Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



همدردي با ماني؛ كودكي بسياري از جوانان بي پرواي امروز

امضا محفوظ

 فرناز ، اينروزها نگران است . گرچه صداي همسرش را كه گفت : "‌من خوبم"، شنيده، اما دلش آرام نمي گيرد تا او را در خانه كنار خود نبيند. او به چشمهاي بي تاب ماني نگاه مي كند و نمي داند در اعماق اين چشم خانه هاي كوچك و تنگ چه مي گذرد؛ اما حس مادرانه اش به او مي گويد كه او همه چيز را درك مي كند؛ آري همه چيز را. او مي فهمد كه مادرش نگران است او مي داند كه پدرش مدتي به خانه بر نخواهد گشت. او حتي اين را هم مي فهمد كه اين روزها زياد نبايد سر به سر مادرش بگذارد. اما همانقدر كه ماني ، آغوش مادرش را پناهگاه خود كرده ، فرناز هم به دلداري هاي همواره دوستان دور و نزديكش دل خوش داشته و حتي مي تواند گاه و بيگاه به آنها و همدرديهايشان تكيه كند . گرچه چهره تكيده اما مهربان سينا بي هيچ حركتي در قاب خالي ديوار اتاق خواب ، آرام گرفته ، اما هستند كساني كه با پيامها و حرفهايشان ، به فرناز بفهمانند كه او را مي فهمند و بيش از آن، او و همسرش را با همه خصوصياتشان دوست دارند.
زماني كه بچه بودم ، كمي بزرگتراز ماني و بيشتر از او همه چيز را مي فهميدم ، همه چيز را : ‌كينه را ، خشم را، عصبانيت را و ... ترس را ، هيچ كس نبود تا به ما بگويد شما تنها نيستيد . وقتي مادرم را از خانه بردند و ندانستم كجا ، نگاه اطرافيان هم بر ما و پدرمان سنگين شد . آنها حتي به خود زحمت نمي دادند تا پشت سرمان از مادرمان بد گويي كنند. آن زمان هيچ كس مدافع و حامي او نبود . هيچ قلمي هم جرات نوشتن براي او و امثال او را نداشت . هيچ روشنفكري هم زبان به تمجيد افكار و اعمال او نمي گشود . او و امثال او كه انگيزه اي جز تكرار واژه " آزادي " نداشتند ، در خلوتي سرد و خاموش ، گاه حتي جان دادند . مو بر تنم راست مي شود وقتي به ياد مي آورم كه ممكن بود ديگر او را ، مادرم را ، نبينم و آن زمان هيچ چشمي براي او تر نمي شد جز چشم ما بچه ها . او و امثال او كه جز به اين نمي انديشيدند كه حكومتي جاي حكومتي را گرفته و اگر امروز نطفه اين استبداد پنهان خفه نشود ، روزگاري ، دامن همه را خواهد گرفت ، در سكوتي سنگين ، به سلول هاي انفرادي رفتند و كسي به كميسيون 90 شكايت نبرد كه زنداني سياسي هم حقوقي دارد . هيچ نامه اي جز آنها كه خانواده هايشان نوشتند ، نوشته نشد و آن نامه ها هم جز دفتردار آيت الله ها ، خواننده ديگري نيافت . يادم نمي رود آنروز كه براي آخرين بار به ملاقات يكي از اقواممان رفتيم ؛ چهره آرامش هيچ گاه ذهن كوچك مرا به اين انديشه فرو نبرد كه ما را براي خداحافظي نزد او خوانده اند . و حتي از نزديكترين هايم هم جرات پرسيدن نداشتم . امروز همه با خيالي آسوده مي توانند نگران حال سينا باشند و نگراني هايشان را حتي در روزنامه ها هم بنويسند .
وقتي شهرداران و معاونين كرباسچي شكايت به دادگاهها بردند كه ما را در سلولهاي انفرادي نگاهداشتند و اعترافاتي كه از ما گرفتند و مبناي احكاممان شد ، در شرايط سخت بوده ، كسي يادآوري نكرد كه سالياني نه چندان دور ، بسياري از جوانان ، پدران يا مادران اين سرزمين با همين روش و سياق ، پشت خاك را ديدند ؛ كساني كه گاه سنگي بر گورشان هم نيست ، حتي سنگي بر گور . وقتي نوشته فرناز را روي اينترنت خواندم ، به يادم آمد كه حتي اشك پدرم را هم در آن سالهاي انتظار نديدم . اما فرناز همه را ، نه فقط اطرافيانش را مي تواند از رنجش آگاه كند و همه ، نه فقط ايرانيان ساكن اين خاك ، مي توانند درباره سينا و مسلكش قضاوت كنند ؛ گرچه قضاوت ، هر چه باشد ناقص و غير اصولي است . آنروزها هم ، بسياري ، مادر مرا و البته بسياري ديگر را قضاوت كردند و احكامي حتي سنگين تر از احكام قاضي القضات هاي آن دوران ، كه عده اي شان هنوز هم مسند دار حكومتند ، صادر مي كردند.
چه خوب كه سينا به هيچ طيف و طايفه اي وابسته نيست ، اما آنها هم كه آنروزها به گروهي بستگي داشتند ، صداقتشان را به بازار مكاره سياست عرضه كردند . برخي از آنها كه عقلي داشتند ، حتي در دوره آرامش بيرون از زندان هم به سردمدارانشان ، كه آرام و بي دغدغه در گوشه و كنار دنيا براي رهايي مردم ( بخوانيد رياست خودشان ) برنامه ريزي مي كردند ، دلخوش نداشتند ؛ اما مرامي با آنها بود و آنرا نامي جز آزادي نبود . با اينحال چوب قدرت طلبي سران را خوردند ، دو طرفه هم خوردند و كسي نبود تا از آنها و مرامشان بنويسد.
باري؛ خوش به حال سينا، كه در آغازين دوره "عصر اطلاعات" در ايران زنداني شد. خوش به حال فرناز ، كه در عصر حضور بي سانسور اينترنت از همسرش دور شد . ولي هيچوقت نمي توانم به خودم كه زماني چون ماني بوده ام اجازه دهم تا بگويد : خوش به حال ماني. ماني، تنها كسي است كه ناخواسته پا در عرصه اي گذاشته كه خوب و بدش با او نيست و انتخابي در بينابين سياست وصداقت ندارد و امروز بايد جور بي تدبيري حاكمان سرزمينش و بي پروايي پدرش را با هم بكشد . مگر او چه گناهي كرده بود ؟ چرا آمد تا بخواهد چنين تحمل كند ؟ كاش سينه كوچك و گرمش هيچگاه با كينه آشنا نشود.



Back

 
online

gooya 1998-2003
Served by C#1 Server #1 in 0.016 seconds