به
ياد اکبر گنجی و ...
مسعود
بهنود

http://www.behnoudonline.com
انسان موجود بزرگی است و بزرگ تر از او نيست، اين را
به سال های پيش بر گور مردی خواندم در پرلاشز. آن ها
که به لندن زيسته اند می دانند هر کس که خانه
در«هارو» دارد به اين مفتخر است که در آن محله
دانشگاهی است که نهرو در آن درس خوانده ، در ارلز
کورت خانه ای است که در طبقه بالايش گاندی يک چند
ساکن بوده است، بچه ها با سربلندی می گويند فلانی،
مثلا منوچهر محجوبی عزيز ما، در جائی دفن است در چند
قدمی گور مارکس. هر شهر جهان در گوشه ای از خود نامی
دارد، وين به اشتراوس، ورشو به شوپن، شيراز به سعدی
و... می بالد. غريب آن که اين سهم را مردم به کسانی
می دهند که در روزگار خود با قدرت همنشين نبوده اند
و به روزگار خود مجسمه ای از آن ها نساخته اند. آن
ها که برای ماندگاری زوری نزده اند.
از جاده قديم کرج از
نقطه ای که می گذری همه به صدا در می آيند که از اين
دو راهی که بروی به احمد آباد می رسی که کنام مصدق
بود، کسی جائی را در شهر ما به نام شاهی نمی شناسد و
نمی خواند. انسان به بزرگيش گاه به مغاکی کوچک
والائی و عظمت تماشائی می دهد و به حقارتش گاه نام
از عمارت های بلند و يادمان های عظيم می گيرد.
اين مقدمه از آن رو
آوردم که قصد دارم يادی کنم از اکبر گنجی که سه سال
زندانش به پايان رفت. من در آن مغاک بودم که آمد و
حالا دو سالی هست که من آزادم و او هنوز در آن جاست
و گاه هنوز خوابش را می بينم و شرمنده از خواب بلند
می شوم.
اين ظرفيت آدمی مثل
اکبر است که حتی می شود مخالفش بود و با او در هيچ
زمينه ای يکسان انديشه نکرد اما نمی توان به احترامش
نيفتاد که سعدی گفته است چو تو ايستاده باشی ادب آن
که من بيفتم. حالا سخنم از اکبر است اما به او تمام
نمی کنم.
اکبر گنجی تند بود و
اين تنديش را من يکی نمی پسنديدم اما او جان خود را
طعمه کرد تا به ما بفهماند که شبکور چگونه جانوری
است و نه آن چنان است که کسانی مثل من می پنداشتند.
بازی با مرگ را آغاز کرد که خوشباوران را از باور
خود پشيمان کند. وقتی سعيد حجاريان را ترور کردند و
اميد زنده ماندنش نبود در آن نوروز عجيب در
بيمارستان نشسته بوديم در اتاق انتظار و از طريق
تلويزيون مدار بسته و به چشم های پرخون فرزندش نگاه
می کرديم، فرزند حجاريان که به صفحه ثابت مانده بود
ودر آن اثری برای اميد می جست. صفحه هيچ حرکتی
نداشت، اکبر ناگهان بريد. او که خوی شير دارد بغضش
ناگهان ترکيد و فرياد زد چرا... مقصودش آن بود که
چرا او را نزده اند. و ناگهان مصمم گفت مجبورشان می
کنم. به اين و آن هم گفته بود که کم آورده است در
برابر سعيد. محبورشان می کنند مرا هم بزنند.
در زندان اوين ـ خود
را بکشند مخالفانش که در مقالات چندش آور خود در صدد
شکافتن عقده های روانی او بر آمدند و صفت های خود بر
او نهادند و می بينم که روزی از اين کار پشيمان
خواهند شد ـ هيچ مامور و زندانبان و زندانی نيست که
به اکبر به چشم احترام ننگرد. پاسبانی ديدم در روزی
که اکبر لباس زندان نپوشيد و به حکم قاضی برسرش
ريختند و آن رسوائی را برايشان در تاريخ ثبت کردـ که
از دوستانش گلايه می کرد که چرا به دستور عمل کردند
و تاسف می خورد که خودش آن روز کشيک نداشته که به
ديگران نشان دهد که بايد با کسی مانند اکبر گنجی
چطور رفتار کرد. رييس حراست کل اوين شب به بند آمده
بود برای تراشيدن واسطه و عذرخواهی از او. سالن يک
که در آن زمان در آن جا بود همه مفتخر به آن بودند
که با او همبندند، زندانيان عادی.
حالا اين افتخار را دو
سالی است که به سلولی داده است که تا چندی پيش عماد
باقی هم در آن جا بود و حالا تنها مانده است در آن
با مشتی کتاب و مدام می خواند. همه در اوين وقت
نشانی دادن به همديگر می گويند جائی که آقاگنجی در
آن جاست. از من شنيده باشيد که روزی نامش را به
دانشگده ای و دانشگاهی خواهد داد و همه آن ها که در
رنجی که در اين سه سال برده است سهمی داشتند به
تکذيب سهم خود خواهند افتاد.
در طبقه بالای همان
سالن يک که گفتم، سالن سه هست که از سال های سال هر
کس که به اوين رفته از اين و آن شنيده که آن جا بند
کسی است که تمام اوين از آوازه مقاومت او پر است.
دکتر امير انتظام را می گويم که بيست سال ـ اين زمان
را مزه مزه کنيد، بيست سال. از زمانی که هر روز دسته
ای از زندانيان را بردند و بر نگشتند تا حالا که
وضعی ديگرست در آن اتاق گذرانده است و باز همين
روزها او را خواسته اند. چه خيالی، کسی را می
ترسانند که دژخيمان را شرمسار کرد و ميرغصب را به
گريه انداخت حالا که جوانی خود را داده است از احضار
می ترسد آيا . آن ها بايد بترسند که خبر از تغيير
جهان ندارند و تازه به خيال نام و جاه افتاده و برگ
احضار او را امضا می کنند.
در اوين از نگهبانان
قديمی تا کسانی که از نظر عقيدتی با اميرانتظام دشمن
بودند ـ مانند دکتر کيانوری که يک سالی با او همبند
بود ـ همه از اميرانتظام حکايت ها می گويند که بعضی
به افسانه می ماند. کسی که حزب الهی ها ژيگولويش می
خواندند و زمانی مهندس موسوی گفته بود که سنجاق
کراواتش به چشم او می رفته هر وقت که امير انتظام را
در تلويزيون در مقام سخنگوی دولت انقلاب می ديده
است، در آن جا پولاد شد. همه از جمله چند تن از
مجاهدين که از همان سال ها در زندان بودند از حکايت
اميرانتظام می گفتند و همه زندانيان عادی. حالا
ديروز به جائی که جوانی خود را در آن جا گذرانده
خواسته اندش.
در همان سالن سه که به
نام اميرانتظام ثبت است در جريده عالم، باطبی و
دانشجويان مانده از ماجرای کوی دانشگاه اسيرند و به
تازه واردها تخت ـ يا به قول زندانيان شه ر ـ دکتر
را نشان می دهند و اين همان سالنی است که مهران
عبدالباقی و مانده های داريوش فروهر سالگرد تکه تکه
شدن او را به سوک نشسته بودند و زندانيان عادی
برايشان حلوا درست کرده بودند که مديريت زندان
هنرنمائی کرد و موسوی و عاليخانی متهمان دو و سه
پرونده قتل های زنجيره ای را به همان سالن بردند،
بعض در گلوی بچه ها شکسته بود که زندانيان عادی کاری
کردند که مسوولان از اين تفنن پشيمان شدند و آن دو
را که از ترس در گوشه ای کز کرده بودند بردند به
سالنی ديگر ـ .
در آن روزگار احمد
زيدآبادی را به همان سالن در انداختند و او با
صداقتی که از چشمانش پيداست آرام و با همان لهچه
شيرين کرمانی، روزها می نشست با دانشجوها به بحث و
گفتگو. اين بار که از دو هفته پيش باز به اوين برده
شده شنيده ام که سالن سه را از او دريغ داشته اند و
در ميان بدکاران و قرنطينه جايش داده اند که از کثيف
ترين و بدترين جاهای اوين است.
به روزگار ما
ناصرزرافشان دو روزی به بند در افتاد و به سالن سه
نبردندش تا دانشجوها و ديگران دل خوشی نيابند اما
حالا گوئيا در همان جاست و می توانم تجسم کرد که با
لهجه اصفهانی غليظ با زندانيان بحث می کند و چند
ساعتی هم می خواند و می نويسد همان طور قوز کرده توی
«شه ر» خود.
درست روبروی جائی که
اکبر گنجی سومين سال زندانش را به پايان برد و تا
ابد به نام او خواهد ماند راهروئی دراز است که در دو
طرفش برای ده دوازده زندانی سلول انفرادی دارد، سه
سالی در آن راهرو فقط يکی زندانی بود عبدالله نوری.
هر زندانی و زندانبانی از دور آن جا را به چشمکی
نشان می داد تا به هزينه ای اشاره کرده باشد که
حکومت بابت زندانی کردن نوری می پرداخت. و در اين
مدت صدا از آن سو بر نمی آمد. او نيز سلول و بند
ويژه روحانيت را شرمگين خود کرد که به تمام وساطت ها
و ميانجی گری ها نه گفت و ماند تا ... درست روبروی
آن راهرو بند عمومی ويژه روحانيت است که يوسفی
اشکوری با تن بيمارش در آن جاست و او هم نزديک است
که در آن مقام سه ساله شود.
زندان اوين به دوران
انقلاب ساختمان کوچکی بود و حالا شهری شده است، اما
اگر جوانان يادشان نيست به ياد آورم که بعد از
انقلاب به ياد همه کسانی مانند بيژن جزنی که در آن
جا بودند و قتلگاهش در آن تپه ها بود، تمام تهران به
دور اوين می گشت و مهندس هندی زاده که مسوول آن جا
شده بود به تصور آن که هيچ گاه ديگر آن جا زندانی
نخواهد بود هر روز به هزاران نفر وعده می داد که به
زودی درها گشوده می شود و موزه ای و پارکی به جای
زندان اوين سر می کشد. افسوس بر دل اميدوار ما... چه
کسی را گمان بر اين بود که اوين چنين گسترده می شود
که شده است و چنين حکايت ها در خود جا می دهد. حکايت
هائی که به دوران نوشته خواهد شد يادگار تندخوئی و
درنده صفتی کسانی و مظلوميت کسانی ديگر که گناهشان
اين بود که شور خود را ارزانی داستانی کردند که در
آن گناهکاران بسيارند. کمتر گوشه ای از اين ملک که
خاک ماست و اين جهان که در خود هزاران پليدی ديده
است مانند سقف ها و سالن ها و گوشه های اوين که
هزاران نفر آخرين لحظات عمر را در آن جا گذرانده
اند، چنين پر از قصه است.
به دورانی کوتاه که با
شمس الواعظين و باقی و دکتر صفری در ساختمانی که
تنها يادگار دوران قبل از انقلاب اوين است در يک بند
بوديم چند روزی بخت آن را هم داشتم که عزت الله
سحابی هم آن جا بود. او هم از اسطورهای اوين است.
شاهدی از روزگاران پيش که به دوران پادشاهی هم يازده
سالی به زندان و از جمله مدتی در همان ساختمان با
کسانی مانند جزنی و آيت الله طالقانی و منتظری هم
بند بوده است. از هر گوشه راهروها و زير هشت و پاگرد
آن عمارت که خانه سيد ضياالدين طباطبائی بوده است
داستان ها می گفت و نشانی ها می داد. پير آشنای
زندان ها در جوانی به آن جا وارد شد و حالا پدر بزرگ
است و هنوز در انتظار حکم. اين شوخی تلخ روزگاران.
گزارش خبرنگار انگليسی
را از زندان ابوغريب بغداد بخوانيد خواهر خوانده
زندان اوين . در سايت فارسی بی بی سی هم امروز
خواندم . تکان دهنده است و تکان دهنده تر آن که
آمريکائی که می خواهند آن جا را مقر خود کنند چون
سالم مانده و کسی جرات نکرده به آن نزديک شود
بشکنندش و غارتش کنند. و حالا مردمانی می آيند و از
دور بر روزهای خود اشک می ريزند و بر آن حکومت که در
گرفتن و خوردن آدم ها مانند پلنگی خونخوار بود. ليک
موش شد در مصاف پلنگ
اوين تنها که نيست
بازوهای بلند و چنگال های مخفی فراوان دارد که
کليددارانش به آن دلخوشند که کسی نمی داند کجا هستند
نامه همسر عليرضا جباری را بخوانيد تازه اين از
رفتارشان است با نويسنده ای که به او را به دادگاه
آورده اند . ببينيد در خلوت چه می گذرد.
.
دير نيست که زندان برای اهل انديشه و قلم از فرهنگ
ما بيرون خواهد رفت می دانم و يقين داشته باشيد. و
ما قهرمانان را نه از ميان آن ها که به زندان بوده
اند بلکه از ميان کسانی خواهيم برگزيد که در ساختن و
آبادانی اين ملک سهمی بزرگ بگيرند. زندان برای
بدکاران خواهد ماند چنان که بايد و ديگر بودن در آن
افتخاری نخواهد بود و اين قصه هم خاطره ای خواهد شد.
ما از حالا بايد در انديشه آن روزگاران باشيم.
جوانان اين ملک در هر کجا که هستند دل خوش دارند که
به روزگار آن ها قهرمانان ديگران خواهند بود و مانند
نسل بخت برگشته ما نيستند که قهرمانانش را از سلول
ها برگزيد و چه بسا که از اين کار طرفی نبست.
روزی آن بخش خوش
هواشمال تهران که روزگاری سيد ضيا می خواست سويسش
کند، با آن درختان سر به فلک کشيده، گلستان خواهد
شد. و شما جوانان آن آب سنگين چاه اوين را به پای
درختان خواهيد انداخت و نخواهيد گذاشت تا مرغکانی که
هر شب بر بالای درختان می آيند و برای هزاران نفر در
اين سال ها نغمه شان خبر از درد می داد و بدآهنگ بود
بدشکون بمانند آنان را پيام آوران شادی و خوشی
خواهيد کرد می دانم.
همان کاری که نسل ما وعده داد بيست و چهار سال پيش و
نکرد. شما اين بار وقتی درها باز شد ديگر نگذاريد
بسته شود، به ياد همه آن ها که در شب های دلگير اوين
منتظر آوای شوم درد و مرگ بودند. شما به آن جا و
تمام زندان های سرزمينمان خرمی حيات بدهيد که می
دانم چنين خواهد شد. به ياد اکبر گنجی بودم مرغ دلم
پريدن گرفت.چنين قفس به راستی نه سزای چو او خوش
الحانی است. ببخشيد. مولانا می گويد و در کلامش
«پايندان» يعنی ضامن. يادتان باشد.
خبرت هست که در مصر شکر ارزان شد
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
خبرت هست که ريحان و قرنفل در باغ
زير لب خنده زنانند که کار آسان شد
باقيان در لحدند و همه جنبان شده اند
زانکه زنده نتواند گرو زندان شد
گفت بس کن که من اين را به از اين شرح دهم
من دهان بستم کو آمد و پايندان شد