Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



براي سينا مطلبي

مسعود بهنود

behnoudonline.com

 

 

بازداشت سينا مطلبی روزنامه نگار جوان و با ذوق، نجيب و ساکت، از ميان نسلی که در سال های اخير وارد اين عرصه شدند و اينک روز به روز از اين کار که با آن همه شور به آن پرداختند دورتر می شوند اعلام جنگ به نسل جوان و فرهيخته ماست که نمی دانم گروهی که هر روز ضربه ای حواله سر آن ها می کنند چگونه می خواهند بدون حمايت و حتی بی تفاوت ماندن  اين نسل  روزگار بگذرانند.

 

سينا بسيار بزرگ تر از سنش بود و حتی پدرش هم که به جوانی وارد عرصه مطبوعات هنری شد به زودی و شوق او شروع نکرده بود. من که به ديدار و گفتگوی با اين نسل بسيار راغبم و هميشه در اين سال ها دلم با آنان بوده است و شايد از نسل ما جز من و شمس الواعظين کسی به اين نسل اين همه دل نسپرده باشد، کم و خيلی کم سينا را ديدم. يکی دو بار هم که در روزنامه ـ آخرين بار در بنيان ـ  به ديدنم آمد و سلام کرد آن قدر نجيب و محجوب بود که وقتی گفتم نوشته هايش را می خوانم و به آخرين مقاله اش اشاره کردم رنگ به رنگ شد. ترکه ای و تکيده و پيدا بود از آن هاست که کم می خوابد و بسيار می خواند. دائم پای کامپيوترش بود و با حسين درخشان که خدا را شکر از دم چنگ بيرون است، از اولين بچه های اهل کامپيوتر و کرم اين کار که نسل قبلی را هم تشويق و اصرار می کردند که به دنيای شگفت اينترنت وارد شوند.

 

در جائی ديگر نوشته ام که وقتی در انفرادی بوديم و به تصادف فهميدم آن بی صدا که در سلول روبروئی است محمد قوچانی است بدترين شب زندان را گذارندم. محمد هم مثل سينا و مثل حسين همسن نيماي من بود. آن شب تمام مدت نيما را در آن سلول تنگ ديدم که بال بال می زند. مدتی بعد که به بند عمومی منتقلمان کردند از بخت خوش من محمد قوچانی هم به همان سالن آورده شد و توانستم چندين روزی که در آن جا بود مواظبش باشم و نگرانی های خودم را درمان کنم و گرنه او مثل کارهای ديگرش، مثل نوشته هايش پخته و متين راه می رفت و شباهتی به يکی ديگر از زندانيان اهل بخيه که چند روزی در همان سالن بود و من گاه از رفتارش شرمسار می شدم نداشت.

 

روزی هم که به دادگاه آورده شده بودم از قاضی مرتضوی خواهشم اين بود که زودتر تکليف محمد را روشن کنند که وقتی به چهره پدر مهربان و گيلک و نگرانش می نگريستم دردم افزون می شد. حالا همان حال را دارم وقتی فکر می کنم که سينا در يکی از همان سلول هاست. و پدرش سعيد و فرناز همسرش که او هم از نسل جوان روزنامه نگاری ايران است نگرانند.

 

بی شک سينا را به خاطر وب لاگش تنبيه می کنند. از اولين کسانی بود که وب لاگ فارسی نوشت و «روزنگار» ش خواندنی بود، صادق و صميمی. روزی برايش نوشتم مبادا وب لاگ نويسی مدام و سردستی نويسی، از نوشتن جدی برای رسانه های مکتوب بازت دارد. چرا اين را نوشتم چون در مقاله هايش بی ادا و اصول و بدون به کار بردن  جملات کليشه ای که متاسفانه دارد از آدم بزرگ ها به نسل جوان هم سرايت می کند می نوشت، اما حساب شده و قدر کلمه و بار معنا را می دانست. به باورم سينا يکی از اميدهای روزنامه نگاری ايران هست و خواهد بود. اميد دارم بالاخره کسی در اين وانفسا هشدار دهد که بابا چه می کنيد با اين جوان ها. از ما که گذشت اما اگر خيالی برای سياست ورزيدن و ماندن  بر قدرت داريد بايد اين نسل را برای خود نگاه داريد. سينا نه سياسی بود و نه علاقه ای به گروه خاص داشت ، نه تندخو بود و پرخاش جو. نمی دانم بزرگان اين حکومت چطور بايد از احوال نسل جوان و خواست هايشان با خبر شوند اگر کسی مانند سينا مطلبی را تحمل نکنند که نه  سقف بلکه کف خواست ها و مطالبات نسل جوان را در لابلای نوشته هايش می شد دريافت. پس به چه وسيله ای بايد با خبر شويد.

 

کاش واقعا گوشی شنوا بود و ما را دمی گرم که از حکايت حکومت ها و حکومتگران می گفتيم. بچه های نجيب ايران با اين همه اسباب خشم که برايشان چيده می شود اگر مانند سينا باشند بايد هر حکومتی به آن ها افتخار کند و به خود که بر چنين مردمی حکومت می کند  خوشباش بگويد که جوانش هم به اين پختگی و تعادل است. ديگر چه می خواهيد بابا. باورم هست که اين گونه احضارها و حرکات از سوی کسانی سر می زند که اميد تمامشان اين است که هيچ کس در هيچ زمانی از آن ها سئوالی نخواهد کرد. و باز باور دارم که کسانی که چنين چهره ترش رو و عبوسی را به جوانان ما نشان می دهند به هيچ عقوبت دينائی و عقبائی نمی انديشند. خوابشان خوش باد اما مملکت ما چه می شود با اين همه آه و خشم. نگاهی به جمع جمعيت موتلفه بيندازيد جوان ترينشان حميدرضا ترقی است. مگر می توان کار سياسی و ادامه دار کرد و اصلا در فکر آن نبود که بايد خون نو آورد، نمی توانند، دو سه باری همين آقای ترقی کوشش کرد ولی نتوانست جوانان را جمع کند. ما زمانی در عصرآزادگان يا يکی ديگر از روزنامه های به قول کيهان زنجيره ای ـ  به قول روان بخش در مقابل  روزنامه های زنجيری  و به قول من زنجير بريده ـ بوديم که همين حسين درخشان در ستونش که مانند وب لاگش بود درباره جمعيت موتلفه چيزی نوشت. در آن روزها حميدرضا ترقی گفته بود که جمعيت می خواهد جوانان را جلب کند و به آموزش اينترنت بپردازد. حسين درخشان نوشته بود خب اگر کسی وارد دنيای  اينترنت شد که ديگر در جمعيت موتلفه نمی ماند. صبحش من به او ايراد گرفتم که نوشته ات تند بود، چرا وارد امور سياسی می شوی آن هم به اين صراحت. حسين هم مثل هميشه مثل سينا خنديد و گفت مگر دروغ گفتم. مانده بودم در جواب صداقتش. می دانستم که شمس از آزادی خواهی و بزرگ منشی که در او هست، ستون ها را نمی خواند، همان روز از او که سردبير روزنامه بود خواهش کردم ستون اين جوان ها را بخواند که کار دست خودشان ندهند. اما راست گفته بود حسين. واقعا چند باری آقايان سعی کرده اند گامی در اين جهت بردارند و ناموفق مانده و لازم هم نديده اند گويا. اصلا زده اند به سيمی که هر چه جلو می روند بندشان با مردم و به ويژه نسل جوان قطع می شود ودلشان به قدرت پنهان گرم. اصلا گويا خيال رای گرفتن از مردم را از سر به در کرده اند. اين را از کجا می گويم. ملاحظه کنيد آقای عسگراولادی که سردسته و بزرگتر اين جمع است و موسفيدشان، از اول انقلاب تا به حال در هفت انتخابات کانديدا شده که در شش تايش شکست فاحش خورده و انتخاب نشده  حتی زمانی که اکثر نماينده های مجلس از جناح راست بودند و جناح چپ را يا شورای نگهبان راه نداده بود و يا خودشان شرکت نکرده بودند مانند انتخابات دوره پنجم ايشان موفق به کسب آرای مردم نشد و در ته جدول جا گرفت. اما مدام و هنوز از قول مردم حرف می زند و هم در هيات منصفه مطبوعات و هم در مجمع تشخيص مصلحت و هزار جای ديگر سخنش را به «مردم مسلمان چنين می گويند و چنان می خواهند و مگر می گذارند و ...» تزئين می دهد. واقعا ديگر در کجای دنيا چنين وضعی را سراغ داريد. در کجا سخنگوئی از سوی مردم بی پشتوانه مردم اين همه ميسر است، کجا چنين به جوانان و خواست های آنان بی اعتنا هستند و در کجا چنين لج بازی مدامی می بينيد. آقای عسگراولادی در زمان شاه خودش به زندان بوده و به دليل شرکت در ماجرای ترور حسنعلی منصور سال هائی را در بند گذرانده ـ کاری هم به مراسم سپاس و چگونگی آزاد شدن ايشان از زندان نداريم ـ به هر حال از زندان ديده هاست و در همان اوين ديده است که جوانان به بند کشيده شده چه حالی داشتند و چه خشمی در وجودشان بود که در انقلاب سر باز کرد. حالا چگونه است که همو هر کس از جوانان را که می گيرند هر کس را که گرفتار می شود چشم بسته گناهکار می داند و خود را پشت هر کس غضب آلوده ای نشان می دهد. آدمی اين همه فراموشکار می شود. آن صداها در گوشش نيست.

 

باری بگذرم. سخنم بر سر سينا بود و حرفم به جای ديگر کشيد. چرا فکر می کنند بعضی که آن چه بر سر شاه و يا صدام آمد سرنوشتی بود که خدا مخصوص آنان خلق کرده بود. به يادمان باشد که نه شاه و نه صدام اين قدر سربه سر جوانان نمی گذاشتند تازه. مدام هم سعی می کردند آن ها را به هزار وعده راضی کنند. مشکلشان با سر هائی بود که بوی قرمه سبزی سياست می داد.

 

دل اميدوارم رضا نمی دهد که تصورکنم اين تغافل دير می پايد. نه، سينا به زودی آزاد می شود. اوضاع منطقه خطرناک است و همه در حال دل دادن به مردمند جز ما که اميدواران و دل خوش داران را هم می آزاريم و از سردی نگاه جوانان نمی هراسيم. همين قدر بگويم که از جمع نود روزنامه ای که در پنج سال گذشته توقيف شده اند در حدود دو هزار نفر از جوانانی مانند سينا و حسين بی کار شده اند. بعضی مانند حسين و نيما راشدان به خارج کشيدند رخت خود، بعضی ديگر در راهند. مهاجرت های اين بار معنای تلخی دارد. جز مهاجرت های سال های اول انقلاب و جنگ است. هر جوانی که از ايران خارج می شود با خود حکم ورشکستگی عده ای را می برد که بر صندلی های قدرت چسبيده اند به قول ايرج ميرزا چو طفل شيرخواره بر سينه دايه. در آن سال های نخست انقلاب عده ای از جوانان را گمان بود که بهتر است کشور از کسانی که بنا به عادت منشی ديگر در زندگی دارند خالی شود، تا آن ها بتوانند بدون دردسر مملکت را بسازند حالا همان جوانان بيش ترشان گرفتارند مثل عباس عبدی و از آرزوها عملی نشد از آن کار هم بمانديم و ميليون نفر هم به مهاجرت کشيده شدند که پيداست آه غريبانه شان را مخاطب کيست. در آن سال ها  گروهی هم از برابر خشم انقلابی رفتند، در سال های جنگ، جنگ خود عامل مهاجرت شد چونان که در همه دنيا می شود اما باز جوانان بودند با شور و در جبهه ها و اميد به آنان بود. ضربه سنگينی در همه مهاجرت ها از نظر نيروی انسانی کارآمد به جامعه وارد  شد. اين بار اما مهاجرت ها در جمع اميدواران و از کسانی است که ساخته و تربيت شده همين دورانند. نه نقش دوران پادشاهی بر پيشانی دارند و نه تجربه ای از آن دوران. چشم گشوده اند در مدارسی بوده اند که بر بالايش آرم جمهوری اسلامی نقش داشته و در سر صف سرودهای انقلابی خوانده اند. گريز دادن اين نسل که پشت در سفارت کانادا صف کشيده و يا در حسرت آن است از هر رو که بنگريم نشان ورشکستگی کسانی است که حاضرنيستند به سخن هيچ کس گوش کنند جز سخن آقای عسگراولادی و همفکرانش. من يکی که نگرانم. نه برای سينا که آلان در گوشه آن سلول زير پتوی خشن سربازی به خواب رفته است. نه نگران او نيستم که جوان است و شغلی برگزيده که در جهانی که ما در آنيم صد خطر در آن درج است و خودش پريشب در وب لاگش نوشت که منتظر چه سرنوشتی است. نگران تمامی جامعه مان هستم. حالا يکی از همان ها را که گذاشته ايد تا وب لاگ ها را بخوانند و گزارش کنند بگماريد که برايم نکته بنويسد و ناسزا بگويد. انگار ما ناسزا کم شنيده ايم.

 

چند دقيقه پيش باز سری زدم به وب لاگ سينا، شايد در آن خبر شوم که به خانه پيش پسر چند ماهه اش برگشته است و پابليش کردن اين نوشته لازم نيايد که ديدم در وب لاگ او بسته است. بی اختيار به ذهنم زد. در ميخانه ببستند خدايا مپسند که در خانه تزوير و ريا بگشايند. لسان الغيب از کجا حال ما می دانست که گفت:

حافظ اين خرقه که داری تو ببينی فردا

که چه زنار ز زيرش به دعا بگشايند



Back

 
online

gooya 1998-2003