Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



برای دانشجويان و 18 تير

مسعود بهنود

http://behnoudonline.com

در حالی که جهان به تماشای ما و به ويژه شما جوانان مشغول است و تمام گروه های سياسی برای رسيدن به آرزوهای خود بر شما اميد نهاده اند،

از نئو کانسرواتيوهائی که در تيم بوش در کاخ سفيد واشنگتن نشسته اند و قصد دارند منطقه خاورميانه را از ايدئولوژی و حکومت های غيردموکراتيک خالی کنند، تا اروپائی ها که از تندروی آمريکا نگرانند و در عين حال کار چندانی نمی توانند بکنند، از صهيونی ها که نفوذشان در دستگاه قدرت آمريکا چنان است که در نقشه جديد خاورميانه جای خود را محکم و بی مدعی می بينند، تا فلسطينی ها که مظلوم مانده اند و از وطن آواره شده اند... همه به نوعی چشمشان نسل جوان ايران است و به همين دليل خبر آن که در دو روز گذشته در مقابل کوی دانشگاه حوادثی رخ داده است می بينيد در لحظه ای به تمام دنيا پر کشيد، در حالی که شبيه به اين حادثه در تمام دنيا هر روز ده ها بار رخ می دهد و اين همه انعکاس نمی يابد. دقت کنيد که در ماه های اخير به جز افغانستان که دو سه ماهی تيتر اول دنيا بود و بعد عراق که کوتاه مدتی به آن مقام رسيد و هنوز آثارش باقی است هيچ نقطه ديگر در جهان اين همه در معرض توجه خبری دنيا نبوده است که ايران و جوانان ايرانی. آيا اين خوش خبری است و يا می تواند نگران کننده باشد. تا اجزای اين توجه را نشناسيم نخواهيم توانست آن را به فرصتی برای چاره کردن دردهايمان تبديل کنيم. در همين راه است که سعی تازه ای می کنم.

در خلاصه ترين بيان ها، آوردگاه جهان و محل ترسيم جغرافيای آينده قدرت ها و چالش ها و رقابت هائی که دنيا بدون آن نمی تواند زندگی کند، امروز و تا چشم کار می کند خاورميانه است. همين منطقه ای که ما در ميان آن زندگی می کنيم، در اين آوردگاه خصم شناخته شده و اعلام شده جهان نو بنيادگرائی اسلامی است يعنی همان که ما با نمونه هايش در داخل درگيريم. تا پيش از انقلاب اسلامی عموم مردم ايران بنيادگرائی را در درون خود نمی شناختند و اهل دانش و سياست هم تصورشان اين بود که بنيادگرائی امری حتما عربی است و حتما متعلق به اهل تسنن و بيشتر وهابی . بعد از به حکومت رسيدن روحانيون در ايران و آشکار شدن افکار و عقايدشان بود که تشخيص موضوع بر ما ايرانيان و بر جهان آسان شد. پس به اين دليل هم ما در مرکز آن تدبيری قرار داريم که برای منطقه و دنيا انديشيده اند. در عين حال دعوای فعلی از جمله بر سر نفت است که به دنبال شکست دانش امروزی در يافتن انرژی های جايگزين بار ديگر اهميت آن آشکار شده و معلوم جهان گرديده که بدون داشتن اختيار و کنترل نفت خاورميانه حتی ابرقدرتی مانند آمريکا هم ادامه ابرقدرتی برايشان دشوار خواهد بود. از اين جهت هم ايران ما در قلب حادثات است. به اندازه عراق و سعودی نفت نداريم ولی چهارمين ذخيره جهان در اختيارماست و دومين ذخيره گاز طبيعی. بر اين سه نکته که ايران را خود به خود در قلب حادثات جهان قرار داده اين ها را هم اضافه کنيد.

در منطقه کشوری بزرگ تر و لقمه ای چرب تر از ايران نيست اين يکی. دوم اين که ما ايرانيان عرب نيستيم سهل است تازی ها با ما به هيچ روی ميانه ای ندارند و هنوز در قلبشان ما را عجم می خوانند و نامسلمان می دانند ـ واقعيتی که به علت تبليغات مسلمانی 24 سال گذشته برای ما ايرانيان باورش سخت است ـ سوم دليل که در تصميم گيری ها می آيد اين است که ايران تنها کشوری در کل منطقه است که حکومتش جلوه به بنيادگرائی می فروشد ولی مردمش نه، در اکثريتی قاطع از بينادگرائی و حکومت دينی روگردانند و اين را جهان حالا ديگر به خوبی می داند. کافی است نگاه کنيد به ترکيه که بعد از هشتاد سال که خطش را عوض کرده و قانونش لائيک شده است . همه کار نهاده و تقليد اروپا می کند هنوز در عمق جامعه اش اگر گول ظاهر و بزگ شهرها و برنامه های تلويزيونی اش را نخوريم، که متحققين جهان نمی خورند، عميقا متعصب است و به يک معنا عقب افتاده از تجدد امروزی جهان شمول. کافی است برای قبول استدلالم که به تازگی در مقاله ای برای يک فرصت دانشگاهی هم نوشته ام، يادآوری کنم که در ماجرای سلمان رشدی که حکم آن را هم يک فقيه ايرانی يعنی آيت الله خمينی داد و همه جنجالش هم نصيب ما شد حتی يک ايرانی کشته نشده و ثبت نيست و به تازگی سلمان رشدی خود در محلی برای نويسندگان مشهور جهان بازگو کرده که خوفش از ايرانيان نيست در حالی که تا به حال 147 نفر در رابطه با کتاب آيه های شيطانی کشته شده اند که سی و هشت نفرشان اتفاقا از همان جامعه به ظاهر لائيک ترکيه بوده است، بقيه از هند و پاکستان وبنگلادش و حتی سنگاپور و مالزی و سعودی ...

نکته ای که گفتم اهميتش آن جاست که در دو طرف ـ و حالا سه طرف ـ ايران حکومت هائی بر سرکارند متحد و حامی غرب و به ويژه آمريکا اما مردمش هزار هزار تی شرت بن لادن می پوشند و جهتی خلاف حکومت هايشان می روند چنان که ديده ايد درترکيه هر چه کنند مسلمانان و اسلامگرايان رايشان بيشتر است ولی کسی باور ندارد که در ايران چنين باشد که اگر بود همه دعواهای موجود معنا نداشت. جهان اين تضاد را می بيند و حتی می داند که در جمهوری های تازه استقلال يافته آسيای مرکزی هم اگر مردم را کاملا آزاد بگذارند دلشان جای ديگر می رود جز آن که حکومت هايشان می خواهد. خود اين نکته که واقعيت خواست و تفکر مردم ايران باشد که اکثرشان شيعه اند و اهل تسامح و به راحتی در جامعه جهانی حل می شوند از همه کشورهای اطراف راحت تر، خود موضوعی است که جهان آن را دريافته پس چالشش بيشتر است چون می داند که در اين جا به اندازه ای که در عراق و افغانستان مشکل داشت ندارد. گرچه اين سخن به آن معنا نيست که اصلا مشکلی نخواهد داشت و کار حکومت جمهوری اسلامی در 24 سال تبليغات مدام با کمک پول فراوان نفت صفر هم نبوده است، نه به هر حال گروهی هم تربيت کرده اند اما نه چنان که می پندارند. اخيرا گزارشی خواندم که نشان می داد طلبه های جوان ما در قم به مراتب از لباس شخصی های کراوات زده کشورهای عربی از نظر تفکر آزاد تر و مدرن تر هستند. اين که می بينيد آقای مصباح دم از نود در صد دانشگاهيان بی دين می زند. اين که می بينيد هر نکته که امثال او می گويند چنين هو می شود در ذهن و زبان مردم و آقا حسنی جوک شده است و ... ديگران و ديگران از همين روست. خوب که بنگريد هيچ گروه بنيادگرائی در تمام کشورهای اسلامی به اندازه بنيادگرايان ما بی اعتبار در اقليت نيستند و اگر چنين نبود پس از 24 سال هنوز به گروه های فشار که آبرويشان را می برد متکی نبودند.

همه اين ها در حالی اتفاق می افتد که بنيادگرايان، به تعمد به خيال خود کاری کرده اند که بخش عظيمی از لائيک های جامعه فراری شوند و تا سه ميليون نفرشان را از صحنه دور کرده اند ولی باز نمی توانند. تصورشان اين بود که با به مهاجرت کشاندن نسل قبلی نسلی مطابق ميل خود می سازند ولی دريغا دريغشان که نسل جديد به نسبت از نسل پيشين به باورهای آنان کمتر اعتقاد دارد.

تمام اين دلايل را که بر هم می نهيم نشان می دهد که آمريکا به خصوص برای نقشه سياسی و اقتصادی خود در خاورميانه نگاهش به ايران است و ايرانيان و اين نسل پرتعداد جوان که چه می کند در اين گردونه. اين را به ياد داشته باشيد تا سری به منافع ملی مان بزنم به قصد نشان دادن اين که منافع ملی ما حالا که در تخم چشم جهان جا گرفته ايم در کجاست و چه خطرها که تهديدش می کند.

نيازی به طول و تفصيل ندارد که حکومت اگر همچنان دور از مردم و مردم در گريز از آن بمانند وضع بسيار خطرناک است، نه اين که برای حکومت خطرناک است که کسی برای حکومتی که مردم آن را نخواهند اشگی نخواهد ريخت. به سازکاری که در ميان می افتد هم منافع ملی ما و هم آرامش و امنيت ما را تهديد می کند. چرا که قدرت های جهان مطمئن از دوری مردم از حکومت مدام بر اين دره کار می کنند و در آن تخم های نفاق و جدائی می کارند به قصد آن که مردم خود کار حکومت را يکسره کنند و با هزينه ای که مردم با جان و آرامش و امنيتشان می پردازند ايران وارد نقشه مزيت نسبی جهانی شود. و اين کار با وسايلی که قدرت های جهانی به آن مجهز شده اند به معنای تلاطمی مدام است که با بی تدبيری تصميم سازان که همراه می شود خطرش تا آن جا می رود که امکان تجزيه کشور هم در آن هست. اتفاقی که اگر افتاد مسووليتش نه به دوش روشنفکران و نه دوش سياست پيشه گان بلکه فقط و فقط در عهده رهبران در قدرت است که دنيا را به اندازه عقل خود گرفتند و نديدند که بازی می خورند بلکه تصور کردند که دارند حريف را بازی می دهند و چنان در اين بازی گيج کننده غرق شدند که همه چيز را با هم باختند. هم اکنون بخشی از لابی صهيونی ها در واشنگتن به صراحت می گويند ايران خيلی بزرگ است و به هر حال و با هر نظامی که داشته باشد بيش از آن قدرت خواهد داشت که مزاحم نقشه جهانی شدن و يا نظم نوين جهانی نشود.

يک مثال ساده بزنم تا به اصل برگردم. در ماجرای فعاليت های هسته ای ايران که از اين پس هر روز درباره آن خبرها خواهيد شنيد ماجرا به اين ترتيب است که صنعت هسته ای حق ماست که هم به نسبت دانش آن را داريم و سرمايه های انسانی آن به مراتب بيش از پاکستان سی سال پيش در اختيارمان است و هم به دلايل اقتصادی و امنيتی به آن سزاواريم ـ وارد جزئيات نمی شوم برای دانستن جزئيات به ده ها منبع اقتصادی و مطالعات استراتژيک می توانيد رجوع کنيد ـبپذيريم که وقتی هند و پاکستان و اسرائيل و اوکراين و قزاقستان اين صنعت دارند که همگی به جز هند از ايران کوچک ترند و ضعيف تر، کسی نمی تواند ايران را به نداشتن تاسيسات و صنايع هسته ای مجبور کند اگر انصاف داشته باشد.

اما آمريکا و به ويژه لابی قدرتمند حامی اسرائيل با استدلال به همه کشورهای دور و نزديک فهمانده اند که داشتن تاسيسات اتمی در کشوری که قانون و رای مردم در آن حکمفرما نيست و بنيادگرايان در آن قدرت دارند و کليد بمب های ويرانگر اگر بسازند که به راحتی پس از به کار افتادن صنعت اتمی ساختنی است به دست کسانی می افتد که خود می گويند قصد ويرانی جهان را دارند و اين برای صلح جهانی خطرناک است. آقای خرازی و آقای خاتمی استدلال می آورند و تاکيد می کنند که ما به مقررات جهانی پايبنديم. طرف مقابل دوسيه ای پرحجم از نوشته های کيهان روزنامه تحت نظارت رهبر جمهوری اسلامی را ترجمه شده و دقيق در مقابلشان می گذارند که ببينيد خود چه نوشته اند. اگر قانع نشدند صدها نوار سخنرانی های نماز جمعه را باز می کنند، از فرمان ويران کردن تمدن جهانی و کشتن هر آمريکائی در هر کجا هست تا ... يادتان نرود که فرمان جنگ صليبی بين مسلمانان و تمدن مسيحی را اول بار جورج بوش در سال های اخير به زبان نياورد قبل از او بارها و بارها روحانيون تندروی ما از اين جنگ گفتند و هنوز روزنامه جمهوری اسلامی که کسی شک ندارد که مستقل و مردمی نيست بلکه با بودجه خاص اداره می شود در اين باره می نويسد. ديپلومات های جهانی در جواب آقای خاتمی و خرازی و هر کدام از مقام های دولتی که با اعتقاد و باور می گويند که ما را با صلح جهانی مشکلی و عداوتی نيست و اتم را برای صلح می خواهيم تا آن جا که وزير خارجه ما هفته پيش گفت اصلا بمب اتمی از نظر ماحرام است، می پرسند که مگر آقای خرازی می تواند روی حرف مجتهدی مانند آيت الله منتظری و آيت الله نوری همدانی سخن بياورد و اصلا مگر شما صاحب قدرتی هستيد در مجموع سيستم حکومتی ايران. شما که اکثريت دولت و مجلس را داريد و اختياری نداريد اين به قول آقای اعلمی نماينده تبريز«تراژدی دموکراسی» است و حتی نه نمايش آن.

پس جهان نمی گذارد که تاسيسات هسته ای در ايران باشد و کليدش در دست کسانی که می دانيم. در همين روزها در اشاراتشان می نويسند که قدرت در ايران در دست مجلس نيست که اگر بود سی تا بچه نمی توانستند نماينده مردم را هشت ساعت در شهری حبس کنند و آن هم در مرکز قدرت شهر.

حالا طرفه حکايت بشنويد. بعضی از دولت های اروپائی کهنسال و واقع نگر با سياست تندروانه دولت آمريکا و کوبيدن ايران مخالفند، نه به دليل آن که سياست تنش زدائی آقای خاتمی به بار نشسته و نه به آن دليل که بعضی از محافظه کاران فکر می کنند که واردات ايران و صادرات نفت اروپا را واداشته به حمايت از ما. هيچ يک از اين ها نيست. اروپائی ها ايران را آخرين سنگری می بينند که اگر توسط آمريکا فتح شود چنان که عراق شد، ديگر برای پنجاه سال دست کم بايد چون برده ای به دنبال آمريکا و اقتصادش دويدن را باور کنند. و چون اين را می بينند پس پشت ايران ايستاده اند و می کوشند راه را به آمريکا ببندند. به دليل منافع خودشان. به همين جهت دنبال دليل و سند می گردند که با آن از سرعت حرکت آمريکا بکاهند و ايران را از زير پنجه غول بيرون بکشند. در اين مقام چکار می کنند. بنگريد به مصاحبه رابين کوک وزير خارجه سابق بريتانيا که هنوز مرد مقتدری در حزب حاکم کارگر است. او می گويد در ايران دانشجويان اعتراض می کنند، نماينده ها برای بالاترين مقام کشور خط و نشان می کشند در کدام کشور خاورميانه اين دموکراسی برپاست، کدام کشور از کشورهای مورد حمايت آمريکا روزنامه هائی مانند ايران دارد و ...

و به همين کرشمه تا به حال آمريکا از تندی با ايران با وجود همه فشار لابی صهيونی ها در مانده است. و حالا در دل نفرين کنيد به اين همه بی درايتی که تصميم سازان ما راست. در حفظ منافع ملی ما اين اکبر گنجی و عباس عبدی و دانشجويان ستمديده ما هستند که چهره حکومت را می آرايند چنان که شمشير قدرت های دشمن کند می شود، همين نامه نمايندگان مجلس که تحت شديد ترين فشارها جواب اعتماد عمومی را دادند کار صد عامل بازدارنده را کرده است در مقابل حمله آمريکا. همين نامه ايرانيان جمهوری خواه که ايرانيان مخالف جمهوری اسلامی آن را نوشته اند ولی نشان داده اند که در عين آزادی با حمله آمريکا به ايران مخالفند و به آن ها فهمانده اند که مردم ايران به استقبالشان نخواهند آمد و مايلند خود مشکل خود را حل کنند. مجموع اين عوامل بازدارنده و حافظ منافع ملی ما بوده است تا به حال. اما تندروها چه می کنند جز آن که بهانه مدام به دست صهيونی ها می دهند. يک روز گروه های فشار و دستگاه قضاييه تحت اختيار بنيادگرايان خبر نسازد تندروهای صهيونی و آمريکائی می ميرند و کم می آورند استدلال را و بخش خبری راديو اسرائيل از نفس می افتد.

راستی دردآور نيست که همان احمد باطبی و علی افشاری مظلوم ما در کنج سلول اوين همان احمد زيدآبادی و همان اکبر گنجی دارند با شمع وجودشان منافع ملی ما را حفاظت می کنند و وجود آن ها در اتاق های دربسته دارد در بازدارندگی کار صد لشگر سپاه پاسداران را انجام می دهد، ورنه به شوخی می ماند تصور اين که که غولی مانند آمريکا از موشک های ما می ترسد و از هيبت دفاعی آنان و از شعارهای تندشان و مراسم تملق گوئی شان که همه می دانند هر چه کنند به اندازه ارتش شاهنشاهی که دومين قدرت منطقه بود نمی شود و در صلابت کار همان ارتش رضاشاه را که در عرض ساعتی فروريخت انجام نمی دهند. اما شور و مقاومت بچه های ما اين همه می کند.

اين را گفته باشم که کافی است تندروها و حسين الله کرم و حسين شريعتمداری موفق شوند و همه بچه ها به خانه بروند و شور جوانی شان را به دلسردی و ياس بفروشند و آن چنان که اعضای شورای امنيت ملی توصيه می کنند صدا از کسی در نيايد و تمام صحنه در اختيار انصار حزب الله و آن اقليت شعارگو بيفتد در آن صورت تازه ايران مانند عراق می شود که مخالفان در خانه رفتند و صدام حسين صد در صد آرا را به خود اختصاص داد و کسی در دنيا گول اين صحنه سازی را نخورد و بهای بيشتر به اکثريت خاموش داد.

حالا فقط در مقوله فعاليت های هسته ای به خود بگوئيم که منافع ملی را چه کسانی محافظت می کنند و چه کسانی آن را به خطر می اندازند. هر چه جوابش بود در موضوع اقتصادمان که لنگ می زند، در موضوع آب هيرمند که سيستانی و بلوچستانی را له له زنان به ترک ديار واداشته و شرق کشور را خالی و آسيب پذير کرده ، در موضوع شيوع مواد مخدر، دريای خزر، آدم هائی که هر سال صدصد در سوانح هوائی کشته می شوند، جزاير دهانه هرمز و ... همه جا همين است و تندروها به فروش منافع ملی مشغولند و نسل جوان ايران به جان و سلامت و امنيت خود، با نگرانی های هر شبه پدران و مادری که منتظر فرزندان خويشند، در اين دريای توفانی هايل دارند به همين سادگی که گفتم منافع کشور را پاس می دارند. خون می خورند و خاموشند.

در فرصتی ديگر خواهم نوشت که نام های آشنای ما به چه زجری دين خود ادا کردند. اما در پايان سخنی بگويم با کسانی که تصور می کنند چون در پشت پرده اند از سئوال و مواخذه ملت در امانند و چون دستی به خون آلوده ندارند روز سئوال سربلندند. همان تصور که امثال اميرعباس هويدا را بود. از جمله وزيران کابينه و سفيران امروزی را می گويم که خود را از صحنه عقب کشيده و به خيال خود در امانند. وزير راه چرا به وضوح نمی گويد سقوط هواپيماهای ما به خاطر لوازم يدکی است که آمريکا آن را تحريم کرده چون آقايان به ادامه شعاری بی حاصل بيش از جان مردم ارزش می دهند. وزير بازرگانی چرا نمی گويد که هر سال چقدر دچار زيانيم و از پولی که بايد صرف ساخت زيرساخت های کشور شود می زنيم و مايحتاج را گران می خريم چون شعار می دهيم. سفيران ما چرا گزارش نمی دهند که در محل ماموريشان چه می شنوند و با چه شرمساری ها روبرويند. اين ها که به زندگی دلاری و جمع مال و حفظ مقام خو کرده اند چرا شهامت نمی کنند و واقعيت های محل ماموريت خود را تملق گونه و واژگونه منعکس می کنند که اگر نکنند شغلشان از دست می رود. شهامت محمد ساعد و حسن تقی زاده ندارند که در دوران ديکتاتوری رضاشاه با نوشتن گزارش های واقعی خود را به خطر انداختند ولی مملکت را کوشيدند از بلا نجات دهند.

در دوران جنگ جهانی اول، علی منصور که نخست وزير بود از ترس رضاشاه به او نمی گفت که خارجی ها چه اخطارها می کنند و هشدار ها می دهند و به اين بی شهامتی امکان داده بود که ديکتاتور بی خبر بماند تا روزی که نيروهای خارجی به کشور هجوم آوردند. بعد از شهريور 20 بسته گزارش ها گشوده شد و نشان داد که محمد ساعد که سفير ايران در شوروی بود بارها با بيانی که هر بی سوادی هم بفهمد به تهران نوشته بود اوضاع خطرناک است و شهريور 20 را پيش بينی کرده بود ولی گزارش هايش در وزارت خارجه مانده بود چون همه می ترسيدند آن را به شرف عرض برسانند. فردای شبی که متفقين ريختند و شيرازه کشور از هم گسيخت رضاشاه در شبی خرد گرديده و خراب شده از وزيران پرسيد چرا نگفته بوديد که اين ها چه می گفتند و چه هشيارها می دادند. همه سرشان پائين بود و بعد ها که زبانشان باز شد گفتند می ترسيديم که برسرمان همان آيد که بر سر تقی زاده آمد که اگر در لندن نمانده بود جانش را بر سر نامه های هشياردهنده گذاشته بود که در مقام سفير نوشت و همان جا ماند.

صاحب مقامان ما شهامت علی دشتی و عبدالله انتظام و حسين علا و حتی شريف امامی ندارند که پيه مطرود شدن و از چشم شاه افتادن را به تن ماليدند و به گفته خود شاه ـ نقل از جلد پنجم خاطرات اسدالله علم وزير دربار سابق ـ در روز پانزده خرداد انگشتشان را به سوی شاه گرفتند و سر او داد زدند که چرا آدم کشی، مگر اين طور می شود مردم را کشت ... اين همان کاری بود که مهندس بازرگان زنده يادش بر سر فتح خرمشهر و جنگ کرد و در پيری آن کشيد که درهمين سال ها ديديم، اين همان کاری بود که عبدالله نوری پنج سال پيش در دادگاهش کرد و از مقام و موقع گذشت و به زندان رفت چرا که همه آن چيزهائی را گفته بود که امروز حکومت دارد به زاری می پذيرد ـ شوکران اصلاحات را بخوانيد ـ اين همان کاری بود که بخش روشنگری جنبش اصلاحات دوم خرداد که روزنامه ها و روزنامه نگاران باشند، جنبشی که اينک بی يال و دم و اشکم شده است در يک سالی که حضور داشت انجام داد، گفت و گفت تا به غضب گرفتار آمد و هشتاد و دو نشريه را تعطيل کردند. حالا يکی يکی با فشار و شرمساری و با زور همان کارها را می کنند. سنگسار را ممنوع کرده اند، اعلام داشته اند که صلح خاورميانه را می پذيرند، سربازان آمريکائی به کنار اروند رودند و آقايان از ترس به شيعيان عراق توصيه می کنند که آرامش را حفظ کنند مگر عبدالله نوری جز اين ها گفته بود. خواهيد ديد که زير فشار ناگزير می شوند که به هر آن چه گنجی گفت هم تن دهند برای ماندن. به آن چه احمد زيدآبادی به عنوان متخصص سياست خارجی گفت صحه بگذارند منتها نه به زمانی که او گفت و با سربلندی و انتخاب، بلکه همان طور که حجاريان پيش بينی کرده بود به زور و ديکته. بی گرفتن امتياز و فقط برای حفظ رژيم.

و همه اين ها که برشمردم و بسياری ديگر هزينه سنگين گفتن آن چه را دريافته بودند پرداختند، بعضی هاشان ديگر نيستند، هم اينک بعضی از نمايندگان مجلس دارند اين می کنند و دانشجويان ما که گفتم چشم همه جهان به آن هاست دارند همين می کنند، صد صد دستگير می شوند و هزينه وطن پرستی و حفظ منافع ملی را می پردازند، ولی چرا همه نمی کنند، چرا اعضای دولت که به رای مردمی که خواهان تغيير بوده اند به آن مقام رسيده اند شهامت نمی کنند. نامه ای نوشتيد به رهبر و فاشش نکرديد و وقتی روزنامه رسالت فاشش کرد و عسگراولادی توپی در کرد چرا خاموش شديد. اين سکوت درايت نيست، خالی گذاشتن پشت کسانی است که خطر می کنند و می گويند و نشان می دهند.

به شوخی می ماند حکايت ما، به شاه سلطان حسين می مانيم با همه شعارو شعر و خودفريبی. اکثريت مردم خواست خود گفته اند، دولت و مجلس در دست های کسانی است که به همين وعده به آن جا رفته اند و آن وقت به گفته وزير اطلاعات پانصد نفر که بی شک يک دهم اينند و همه فاسد و دارای پرونده های مشخص و هرکدام برای ده محکمه کافی، کشور را به پرتگاه می کشانند و تکنوکرات های دولتی و کارگزاران حکومتی که می دانند چه دارد بر سرمان می آيد ساکت نشسته اند در اين خيال باطل که دست در بدکاری ندارند. نه اين به راستی خيالی باطل است و کشور بر باد ده. روز سئوال تکليف آن چند معلوم است و با «نمی دانستيم» از خود دفع خطر می کنند و می ماند ملتی با خيل کسانی که با سکوت خود اين تبه کاری را ممکن کردند.

اين را به شبی نوشتم که صدای بچه ها را شنيدم که همه آن می گفتند که من يکی آرزو داشتم از آنان نشنوم به دوران خود. تصويرشان را ديدم از جان گذشته و برايم چهره های دردکشيده شان قابل تصور است و خواب در چشم ترم می شکند. اين همه به شبی نوشتم که به سالگرد 18 تير نزديک می شويم آن روز شوم که بانيانش مانند سردار نظری راست راست می گردند و حريف می جويند و دانشجويان مظلومش هنوز به بندند. اين همه به شبی نوشتم که می دانم چه کسانی در آرزوی ويرانی ما شادمانند. من مانند بعضی بر اين گمان نيستم که فرياد بچه هايم کمر حکومت می شکند، حتی با تاسف گمان ندارم که آنان را از بدکاری و تندروی باز دارد، حتی ظن خوش ندارم به آن ها که با شور و اميد واهی بچه های ما را به قربانگاه می فرستند اما اين سوز را هم نهفتن نمی توانم. داستان نه تازه نيما را به ياد من بخوانيد:

داستانی نه تازه کرد، آری
آن زيغمای ما به ره شادان
رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه
از خرابی ماش آبادان
دلی از ما - ولی خراب- ببر
د



Back

 
online

gooya 1998-2003
Served by C#1 Server #1 in 0.019 seconds