سينا جان ! دلم برات
تنگ شده
سيد
ابراهيم نبوي
www.nabavionline.com
سينا مطلبي براي من يك
عشق قديمي است. تنها كسي است كه پس از 16 سال كه مي
شناسمش هيچ نقطه كدر يا تاريك يا غير شفافي از او در
رابطه مان نيست. وقتي 14 سالش بود پدرش او را به
دفتر گزارش فيلم آورد؛ در آن زمان من مثلا سردبير
گزارش فيلم بودم؛ مجله يخش گرفته بود و سينا از آن
خوشش آمده بود. تازه مادرش را كه بسيار دوست مي داشت
و سخت دلبسته او بود با يك بيماري از دست داده بود و
بيش از حد دنبال يك دوست مي گشت. در كه باز شد سينا
و پدرش آمدند؛ با گلداني سر سبز و مي خواست تبريك
بگويد؛ سال 1369 بود و سينا در آن روزها سخت لاغر
اندام و تركه اي بود؛ با عينكي ته استكاني و قدي
بسيار بلند. از آن تاريخ من مي توانستم فرض كنم كه
سينا پسر من است. مثل يك فرزند دوستش داشتم. و دارم.
سينا يك بسيار باهوش
است. سواد سينمايي اش بي نقص است. حقوق و سياست را
هم خوب مي شناسد. و البته از آنهاست كه هميشه به
سياست به عنوان يك تفنن نگاه مي كند. نه اهل بازيهاي
قدرت است و نه در حال و هواي مريد و مراد بازيهاي
سياسي عرفاني مملكت مان. منتقد جدي قدرت است و از آن
اولين بچه هايي كه وقتي در نشريات دوم خردادي كار مي
كرد به نقد جريان دوم خرداد هم پرداخت و شايد به
همين دليل است كه مثل خيلي از قربانيان سياست؛
نشريات دوم خردادي فقط از مواهب او بهره برده اند و
در دفاع از او كاري نكرده اند و نمي كنند. بخدا اگر
ناخن شمس الواعظين ترك برداشته بود تا قه حال اين
دوستان مملكت را روي سرشان مي گذاشتند.
سينا از همان اول به
صورتي جدي وارد پروژه هاي توليد فيلم شد. مدتي
دستيار كارگردان بود؛ در سنين بسيار جواني. و مدتها
در گروههاي مختلف فيلمسازي كار مي كرد. همزمان در
نشريات سينمايي چيز مي نوشت و موجود پر جوشش وخروشي
بود. برخلاف ظاهر بسيارخجالتي و آرام اش نوشته هايش
چه در حوزه تخصصي سينما و چه در حوزه سياست بسيار
پر تحرك، عميق و ماندگار است. پدرش سعيد مطلبي از
كارگردانان قبل از انقلاب سينماي ايران، مردي بزرگ و
بزرگوار و با سواد و مهربان است. عشق غريبي به پسرش
دارد و اين روزها بشدت دل به نوه اش ماني سپرده است.
وقتي جنبش دوم خرداد
اتفاق افتاد، سينا تاب ماندن در فضاي محدود سينما را
نداشت؛ دانش سياسي اش او را به حوزه نوشتن در سياست
مي كشاند و قلم شيرينش او را بي تاب روزنامه نويسي
مي كرد. نخست در سرويس ادب و هنر و سينمايي روزنامه
هاي دوم خردادي به كار پرداخت ، اما به دليل نظرتنگي
و بي سوادي و كم فهمي بعضي از دوستان همكار مجبور شد
جايش را عوض كند و در كنار محمد قوچاني و عليرضا
رجايي در روزنامه نشاط و عصر آزادگان كار كند. بعدا
كارش را در حيات نو بسيار جدي تر گرفت و مقالات
سياسي بسيار ماندگار و خواندني از خود منتشر كرد.
واقعيت اين است كه
بسياري از ماها را حسين درخشان، دوست و همكار چند
سال قبل با اينترنت آشنا كرد، اما سينا از آنها بود
كه از همان ابتدا با دقت و وسواس با اينترنت آشنا
شده بود. در نشاط سينا و حسين درخشان بيشترين دغدغه
را در مورد اينترنت داشتند. سينا اينترنت را بسيار
جدي مي گرفت و به همه ماها، كه بزرگتر يا كوچكتر از
او بوديم، بسيار مي آموخت. سينا ماجراي وب لاگ ها را
هم جدي گرفت. او بهترين وب لاگ فارسي زبان را راه
انداخت، با قلمي شيرين و هوشي سرشار. واقعيت اين است
كه اگر سينا هيچ كاري نكرده بود با ساختن يك واژه وب
گرد تمام بر و بچه هاي اينترنتي را مديون خودش كرده
بود.
فرناز آن روزها در
روزنامه زن كار مي كرد. سينا عاشقش شد و فرناز نيز
عاشق او. بعدا هر دو به روزنامه نشاط آمدند. يكي دو
نفري كه اساسا از اينكه هركسي عاشق هركسي بشود رنج
مي كشند ، شروع كردند به اذيت كردن اين دو عزيز.
باور كنيد در تمام دنيا زن و مردي را نديدم كه
اينقدر به هم بيايند. من هم سينا را مثل پسرم دوست
داشتم؛ كار به جايي رسيد كه سردبير را تهديد كردم
اگر كسي سينا را اذيت كند سروكارش با من است. حاضر
بودم قلم را زمين بگذارم بخاطر جواني كه به اندازه
پسرم دوستش دارم. فرناز و سينا با هم ازدواج كردند و
خانه شان در ميدان نوبنياد شد خانه گرم و نرمي براي
ديدار دوستان. من و سيما بيش از همه با اين دو عزيز
دوست بوديم و هميشه نگران شان. ماني كه بدنيا آمد،
يك عالمه خاله و عموي نويسنده و اينترنتي داشت.
شاهكار است! اين بچه از اولين روز زندگي اش وارد
اينترنت شد.
سينا هرگز جزو هيچ
جرياني در قدرت نبود. از اين كه جزو يك جناح سياسي
قلمداد شود حالش به هم مي خورد. منتقد جدي محافظظه
كاران، مشاركتي ها و تيپ هاي چپ بود. اصلاحات را
عميقا مي فهميد و نسل جوان را خوب مي شناخت. بعضي
مقالات سياسي او بي نظير و درخشان است. اهل سينما
بود، ادبيات را مي فهميد و فرهنگ را خوب مي شناخت.
من نمي فهمم چطور مي شود سينا را به زندان انداخت.
هرچه فكر مي كنم كسي بخواهد او را برانداز يا مخالف
امنيت قلمداد كند، باور نمي كنم. اهل فيلم نگه داشتن
و روابط با توزيع كنندگان سي دي غير مجاز هم نبود،
اين چيزها با يك من سريش هم به او نمي چسبد. عشق اش
نوشتن بود و وب لاگ و فرناز و ماني و دوستانش.
وقتي داشتم از ايران
بيرون مي آمدم از چند نفري خداحافظي كردم. آخرين
آنها سينا و فرناز بودند. فكر مي كنم ساعت 1 نيمه شب
بود. رفتم خانه شان. ماني بزرگ شده بود و هرچه
بزرگتر مي شد شيرين تر مي شد. نمي دانشتم چطور
خداحافظي كنم. هنوز بوي تن سينا را كه داشت گريه مي
كرد و داشتم گريه مي كردم، به خاطر دارم.
در يكي از كافه
اينترنت هاي پاريس داشتم اي ميل هايم را مي خواندم
كه سينا آمد
Sina : salam
Nabavi : salam azizam
Sina : davar jaan,
delam barat tang shodeh
Nabavi: man bishtar,
daram degh mikonam
Sina: yani man
bayad 6 maah to ro nabinam?
Nabavi: fadat sham,
hamdigaro mibinim, to keh mano mishnasi, taghat
nemiaram.
Sina: delam barat
tang shodeh
Nabavi: delam barat
tang shodeh
به قول بهنود اين
روزها به خاطره تبديل مي شود. ببين! عزيز من! جلوي
چشمان مان سعيد الصحاف وزير دروغگوي صدام حسين مثل
برف آب شد و رفت زير زمين. عكسهاي بزرگ صدام مثل
كاغذ مچاله شدند و زير تانك له شدند. باور كنيد ظلم
ماندني نيست. و بدبختانه هيچ حكومتي تا يك هفته قبل
از اين كه برود باور نمي كند كه رفتني است و مثل باد
خواهد رفت. يك بار يكي از مقامات قضايي به من گفت كه
به عمادالدين باقي 5/5 سال زندان داده اند. از او
پرسيدم؛ يعني كسي كه اين حكم را داده فكر مي كند تا
5 سال و نيم ديگر روي كار خواهد بود؟