بخش ششم (قسمت
آخر) ماموريت
دائم در
پاکستان

ثابت
بعد از جلسات
مزبور از
همکاران
خواست بمدت
يکهفته مزاحم
وی نشده
بگذارند
وی به کارهای
عقبافتاده
مالی رسيدگی
نمايد و
طی اين مدت
همراه با
حسابدار
نمايندگی
بنام خدايی
و خراسانی
سابقالذکر
هر روز دفتر
کارش را
بمدت يکهفته
از درون
قفل ميکرد
و اسناد
مالی را
باتفاق تنظيم
و امضاء
مینمودند
اين قضيه
نشان میداد
تمام اعمال
و رفتار
و اختلاسهای
وی از اموال
عمومی بمرکز
گزارش شده
و وی مورد
سئوال واقع
گرديده و
عنقريب بازرسان
ميرسند.
در نتيجه
بسيار سراسيمه
ونگران بود
تا همه چيز
را شسته
و رفته نشان
دهد اما
بعد از سفر
بدون بازگشت
ثابت به
تهران و
اعزام تيم
بازرسی جهت
رسيدگی به
اعمال وی
از آنها
شنيدم طی
اين مدت
نامبرده
بکمک خراسانی
و خدايی
اسناد جعلی
تهيه، امضاء
و صورتجلسه
میکرده
است. ثابت
مقداری نيز
بمن بدهکار
بود که نمیدانم
بازرسان
از کجا متوجه
اين قضيه
شده بودند.
ظاهراً جرايم
ثابت خيلی
سنگين بوده
و يکی از
برادران
درگوشی بمن
گفت صدور
بیرويه
رواديد باعث
شده عدهايی
از دشمنان
قسمخورده
نظام از
اهل تسنن
پاکستان
با استفاده
از خريد
چنين رواديدی
به ايران
رفته و فاجعه
بمبگذاری
در مشهد
مقدس را
فراهم نمايند
بطوريکه
آقای هاشمی
(رئيس جمهور
وقت رژيم)
مجبور ميشود
دستور دهد
قضيه را
بشکل ديگری
نشان دهند
تا بعداً
انتقام اين
افراد در
محل (پاکستان)
از آنها
گرفته شود
و لابد هموطنان
بخاطر دارند
که جوانی
در حال احتضار
را جلو دوربين
تلويزيون
آوردند که
قبل از مرگ
باصطلاح
اقرار کند
عامل بمبگذاری
در مشهد
بوده و بعد
هم با به
تصوير کشيدن
صحنههای
آنچنانی
آنهم از
تلويزيون
سرتاسری
باز اشگ
تمساح ريختند.
بهرحال بگذريم،
ثابت گرچه
جمع اضداد
بود ولی
گاه در محفل
خانوادگی
يا در بعضی
از جلسات
خصوصی و
دو نفره
برخی اسرار
نهفته رژيم
را بر ملا
مینمود.
بعضی مواقع
نيز بخاطر
اينکه دل
مأمور رمز
نمايندگی
وابسته به
سازمان امنيت
رژيم را
بدست آورد
بوی دستور
میداد فقط
تلکسهای
محرمانه
و نه بالاتر
را در اختيار
من بگذارد
يا در بعضی
مواقع که
مصلحتاش
اقتضاء ميکرد
پنبه مرا
نزد آرياپور
ميزد. (درين
مواقع وی
با آرياپور
در اطاقش
خلوت ميکرد.
در را از
درون میبستند
و هرچه دل
تنگشان ميخواست
درباره ديگران
میگفتند.
وی در جلساتی
هم که با
من داشت
تقريبا از
همه بد میگفت
و ضمن تمجيد
از من دور
از انصاف
میدانست
که تنها
يک نفر در
نمايندگی
کار کرده
بقيه بعنوان
سياهیلشکر
حقوق بگيرند.
اطمينان
داشتم در
ملاقاتهای
خانوادگی
و خصوصی
با ديگران
نيز مرا
طاغوتی،
ليبرال و
ضدانقلاب
نام میبرد.
با وجود
اين هرچه
بود من از
اين موقعيتها
برای تکميل
آرشيو خصوصی
خود و اطلاعات
شفاهیام
حداکثر استفاده
را ميکردم.
گرچه از
لحاظ شخصيتی
و روانی
بيمار و
از لحاظ
مالی و اخلاقی
بسيار فاسد
بود، اما
بجرأت میتوانم
قسم بخورم
طی حدود
يکسالی که
سرکنسول
رژيم در
پيشاور بود
دستش بخون
کسی آلوده
نشد. وی يکبار
تا حد جنون
پيش رفته
کم مانده
بود در وسط
سالن تشريفات
نمايندگی
بسوی آرياپور
اسلحه بکشد،
اما با فرار
آرياپور
قضيه باصطلاح
بخير گذشت
جريان از
اين قرار
بود که آرياپور
بنابه وظايفی
که از سوی
وزارت اطلاعات
و امنيت
رژيم بعهده
وی واگذار
شده بود
در مورد
هر کسی و
همه چيز
تحقيق و
گزارش میکرد.
از نظر وی
همچون کّل
تفکر سيستم،
همه مقصّر
بودند مگر
خلاف آن
ثابت میشد.
وی چندين
سال بود
که در مورد
کوچکترين
حرکات من
و خانوادهام
تحقيق ميکرد.
علاوه بر
کنترل تلفن
و نصب ميکروفن
مخفی در
منزل ما
بعداً فهميدم
باين امر
نيز بسنده
نکرده، حتی
با صاحبخانه
دوم من در
تماس بوده
و از وی که
خانهاش
همجوار خانه
من بود خواسته
در مقابل
مبلغ ناچيزی
يا اعطای
ويزا بوی
و خانوادهاش
يا دوستانش،
من و خانوادهام
را کنترل
نموده کوچکترين
حرکات و
رفت و آمدهای
ما را به
وی گزارش
دهد. فرزندانم
هميشه شاکی
بودند که
آرياپور
يا عواملش
بمدرسه يا
کالج آنها
رفته و در
مورد رعايت
حجاب اسلامی
و مسايلی
از اين قبيل
تحقيق نمودهاند.
يا همسرم
که در مدرسه
ايرانی تدريس
ميکرد هميشه
تحت تعقيب
وی و عواملش
بود که کجا
میرود و
چکار میکند.
ثابت بعد
از ورود
به پيشاور
و آغاز کارش
در نمايندگی
از من خواست
دخترش را
در همان
دبيرستان
انگليسیزبان
بينالمللی
که قبلاً
دخترم از
آنجا فارغالتحصيل
و سپس وارد
دانشکده
پزشکی جناح
کالج شده
بود ثبتنام
کنم. دختر
ثابت همچون
پدرش زياد
مذهبی نبوده
در محوطه
دبيرستان
بدون حجاب
همرنگ همکلاسهای
پاکستانیاش
میشد. يکبار
ظاهراً تلکسی
از مرکز
واصل میشود
که رئيس
نمايندگی
بايد به
دخترش رعايت
حجاب اسلامی
را تفهيم
و گوشزد
نمايد، و
چون پس از
تحقيق فهميد
چه کسی بدون
مشورت با
وی اين مسائل
را به مرکز
گزارش کرده
از کوره
دررفته در
همان محوطه
نمايندگی
به آرياپور
پرخاش و
توهين نموده
فرياد زد
دختر من،
دختر ناصری
نيست که
بعلت زدن
عکس يک فوتباليست
در کمد لباس
اطاق خوابش
باعث شدی
پدر وی را
به مرکز
فرا خوانده
و حکم خاتمه
مأموريت
برايش صادر
نمايند.
عليرغم اين
طرز برخورد
ثابت با
آرياپور،
اصولاً رفتار
وی با همسر
و فرزند
دخترش بسيار
اربابرعيتّی
و تحقيرآميز
بود بطوريکه
از اعمال
و رفتار
همسر و دختر
وی میشد
عمق نفرت
آنها را
از سرپرست
خانواده
فهميد. ثابت
از جمله
مردان آسيائی
بود که به
پدرسالاری
مطلق عقيده
داشته جنسيّت
را برتر
از فهم و
شعور و انسانيت
میدانند،
در نتيجه
پسر هفت،
هشتساله
وی سِمَت
جانشين وی
در منزل
را بعهده
داشت. پسرک
آشکارا احترام
خواهر و
مادر خود
را نگه نمیداشت.
شخص ثابت
نيز نمیتوانست
تحقير و
ناچيز شمردن
همسر و دخترش
را از ديدهها
پنهان نمايد.
اما همين
فرد بخاطر
دخترش آنچنان
بلوايی در
اداره عليه
آرياپور
راه انداخت
که انگار
آرياپور
مرتکب جنايت
بزرگی شده
است، و به
کارکنان
محلی دستور
داد از آن
پس به آرياپور
و عواملش
سرويس ندهند.
در نتيجه
نامبرده
بمدت محدودی
بايکوت شده
مجبور گرديد
مدتی بساط
اداری خود
را در منزل
پهن کند،
يا وقتی
مأمور رمز
نمايندگی
عليرغم دستورات
صريح مرکز
در يک روز
تعطيلی زن
و فرزندش
را به اداره
و اطاق رمز
و اقدام
برده با
باز گذاشتن
دستگاه کاغذ
خُردکنی
(بعضی از
اسناد غيرمهم
توسط اين
دستگاه خرد
شده و سپس
در کوره
پشت محوطه
نمايندگی
سوزانده
میشد، اما
اسناد مهمتر
هر سه ماه
يکبار توسط
دو نفر پيک
اعزامی ازمرکز
طبقهبندی
و بمرکز
ارسال میگرديد.)
باعث قطع
انگشتان
دست دختر
خردسالش
شد او را
ديگر به
اداره راه
نداد و مرکز
را وادار
کرد بخاطر
خطای مزبور
مأمور رمز
را احضار
و به مأموريتش
خاتمه دهند.
اين مأمور
نيز در پی
بازگشت به
مرکز يکی
از مدعيّان
ثابت شده
و پرونده
ويرا سنگينتر
و حجيمتر
نمود. ثابت
در جلسات
اداری و
در حضور
آرياپور
مأمور واواک
و نوری مأمور
سپاه معمولاً
از نهضت
آزادی و
جبهه ملی
بد میگفت،
اما روزی
که بازرگان
در نيمه
دوم سال
۱۳۷۴ مرحوم
شد اولين
کسی که دفتر
يادبود وی
را در نمايندگی
امضاء کرد
شخص ثابت
بود. در همان
سال بدستور
مرکز اسم
ژنرال نصرالله
بابرو مادام
رابين رافائل
يک مقام
آمريکائی
که هرچند
وقت يکبار
از پاکستان
بازديد مینمود
بعنوان مبتکر
طرح روی
کارآمدن
طالبان در
افغانستان
در ليست
سياه ترور
قرار گرفته
در جلسهيی
راجع باين
مسئله تصميم
گرفته شد،
ثابت کاملاً
با آرياپور
در طرح و
برنامهريزی
ترور موافق
بوده با
حرارت در
مباحث اظهار
نظر نموده
درباره اينکه
سربازان
گمنام امامزمان
با بخطر
انداختن
جان خود
باعث حفظ
کيان اسلام
در منطقه
و محو و نابودی
دشمنان اسلام
ميگردند
سخنرانی
غرّايی نمود.
(يکی از رهبران
احزاب محلی
بعداً اين
قضيه را
به نصرالله
بابر وزير
کشور پاکستان
اطلاع داده
مانع از
سفر هوايی
مقام آمريکائی
به پيشاور
جهت بازديد
از ارودگاههای
جديد مهاجرين
افغانی شد).
اما همين
ثابت در
يک جلسه
که آرياپور
بشدت بمن
بخاطر شرکتم
در جلسهايی
که همسر
ريجارد اسميت
سرکنسول
آمريکا از
دست حکمران
محل جايزه
دوم پرورش
گلهای معطر
را دريافت
نموده و
مطبوعات
محل عکس
مرا نيز
در حال دستزدن
و لبخند
بخاطر اين
مراسم چاپ
کرده، معترض
و خواهان
تکذيب کتبی
من و اعتراضم
به نشريه
مزبور بود،
به آرياپور
حمله نموده
ويرا فاقد
کوچکترين
ذوق سياسی
و تبليغاتی
نام برده
جانانه از
من دفاع
و سايرين
را نيز جهت
شرکت در
چنين محافلی
تشويق نمود.
(کارت دعوت
برای جلسه
مزبور بنام
ثابت بود
اما وی از
من خواهش
نمود بجای
وی در آن
جلسه شرکت
نمايم) ثابت
عليرغم تذکرات
مرکز جهت
دوستی و
نزديکی با
نماينده
سازمان ملل،
در بازديدی
که باتفاق
اختر ابراهيم
نماينده
دبيرکل سازمان
ملل در مسئله
افغانستان
از مراکز
افغانی در
مناطق قبايلی
و همچنين
از جلالآباد
افغانستان
بعمل آورد،
در حضور
من شخصاً
به نماينده
دبيرکل بیاحترامی
نموده وی
و دولت متبوعش
(ظاهراً
وی مصری
بود) را متهّم
به نوکری
يهوديها
کرد و خالد
اسلامبولی
قاتل انور
سادات مبتکر
صلح اعراب
و اسرائيل
را بمراتب
برتر و بالاتر
از حسنی
مبارک رئيس
جمهور مصر
و ساير رهبران
عرب دانست.
اختر ابراهيمی
نيز که عليرغم
سر باز زدن
من از ترجمه
اين مطالب
بعلت اينکه
مختصر فارسی
میدانست،
مأموريت
خود جهت
بازديد از
اُردوگاههای
اطراف جلالآباد
را ناتمام
گذاشته با
قهر وغضب
آنجا را
ترک نمود.
بالعکس وی
عليرغم دستور
سّری مرکز
(مبنی بر
کممحلی
به حاجی
قدير والی
جلالآباد)
بمدت دو
روز بعنوان
ميهمان خصوصی
وی در جلالآبادبسر
برده به
حکمران جلالآباد
قول احداث
دانشکده
پزشکی، کمک
به تکميل
اداره راديو
و تلويزيون...
و غيره را
داده اجازه
داد از مراسم
توديع که
حاجی قدير
را در حال
اهدای يک
تخته قالی
نفيس دستباف
به ثابت
و من نشان
میداد عکس
وتفصيلات
تهيّه نموده
درمطبوعات
محل قضيه
را اگرانديسمان
کرده بزرگتر
از آنچه
بود نشان
دهند. اين
حرکت مورد
اعتراض مرکز
قرار گرفت،
اما ثابت
با دهها
دليل و برهان
مرکز را
مُجاب نمود
که هر دو
حرکت وی
منطقی و
بجا بوده
است. وقتی
در يکی از
جلسات خصوصی
که همزمان
با سومين
سهشنبه
ماه سپتامبر
و آغاز اجلاس
ساليانه
مجمععمومی
بود با اشاره
به اولين
اعلاميه
حقوقبشر
که توسط
کوروش بزرگ
و در پی آزادی
يهوديان
بابل اعلام
و اکنون
سنگ نبشته
آن سند افتخار
قوم ايرانی
درمجمع ملی
است و توسط
شاه ايران
به سازمان
ملل اهداء
گرديده به
نوعی به
تضاد بنيادی
در سياست
خارجی رژيم
اشاره نموده
تلويحا افزودم
که نسل جديد
(نمیتوانستم
بگويم زعمای
رژيم) عقبماندهتر
از شاه خود
در ۲۵۰۰
سال پيش
میباشند
و با تلاش
بيهوده در
راه چيزهای
محال از
جمله نابودی
اسرائيل
آب به آسياب
دشمنان واقعی
مليت ايرانی
میريزند
و نسلی را
برای هميشه
در مقابل
يک قوم،
شرمنده میکنند.
ثابت خيلی
آشکار وعلنی
اعتراف نمود
که اصول
سياست خارجی
ايران مبنی
بر صدور
انقلاب و
سياست فلسطينی
و ضداسرائيلی
و ضدآمريکائی
آن تبديل
به بزرگترين
بنبست رژيم
در تنظيم
روابطش با
خارج شده
است، اما
در عينحال
بخاطر حفظ
حيات وتداوم
فعاليت برخی
از گروههای
تروريستی
عليرغم بودجه
۴۵۰ ميليون
دلاری که
همه ساله
خرج آنها
میشود ادامه
اين سياست
را ناگزير
و منطقی
و تنها چاره
منحصر به
فرد خواند
و افزود
با تغيير
اين سياست
فاتحه رژيم
خوانده خواهد
شد و يک حکومت
اسلامی تجربه
و توان بازی
و نوسازی
سياسی در
روابطش با
خارج و جهان
حَرب (بمعنی
جنگ و منظور
جهان غيراسلام
است) را ندارد.
بگفته ثابت
رژيم همه
ساله يک
بودجه سری
۳۵۰ تا ۴۵۰
ميليون دلاری
را به صدور
انقلاب از
جمله کمک
به حزبالله،
حماس و باصطلاح
تمامی مجاهدين
اسلام در
سرتاسر دنيا
اختصاص میدهند.
اين پول
به غير از
خرجها و
بودجههای
اضطراری
است که بر
حسب مورد
مثلاً در
الجزاير،
ترکيه، و
بحرين و...
برای روی
کارآمدن
اسلاميون
مصرف میکند
و نيز علاوه
بر بودجه
۴۵ تا ۵۰
ميليونی
(دلار)است
که همه ساله
آنرا خرج
اختلاف بين
احزاب و
گروههای
اپوزيسون
خارج به
طُرُق خيلی
پيچيده و
حساب شده
و با استفاده
از ترفندها
و دستورالعملهايی
که از سازمان
امنيت رژيمهايی
چون سوريه،
ليبی، فلسطين
و... فرا گرفتهاند
مینمايد.
ثابت در
عينحال
با اشاره
به ليست
۱۹۲ نفره
مرتّدين
که حکم ارتداد
عليه آنها
صادر شده،
عقيده داشت
حکومت اسلامی
بايد همه
کسانی را
که در خارج
يک نشريه
ضد انقلاباسلامی
را اداره
میکنند
يا بطور
علنی و آشکار
از دين برگشته
و روی آن
تبليغ و
عليه اسلام
سمپاسی
میکنند
معدوم نمايد
و اظهار
اميدواری
ميکرد سرانجام
با نابودی
آنها که
آتشبيار
معرکه هستند
مابقی ايرانيان
پولدار و
دانشمند
حتی اگر
رهبران احزاب
ملّیگرا
هم باشند
بتوانند
به نحوی
از انحاء
به خدمت
رژيم درآمده
و ايرانیهای
داخل مرز
از خدمات
آنها بهرهمند
گردند. وی
عقيده داشت
با ترور
اين اشخاص
که بزعم
وی چندان
سرشناس و
معروف نيستند
يا ايرانيان
داخل کشور
شناختی از
آنها ندارند
رهبران اپوزسيون
رژيم که
معروف و
صاحب چهره
در خارجاند
و همين مسئله
باعث مصونماندن
آنها گرديده
(زيرا شهرت
و آوازه
آنها باعث
دردسرهايی
از لحاظ
انتقاد و
تبليغ مجامع
حقوق بشر
عليه رژيم
ميگردد)
دچار ترس
و واهمه
شده، فلجشدن
موقتی مبارزات
سياسی آنها
در خارج،
باعث ايجاد
زنگ تفريح
و استراحتی
برای عوامل
حزبالله
جهت تجديد
انرژی و
سازمان و
امکانات
در خارج
ميگردد و
اينکه با
تداوم اين
قبيل تاکتيکها
سرانجام
عمر آنها
بسر آمده
نسل بعدی
بعلت نداشتن
معروفيت
و عدم شناخت
مردم ايران
از آنها
ديگر خطر
عمدهايی
عليه نظام
بشمار نخواهد
رفت.
ثابت
بعلت وابستگیاش
به خرّم
مشاور ارشد
وزير خارجه
هر موقع
تلکس يا
دستورالعملی
به امضای
محمود واعظی
معاون بينالمللی
وزيرخارجه
میرسيد
وی را به
باد فحش
و ناسزا
ميگرفت و
اينکه وی
حق خرّم
را خورده
و میبايست
شخص خرم
معاون بينالمللی
وزيرخارجه
میشد. بگفته
ثابت محمود
واعظی يک
کارمند ساده
مخابرات
بوده که
بعد از انقلاب
به انقلابيون
پيوسته و
در اثر چاپلوسی
و ثناگويی
تا معاونت
وزير خارجه
و مسئوليت
خريد مواد
اتمی پيشرفته
است (تمام
تلکسهای
سری مربوط
به خريد
مواد اتمی
اعم از راديوم
و اورانيوم
و بعدها
پلاتونيوم
به امضای
واعظی بود).
ثابت هيچيک
از مقامات
وزارتخارجه
را بجز خرم
قبول و باور
نداشت از
جمله در
سفر مهدی
آخوندزاده
سفير رژيم
در اسلامآباد
به منطقه
عمدا بوی
کم محلی
نمود. اصولاً
رسم است
وقتی سفير
يک کشوری
از حوزه
نمايندگيهای
کنسولی بازديد
میکند کنسول
يا سرکنسول
آن حوزه
وظيفه دارد
مراتب را
به مقامات
محل اطلاع
داده برنامه
ملاقاتها
و ميهمانیها
و پذيرايیها
را تنظيم،
از لحاظ
ابعاد تبليغاتی
اين سفر
اقدامات
لازم بعمل
آورده همزمان
با ديد و
بازديدها
و مذاکرات،
صورت ملاقاتها
را تهيه
و بطورکلی
اخبار اغلب
رويدادهای
اين سفر
را هم با
تلکس آنی
و هم با گزارشی
کتبی به
مرکز ارسال
نمايد. ثابت
آنروزها
بطور کلی
درب اطاق
رمز را بسته
و عليرغم
صورت مذاکراتی
که من از
ديدار سفير
با مقامات
محلی تهيه
ميکردم هيچکدام
از آنها
را جز يک
مورد بخصوص
و آنهم در
چند سطر
به مرکز
ارسال ننمود.
و آنهم در
کمال تعجب
من موردی
بود که در
ملاقات آخوندزاده
با ژنرال
اسحاقخان
رئيس جمهور
سابق پاکستان
رخ داد. ثابت
آن قسمت
از اظهارات
اسحاقخان
را که در
مورد رفع
مشکلات ماهيگيران
پاکستانی
در خليج
گواتر واقع
در دريای
عمان با
توجه به
تقسيمبندی
جديد آبهای
دريايی و
فلات قاره
زير آن آبها
ايراد شده
بود از صورت
مذاکراتی
که به تفصيل
نوشته بودم
درآورده
آنرا کليشه
نموده بدون
اظهار نظر
بمرکز (از
جمله رونوشتی
نيز به آقای
خرم) ارسال
نمود. اسحاقخان
در آن جلسه
خوشحال بود
از اينکه
رژيم تهران
با اعطای
چند صدمتر
مربع از
اراضی ايران
به پاکستان
يک مشکل
ديرين و
بزرگ پاکستان
را که عبارت
از تجاوز
ماهيگيران
پاکستانی
به آبهای
داخلی ايران
از روی سهو
و اجبار
و با توجه
به محيط
جغرافيايی
بود برای
هميشه حل
و فصل نموده
است. (اين
مصالحه يا
قرارداد
مرزی غيرقانونی
است زيرا
هيچيک از
مراحل قانونی
از جمله
مراجعه به
آرای عمومی
را طی نکرده
در صورت
اعاده حاکميت
به مردم
ايران هر
لحظه میتوان
آنرا لغو
نمود). ثابت
افسوس میخورد
که چرا مسئول
هلالاحمر
جمهوری اسلامی
ايران نيست
و عقيده
داشت عمده
ثروت ايران
در اختيار
بنياد مستضعفين
به مسئوليت
رفيقدوست
و نيز هلالاحمر
بوده و همه
رؤسای بخشهای
مختلف اين
دو نهاد
از نزديکان
خامنهايی
بوده و ميلياردر
میباشند.
وی هر موقع
هواپيماهای
سی۱۳۰ ارتش
بنام هلال
احمر مقداری
محموله گندم
به پيشاور،
جلالآباد،
مزارشريف
يا کابل
و دوشنبه
حمل ميکرد
به شوخی
میگفت.
آقايان فلانی
و فلانی
با اين سفر
ميلياردر
شدند و هيچ
پروائی نداشت
از اينکه
بگويد آدمی
بايد از
فرصتها
برای ساختن
آينده خود
استفاده
نمايد و
اينکه از
کجا معلوم
بعدها چنين
فرصتی نصيب
آدمی شود.
اما هرگز
نمیانديشيد
که مثلاً
اين فرصتها
به چه بهائی
میتواند
برای مردم
ايران تمام
شود، وی
در تقسيم
غنائم انقلاب
خود را ذينفع
و سهامدار
و محق میدانست.
مگر نه اين
بود که وی
بعد از پيروزی
انقلاب کنسولگری
ايران در
برلن غربی
را اشغال
و سپس به
سرپرستی
آن گمارده
میشود.
وی در عين
حال از اينکه
مجاهدين
تاجيک عليرغم
اصرار تهران
جهت کمک
تسليحاتی
و نظامی
به آنها
خواهان ميانجيگری
تهران بين
دوشنبه و
مجاهدين
تاجيک میباشند
خوشحال بوده
آنرا به
تفکر خُرّم
مشاور وزير
که قبلا
سفير در
پکن بوده
نزديک میدانست
و میافزود
با مصالحه
مجاهدين
تاجيک با
حکومت دوشنبه
که عمدتاً
در پاکستان
و افغانستان
مکان و مأوا
دارند ابزار
تاکتيکی
مهمی جهت
حصول به
هدف استراتژيک
بزرگتر يعنی
دخالت در
مسائل آسيای
ميانه جهت
ايجاد عمق
استراتژيک
بوجود ميآيد.
ثابت و
خرم (که بعلت
چهار سال
سفارت در
پکن نمکگير
چينیها
شده بود)
باصطلاح
از جمله
روشنفکران
چپ رژيم
بودند که
آمريکا و
شوروی را
دشمن خلقهای
ايران دانسته
در مقابل
خواهان اتحاد
اقتصادی،
نظامی با
چينیها
بودند، و
بهمين منظور
نيز عمدتاً
تلاش ميکردند
حوادث منطقه
بخصوص افغانستان
و تاجيکستان
در مسيری
قرار گيرد
که با اتحاد
کشورهای
حوزه مزبور
با چين بلوک
مُقتدر جديدی
بوجود آمده
بتدريج با
استفاده
از تکنولوژی
ژاپن که
در شانگهای
و هنگکنگ
در حال شکلگيری
بود نظم
نوين روابط
بينالملل
در جهت عکس
خواستهها
و دستورالعملهای
متخصصين
روابط بينالملل
غرب متحّول
شود در مورد
تاجيکستان
نيز در همين
راستا اظهار
نظر میکرد.
در واقع
وی ناخودآگاه
اظهارات
خرم را در
جلسات خصوصی
که با وی
داشت منعکس
مینمود.
وی در موردمحافل
روشنفکری
داخلی از
جمله دکتر
عبدالکريم
سروش که
حرفهای متفاوتی
از حزبالهیها
و رهبران
رژيم در
مورد اسلام
میزد عقيده
داشت اين
محافل يا
تعمداً سوپاپ
اطمينان
رژيم هستند
يا رژيم
سعی میکند
از وجود
آنها بعنوان
سوپاپ اطمينان
خود بعنوان
ضد ضربات
وارده به
رژيم استفاده
نمايد. به
گفته وی
رژيم تجربيات
بدی از کسانيکه
معروف شده
و آوازه
بينالمللی
پيدا کرده
اند داشته
در نتيجه
نهايت کوشش
رژيم حذف
اين عناصر
در همان
مراحل اوليه
شکوفائی
است. اما
وقتی ببيند
کار از کار
گذشته و
کسی بيش
از حد مقرر
و مجاز معروفيّت
پيدا کرده
چارهايی
ندارد از
وجود او
بعنوان سوپاپ
اطمينان
برای مقوله
هايی چون
حقوق بشر
و چانهزدنهای
سياسی با
غرب جهت
اخذ امتياز
استفاده
نمايد.
ثابت
يکروز مرا
به اطاق
خود فرا
خوانده با
يک افغانی
پشتون و
مقيم منطقه
قبايل آشنا
و تأکيد
نمود همراه
وی به منطقه
قبايل رفته
و در مراسمی
که تدارک
ديده شده
شرکت نموده
عکس و فيلم
تهيه، آنرا
طی گزارشی
بمرکز ارسال
نمائيم.
همين کار
هم شد و من
باتفاق آن
فرد پاکستانی
که روزنامه
قلابی چاپ
ميکرد درين
مراسم شرکت
کرديم. اين
مراسم عبارت
بود از يک
عکس خمينی،
پرچم ج. ا.
ايران در
کنار يک
ميز و چند
صندلی زوار
دررفته و
مجموعاً
چهار يا
پنج نفر
آدمی که
آنجا جمع
شده و مدعی
بودند حزبی
بنام پختونخواه
(ملی _مائويست)
به هواداری
از انقلاب
اسلامی ايران
و با ارشادات
سرکنسول
رژيم تأسيس
نمودهاند.
اين مراسم
مضحک با
عکس و تفصيلات
فراوان با
چند صد نسخه
نشريه کذايی
بمرکز ارسال
و توسط آقای
خرم مشاور
وزير مورد
تمجيد و
تشويق فراوان
قرار گرفت.
شان پاچا
رهبر اين
باصطلاح
ميکرو حزب
پشتون تنها
کسی بود
که ثابت
حاضر میشد
از محل بودجه
سری مبلغی
بوی پرداخت
نمايد. شان
پاچا عليرغم
اينکه يک
مقدار گرايشات
مائوئيستی
داشت اما
به محافل
آمريکايی
نيز رفت
و آمد مینمود
و گاه اخبار
و اطلاعات
جالبی نيز
با خود ميآورد.
و هم او بود
که در روزهای
آخر اقامتم
در پيشاور
و در حاليکه
بوی محرز
شده بود
ديگر ثابت
بر نمیگردد
و رجائی
نيز ويرا
به نمايندگی
راه نمیداد
پيغام آورد
سرکنسول
آمريکا حاضر
است اتومبيل
مرا به قيمت
مناسبی خريداری
نمايد، و
باين ترتيب
بطور ضمنی
و غيرمستقيم
تفهيم نمود
که آمريکائیها
از آنچه
در نمايندگی
و عليه من
میگذرد
اطلاع دارند
و اينکه
میتوانم
در صورت
مواجهشدن
با کوچکترين
خطری همسر
و فرزاندانم
را سوار
اتومبيلم
نموده وارد
نمايندگی
آمريکا شوم
تا آنها
نيز با در
اختيار گذاشتن
تسهيلات
و امکاناتی
راه را برای
پناهندگی
سياسی من
و نجاتم
از آن مخمصه
هموار نمايند.
شان پاچا
يکبار نيز
باتفاق معاونش
دکتر نقابت
در يکی از
روزهای تعطيل
و در آخرين
روزهای اقامتم
بمنزلم آمده
پيشنهاد
فوق را تکرار
نمود. حتی
اينبار رقم
درشتتری
نيز برای
باصطلاح
بهای اتومبيلم
ذکر نمود.
آنروزها
بدستور رجائی
و برخلاف
زمان ثابت
ديگر وی
را به نمايندگی
راه نمیدادند.
او مستمری
ماهيانهاش
قطع شده
بود و همه
اين تغيير
روشها را
زير سر رجائی
مسئول جديد
نمايندگی
میديد و
لابد از
کارکنان
محلی نيز
مسائلی شنيده
بود. در نتيجه
بسيار سعی
ميکرد مرا
از آن مخمصه
نجات دهد.
من به تقدير
و سرنوشت
و اين قبيل
چيزها اصلاً
عقيده ندارم
و معتقدم
هر کسی با
توجه به
عوامل زيادی
که آخرين
آنها محيط
اجتماعی
است میتواند
مسير زندگی
خود را انتخاب
نموده يا
بعداً آنرا
تغيير دهد.
اما نمیدانم
چرا بعضی
مواقع در
طول مسير
زندگیام
ناخودآگاه
با وقايعی
مواجه شدهام
که بعداً
حس کردم
بصورت حساب
شده و با
دقتی رياضی
به وجود
آمده است.
از جمله
يکروز تعطيل
در سال آخر
مأموريتم
در منزل
سرگرم نظافت
درون اتومبيلم
بودم که
زنگ در را
زدند. قبلا
گفتم پيشاور
آخر دنيا
و يک منطقه
فراموش شده
و نقطه تلاقی
و برخورد
چند تمدن
رو به اضمحلال
کُهن و قديمی
و بهمين
مناسبت منطقه
بسيار خطرناکی
است. هر بار
زنگ در به
صدا میآمد
ناخودآگاه
دلنگران
میشدم که
نکند حادثهايی
پشت در،
در انتظار
وقوع است.
نگهبان و
مستخدم و
دربان داشتم
اما آنروز
بیاراده
خودم در
را باز کردم.
شايد اگر
نگهبان بود
در را باز
نمیکرد
يا اگر باز
ميکرد حادثهايی
که شرح ميدهم
شکل ديگری
رخ میداد
بهرحال پشت
درب يک افغانی
ژوليده و
از رمق افتاده
و رنگ و رو
پريده ولی
در عين حال
محکم و استوار
را ديدم
که قيافهاش
بنظرم خيلی
آشنا میآمد،
يک بسته
بزرگ مستطيل
شکل نيز
بهمراه داشت،
معلوم شد
قبلاً نيز
مراجعه کرده
ولی نگهبان
يا مستخدم
منزل در
را باز نکرده
يا وی را
راه نداده
و عليرغم
اصرار وی
قضيه را
بمن اطلاع
ندادهاند.
با توجه
به اينکه
بموجب يک
دستورالعمل
حفاظتی توقف
اتومبيل
در بين راه
و بنا به
خواسته اشخاص
ثالث نيز
ممنوع بوده،
عليرغم اينکه
وی قبلاً
نيز سعی
کرده بود
چندين بار
جلو اتومبيلم
را بگيرد
اما من باين
مسئله توجهی
ننموده و
براه خود
ادامه داده
بودم در
نتيجه وی
نيز ناگزير
در پی جستجوی
فراوان سرانجام
منزل ما
را پيدا
و چندينبار
مراجعه و
ناکام گرديده
بود. البته
من خيلی
شرمندهام
از اينکه
اعتراف کنم
بعلت مراجعه
بيشمار اين
قبيل انسانهای
محروم و
بیپناه
با توجه
باينکه کاری
از من ساخته
نبود و همچنين
بخاطر مسائل
امنيتی و
نظر باينکه
آمار جرم
و جنايت
در پيشاور
بسيار بالا
است دستور
داده بودم
کسی را راه
ندهند مگر
اينکه من
قبلاً اطلاع
دهم قرار
است در فلان
روز و ساعت
کسی بيايد.
وی تا مرا
ديد بسيار
خوشحال شده
افزود بالاخره
معجزه شد
و خودتان
در را باز
کرديد و
چون حس کرد
درست ويرا
بجا نياوردهام
در حاليکه
بسته را
تحويل من
میداد افزود
تقديم با
تمام وجودم
و اخلاصم.
دستورالعمل
ديگری داشتيم
که هرگز
بسته و اين
قبيل چيزهای
مشکوک را
باز نکنيم
اما در چهره
اين مرد
بينوا آن
قدر خلوص
و محبت و
فقر و فاقه
ديدم که
بدون آن
که اين دستورهای
امنيتی را
در نظر بگيرم
گفتم چيست؟
گفت باز
کنيد مثل
اينکه حس
کرد کمی
اکراه دارم
و مردّد
هستم در
نتيجه خود
بسته را
گرفته و
باز کرد
و از ميان
آن تابلوی
زيبايی درآورد
و آنرا روبروی
من گرفت.
باز همه
نورافکنهای
ذهنم روشن
شد. عبدالقادر
هنرمند ونقاش
افغانی را
شناختم.
من وقتی
کابل بودم
ويرا در
نمايشگاهی
ديده بودم
و اين تابلو
را نيز چهار
هزار افغانی
(به پول آن
زمان) خريده
بودم ولی
يادم رفته
بود در پايان
بازديد آنرا
با خود ببرم.
تابلوی بسيار
زيبائی بود
که اگر يک
هنرمند غربی
آنرا میکشيد
به بهای
گزافی آنرا
میخريدند
ولی من فقط
آنرا سی
دلار خريده
بودم.
تصوير مردی
بود که با
تمام وجود
فرياد میکشيد
اما بُغضی
به بزرگی
سنگ، گلو
و دهان وی
را پر کرده
بود و آن
مرد با چشمهای
بسيار حزين
و غمگين
و در عينحال
خشمگين و
از حدقه
درآمدهاش
به آئينه
مقابل اشاره
ميکرد که
روی آن بجای
تصوير آن
مرد سنگ
بزرگی به
تصوير کشيده
روی آن نوشته
شده بود:
زندگی:
زندگی
هنگامه فريادها
است.
سرگذشت درگذشت
يادها است.
زندگی
مرگ با تدبير
نيست.
زندگی
آن فرياد
نهفته در
گلو هم نيست.
زندگی
دادهای سوخته
در سينه
تنگ هم نيست.
زندگی
افسانهايی
رندانه در
کويرهای
پرملال نازندگی
است.
زندگی
اصلاً بازندهگی
است.
و من
بازيگری
فروآويخته
به تابم
که
سر انگشت
چرخ بازيگر
چه
سخت، چه
دشوار
میچرخاند
مرا...
از
اينکه اين
مرد هنرمند
را اينهمه
وقت دم در
نگه داشته
بودم شرمنده
شدم و بلافاصله
وی را به
منزل دعوت
کردم. خجالت
میکشيد
وارد شود
زيرا سراپای
وی بوی فقر
و فاقه میداد
بخصوص از
اينکه تقريباً
پابرهنه
آرام و قرار
نداشت. گفت
بعد از فروپاشی
حکومت دکترنجيب
کمونيست،
افغانکُشی
توسط حاکمان
مجاهد و
مسلمان آغاز
گرديد. اکثر
کارگزاران
و کارکنان
حکومت قبلی
عين برگ
خزان در
گوشه و کنار
شهر با رگبار
گلوله درو
شده از بين
رفتند. مجاهدين
حتی به هنرمندان
نيز رحم
نکردند،
و من چارهايی
نديدم جز
اين که دست
زن و بچهام
را گرفته
از آن مخمصه
بگريزم.
توی راه
نزديک مرز
يک پسرک
تنها و بیکس
و بیپناه
مريض و در
حال تب و
مرگ را ديدم
که والدينش
يا آشنايانش
به خيال
اينکه مرده
ويرا بحال
خود رها
کرده و رفته
بودند ويرا
نيز با خود
برداشته
و سرانجام
با هزار
مکافات به
پاکستان
آمديم. اکنون
در بيابانهای
اطراف کمپ
ناصر باغ
منتظريم
نوبت ما
برسد. يک
روز شما
را در اُردوگاه
مزبور ديدم
و شناختم
به کنسولگری
مراجعه کردم
ولی راهم
ندادند با
هر مشکلی
بود دوباره
خود را به
کابل رسانده
تنها چيزی
که اينبار
با خود آوردم
همين تابلوی
نقاشی بود
از آن روز
اين تابلو
را بعنوان
امانتی هر
جا که رفتم
با خود بردم
تا بلکه
سرانجام
روزی شما
را ببينم
و از زير
دين شما
در بيايم.
خانه ما
در پشت حياط
خلوت يک
مجموعه کامل
جهت استفاده
مستخدمين
منزل داشت
که بصورت
متروکه درآمده
کسی از آن
استفاده
نمیکرد
بلافاصله
آنرا در
اختيار عبدالقادر
و خانوادهاش
گذاشتم که
شامل همسر،
پدرزن پير
و معلول،
دو دختربچه
خردسال،
و همان پسرک
بیکس و
بیپناه
میشدند.
اينها کمکم
سامان گرفته
و زندگی
نسبتاً مناسبی
فراهم نمودند
خود عبدالقادر
نيز بعنوان
مسئول خريد
خانواده
من تقريباً
تمام کارهای
خريد منزل
را انجام
میداد شبها
نيز محافظ
منزل بوده
همچون سرباز
دليری از
آن مجموعه
نگهبانی
و محافظت
ميکرد. اواخر
مأموريتم
با توجه
باينکه آرياپور
و رجائی
عرصه را
برای من
و خانوادهام
تنگ کرده
بودند هر
لحظه منتظر
بودم واقعه
سوئی رخ
بدهد چون
سرکوب و
تخريب يکساله
ثابت در
آن نمايندگی
و سپس عدم
بازگشت وی
از مرکز
يک مجموعه
ويران، متشنج،
بیصاحب،
بیحساب
و کتاب،
عصبی و در
حال فروپاشی
بجای گذارده
بود که گاه
فکر میکنم
زنده بودنم
در آن شرايط
و با آن افراد
خطرناک و
ساديستی
معجرهايی
بيش نبوده
است. گفتم
هر کدام
از ماها
يک هفتتير
پرسنلی داشتيم
تا باصطلاح،
در مواقع
اضطراری
در مقابل
تهاجم افراد
ثالث از
خود دفاع
نمائيم.
من با توجه
به اوضاع
و احوال
نمايندگی
و جوّ ترور
و وحشتی
که ايجاد
شده بود
شبها هفتتير
را به عبدالقادر
میدادم
که با اطمينان
بيشتری از
خانه مراقبت
نمايد. همايون
پسرک دهساله
نيز شبها
مقابل منزل
ما در بيرون
محوطه میخوابيد
يا نمیدانم
بيدار بود
و مراقب
هرگونه حرکت
و جنبش مرموزی
از سوی کوچه
و آن طرفها
بود. يک شب
با صدای
رگبار گلوله
و صدای هفتتير
بيدار شده
ناخودآگاه
به حياط
رفته عبدالقادر
را ديدم
که به مهاجمين
حمله کرده
مانع پائين
آمدن آنها
از ديوار
منزل شده
است. گويا
همايون نيمههای
شب ناگهان
با شنيدن
صدای مشکوک
متوجه میشود
دو نفر ريشو
از ديوار
خانه سَرَک
میکشند
تا اين سوی
ديوار بپرند.
آرام از
جايش بلند
شده خود
را به عبدالقادر
در آنسوی
ساختمان
و در حياط
خلوت رسانده
قضيه را
آرام بوی
توضيح میدهد.
عبدالقادر
نيز هفتتير
را برداشته
از همآنجا
شليککنان
خود را به
محوطه مقابل
ساختمان
میرساند
و زمانی
ميرسد که
آنها دوباره
از اينسوی
حياط به
روی ديوار
پريده و
متواری شدهاند
و عجيب اينکه
آنروزها
درست مصادف
با اياّمی
بود که سربازان
کار حفاظت
از منزل
مرا تعطيل
کرده پیکار
خود رفته
بودند. فردای
آنروز قضيّه
را به رجائی
و آرياپور
گفتم تا
به پليس
و مقامات
محل از جمله
تشريفات
محل که شعبهايی
از تشريفات
وزارتخارجه
پاکستان
در آن ايالت
بود اطلاع
دهند اما
از طرز برخورد
آنها فهميدم
که اين حمله
به دستور
خود آنها
صورت گرفته
است. روزی
که بعد از
چند ماه
پيشاور را
برای هميشه
به مقصد
اروپا ترک
میکردم
نمیدانم
چرا و بچه
علّت پول
و پَلهايی
مناسب در
اختيار عبدالقادر
نگذاشتم
که بتواند،
اندوختهای
برای او
و خانوادهاش
باشد. اکنون
در غربت
تبعيد يکی
از دردهای
روحی و فشارهای
عصبی و وجدانی
من از زندگی
گشتهام
همين مسئله
است که چرا
من نصف پساندازم
را بآنها
ندادم و
تنها به
پرداخت يکی
دو ماه حقوق
ماهيانه
و اعطای
مقداری وسايل
ناچيز زندگی
بآنها قناعت
کردم. متأسفانه
آدمها در
برخی لحظات
قدر انسانهايی
را که در
زندگیشان
مؤثر بوده
اند نمیدانند
و وقتی به
فکر و ياد
آنها ميافتند
که ديگر
خيلی دير
شده است.
من ديگر
از سرنوشت
عبدالقادر
و خانوادهاش
اطلاعی بدست
نيآوردم
وی روز آخر
ارابهايی
چهارچرخ
تدارک ديده
وسايل منزل
خود را روی
آن چيده
و در حاليکه
از جدايی
از ما غمگين
بود اظهار
داشت ديگر
ماندن در
پيشاور فايده
ندارد. قصد
دارد با
هويتی جديد
عازم کابل
شود و زندگی
هنرمندانهاش
را اگر حاکمان
جديد بگذارند
از سر گيرد.
از صميم
قلب برای
وی آرزوی
موفقيت کردم.
عبدالقادر
انسانی فرهيخته
و انديشمند
بود و من
درسهای
زيادی از
وی ياد گرفتم
و افسوسها
خوردم که
چرا اغلب
انسانها
در اين کُره
خاکی در
جايگاه واقعی
خود قرار
نگرفتهاند
و چه انسانهای
ارزشمندی
در اعماق
اجتماع غرق
میشوند
و چرا تاريخ
بشريت با
آتش و خون
نوشته شده
است. وی بخاطر
ظلمهايی
که بوی و
خانواده
و هموطنانش
رفته بود
کلاً منکر
خدا بود
و همه مسائل
بشری را
در شرايط
و اوضاع
و احوال
طبقاتی جستجو
ميکرد وی
عقيده داشت
کمونيسم
يک مکتب
انسانی است
اما هرگز
صحيح پياده
نشده است.
يکبار که
از کنار
حياط خلوت
میگذشتم
وی را در
حال نماز
ديدم. از
چند وقت
پيش ويرا
میديدم
که تسبيحی
گرفته و
دانههای
آنرا مثل
حزبالهیها
ميشمارد
و زير لب
نيز وِرد
میخواند.
صبر کردم
نمازش تمام
شد گفتم
قبول باشد
گفت به احترام
شما اينکار
را میکنم
چون شما
را باور
دارم گفتم
شايد خدايی
باشد، به
فارسی هم
میخوانم
و باين شکل
نيت میکنم
که: اگر هستی
چون فلانی
را باور
دارم اين
نماز را
با توجه
به اين اطمينان
قبول کن.
و درد دل
میکنم.
از وقتی
اينکار را
شروع کردم
جسما و روحا
حالم بهتر
شده و استعدادهای
قبلیام
احياء شده
است. گفتم
لابد دعا
کردی يک
بوم رنگ
و وسايل
نقاشی خوب
و درست و
حسابی داشته
باشی خدا
هم آنرا
اجابت کرده
و پشت ماشينام
هست برويم
برداريم.
گفتم تسبيح
هم که میچرخانی
و دعا هم
که میخوانی
گفت اگر
اسمش را
بشود دعا
گذاشت بلی.
گفتم پس
چه ميگويی
گفت با هر
دانه تسبيح
میگويم:
سلام بر
زندگی، زندگی
زيبا است.
من خوشبختم،
همسرم را
دوست دارم،
همايون بیکس
و بیپناه
را دوست
دارم. همسايهام
را دوست
دارم، از
بچههام
راضیام.
رنگ سبز
را میپرستم،
عاشق بوی
خاکم. و اگر
خدايی باشد
بايد خيلی
بیفکر و
خيال باشد.
بشر را تنها
گذاشته سُراغ
کار خود
رفته است؟!
گفتم عبدالقادر
تو نه تنها
نقاش که
شاعر هم
هستی گفت
هر انسان
درد کشيدهايی
سخنانش عطرآگين
است... اکنون
در غربت
تبعيد با
ياد عبدالقادر
گاه بهمان
شکل تسبيحی
به دست گرفته
و به زندگی
سلام و صبحبخير
میگويم
و سعی میکنم
سخنان عطرآگين
بگويم.
قبلاً
نوشتم شخصی
بنام رجائی
بعنوان معاون
کنسولگری
منصوب شده
از همان
بَدو ورود
در راستای
تقسيم قدرت
اختلافاتی
با ثابت
پيدا کرده
جنگ و گريز
پنهان اينها
به مجادله
علنی و رد
و بدلکردن
حرفهای ناروا
و ناپسند
به همديگر
درمحوطه
کنسولگری
و در مقابل
کارکنان
محلی و ارباب
رجوع، تبديل
شده بود.
خراسانی
مليجک ثابت
نيز انواع
و اقسام
شايعات را
عليه وی
راه انداخته
کار بجائی
رسيد که
نگهبانان،
درب را بروی
وی باز نکرده
يا گاه به
محوطه نمايندگی
و اطاق کارش
نيز راه
نمیدادند.
البته اوائل
ثابت سعی
ميکرد از
وجود وی
برای تهيه
گزارش و
بالا بردن
آمار عملکرد
نمايندگی
که هر سه
ماه يکبار
توسط روابط
عمومی مرکز
بررسی و
سپس طی جداولی
امتيازاتی
به نمايندگيهای
خارج قائل
میشدند
استفاده
نمايد. امّا
متأسفانه
اولين گزارش
و حتی يک
تلکس سه
سطری وی
بعلت سواد
ابتدايی
آنچنان مملو
از غلط املايی
و انشائی
يا نامفهوم
بود که ثابت
حتی عليرغم
اينکه حزبالهیها
معمولا هوای
همديگر را
در مقابل
ما قديمیها
داشتند نتوانست
خود را کنترل
نموده و
در حضور
رجائی از
من خواست
آن دو نوشته
وی را اصلاح
کنم. رجائی
بعد از مدتی
بطور کلی
از رفتوآمد
به نمايندگی
خودداری
نموده برای
خود در منزل
مسکونی خود
من برايش
پيدا و اجاره
کرده و نزديک
منزل ما
بود دفتر
و دستگی
درست کرد
و بطور مستقل
و جدا از
نمايندگی
با همپالگیهای
خود در مرکز
مکالمه تلفنی
يا مکاتبه
مینمود
و کارهای
باصطلاح
محرمانهاش
را نيز با
استفاده
از کوريه
سياسی (پست
سياسی) آرياپور
مسئول امنيتی
نمايندگی
بمرکز ارسال
مینمود.
رجائی حتی
آن چند روز
اول بعد
از سفر بیبازگشت
ثابت و خانوادهاش
بمرکز را
نيز در نمايندگی
حاضر نشد
اما يکروز
وارد کنسولگری
شده درب
اطاق رئيس
نمايندگی
را بزور
باز کرده
پشت ميز
ثابت نشسته
همه را باين
اطاق احضار
نموده در
حاليکه رنگ
و رويش پريده
و لبهايش
میلرزيد
و جملات
را نمیتوانست
درست و کامل
ادا کند
اطلاع داد
ثابت در
مرکز زندانی
شده و از
اين پس وی
رئيس نمايندگی
بوده و همه
بايد مو
به مو از
دستورات
وی اطاعت
کنند و مطيع
اوامر وی
و خط مشی
جديد نمايندگی
باشند. شايد
باور کردن
اين مسئله
محال باشد
اما از ميان
آن جمع تنها
کسی که به
سبک حزبالهیها
تکبير گفت
و صلوات
فرستاد و
متعاقباً
تبريک و
تهنيت گفته
سپس افزود
من میدانستم
ما با چه
حرامزادهای
سروکار
داريم اما
از روی ناچاری
دم فرو بسته
و بروی خود
نمیآورديم
و اضافه
کرد چهره
و رفتار
رجائی ويرا
به ياد شهيد
رجائی مظلوم
میاندازد...
همان خراسانی
معروف و
مليجک ثابت
بود که فیالبدالهه
و فی المجلس
مقام شامخ
مليجکی رجائی
را نيز عهدهدار
شد. بقدری
اين حرکت
خراسانی
مضحک و در
عينحال
زننده و
مسخره بود
که حتی ابوالحسن
منشی محلی
نمايندگی
نيز نتوانست
خود را کنترل
نموده و
به صدای
بلند تا
حد ريسه
رفتن و آب
از چشمها
جاریشدن
خنديد تا
جايی که
همه کسانيکه
در اطاق
بودند به
خنده افتادند.
من نتوانستم
اين صحنه
غم انگيز
رقتآور
و در عينحال
غيرقابل
باور و بُهتانگيز
را تحمّل
کنم از همان
کنار در
به اطاق
خود بازگشتم.
اما همين
اقدام باعث
شد عليرغم
بيطرفی مطلق
من در دعوای
ثابت با
وی کينه
آن جلسه
را تا آخر
بدل گرفته
بطور بيمارگونهايی
شروع به
ايذاء و
اذيت من
نمايد. دومين
اقدام رجائی
بستن موقتی
درب کتابخانه
نمايندگی
بخاطر پاکسازی
و کتابسوزان
بود که طی
آن اغلب
کتابهايی
که شيرخدايی
تهيه نموده
و مورد مراجعه
بسيار اعّم
از پاکستانی
و افغانی
و ايرانی
بود از بين
رفته و بجای
آن دهها
جلد آثار
ملاّ مجلسی
همان ملای
دربار شاهسلطان
حسين که
باعث سرنگونی
حکومت صفويه
بدست افاغنه
گرديد و
همچنين دهها
کتاب راجع
به شرح زندگی
و اظهارات
شيخ فضلالله
نوری آخوندی
که عليه
انقلاب مشروطيت
مردم ايران
جبهه گرفت
و از استبداد
مطلقه حمايت
نمود و نيز
رساله خمينی
و اظهارات
وی در دهها
جلد جايگزين
گرديد. از
آن پس در
آن باصطلاح
کتابخانه
مگس هم پر
نمیزد و
رجائی و
آرياپور
مجبور شدند
آنرا تبديل
به ناهارخانه
نمايند و
هر روز ساعتها
آنجا بساط
پهن کرده
سورچرانی
و شکمچرانی
ميکردند
و دل پيچدرپيچشان
را ازعزا
در ميآوردند.
شرح اقداماتی
که رجائی
بعمل آورد
ملالانگيز
بوده اينجا
همينقدر
بايد بگويم
عدم علاقه
ثابت به
مسائل سياسی
بخصوص بیاطلاعی
وی از تحولات
دو دهه اخير
افغانستان
و يا آنچه
درمنطقه
و حول و حوش
آن میگذشت
باعث شده
بود عُمدهّ
توجه وی
روی مسائل
جانبی و
پيشپا افتاده
و جمعآوری
پول از هر
راه ممکن
متمرکز شود.
وی هربار
نيز ميخواست
ابراز وجود
و علاقهايی
نموده اظهار
نظری در
مورد مسائل
سياسی بنمايد
بعلت اشتباه
و غيرمنطقی
و غيرمستدل
بودن تحليل
و نظريهاش
مورد بازخواست
يا سئوال
مرکز و سفارت
رژيم در
اسلامآباد
قرار میگرفت
من يکی از
اين تلکسها
را که مربوط
به آغاز
مأموريت
ثابت در
پيشاور است
بعنوان نمونه
با خود دارم
که در آن
با شماره
۴۹۰ مورخ
۲۰/۲/۷۳ آمده
است : (لطفاً
منبع يا
منابع اطلاعات
ارسالی و
نيز استدلالهائيکه
در تحليل
اين اطلاعات
بکار گرفته
شده را در
اسرع وقت
اعلامند
تا مورد
بحث و بررسی
قرار گيرد.)
ثابت در
پی وصول
تلکسهای
اين چنانی
مرا وادار
میکرد به
يک نحوی
آنها را
رفع و رجوع
نمايم، اين
است که با
اطمينان
کامل عمده
مسئوليّتهای
مربوط به
تهيه گزارش
سياسی و
تلکسهای
خبری و اطلاعاتی
از مسائل
و رخدادهای
سياسی و
فرهنگی منطقه
و حوزه مسئوليت
نمايندگی
را بعهده
من واگذار
نموده و
بهمينخاطر
عليرغم تمديد
قبلی مأموريت
من از سه
سال به چهارسال
بکمک عوامل
خود در مرکز
آنرا مجددا
برای يکسال
ديگر تمديد
نموده بود.
علاقه سيریناپذير
و بيمارگونه
وی به جمعآوری
و پسانداز
ارز خارجی
و عمدتاً
دلار باعث
شده بود
بعضی وظايف
که در حيطه
مسئوليت
مقام ولايت
فقيه و اجرای
فتاوی وی
در راستای
حذف و تنبيه
کسانيکه
باصطلاح
مرتد شده
و يا عليه
نظام فعاليت
مینمايند
يا عملکردشان
به نظام
آسيب ميرساند
قرار میگرفت،
برای مدتی
کم رنگ گرديده
يا بعهده
فراموشی
سپرده شود.
اما به محض
بازگشت وی
بمرکز و
تصدی امور
توسط رجائی
بعنوان مسئول
موقت نمايندگی
باين قبيل
کارها شتاب
بيشتری داده
شد. وی ابتدا
نمايندگی
را دربست
در اختيار
نماينده
ساواما يعنی
کميته مشترک
وزارت اطلاعات
و امنيت
رژيم باضافه
بخش امنيت
و ضداطلاعات
سپاه و نماينده
سپاه پاسداران
انقلاب گذاشته
با استظهار
به حمايت
و پشتگرمی
آنها شروع
به خرابکاری
و پنبهزنی
عليه ثابت
که اکنون
در مرکز
دستش بجائی
بند نبود
نمود. در
نتيجه با
فعّال شدن
نمايندگان
اين دو ارگان
تخريب و
ضدالهی و
انسانی در
آن نمايندگی
حوادث مربوط
به مفقودالاثر
شدن تعدادی
از مخالفين
رژيم سرعت
بيشتری به
خود گرفت.
از جمله
يک زوج ايرانی
که در حال
مراجعه به
نمايندگی
شکار آرياپور
شده بودند
همچون قطرهايی
به زمين
فرو روند
و ديگر اثری
از آنها
ديده نشد
و سپس شايع
شد آنها
عازم کشور
ثالثی شده
يا به مرکز
بازگشتهاند.
يا شخصی
بنام جمعيتالله
از نزديکان
دکتر عبدالله
نورستانی
عضو کابينه
دولت در
محاصره ربانی
توسط طالبان
و نيز عضو
دفتر مرکزی
شورای تفاهم
و وحدت ملی
برهبری سيداسحاق
گيلانی که
بمدت دو
سال از دوستان
محلی و نزديک
من بوده
و اخبار
و اطلاعات
ذيقيمتی
از محافل
و مجامع
پيشاور برايم
ميآورد بيکباره
سربهنيست
شد. مراجعه
همسر و فرزند
وی و نيز
شخص سيد
اسحاق رهبر
شورا به
نمايندگی
نيز معلوم
شد نامبرده
آخرينبار
همراه آرياپور
مشاهده شده
است. يا يک
ايرانی ديگر
که سالها
مقيم پيشاور
بوده اما
آرياپور
و همپالگیهای
وی عقيده
داشتند بهايی
گرديده بيکباره
مفقود شد.
اصولا در
کشورهای
پيشرفته
و مترقی
يک تار مو
يا يک تماس
دست با چيزی
پس از دهها
سال و از
طريق (دی
ان اِ) میتواند
بعنوان مدرک
جرم شناخته
شود. اما
پيشاور بعلت
حضور اغلب
گروههای
جهادی و
همچنين مرکزيت
بازارهای
آزاد خريد
و فروش مواد
مخدر و اسلحه
و زد و خوردها
و اختلافات
بعضی از
سران قبايل
آزاد پشتون
با يکديگر
يا حکومت
محلی و مرکزی
منطقه ناامنی
بشمار ميرود.
پيداشدن
اجساد انسانهای
بيگناه درگوشه
و کنار شهر
و حومه آن
امری عادی
بوده و هيچکس
هم نبود
و نيست که
اين مسائل
را پيگيری
نمايد در
نتيجه بطور
باورناکردنی
آمار اين
قبيل جرائم
در آن محدوده
زمانی بمراتب
افزايش يافت،
اين قضيّه
نشان میداد
اگر رأس
هرم قدرت
در هر ارگانی
از رژيم
با مسئول
ساواما و
سپاه در
آن بخش متحد
شوند دمار
از روزگار
مردم درآورده
نمیگذارند
کسی نفس
بکشد، اين
قضيه را
تعميم بدهيد
تا برسيد
به هاشمی
رفسنجانی
و خامنهايی
که بقول
ثابت که
گاه در جلسات
خصوصی و
خانوادگی
برخی مسائل
سری را هم
ناخودآگاه
و غيرعمدی
افشاء ميکرد
تمامی دستورهای
ترور و نابودی
مخالفين
درخارج را
مشترکا بعنوان
رأس هرم
قدرت صادر
وامضاء میکنند.
بگفته ثابت
خمينی دستور
داده هفتهايی
يکبار هاشمی،
خامنهايی
و روسای
قوه قضائيه
و مقننه
و فرمانده
سپاه باضافه
مهدوی کنی
وعسکر اولادی
و رئيس شورای
نگهبان شام
را با هم
صرف نموده
و راجع باين
مسائل تصميم
بگيرند.
اجرای تصميمها
را به هاشمی
واگذار کنند.
مابقی نيز
بايد با
فراهمآوردن
ابزار اينکار
وتسهيلات
لازم ويرا
پشتيبانی
نمايند.
ثابت مدعی
بود شخصا
در جلسهايی
که بعضی
از رؤسای
نمايندگيها
نيز بودند
از هاشمی
رفسنجانی
شنيده که
غربيها مدعیاند
برای اينکه
مردم ايران
عليه قدرت
حاکم انقلاب
و شورش نکنند
بايد گرسنه
و گرفتار
مسائل روزمره
باشند بالعکس
اعراب بايد
سير باشند
تا بفکر
مثلا حمله
به ايران
همچون ۱۴
قرن پيش
نيافتند.
ثابت حتی
يکبار هاشمی
رفسنجانی
را به عنوان
مسئول مستقيم
و مقام تصميم
گيرنده و
دستور دهندهی
تقريبا تمام
ترورهايی
که در داخل
و خارج از
کشور انجام
میگيرد
نام برد
و در عين
حال متذکر
شد که نامبرده
حکم نمايندگی
دائم وی
در دفتر
سازمان ملل
- ژنو را که
يکبار از
طرف وزارت
خارجه پيشنهاد
گرديده بوده
بعلت نداشتن
ليسانس و
نيمهکاره
شدن تحصيلاتاش
درآلمان
پس از پيروزی
انقلاب امضاء
ننموده است.
گفتم در
پی سفر بیبازگشت
ثابت به
مرکز رجائی
نمايندگی
را دربست
در اختيار
نماينده
ساواما گذاشت
با وجود
اين من نمیتوانم
همه آن رويدادها
را باين
جمع ولو
ناميمون
و نامبارک
نسبت دهم.
من در هيچيک
از حوادث
مزبور شاهد
عينی نبودم
و نمیدانم
تا چه حد
میبايست
به حوادثی
که پيرامون
من میگذشت
با سوءظن
مینگريستم
در عينحال
بعضی مواقع
قلم شرم
دارد از
فجايعی که
بيشتر غيرواقعی
مینمايند
بنويسد.
يا برخی
رويدادها
آنچنان چندشآور
است که آدمی
نمیخواهد
آنرا واقعی
بپندارد.
يا حداقل
دلش ميخواهد
آنرا يک
کابوس شبانه
تصور نمايد
و با هزار
دليل ميخواهد
بخود بباوراند
که من اشتباه
کردهام
و چنين چيزی
در عالم
واقع هرگز
رخ نداده
است. از جمله
من هنوز
حرف آن کارمند
محلی را
که گفت يک
ايرانی ناآشنا
و غريب وارد
دفتر ابوالحسن
منشی محلی
نمايندگی
شده و بعد
به بخش آرياپور
واقع در
طبقه دوم
نمايندگی
راهنمايی
شده ولی
هيچکس نه
آنروز و
نه روزهای
بعد پائينآمدن
وی و يا بيرونرفتن
وی از محل
نمايندگی
را نديده
و بالعکس
دو تن ديگر
از کارکنان
محلی بوی
گفتهاند
از دستشوئی
طبقه بالا
که بطور
آزاد و نه
روبسته به
فاضلآب
حياط ضلع
جنوبی که
راهرويی
باريک بطرف
دستشويیهای
بيرون محوطه
ساختمان
دارد آب
کفآلوده
آغشته بخون
زيادی ديدهاند
که مقداری
نيز به در
و ديوار
آن محوطه
پاشيده شده
بوده است.
و بعداً
مأمورين
ساوامای
نمايندگی
شخصاً آنجا
را شسته
و پاک نموده
اند. و يا
اينکه در
ساعات آخر
شب نگهبانها
کوفتن شئی
يا اشياء
و آلات سنگين
به درب و
ديوار يکی
از اطاقهای
طبقه بالا
را شنيده
اند. اما
نمیدانم
چرا من آنروز
نمیخواستم
يا نمیتوانستم
اين حرفها
را باور
کنم. تعدادی
از کارکنان
محلی درد
دلهايشان
را با من
درميان میگذاشتند
منهم بطور
غيرمستقيم
سعی ميکردم
تا احد امکان
مشکلات آنها
را برطرف
نمايم بهمين
مناسبت نوعی
صميمت و
حسن نيت
عاطفی هم
فيمابين
ما حکمفرما
بود. شايد
هم بخاطر
اينکه ظاهر
من با بقيه
فرق داشت
بمن اطمينان
بيشتری داشتند
با وجود
اين و عليرغم
همه اينها
نمیدانم
چرا من آنروزها
خيلی ساده
از کنار
قضيه فوق
گذشتم؟ و
برخلاف هميشه
حتی با يادداشتهای
روزانهام
که اين خاطرات
را از آنها
خلاصه میکنم
به تعارف
برگزار کردم.
انگار آن
فضای مرگ
بر دفتر
يادداشتم
نيز سايه
انداخته
بعضی روزها
اصلاً چيزی
ننوشتهام
و گاه اگر
هم چيزی
نوشتهام
جملات ناقص،
ناتمام بیربط
و نامفهوم
بوده شرح
اغلب حوادث
را آغاز
ننموده به
پايان رساندهام
قَلَمِ من
آنروزها
به خون تپيده
و بخاک افتاده،
شرمگين و
مجروح نوشتن
آن فجايع
را بر نمیتابيده
است.
اکنون که
به حوادث
آن ايّام
فکر میکنم
يا دفتر
خاطراتم
را ورق میزنم
احساس میکنم
در نوعی
از بُهت
و در عينحال
وحشت بسر
ميبردم.
بايد اعتراف
کنم من از
حمله برادران
در آن شب
کذايی به
منزلم سخت
ترسيده بودم،
حفظ ذات
و بقای خود
و خانوادهام
و تلاش برای
فرار از
آن مخمصه
مرا تا حد
انسانی ترسو،
زبون و حقير
کرده بود
و شايد هم
وقايع را
خشنتر از
آن میديدم
که بشود
کاری کرد.
اما هرچه
که هست اکنون
بزرگترين
دلمشغولی
زندگیام
در تبعيد
بيداری وجدانم
بعد از اين
حيرانی و
سرگشتهگی
و بهانهها
است که بسيار
رنجم میدهد
و هر لحظه
نهيبم میزند
که تو بهر
کيفيتی میتوانستی
يک کاری
بکنی، ميتوانستی
جلو برخی
فجايع را
بگيری ولی
ترسيدی و
لُنگ انداختی
و زمين کُشتی
را دو دستی
تحويل حريف
دادی و بجای
آن ننگ و
بدنامی و
شکست را
پذيرا شده
عذاب وجدانت
را جاودانه
و هميشگی
ساختی. راستی
اگر بعد
از اطلاع
از آنچه
که رخ داده
بود به طبقه
بالا رفته
و درب اطاق
کار آرياپور
را زده و
در صورت
بازشدن
در بلافاصله
وارد شده
يا خود بزور
آنرا باز
کرده و وارد
میشدی چه
اتفاقی میافتاد؟
مگر آنها
میتوانستند
همان لحظه
در مقابل
آنهمه نگهبان
و کارمند
محلی و ارباب
رجوع سربهنيستت
کنند؟ آيا
تو مصداق
اين شعر
سياووش کسرائی
نشدی:
من در صدف،
تنها
با قطرهای
باران
پيوسته
میآميختم
غافل که
خاموشانه
میخشکد
در پشت
ديوار دلم،
دريا
بگذريم،
در آنروزهای
تلخ و سنگين
تقريبا هر
هفته يک
هيأتی برای
بازديد و
بررسی اوضاع
و احوال
نمايندگی
و همچنين
رسيدگی بحساب
و کتاب نمايندگی
وارد میشدند.
من تعداد
اين هيئتها
را ظرف مدت
محدودی تا
۲۶ و ۲۷ هيأت
چند نفره
هم نوشتهام.
حتی يکی
از اين بازرسان
شخص شيرخدايی
سرکنسول
سابق همان
نمايندگی
بود که آنروزها
بعنوان مشاور
بروجردی
معاون وقت
حوزه آسيا
واقيانوسيه
منصوب گرديده
بود. وی با
توجه به
شناختی که
از من داشت
بعد از اينکه
با همه کارکنان
ديدار و
با آنها
سئوال و
جواب نمود
باصطلاح
برای جمعبندی
آنچه که
ديده و شنيده
بود به ديدار
منهم آمده
در کمال
تعجبِ من
هيچ سئوالی
از عملکرد
ثابت يا
رخدادهای
بعدی نمايندگی
ننموده فقط
به گفتن
اين جمله
بسنده نمود
که هم ثابت
و هم آرياپور
و رجائی
و هم مأمور
رمزی که
ثابت باعث
احضار وی
بمرکز و
ناتمام ماندن
مأموريتش
گرديد مقصّر
بودهاند.
ظاهرا وی
باين نتيجه
رسيده بود
که من کارهايی
نبوده کوچکترين
سهمی در
قضايای فوق
نداشته و
نامحرم بودهام
و دعوا مثل
هميشه دعوای
قدرت بوده
و تقسيم
ميراث ملی
مردم ايران
بين عدهايی
خودفروخته
و بیوجدان
که از رنگ
و بوی ايرانی
فقط نامش
را دارند
و بس. لذا
شيرخدايی
به همين
ملاقات چند
دقيقهايی
اکتفاء نموده
عليرغم مشاهده
رنگ و روی
پريدهام
باين جمله
بسنده نمود
که کمی پير
و چاق شدهام
و وقتی پاسخ
شنيد جور
ايّام و
غمباد است
گفت در مرکز
همديگر را
میبينيم
و پُست خوبی
برايت در
نظرگرفته
شده تا تلافی
اينروزها
درآيد و
فرصت نداد
قسمتی ازجنايات
برادران
را شرح دهم
و خداحافظی
نمود. من
از اينکه
آدم نسبتاً
وارستهايی
چون شيرخدايی
چنين ساده
و معمولی
از کنار
آنهمه فجايع
و جناياتی
که در نمايندگی
رُخ داده
بود گذشت
بسيار دلخور
بودم و بعنوان
آخرين نامه
خلاصهايی
از آنچه
که در نمايندگی
گذشته بود
برای وی
نوشته توسط
رابطی بمرکز
ارسال نمودم،
و از آن پس
نيز تصميم
قطعی گرفتم
بهر کيفتی
که شده و
بهر قيمتی
که تمام
شود اينبار
برای هميشه
جلای وطن
نموده مادامی
که بانيان
سياست خون
و جنون آن
سرزمين اهورايی
را دستخوش
ترس و ترور
و وحشت و
تاريکی و
تباهی نمودهاند
به کشورم
باز نگردم
يا برای
تغيير آن
وضع بهر
اقدامی که
لازم باشد
دست بزنم.
بهرحال همانطور
که پيشبينی
میشد رفت
و آمد و بازديد
اين هيئتها
هيچ چيز
را عوض نکرد
اتفاقاً
بعضی از
آنها که
از همپالگیهای
آرياپور
و از سربازان
گمنام امام
زمان بودند
زمين را
خالی، حريف
را دور،
فرصت را
برای اجرای
نيّات پليد
خود مهيّا
ديده در
اجرای سياست
خون و جنون
با رجائی
و آرياپور
تشريک مساعی
نمودند.
در فاصله
زمانی اندکی
بسياری از
گروهها و
انجمنها
را از هم
پاشيده عدهايی
از مخالفين
را سر به
نيست نموده،
نوکران و
عاملين خود
يعنی دشمنان
خلقهای
منطقه را
چاق و چلّه
نمودند.
بعضی از
اشخاص وگروههای
فرصتطلب
نيز چون
قارچ از
زمين سبز
شده جزو
جيرهبگيران
جديد ساواما
گرديدند.
اينجا پسنديده
است بنويسم
در چنين
ايام تاريکی
فقط يکبار
ستارهايی
بدرخشيد
و شمع محفل
شد، آنهم
زمانی بود
که از ميان
آنهمه هيئتهای
واصله از
مرکز که
پيامآور
سياست ترور
و مرگ و سياهی
بودند يکی
از اساتيد
دانشگاه
تهران بعنوان
پژوهشگر
جهت مذاکراه
با مقامات
دانشگاه
پيشاور بمنظور
تبادل اطلاعات
در زمينه
علم و دانش
و بهترين
نحوه تدريس
وارد پيشاور
شد. وی تنها
ستارهايی
بود که در
تمام ايّام
حکومت تاريک
رجائی آرياپور
در نمايندگی
مزبور مدتی
ولو اندک
سوسوئی
زده با رفتنش
بار ديگر
تاريکی مطلق
آن محيط
سرشار از
حزبالهی
کور دل و
تاريکانديش
را فرا گرفت.
وی که در
همان دوره
اقامت کوتاه
مدتش در
پيشاور از
رفتار و
کردار وگفتار
رجائی به
وحشت افتاده
بود در يک
گفتگوی خصوصی
ضمن اينکه
از مسئول
بودن چنين
افراد نادانی
در آن نمايندگی
مهم بسيار
متأسف بود
بعلت ديدار
قبلیاش
از اغلب
کشورها و
دانشگاههای
جهان در
مقابل اين
پرسش من
که بهترين
کشور يا
سرزمين يا
دانشگاه
و مردمی
که طی سفرش
ديده کدام
است پاسخ
داد: سوسيال
دموکراتها
در کشورهای
اسکانديناوی
مصداق جامعه
موعود بیطبقه
(اما غير
توحيدی)
را پياده
نمودهاند
بطوريکه
درين کشورها
فاصله طبقه
پولدار و
ثروتمند
با طبقه
کمتر پولدار
اندک بوده
و صحنههای
غمانگيز
ناشی از
تضاّد طبقاتی
بهيچوجه
ديده نمیشود
و در واقع
سوسياليزم
حقيقیدرين
سرزمينها
پياده شده
است. بگفته
اين استاد
مکتب کمونيزم
هرچند همچون
ساير مکاتب
انسانی يا
بسان اسلام
و ساير اديان
توحيدی يک
مکتب انسانی
و بشر دوستانه
است اما
همانند اديان
مزبور هيچوقت
خوب پياده
نشده و اکنون
بشريت کمتر
شاهد رفاه
و آبادانی
و خوشبختی
مردمان کشورهای
کمونيستی
يا اسلامی
است و اينکه
بشر زمانی
موفق گرديد
دريچه خوشبختی
را بروی
خود بگشايد
که رفورم
لوتری در
دين مسيح
آغاز و بشريت
به زندگی
علمی، عقلايی
و تجربی
و زمينی
و نه الهی
و سماوی
و امدادهای
غيبی گرايش
پيدا نمود
و تمدن بشری
و بخصوص
پيشرفت کشورهای
مزبور مديون
مشاهده و
تجربه و
علم و عقل
و سازمان
و مديريت
اصولی و
نظم و تربيت
و تبليغ
است. و باين
ترتيب ديگر
زمان دين
و مذهب و
گرايشات
ماوراءالطبيعه
و وعده وعيدها
و نداهای
آسمانی بسر
رسيده و
مردم ما
نيز جهت
حصول به
جامعه برتر
و رفاه و
بهزيستی
نيز بايد
به طبيعت
و چگونگی
استفاده
بهينه از
آن با استفاده
از آخرين
پيشرفتهای
علمی، تجربی
فنی و البته
با احترام
به محيط
زيست و حفظ
آن گرايش
پيدا نموده
از دام تزوير
و ريا رهايی
و به نوسازی
سياسی گرايش
يابند. بهرحال
اين استاد
رفت و من
ماندم و
خرابيهايی
که ثابت
بوجود آورده
بود و تباهیهايی
که جانشين
وی در نظر
داشت ببار
آورد اما
ناگزيرم
اينجا اعتراف
کنم ثابت
هر عيبی
هم که داشت
يک حسن هم
داشت که
در بين حزبالهیها
حکم کيميا
را دارد.
اصولاً
حزبالهیها
آدمهای
تميز و مرتبّی
نيستند و
کمتر بهداشت
و اين قبيل
مسائل را
مراعات میکنند
و بعلت ضعف
و کمبود
شخصيت نيز
با آدمهای
شبيه به
خود مراوده
مینمايند
و از برخورد
با آدمهای
آگاه و فرهيخته
واهمه دارند.ثابت
از لحاظ
رعايت تميزی
و نظافت
محوطه نمايندگی
يا محل رزيدانس
(اقامتگاه)
بسيار وسواس
داشت آدمی
را ياد زمان
شيرخدايی
میانداخت
همه چيز
تميز و شسته
و رُفته
و در جای
خود بود
اين نظم
و تميزی
و زيبايی
بيرونی نوعی
پاکی روح
و روان ايجاد
مینمود.
امّا رجائی
که طبيعتا
شخصيتّی
پست و حقير
داشت در
اندک مدتی
محوطه کنسولگری
را تبديل
به زبالهدانی
نمود، بچههايش
در طول روز
دراطاق رئيس
نمايندگی
شير يا خط
میانداختند
يا فوتبال
و واليبال
بازی ميکردند
همه جا آثار
انگشت و
دست اين
بچهها و
بچههای
حزبالهیهای
ديگر بود
که عقده
زمان ثابت
را جبران
کرده تا
دلشان خواست
آنجا را
به گَند
و کثافت
کشاندند.
در زمان
ثابت هيچ
بچهايی
حق نداشت
وارد محوطه
نمايندگی
شود. وی تعداد
زيادی از
ملاقاتها
را بعلت
ژوليده بودن
طرف لغو
میکرد.
اما رجائی
تمام آن
چهرههای
سوخته و
باطل و دور
انداخته
شده بعد
از روی کارآمدن
طالبان از
سوی آمريکا
و پاکستان
و عربستان
را دراستخدام
گرفته محل
نمايندگی
و اقامتگاه
را تبديل
به عرصه
جولانگاه
اين عناصر
مزدور و
يا باجگير
نمود. گفتم
وی از ملاقات
با شخصيتهای
مهم وحشت
داشت در
نتيجه تشريفات
مربوط به
ملاقات با
مقامات محلی
از جمله
سروزير و
استاندار
و رئيس مجلس
و روسای
احزاب و
غيره انجام
نگرفت و
چون مرکز
خواهان اين
ملاقاتها
بود گزارشهای
قلابی بمرکز
ارسال شد.
اما ملاقات
با برخی
شخصيتهای
افغانی از
جمله کريم
خليلی رهبر
جديد حزب
وحدت و دکتر
طالب سخنگوی
اين حزب
در پيشاور
پاکستان
را ناگزير
شد انجام
دهد اما
هر دوی اين
افراد بالاخص
دکتر طالب
بشّدت به
وی و سياست
ج. ا. ايران
در نابودی
قوم هزاره
و عملکرد
غلطشان
در تنها
گذاشتن و
دمتيغ نهادن
آنها بعنوان
يک هدف ارزان
و آسان برای
طالبان حمله
نموده تلويحا
اشاره نمود
مسئوليت
مهم دادن
به آدمهای
بيسواد و
لاشعور نتيجهايی
جز با دُم
شير بازی
کردن و قتلعام
يک قوم تاريخی
در پی نداشته
و نخواهد
داشت. من
آنروز واقعاً
از اظهارات
بسيار شيوا
و قهرمانانه
اين افغانی
دردمند لذّت
برده واميدوار
شدم به اينکه
هنوز هستند
کسانی از
اين قوم
که تمام
بازی را
به رژيم
تهران نباخته
و همه چيز
خود را در
اختيار بیخردان
رژيم تهران
نگذاشتهاند
و میتوانند
از صفر شروع
کرده بار
ديگر جايگاه
واقعی خود
را در ميان
هموطنان
خود پيدا
نمايند.
رجائی که
فردی ضعيفالنفّس
و تحقير
شده بود
ازتلکس و
گزارشی که
بعد از اين
ديدار تهيه
کرده بودم
وحشت کرده
از آن پس
ديگر مرا
به ملاقاتهای
خود با ديگران
نبرد. بالعکس
از آن پس
درد کهنه
و قديمی
آرياپور
و هم پالکیهای
وی در رابطه
با سفرم
به ناتياگلی
در روز تاسوعا
و عاشورای
دو سال قبل
مجدداً سرباز
کرده علنی
شد. وی باز
در ديدارهای
دوجانبه
سئوالاتی
از اين سفر
مینمود.
حتی يکبار
پا را از
اينهم فراتر
نهاده رسماً
سئوال نمود
که آيا از
آن جلسهايی
که در مورد
مخالفين
نظام و سفر
هوايی آنها
از پيشاور
به کابل
برگزار شد
با خانوادهام
يا کسی ديگر
حرفی زدهام
يا خير و
وقتی پاسخ
منفی شنيد
و اينکه
من اين قضيه
را فراموش
کرده بودم
افزود ولی
چرا بعداً
نپرسيدی
به چه علت
آن مأموريت
انجام نشد
و اصولاً
چرا در اين
مورد کنجکاوی
نکردی، منکه
با تمامی
وجودم سعی
ميکردم خود
را کنترل
کنم پاسخ
دادم چرا
بيخود چيزی
را که به
من ربط ندارد
بزرگ نموده
يا درد کهنهايی
را نيشتر
بزنم وی
با اشاره
به طپش قلبم
و نفسهای
تند و بلندم
گفت بله
کاملاً معلومه
که اين قضيه
برايتان
مهم نبوده
که اينطور
به نفسنفس
افتادهايد.
پاسخ دادم
دليلش اينستکه
من از دست
اين سئوالها،
شکّ و ترديدها
و بیاطمينانیها
حوصلهام
سر رفته
است. آيا
حق ندارم
عصبانی بشوم.
جمله آخر
را کمی بلندتر
و با عصبانيّت
ادا کرده
وافزودم
شما يکبار
درين مورد
فرجی را
محکوم کرده
ويرا روانه
ايران ساختيد
اکنون اين
حرفهای مسخره
را بمن ميزنيد
منکه فرجی
نيستم جا
بزنم. وی
که جا خورده
بود مثل
همه حزبالهیها
که از قاطعيت
طرف مقابل
جا ميزنند
گفت معذرت
میخواهم
و پا شد و
اطاق را
ترک نمود.
يا وقتی
هيئتی از
مرکز میآمد
رجائی از
من میخواست
آنها را
به هتل ببرم
و اعضای
اين هيئتها
که بين دو
تا چند نفر
در نوسان
و عمدتا
دوستان و
ياران نزديک
رجائی آرياپور
و نوری (مأمور
سپاه) در
مرکز بودند
بين راه
يا با استفاده
از کوچکترين
فرصتی راجع
بآن سفر
کذايی کنجکاوی
می نمودند.
حتی يکبار
يکی از آنها
غيرمستقيم
و با شرح
داستانی
در مورد
يک شخص ثالث
تهديد نمود
که اگر زيرزمين
بروم يا
بآسمان پرواز
کنم در صورت
افشای اين
راز به حسابم
رسيدگی خواهند
نمود. احيّای
مجدد درد
کهنهايی
که کمکم
فراموش شده
بود هشداری
بود برای
من و دلنگرانی
از حادثه
تلخی که
ممکن بود
در شُرُف
وقوع باشد.