* طُرق کسب
خبر عبارتند
از: شنود،
شيمی (ميکروفيلم)
- قفل و ورود
پنهانی جعل
و سانسور
- عکاسی و
فيلمبرداری
- نقاشی.
* طُرق شنود
عبارتنداز:
تلفن (بیسيم
يا بیسيم)-
مطالعه در
محل محدود
(ليزری- بیسيم،
باسيم، ضبطصورت)
مکالمه در
محل نامحدود
(بیسيم_ميکروفنهای
جهتدار،
ضبطصوت،
لبخوانی
(فهميدن
مطلب از
حرکت لبها
از مسافت
دور)
طبقهبندی
حفاظتی (محرمانه،
خيلی محرمانه،
سرّی، بکلیسری)
-اهداف
حفاظت (اشخاص،
تأسيسات
و اماکن
- اسناد و
مدارک)
-عوامل
حفاظتی (مجاز،
غيرمجاز)
* سه اصل
اقدامات
حفاظتی (۱-
ترکيب مناسب
اقدامات
حفاظتی ۲-
برآورد استحکام
حفاظتی بر
مبنای ضعيفترين
منطقه محل
۳- بازرسی
و نظارت
مداوم از
اقدام حفاظتی)
* آزمايشهای
حفاظتی (گزارش
قبلی و بعدی
- حفاظت بعد
از استخدام)
*ترتيب
حفاظتی (تخصصی،
عمومی)
تذکار_افشاء
خبر ممکن
است (عمدی
و غيرعمدی
باشد) اگر
خبر افشاء
شد بايد:
ليست کارمندان
را تهيه
نمود- محل
افشاء را
معلوم، وضع
کارمندان
را مشخص،
تماس کارمندان
را معلوم
نمود.
* نقطه محل
استخدام
مأمور (کشور
خودی - کشور
محل مأموريت-
کشور ثالث)
* شگردهای
سرويسهای
اطلاعاتی:
۱- استفاده
از روشهای
شرق: شانتاژ
تهديد - استفاده
از ضعفمالی
و جنسی ۲-
استفاده
از روشهای
غرب شامل
اغوا: اغوای
قهری و اغوای
فرهنگی و
پيشرفتگی
شيوههای
فنی بر دامهای
سرويسهای
امنيتی (نکات
ظريف * زيرپائی
تخليه اطلاعاتی
(شفاهی - کتبی
تلفنی و
غيره)
* رهايی
از دامهای
اطلاعاتی
(۱- کنترل
خود - کنترل
اعصاب - نباختن
- نترسيدن
۲- بازی
با حريف
(هر بازی
که لازم
باشد)
دستورات
ضداطلاعاتی
(گذاشتن
عمدی خبر
يا گزارش
جعلی و هدايت
شده در محل
بخصوص-صحبت
و گفتگوهای
هدايت شده
در محلهايی
که احتمال
ميکروفن
مخفی و يا
ساير وسايل
شنود ميرود.
جعل اسناد
و مدارک.
مسافرتهای
جعلی - ديد
و بازديدهای
جعلی و هدايت
شده، خواندن
عملکرد احتمالی
حريف، رو
دست نخوردن
از حريف
- رودست زدن
به حريف)
* دساتير
حفاظت شخصی:
تعويض قفل
منزل - عدم
پذيرش هديه
و جنس ناشناس
جلو منزل
از افراد
ناشناس عدم
ملاقات با
افراد ناشناس
در محلهای
ناشناس_احتياط
در تلفن
(نام خود
را نگوئيد.
) ازدياد
تلفنهای
غيرعادی
يک علامت
خطر است.
برنامه سفر
خود را با
تلفن مطرح
نکنيد. مسير
و زمان حرکت
خود را از
منزل تغيير
دهيد. قبل
از حرکت
به محيط
خود توجه
نمائيد.
حتیالامکان
در خارج
شهر تنها
رانندگی
نکنيد. ايستها
(توقفهای)
اجباری میتواند
ساختگی باشد
بخصوص در
شهر و خارج
شهر. اتومبيل
پشت سر خود
را زير نظر
داشته باشيد.
هميشه دربهای
ماشين را
قفل نمائيد.
به خانواده
اطلاع دهيد
که مثلاً
اگر تا ساعت
فلان نيآمدم
با اداره
تماس بگيرند_مدارک
مهم را در
ماشين حمل
ننمائيد.
هنگام رزرو
جا از نام
جعلی استفاده
کنيد. فقط
از تاکسیهايی
استفاده
کنيد که
درمحل ايستگاههای
خود پارک
نمودهاند،
وسايل خود
را توسط
افراد ناشناس
حمل ننمائيد.
در ديدارهای
اداری افراد
مشکوک همراه
با يک همکار
ديگر باشيد.
اطاق کار
شما فقط
بايد توسط
شخص شما
قابل دسترسی
باشد. ماشين
نبايد در
مقابل کانال
يا چاه پارک
شود. سطل
زباله، کيوسک
تلفن، کسی
که بستهايی
را حمل میکند
ممکن است
هميشه يک
تله انفجاری
باشند. بستههای
پستی مشکوک
را باز ننمائيد.
از افراد
بيگانه هيچگونه
بسته پستی
و يا هديه
دريافت ننمائيد.
اگر مورد
تعقيب قرار
گرفتيد يک
حرکت دورانی
انجام دهيد،
بعضی تصادفها
و توقفهای
اجباری میتواند
يک دام باشد،
از محل حادثه
فاصله بگيريد.
هيچگاه از
کنار محل
حادثه حرکت
نکنيد در
صورت توقف
اجباری در
اتومبيل
باقی بمانيد
دربهای
ماشين را
قفل و آنرا
در حالت
حرکت نگه
داريد و
مُنتظر باشيد
تا پليس
نزديک شود
و در صورت
نياز مقدار
اندکی از
شيشه را
پائين بکشيد
باندازهايی
که بتوانيد
صحبت کنيد.
در صورت
تحت تعقيب
بودن:
۱- پليس
را توسط
بیسيم يا
تلفن مطلع
کنيد ۲- به
طرف ايستگاه
اولين پليس
محل حرکت
نمائيد ۳-
در خيابانهای
پهن و وسيع
حرکت نمائيد
۴- از موانع
فاصله بگيريد
۵- بهنگام
توقف در
جلو چراغ
قرمز فضای
مناسبی جهت
مانور خود
ايجاد نمائيد.
۶- در مواجه
با خطر ماشين
را از منطقه
خطر دور
نمائيد در
صورت نياز
طی ضربهزدن
به ماشين
عاملين از
منطقه دور
شويد.
۷- توسط
بوق، چراغ
و نور هشدار
دهيد.
۸- بهنگام
خطر از رفتن
به خيابانهای
خلوت خودداری
نمائيد.
۹- اگر در
ماشين يا
گاراژ دستکاری
شده است
دست به اتومبيل
نزنيد محل
را مسدود
و ترک نموده
به پليس
مراجعه کنيد.
* اشياء
گذاشته شده،
فراموش شده
مثل کيف،
لباس و غيره
میتواند
حاوی مواد
منفجره باشد.
*با آدم
ربايان تندی
نکنيد. درباره
چيزهای شخصی
صحبت نمائيد.
علامتهای
مشخصه آدمربايان
را به ذهن
بسپاريد،
محل را ياد
بگيريد.
* به محض
آزادشدن
پليس را
از تمام
موضوعات
و مشاهدات
خود در جريان
بگذاريد.
به خانواده
تفهيم نمائيد
دستورات
امنيتی را
رعايت نمايند.
* در فرزندان
خود درک
موضوع برای
مراقبتهای
امنيتی خاص
را بيدار
نمائيد.
* از محل
اقامت و
زمان برگشت
خانواده
را مطلع
نمائيد.
* هيچوقت
بچهها را
بدون مراقب
و تنها نگذاريد
بايد بدانيد
که بچهها
کجا و با
چه کسانی
هستند.
* توجه به
صدا و نوع
زبان و سر
و صدای محيط
زيست داشته
باشيد، دقت
نمائيد يادداشت
کنيد.