Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



آخرين لحظات كاوه
 روايت جيم ميور، همكار همراه كاوه گلستان از آن رويداد تلخ (ترجمه ف. كوشا)




بي بي سي - 5 آوريل 2003

 

روز چهارشنبه دوم آوريل، در اثر انفجار مين هايي در نزديكي شهر كِفري در شمال عراق، كاوه گلستان، فيلمبردار بي بي سي كشته و استوارت هيوز، تهيه كننده ي اين موسسه مجروح شد. خبرنگار بي بي سي، جيم ميور، كه همراه آنان بود شرح واقعه را به اين صورت نوشته و ارسال كرده است:

حدود ساعت 1500 به وقت محلي به كِفري رسيديم. از سليمانيه، كه سه ساعت با شمال فاصله دارد با اتوموبيل به آنجا رفته بوديم.

روز بهاري زيبايي بود و نتوانستيم از توقف براي صرف نهاري پيك نيكي در سايه ي درختان كنار جاده خودداري كنيم، كاري كه قبلاً هيچ وقت نكرده بوديم.

نهارمان نان، كنسرو ماهي تون، خيار و گوجه، و چاي بود. كاوه گفت اين بهترين نهاري بود كه از 59 روز پيش كه وارد قسمت كردنشين شمال عراق شديم خورده ام.

از كاري كه داشتيم انجام مي داديم بسيار احساس غرور مي كرد و خوشخال بود، و با هيجان درباره ي بيشتر و بهتر كار كردن حرف مي زد.

مي گفت ” وقتي در موقعيت هايي مثل اين هستم احساس مي كنم كه خودم هستم. “

بعداً، در تهران، مادرش فخري خانم به من گفت روز قبل كه با او صحبت كردم ” پشت تلفن مي رقصيد.“

هنگامي كه به كفري رسيديم، مستقيماً وارد دفتر اتحاديه ي ميهني كردستان [PUK - ا. م. ك.] شديم و بالاي پشت بام رفتيم تا موقعيت محل به دستمان بيايد. 10 سال بود كه نيروهاي دولت عراق دژي را روي تپه ي پرعلفي در جنوب غربي شهر اشغال كرده بودند.

دو روز پيش از آنكه به آنجا برسيم، آمريكايي ها مواضع خط مقدم عراقي ها را بمباران كرده بودند، و عراقي ها از‌آن دژ عقب نشيني كرده، خط مقدم شان را به آن سوي رشته تپه هاي به هم پيوسته اي كه از شرق به غرب ادامه داشت، چندين كيلومتر دورتر به سمت جنوب كفري عقب برده بودند.

نزديك ترين مواضع آنها دور از ديدرس بود، و دست كم 10 كيلومتر از شهر فاصله داشت.

اما عراقي ها چريك هاي پيشمرگه ي ا. م. ك. را، كه در مناطقي كه آنها تخليه كرده بودند به اين طرف و آن طرف مي رفتند، از دور شناسايي كرده، و روز قبل ار ورود ما كفري را سخت بمباران كرده بودند، كه در اثر آن سه نفر كشته و در حدود ده-دوازده نفر مجروح شده بودند.

همه بسيار نگران بمباران مجدد شهر بودند، اما روز چهارشنبه تا هنگام ورود ما اتفاقي نيافتاده بود.

محل ارسال گزارش

براي ارسال گزارش هاي تلويزيوني زنده ي ويديوفوني نياز به موضعي داشتيم، و آن دژ جاي خوبي به نظر مي رسيد.

فرمانده ي محليِ ا. م. ك. گفت با توجه به اينكه عراقي ها بسيار دورند آنجا امن است، و پيشمرگه ي جواني را ذز اختيارمان گذاشت تا ما را به آنجا راهنمايي كند.

براي آنكه عراقي ها ما را نبينند و به سمت مان شليك نكنند، همگي با يك ماشين به راه افتاديم تا كم تر جلب توجه كنيم.

من رانندگي مي كردم، كاوه صندلي جلو، سمت راست من بود. عقب ماشين، استوارت سمت راست، مترجم مان رِبين آزاد وسط و پيشمرگه ي راهنماي مان سمت چپ، پشت سر من نشسته بود.

تا حاشيه شهر پيش رفتيم و در پاي تپه ي منتهي به آن دژ با مردم محلي به مشورت پرداختيم.

دليلي وجود نداشت كه به راهمان ادامه ندهيم، گواينكه بعضي از همكاران مان كه شروع كرده بودند پياده بالا بروند وهم زده شده بودند و از نيمه ي راه برگشتند.

در حالي كه رد ماشين هايي را كه قبلاً از آنجا بالا رفته بودند دنبال مي كرديم از چمنزار، به سمت راهي كه مستقيماً به آن دژ منتهي مي شد، بالا رفتيم.

من مي خواستم مستقيماً به سمت آن ساختمان بروم و ماشين را در پناه آن پارك كنم – عراقي ها خيلي دور بودند – اما راهنمايمان گفت امن تر آن است كه در سمت چپ آن، كه سراشيب علف داري بود و ماشين در سطح پايين تري قرار مي گرفت توقف كنيم.

در چند روز گذشته هم در چندين موضع متروك ديگر عراقي ها همين كار را كرده بوديم.

ميدان مين

به اين ترتيب، ماشين را به سمت چپ، چند متري به داخل آن سراشيب راندم و توقف كردم. همه با عجله شروع به پياده شدن كرديم تا وسايل كارمان را آماده كنيم.

ناگهان در فاصله اي بسيار نزديك انفجاري رخ داد.

بخشي از انفجار سمت چپ صورت مرا گرفت. گيج شدم و گوش هايم به صدا افتاد.

فكر كردم: ”چطور توانستنه اند ما را ببينند و از فاصله اي چنان دوري اين طور با دقت بزنند؟ “

به طور غريزي، همان كاري را كردم كه دو بار ديگر هم در چهار روز گذشته، هنگام وقوع بمباران انجام داده بوديم، و آن پيدا كردن چيزي بود كه بشود پشت آن يا زير آن پناه گرفت.

به طرف چپ، رو به عقب ماشين دويدم، و خودم را روي زمين انداختم.

در چند ثانيه اي كه اين كار طول كشيد، دو انفجار ديگر هم رخ داد، و سپس سكوت برقرار شد.

بعد صداي استوارت آمد كه فرياد مي زد ” من مورد اصابت قرار گرفته ام، من مورد اصابت قرار گرفته ام.“

ربين فرياد مي زد ” اين يك ميدان مين است، اين يك ميدان مين است.“

بلند شدم و استوارت را طرف راست ماشين ديدم. با پاي چپش لِي لِي مي رفت.

پاي راستش شديداً صدمه ديده بود، پاشنه اش دريده شده بود، استخوان هايش بيرون زده بود.

اما خونريزي اش شديد نبود و فهميدم زنده مي ماند.

درِ عقب ماشين را باز كردم و كمك كردم داخل شود. به او گفتم، ” صدمه ديده اي اما خوب مي شوي. خطر را پشت سر گذاشته اي. مي دانم كه خوب مي شوي. به تو قول مي دهم.“

سعي كردم ترتيبي بدهم كه نتواند پايش را ببيند. او خيلي شجاع بود و تا آخر ماجرا، در حالي كه به ما اطمينان مي داد كه حالش خوب است به هوش ماند.

” خواب “

آن وقت بود كه متوجه شدم كاوه پيدايش نيست.

فرياد زدم ” كاوه كجاست؟ كاوه كجاست؟ “

ربين، كه چون وسط نشسته بود فرصت آن را پيدا نكرده بود كه از ماشين پياده شود، فرياد زد: ” آنجاست، سمت چپ. مرده است.“

به سمت چپ نگاه كردم، در فاصله ي 10 متر ي، در يك سراشيب جسد پوشيده از گردوغباري را ديدم .

گفتم ” آن كاوه نيست.“

از جايي كه من ايستاده بودم، مانند جسدي قديمي به نظر مي رسيد كه از عراقي ها بر جا مانده باشد.

به طرفش راه افتادم، و تا راه افتادم ديدم كاوه است.

به روي شكم خوابيده بود و طوري به نظر مي رسيد كه انگار سر كار خوابش برده بود. آرام به نظر مي رسيد.

گفتم: ” كاو، كاو؟ “ [?Kav, Kav]

اما مي دانستم كه اميدي نيست. بخش پشتي بدنش سالم مانده بود، اما بخش زيرين بدنش … او ديگر از دست رفته بود.

احساس گناه

ناگهان احساس گنهكاري به سراغم آمد. من او را از تهران سوار ماشينم كرده بودم و اين همه راه آورده بودم، به كجا، به يك ميدان مين.

كاوه گلستان، كه زندگي غني و پرظرافت اش را خوب مي شناختم و به مدت سه سال در آن سهيم بودم، كه آن همه چيز به آن همه از انسان ها داده بود، كه چند نسل از عكاسان ايراني را پرورش داده بود، در كنار من بي جان دراز كشيده بود، و من زنده بودم.

جز كلماتي تند و هرزه چيزي به ذهن و زبانم نمي آمد.

كاوه را بيرون كشيدم و با كمك ربين او را درون ماشين گذاشتم.

فكر مي كردم شايد شيوه ي معجزه آسايي پيدا شود كه او را نجات دهد.

از رد تاير هايي كه به جا گذاشته بوديم دنده عقب برگشتيم و به سرعت از تپه به سمت مردمي كه ما را به سمت يك درمانگاه اورژانس در همان نزديكي هدايت مي كردند سرازير شديم.

استوارت را به داخل درمانگاه بردند و كارهايي اورژانسي رويش انجام دادند، آمپول هايي به او زدند، و بعد او را داخل آمبولانس گذاشتند و به سرعت به سمت سليمانيه بردند.

در حين عبور از جلوي من، از من خواهش كرد به دوست-دخترش آيلين تلفن بزنم و بگويم كه دوستش دارد، و شماره اش را به من داد.

تلفن ماهواره اي ثريايش در اثر انفجار شكسته بود، اما همكاران مهربان مان از رويتر، كه در درمانگاه جمع شده بودند، تلفن شان را در اختيارم گذاشتند.

همه چيز به پايان رسيده بود

اما براي كاوه همه چيز به پايان رسيده بود. از آنها خواستم هر كاري كه مي توانند انجام بدهند، اما سرشان را تكان دادند.

براي آخرين بار نبض اش را گرفتم اما خبري نيود.

او را به داخل بردند و دوباره كه او را ديدم كفن پوش در تابوت تخته سه لايي روبازي بود.

براي جواز دفن اش فرم هايي را ير كردم و سؤالاتي را جواب دادم، سپس در دل تاريكي پشت سر آمبولانسي كه جسد او را حمل مي كرد به سمت سليمانيه رانديم، و دوره ي پس از فاجعه آغاز شد.

بعداً بود كه، به كمك ربين، كه با شجاعت و حضور ذهن فراوان رفتار كرد و تنها كسي بود كه مي توانست ببيند و بفهمد چه مي گذرد، و استوارت كه اكنون در بيمارستان نيروي هوايي انگلستان در قبرس براي حفظ پاي راستش شجاعانه مبارزه مي كند، توانستم قسمت هاي مختلف آنچه رخ داده بود را كنار هم بگذارم.

استوارت هم مانند من مطمئن بود كه اولين انفجار، شليك خمپاره بود.

خود او روي يك مين ضدّنفر پا گذاشته بود.

كاوه در آن لحظه به انجام همان كاري فكر كرده بود كه يه فكر من و استوارت هم رسيده بود، و از جلوي ماشين به طرف پايين تپه، رو به سمت چپ دويده بود، تا همان طور كه پبش از آن هم در موقعيت هايي ظاهراً مشابه عمل كرده بوديم، به زمين كم ارتفاع تري برسد.

با اين تفاوت كه اين بار خود را از بمباران نجات نمي داد، بلكه به درون ميدان ميني مي دويد.

ربين فكر مي كرد كه كاوه روي ميني پا گذاشته بود و روي مين ديگري افتاده بود.

اما جراحات كاوه بسيار شديدتر از آن بود كه در اثر انفجار دو مين ضدّنفر ايجاد شده باشد.

به باور من عراقي ها همان كاري را كرده بودند كه اغلب انجام مي دهند: كاشتن يك بمب ضدّنفر روي يك مين ضّدتانك، تا هريك باعث انفجار ديگري شود.

بي نظير

كاوه اكنون در آرامش است، و مسلماً زندگي به جريان خود ادامه خواهد داد، اما زندگي ما بدون او ديگر به صورت قبلي اش نخواهد بود. او منحصربه فرد و بي نظير بود.

انرژي، هنرمندي، شوروشوق، حساسيت، شجاعت، و طنز بازيگوشانه اش تنها بخشي از شخصيت پرظرافت، پرملاحت و پرمهري بود كه همه ي كساني را كه با او آشنا مي شدند جلب مي كرد.

يكي از بزرگ ترين تسلّي ها در زمان بروز چنين مصيبت هاي بزرگي محبت دوستان و همكاران است.

افراد بسياري به طرق بسياري كمك كردند. اما آنهايي كه در بحبوحه ي آن آشفتگي مشخصاً در نظرم مانده اند جو لوگان از رويتر، كه در تمام طول راه تا سليمانيه با من سخن گفت، بن از سي بي اس، برونو از اِي بي سي و كو ئيل لارنس از The World co-production بي بي سي را مي توانم نام ببرم، كه جزو عده ي كثيري بودند كه هر كاري به دست داشتند زمين گذاشتند تا به اين بحران رسيدگي كنند.

در ميان ساير افراد هِرو ابراهيم احمد، همسر رهبر اتحاديه ي ميهني كردستان جلال طالباني را مي توانم نام ببرم، كه كارهاي بسياري را ترتيب داد، ازجمله عبور بسيار سريع از مرز كه به من امكان داد كاوه را روز بعد از مرگش به تهران بازگردانم.

بزرگ ترين تسلي و موهبت، يافتن امكان سوگواري با خانواده ي كاوه بوده است – همسرش هنگامه و پسرش مهرك، خواهرش ليلي و پسران او ماني و محمود – كه همگي شجاعانه تلاش مي كنند با فقداني كه همواره بيم رخ دادنش را داشتند كنار بيايند.

بخش بسيار كوچكي از ميراث عكاسي كاوه را مي توان در تارنماهاي kargah.com و iranian.com يافت.

تا زمان حادثه، استوارت هم به طور خستگي ناپذيري يادداشت هاي روزانه اش را در stuarthughes.blogspot.com منتشر مي كرد.

كاوه گلستان در روز 8 جولاي 1950 در آبادان ايران به دنيا آمد، و در 2 آويل 2003 در كِفري، بخش تحت كنترل كردان شمال عراق چشم از جهان فروبست.

لينك به اصل مقاله



Back

 
online

gooya 1998-2003