Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



خالي كردن طشت با نوزاد:
باز گشت ديدگاههاي نجات گرايانه

 از مجموعه يادداشت های نيويورکی مجيد محمدی

majidmohammadi@hotmail.com

حاكميت سياسي اقتدار گرايانهء روحانيت بر ايران، قرائت اسلام فقاهتي را تغيير نداده بلكه آن را محقق كرده و محصولات آن را به نمايش گذارده است.

دو تجربهء انقلاب و حكومت ديني آشكار ساختند كه مشكلات فقط به مسلمانها و نوع مسلماني آنها محدود نمي شوند بلكه اولا مرز روشني ميان دين و دينداران و دينداري متصور نيست و حساب اعمال و لوازم باورها و اعمال آنها را نمي توان بروشني از همديگر سوا كرد ، ثانيا سنت موجود ديني مومي نيست كه به هر شكل بتوان آن را تغيير شكل داد و از آن تماميتي شيك، روزآمد و انساني به معناي امروزين آن ساخت، و  ثالثا لوازم حضور دين در عرصهء عمومي و سياسي مي تواند سهمگين تر از عدم حضور آن باشد.

  

اول. همان طور كه برنهادهء ” اسلام منهاي روحانيت“ (شريعتي) برنهاده اي هنجاري (غير توصيفي) پيشگويانه و پيامبرانه و لذا بدون مبناي عقلاني، تحليلي و تجربي بود و روند حوادث در ايران و جهان اسلام در جهت اثبات و تحقق آن نبوده است(مگر در آينده اي دور، مبهم و ناكجا آبادي)، بر نهادهء ”روحانيت منهاي اسلام“ (سروش) نيز بر نهاده اي هنجاري (غير توصيفي)، مدافعانه و موضع گيرانه و لذا بدون مبناي تجربي و تحليلي است. البته طرفداران بر نهادهء ” اسلام منهاي روحانيت“ هر گونه عدم موفقيت روحانيت و موفقيت مخالفان دينگراي آن را به حساب تاييد ديدگاه خود مي گذارند و مخالفان آن نيز بالعكس. اين برنهاده از منظر تحليلي و تجربي ابطال ناپذير و تحقيق ناپذير است. مشكل بر نهادهء ”روحانيت منهاي اسلام“ آن است كه توصيفي و تبييني جلوه داده مي شود اما در واقع مي خواهد يك نوع اسلام يعني دين روشنفكران مذهبي را بر جاي دين روحانيت يعني اسلام فقاهتي بنشاند، همان كاري كه روحانيت طرف مقابل آن را اراده كرده و با انواع روشها از جمله اعمال زور و خشونت در صدد آن بوده است. اين ديدگاه همچنين مي خواهد اسلامگرايي و دينداري ايدئولوژيك را، علي رغم مخالفت با ايدئولوژيك كردن دين، كه در عرصهء عمومي جامعهء ايران در حال افول است نجات دهد؛ با اين مدعي كه آنچه روحانيت عرضه مي كند اسلام نيست و لذا به طور سر بسته مي گويد كه ” پايان كار روحانيت در جامعهء سياسي (كه احتمال آن در آيندهء نزديك بسيار افزايش يافته) را به معناي پايان كار دين در اين قلمرو نگيريد“. ديدگاه تحليلي سروش مبني بر امكان انواع قرائتها و لذا انواع دينداريها نافي اين ديدگاه اخير وي است و انواع برداشتها از جمله برداشت روحانيت را ديني تلقي مي كند، همان طور كه دينداران چنين تلقي اي از نگاه خود دارند.

دوم. طرح بر نهادهء ”روحانيت منهاي اسلام“ (در خرداد ماه 1382) بازگشت سروش به پارادايم مدافعانه و نجات گرايانهء دههء 1350 است، زماني كه روشنفكران مذهبي مثل شريعتي و بازرگان تلاش مي كردند وجه و محملي براي حضور دين و دينداران در عرصهء عمومي جامعه اي كه بسرعت در حال غربي شدن بود و روحانيت يك به يك مواضعش را از دست مي داد پيدا كنند. روحانيت بر موجي كه آن روشنفكران ايجاد كردند سوار شده و البته خر خودش را راند.  امروز در حالي كه لوازم و پيامد هاي حضور اقتدار گرايانه و تمامت طلبانهء اجتماعي و سياسي دين و دينداران در جامعهء ايران بيش از بيش براي شهروندان آشكار مي شود (امر به معروف به دخالت هر روزهء حكومت و انصارش در حيطهء خصوصي افراد از جمله پوشش، تفريح، ورزش، روابط صميمي و دسترسي آنان به اطلاعات، و نهي از منكر يا اجراي احكام قضايي اسلام به قتلهاي زنجيره اي يا استخاره اي و باز گذاشتن دست اوباش در حملات مغول وار به اجتماعات و افراد) و روحانيت مقبوليت دوران انقلابش و حكومت ديني مشروعيتش را هر روزه از دست مي دهد دو باره آن دغدغه هاي نجات گرايانه پا به ميدان مي گذارند كه ” عيب نه از اسلام و نوع مسلماني خلائق، بلكه از روحانيت است“. در سالهاي دههء پنجاه گفته مي شد كه ” هر عيب كه هست، نه از اسلام بلكه از مسلماني ماست“. دو تجربهء انقلاب و حكومت ديني آشكار ساختند كه مشكلات فقط به مسلمانها و نوع مسلماني آنها محدود نمي شوند بلكه اولا مرز روشني ميان دين و دينداران و دينداري متصور نيست و حساب اعمال و لوازم باورها و اعمال آنها را نمي توان بروشني از همديگر سوا كرد ، ثانيا سنت موجود ديني مومي نيست كه به هر شكل بتوان آن را تغيير شكل داد و از آن تماميتي شيك، روزآمد و انساني به معناي امروزين آن ساخت، و  ثالثا لوازم حضور دين در عرصهء عمومي و سياسي مي تواند سهمگين تر از عدم حضور آن باشد. اگر لوازم و پيامد هاي حكومت ديني و دينداران 25 سال قبل براي همگان روشن نبود اكنون كه روشن است. بر نهادهء ”روحانيت منهاي اسلام“ همهء اين نكات يا دستاوردها را مغفول مي گذارد.

سوم. بر نهادهء ”روحانيت منهاي اسلام“ در واقع نوعي موضع گيري براي جبران يا مغفول گذاردن كارنامهء رفوزگي روشنفكران ديني در دفاع از حقوق اساسي، مدني و بشر همهء ايرانيان است (از نقش موضع گيريها در فرافكني و گريز از تامل و تحليت غفلت نكنيد). اين روشنفكران كارنامهء مورد قبولي در تبيين و دفاع از حقوق سياسي و فرهنگي نخبگان و اهل فكر و نظر دارند اما نوبت به حقوق و شهروندان عادي كه مي رسد آنان را سكوت فرا مي گيرد. تا كنون موردي را سراغ نداريم كه سروش و همفكران وي يا ديگر روشنفكران مذهبي كه با ديدگاههاي شريعتي سنخيت بيشتري دارند و اكنون بيشتر در قالب نيرو هاي ملي- مذهبي فعاليت دارند (كساني مثل سحابي و پيمان و نسل جوانتر آنها) از به رسميت شناختن حقوق مذهبي همهء اقليتهاي ديني، حق روابط آزاد دختران و پسران يا مردان و زنان، حق انتخاب پوشش، حق ديندار نبودن يا تغيير دين يا بسياري از حقوق زنان، كودكان يا همجنسگرايان سخني گفته يا دفاعي كرده باشند. اتفاقا هرچه روشنفكران ايراني از دينداري معمول و جاري حتي در ميان نحله هاي روشنفكران ديني بيشتر فاصله گرفته اند بيشتر به اين حقوق توجه كرده اند (به عنوان يك مشاهده). اين طور كه به نظر مي آيد، علي رغم مخالفت ظاهري با قرائت اسلام فقاهتي(كه عمدتا به مخالفت با حكومت تمامت گرايانهء روحانيت تقليل يافته) ، باور به فقه سنتي در گوشت و پوست آقايان ريشه دارد و فاصله گرفتن از آن به معني به رسميت شناختن ديگر سبكهاي زندگي در كنار باورمندي به سبك دينداري رساله اي خود دشوار است. علي رغم برنهادهء ” اجتهاد در اصول“ كه توسط سروش و همفكرانش عرضه شده هنوز اين اجتهاد در حوزهء فقه كه بخش متورم متون ديني است آغاز نشده و هنوز نحله هاي روشنفكري ديني افراد غير عامل به دستورات فقهي را به جمعهاي خود راه نمي دهند يا اين كار را با كراهت بسيار انجام مي دهند.    

چهارم. روحانيت شيعه در طول يك هزاره يكي از دراز آهنگ ترين، با ثبات ترين و پر دامنه ترين قرائات را از اسلام يعني اسلام فقاهتي را عرضه كرده است. حاكميت سياسي اقتدار گرايانهء روحانيت بر ايران، اين قرائت را تغيير نداده بلكه آن را محقق كرده و محصولات آن را به نمايش گذارده است. تفاوت زيادي ميان اسلام روحانيت در پيش و پس از انقلاب ايجاد نشده است. علي رغم اختلافات سياسي، هيچ يك از روحانيان زبان به انتقاد هاي اصولي از احكام و دستورات ديني مثل سنگسار يا قطع دست و يا امر به معروف و نهي از منكر به گونه اي كه در شريعت آمده نكرده اند. آنچه امروز در جامعهء ايران جاري است يقينا و دقيقا همانا اجراي احكام الهي و پياده كردن اسلام فقاهتي (به هر دو معني ِ پياده كردن) است، البته طبعا با سطح انديشه و دانش و مبتني بر سبك زندگي روحانيت و ” آقازاده“ هاي اين قشر اجتماعي. افراد و گروههاي اجتماعي بنا به مقتضيات دروني و بيروني و سطح و نوع دانش و معرفتي كه در جامعه يا آن گروه خاص جاري است قرائت خاصي را عرضه مي دارند و اين قرائت همواره دستخوش تغيير است. سروش كه خود يكي از عرضه كنندگان اين ديدگاه است در هنگام تحليل حوادث جاري از مبناي تحليلي خود فاصله گرفته و گودالي عظيم ميان روحانيت و اسلام حفر كرده است.

پنجم. به گردن روحانيت انداختن همهء امور دل ناچسب بي انصافي است. درست است كه روحانيت اكنون ميوه چين بسياري از آن مشكلات تاريخي از جمله فرهنگ اقتدار گرا و سنت عدم مدارا و تحمل است و در اعمال خشونت و گاه سبعيت بايد مورد محاسبه قرار گيرد، اما اين بدين معني نيست كه بايد خود باور ها و دستورات را كنار گذاشت و از حاملان آنها خرده گيري كرد. اسلام فقاهتي ريشه در فرهنگ و سنن مردم ايران دارد و روحانيت در داد و ستد با اقشار مختلف و فرهنگ عمومي و سياسي جامعه در ادوار مختلف چنين قرائتي را ساخته و پرداخته كرده است. به همين دليل حل مشكل اقتدار گرايي راه حل نظامي و قهر آميز ندارد، همچنانكه مطالبات مردم با بيرحمي انصار سلطنت فقيه يا اقدامات سربازان گمنام يا نامدار امام زمان منتفي نشده اند. نگاه غير جامعه شناسانه به روحانيت باعث مي شود كه حساب آنها را از اسلام جدا كنيم و با خالي كردن طشت حمام نوزاد، خود بچه را نيز به رودخانه يا فاضلاب بيندازيم. آفات و آسيبهاي اسلام در عرصهء عمومي را تنها به گردن روحانيت انداختن مثل آنست كه گناه چركهاي بدن نوزاد را به گردن وي يا كسي كه از وي مراقبت مي كند بيندازيم و از سازوكارهاي بدن نوزاد در توليد آن آلودگيها غفلت كنيم. جدا كردن حساب روحانيت از اسلام ما را از درك سازوكارهاي دروني نهاد هاي ديني و چگونگي و چرايي حضور دين و دينداران در عرصهء عمومي و تحليل باورها و اعمال ديني در تعامل با جامعه محروم مي كند.



Back

 
online

gooya 1998-2003