Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



زندان سبز (دانشگاه امام صادق) را دريابيد!

به نام حقيقت

نمي‌دانم چه بگويم و از كجا شروع كنم، گاهي اوقات، خنده‌ام ميگيرد! ميپرسيد چرا؟ چون

«خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است

كارم از گريه گذشته است و بدان ميخندم»

آري، من يك دانشجوي دانشگاه امام صادق هستم (يا بهتر است بگويم بودم). اين را كه گفتم، چه تصوري در ذهنتان ايجاد شد؟ حتما يك فرد بسيار مذهبي و بنيادگرا، بسيجي صد و بيست درصد!! ذوب در ولايت مطلقه فقيه! عاشق و جانباخته نظام! و هزار و يك ديدگاه موافق نظام مقدس جمهوري اسلامي!

اما ميگويم اندكي درنگ كنيد، اشتباه ميكنيد و قاطعانه ميگويم در حالتي خيلي خوشبينانه لااقل 85 درصد دانشجويان اين دانشگاه، در واقع اينگونه نيستند و البته تمام دانشگاه تا آنجايي كه با دانشجو مرتبط است، به هر لحاظ در دست اقليتي است كه در خوشينانه ترين حالت، در واقع 15 درصد هستند و مگر ميتواني با آنها مخالفت كني، چرا كه نام بسيج و بسيجي و... را با يك يدك كش بسيار بزرگ، يدك ميكشند. يا بايد انواع فشارها و تحقيرها و تهمتها و خودسانسوريها و نفاقها و فرستاده شدن به كميته انضباطي (كه در واقع وزارت علوم، هيچ نظارتي بر آن و اصولاً دانشگاه ندارد) را تحمل كني يا بايد منافقي كني و مارماهي باشي!

البته حق داريد در مورد دانشجويان اين دانشگاه اينگونه فكر كنيد، به هر حال دانشگاهي كه رياست آن با فردي است كه بسياري او را رهبر پشت پرده نظام مقدس جمهورس اسلامي! مي دانند (آيت الله مهدوي كني) و براي پرورش كادر در نظام مقدس، ايجاد شده و براي ورود يك دانشجو به اين دانشگاه 5/11127 شرط گذاشته اند، مگر هر كسي ميتواند وارد آن شود؟

آري، شايد هر كسي نتواند وارد آن شود، ولي هر كسي وارد آن شود، بر او آن ميكنند كه آن شود كه شود! نميدانم اين قلم چه بايد بگويد و بنويسد كه اگر بخواهد هر آنچه ميداند و ميبيند و بر سر او مي آيد، بنويسد و بگويد، ميشود قرآن 5/1127 جلدي يا شايد مثنوي هفتاد من ورق! باري، شايد بتوان گفت دانشگاه امام صادق، بزرگترين مركز سكولارپروري در جهان است (چه افتخار بزرگي براي ايران اسلامي!) البته نه به صورت تئوريك، بلكه به صورت عملي و شهودي، چون آنچه در اينجا ميبيني، خواه ناخواه تو را سكولار ميكند! مگر آدم ميتواند به چشم خود ببيند و باور نكند؟ هر چند هفت سال تمام در اين دانشگاه هم فقهشان را ميخواني و امتحان ميدهي و هم اقتصادشان را و هم مديريتشان را و هم سياستشان را و هم فلسفه شان را و هم منطقشان را و هم عربي و انگليسي.

شنيدم كه در زمان انتخابات دوم خرداد 76، دوستي كه طرفدار آقاي خاتمي بوده، از او پرسيده اند كه چرا از آقاي خاتمي طرفداري مي كني؟ ميدانيد چه گفت؟ گفت چون اگر آقاي ناطق رأي بياورد، ايران ميشود دانشگاه امام صادق (=ويران)! ولي باز هم با اينكه آقاي خاتمي رأي آورد، اوضاع، تفاوتي نكرد و حتي بدتر شد، چون خانه از پايبست ويران است و بنياد تفكر حكومت ايران، همان تفكري است كه بر دانشگاه امام صادق حاكم است، و چيزي كه در آن، كالاي قاچاق محسوب ميشود صداقت، حقيقت و عقلانيت است، پس با تغيير نقش ايوان، خانه از ويراني نجات نمي يابد.

بله، به اينجا ميگويند «زندان سبز» يا به قول خود رياست دانشگاه «السجن الأخضر» (green prison) يا شايد اردوگاه زندانيان (prison camp) (نه بابا انگليسي هم بلدم!) كه البته قبل از انقلاب 57، شعبه مديريت دانشگاه هاروارد بوده (اين هم از عجايب روزگار است)؛ هر چه تهديد و تحديد بخواهيد در اين دانشگاه موجود است، چند تن محدوديت ميخواهيد تا اي كي ثانيه! برايتان attach كنم؟!

بگذاريم و بگذريم؛ سيستم مديريت اين دانشگاه، سيستم ملوك الطوايفي يا به عبارتي ديگر سيستم «داماديسم» است؛ اشتباه نكنيد، «داماديسم» (damadism) واژه اي كاملا فرنگي نيست، بلكه به اين معناست كه اگر فاميل آقايان نباشيد، حداقل بايد داماد معظم آنها باشيد تا مقبول نظر واقع شويد (ميتوانيد از هر طريقي كه خود صلاح ميدانيد، ساختار مديريتي اين دانشگاه و واحد خواهران آن را استخراج كنيد). بهترين استادها و مديران و معاونان، اگر به نحوي از انحاء، با آقايان فاميل نباشند يا چاكر و ارادتمند نباشند و دستمالي در جيب و دستي بر سينه نداشته باشند!! جايگاهي ندارند و شرف حضور نمي يابند! و البته اگر كسي، باسواد هم باشد كه ديگر بدتر!! استادان اين دانشگاه، عمدتا (البته استادهاي خوبي هم اشتباها يا از سر اضطرار وجود دارند) از فاميلها و آشنايان و ارادتمندان آقايان هستند و در بهترين حالت، فارغ التحصيلان خاصي از دانشگاه هستند كه اغلب كم سواد و تازه كار هستند و به علت شرايطي كه در دوران تحصيل در اين دانشگاه بر سر آنها آمده، داراي ويژگيهاي خاص خودشان. هر چند كه اگر مديران، درست مديريت ميكردند باز هم حرفي.

ممكن است گفته شود كه اين وضع تمام دانشگاههاي كشور است كه من هم اين سخن را تاييد ميكنم و بر اين وضع، تأسف ميخورم كه استاد و دانشجوي باسواد و مبتكر اين كشور، بجاي اين كه بر خود و آنچه دارد ببالد و به واسطة آن پله هاي ترقي را بپيمايد، مي نالد يا از كشور ميخارجد!!

و اين سيستم مديريتي دانشگاه امام صادق، الگويي و ماكتي است از سيستم مديريت كلان دانشگاه امام صادق اعظم، يعني ايران در حال ويراني. (ايراني ويران، براي همه ايرانيان!)

فكر كردم كه چقدر شباهت اسمي هست ميان محمدرضا پهلوي و محمدرضا مهدوي، و آيا اين شباهت صرفا تصادفي است؟! ولي گفتم شايد اين قياس، مقايسة مناسبي نباشد و ظلم در حق يكي از طرفين قياس باشد (اگر گفتي كدام طرف؟) هر چند مشابهتها هم كم نيست... ولي ممكن است بعضي بگويند (چنان كه بسياري از دانشجويان ميگفتند) اين آقايان (مهدوي، خامنه اي، رفسنجاني، خاتمي، جنتي، كروبي، مصباح، امامي كاشاني، و...) حسن نيت دارند. ولي مگر همه چيز با حسن نيت درست ميشود؟ شما بايد عملكردها و پيامدهاي عمل را در نظر بگيريد و عواقبي كه براي خود و ديگران دارد. اين را هم بگذاريم و بگذريم و قضاوت را به دست خود شما و تاريخ بسپاريم.

و صد البته مگر دانشجو ميتواند در اين دانشگاه اعتراض كند (همانطور كه در دانشگاه امام صادق بزرگ (ايران) نميتواند اعتراض كند). چرا، چون حاج آقا قلبشان ناراحت است! نبايد هيچ خبري از سيستم خراب دانشگاه به او برسد و البته اگر برسد، چنانچه بارها ديده ايم، خود وي استاد توجيه است و از مبناي فكري او جز اين، انتظار نميرود. ميگويند حاج آقا تقصيري ندارد و مديران پايينتر و معاونان او هستند كه فلان و بهمان. ولي مگر مديران و معاونان مادام العمر او جز دست پروردگان خود او هستند، و مگر در هر اداره و سازماني، رييس اداره، مسئول و پاسخگوي نهايي نيست و... و اين را هم مقايسه كنيد با دانشگاه امام صادق اعظم و خود قضاوت كنيد.

آري، در دانشگاه امام صادق عاري از صدق، نه استاد خوب هست (مگر در موارد بسيار نادر)، نه درس خوب، نه آزادي بيان، نه آزادي فكر كردن، نه آزادي منافق نبودن، نه آزادي چاپلوسي نكردن، نه آزادي دستمال در جيب نداشتن، نه آزادي... و نه غذاي خوب (چه خواسته حقيري!) و البته امكانات نسبتا خوبي هم هست (هر چند در مقابل قابليتهاي دانشجويان دانشگاه، هيچ است، همانطور كه در دانشگاه امام صادق اعظم، اينگونه است) ولي وقتي مديريت خوب براي آنها نباشد، و انديشة تو آزاد و رها نباشد، چه فايده؟!

ميخواستم خيلي مفصلتر بنويسم، ولي واقعا حوصله و دل و دماغ فكر كردن و نوشتن را هم از ما گرفته اند و وقتي به آنچه از عمرم تلف شده و آنچه ديده ام و آنچه بر سر مردم اين ديار ميگذرد و آنچه... مي انديشم، بغض گلويم را مي فشرد و مغزم را مي فسرد. هر چند خواهيد ديد كه روزي، از كشوي ميزهاي بسياري از فارغ التحصيلان اين دانشگاه، خاطرات آموزنده و عبرت انگيزي از دانشگاه امام صادق كوچك و دانشگاه امام صادق بزرگ بيرون خواهد آمد و در ديد قضاوت مردم و تاريخ قرار خواهد گرفت. بنابراين زياد مخ شما و خودم را به كار نميگيرم و در مصرف فسفر صرفه جويي ميكنم. فقط براي اينكه گمان نكنيد اينها فقط حاصل تخيلات و عقده گشاييها و كينه توزيهاي يك انسان عقده اي كينه اي بي خداست، از شما ميخواهيم اگر جايي دانشجويي يا استادي يا فارغ التحصيلي از دانشگاه امام صادق را ديديد، صادقانه از او بخواهيد منصفانه و صادقانه (چقدر قيد به كار بردم) در مورد اين دانشگاه برايتان توضيح دهد، خود خواهيد ديد كه من ورقي از مثنوي هفتاد من كاغذ را از سر درد و دغدغه براي شما نوشته ام. به خدا من نه دشمن هستم، نه كينه توز، نه ملحد، نه...، فقط دردمندي از ميليونها دردمند ايران پردرد هستم كه قبل از هر چيز و هر دين و هر فرد و هر ايسم و هر امر انتزاعي ديگري، قلبم براي انسانيت مي طپد و انديشه ها، آمال، آزاديهاي انساني و آرزوهاي لگدمال شده و لجن مال شده ميليونها ايراني شرافتمند و با ديدن هر پدري كه در مقابل فرزندش، شرمنده نان او ميشود و هر مادري كه از نان شب خود، براي بچه اش ميگذرد، (يعني حداقلها، ديگر مسائل كه به كنار) من هم شرمنده شرف و انسانيت ميشوم.

در آخر به دانشجويان عزيز دانشگاه امام صادق (و نيز دانشجويان دانشگاه امام صادق اعظم) ميگويم كه ما كه از شدگانيم، ولي شما بدانيد كه با توجيه و سر خود را گول ماليدن! و به حرفهاي كلي و رجزخوانيها توسل جستن و نفاق ورزيدن و با عرض معذرت، گوسفندوار زندگي كردن، گره اي باز نخواهد شد و حقي پس گرفته نخواهد شد و آه مظلومي فرو خفته نخواهد شد و... اميدوارم كه اگر مثلا فردا از تو خواستند نامه اي را در محكوميت اين مختصر رنج نامه امضا كني، اگر واقعا اين را با آنچه بدان باور قلبي داري، مخالف مي بيني، امضا كني (اين مورد كوچك، خود نمونه اي است از هزاران مورد ديگر كه بايد در زندگي مرام خود را بر اساس آن قرار دهيم)، نه اينكه از سر مماشات و نفاق و «خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو»، آخر مگر جماعت چيزي غير از من و توست؟ اگر هر يك از ما همين را بگوييم كه همه همرنگ «رنگ هيچ» شده ايم.

 

آخر هم شعري از يكي از شعراي كشورمان تقديم به انسانيت:

«... حال ميپندارم هدف از زيستن اين است رفيق

من شدم خلق كه با عزمي جزم

پاي از بند هواها گسلم

پاي در راه حقايق بنهم

با دلي آسوده

فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل

مهو از عشق و جوانمردي و علم

در ره كشف حقايق كوشم...

ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم

آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خويش

ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم

من شدم خلق كه مثمر باشم

نه چنين زائد و بي جوش و خروش

عمر بر باد به حسرت خاموش

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت

معني اش فهميدم».

به اين اميد كه جوانان اين ديار، چون عمر گذشت، معني آن را نفهمند و از اكنون، به دنبال معناي زندگي باشند و به اميد تحقق عدالت، آزادي، انسانيت، عقلانيت، اخلاق و ارزشهايي كه بايد بدانها باور داشت و پايبند بود نه اينكه از سر دين ورزي دروغين، بر سر هر كوي و برزن شعار دروغين آنها را فرياد كنيم و از سر كبر و نخوت يا شايد توهم و جهالت، همه انسانها را «دشمن» بدانيم و خود را حق مطلق تلقي كنيم، (همچون رهبر جلوي پرده نظام!) و به اميد اينكه هر ايراني، بدون اينكه باز هم ناچار باشد هزينه هنگفت لجاجت و حماقت ديگران را بدهد، به روشي مناسب و دموكراتيك (اي عامل نفوذي، باز هم از واژگان استكباري استفاده كردي!!) و به دست خود، به خواسته هاي انساني خود برسد و سرنوشت خويش را در دست گيرد.

به اميد آن روز

صداقت پيشه اي از دانشجويان (سابق) دانشگاه امام صادق.

26 خرداد 1382



Back

 
online

gooya 1998-2003