Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



واژه اي چند درباره

 موانع جنبش روشنفکري و روشنگري ايران

مسعود نقره‌کار

  

اين مطلب، خلاصه‌شده سخنراني‌ايست که به دعوت کانون فرهنگي ايرانيانٍ شهر ميامي (امريکا)، شنبه 7 ژوئن در اين شهر برگزار شد. موضوع سخنراني يا «گفت و شنود» موانع رشد و اثرگذاريٍ جنبش روشنفکري و روشنگري ايران بود. ابتدا نگاهي به «تاريخٍ جنبش روشنفکري و روشنگري در ايران و جهان»، و نيز «تعاريف روشنفکر و روشنگر» انداخته شد، و سپس «موانع رشد و اثرگذاري جنبش روشنفکري و روشنگري ايران» مورد گفت و شنود قرار گرفت، که اين نوشته اشارتي به آن «موانع» است.

 

از دو منظر به تاريخ جنبش روشنفکري و روشنگري ايران نظر انداخته شده است.

برخي آغازٍ پيدائي اين جنبش را ظهور و تطور تفکر فلسفي و اجتماعي در ايران، يعني دوره مادها و چيزي حدود 3 هزار سال قبل مي‌دانند، و عده‌اي ديگر نقطه‌ي عزيمت اين جنبش را نزديک به 2 قرنٍ قبل اعلام کرده‌اند، يعني آغازٍ گفتمان‌هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگيٍ «مدرن» و «متجددانه» در ايران.

اگر بر نظرگاهٍ دوم ايستاده باشيم، با کمي مسامحه و تساهل مي‌توان دورهٌ سلطنت فتحعلي شاه قاجار را آغاز پيدائي روشنفکري، و متعاقباً جنبش روشنفکري و روشنگري در ايران دانست. در آن هنگام شکستٍ ايران در جنگٍ با روس (1813- 1803 ميلادي)، سبب شکست ذهنيتٍ کساني چون «عباس ميرزا»ي وليعهد شد، و بتدريج پي برده شد که با سلاح کهنه و افکارٍ کهنه تر نمي‌توان مملکت‌داري کرد، و بحث نوسازي ارتش به همه‌ي عرصه‌هاي زندگي تسري پيدا کرد و…

نزديک به دو قرن از آن تاريخ مي‌گذرد، و حدود يک قرن از «انقلاب» مشروطه، هنوز امّا روشنفکران و روشنگران و جنبش روشنفکري و روشنگري ايران شعارها و خواست‌هائي را طرح مي‌کنند که حداقل يک صد سال از عمر آن‌ها مي‌گذرد. معناي اين سخن اين نيست که در دو قرن گذشته روشنفکران و روشنگران و جنبش روشنفکري و روشنگري دستخوش دگرگونيٍ کمي و کيفي نشده است. تجارب بيش‌تر، درک بهتر و دقيق‌تر از مفاهيم و مقولاتي همچون آزادي، عدالت، توسعه، دولت، ملت، مذهب و…، و روابط ميانٍ اين مفاهيم و مقولات در زمرهٌ اينگونه تغييرات است. جنبشي که روزگاري «مشروطه» مي‌خواست امروز در راه تحقق مردم سالاري مي‌انديشد و مي‌رزمد، و اين دگرگوني‌ي چشم‌گيري‌ست. متاسفانه امّا دگرگوني‌ها مابه ازاي عملی‌ي مؤثر و ماندگار نداشته‌اند.

براستي چرا؟ چرا پس از آزمون‌ها و تجاربي همچون جنبش بابيان، انقلاب مشروطه، تجربه‌هاي سال‌هاي 30- 1320، دولت دکتر محمّد مصدق و جنبش ملي‌شدنٍ صنعت نفت، 15 خرداد سال 1342، جنبش سياهکل (مجموعه‌ي مبارزات سياسي – نظامي عليه‌ي رژيم ديکتاتوريٍ شاه)، انقلاب بهمن، جنبش دوّم خرداد، هنوز روشنفکران و روشنگران و جنبش روشنفکري و روشنگري ايران در آرزوي دستيابيٍ جامعه به آزادي، عدالت و توسعه مي‌سوزند.

چرا دستاورد آن همه تلاش و جانفشاني مي‌بايد ناکامي‌اي در هيأت خوفناک «جمهوري اسلامي» باشد؟ چه عواملي سبب شده‌اند که شأن نزول تلاش‌هاي فکري و عملي‌ي روشنفکران و روشنگران به جاي زندگي‌اي بهتر براي مردم ميهنمان و همگرائي، شکست و گسست و ناکامي و واگرائي است؟ کدام موانع و محدوديت‌هاي تاريخي، اجتماعي و انساني سبب‌سازٍ اين ناکامي‌ها و ناتواني‌ها هستند؟

براي پاسخگوئي به اين چرائي‌ها در کنار بررسي‌هاي جامعه‌شناختي در ابعاد سياسي، اقتصادي، تاريخي و مذهبي، و بطور کامل موانع ساختاري، مي‌بايد به روشنفکر و روشنگر به عنوان يک فرد، روشنفکران و روشنگران به مثابه‌ي يک لايه (گروه) اجتماعي، و تشکل‌هاي مختلف روشنفکري و روشنگري نيز پرداخت و مورد بررسي، تحليل و شناخت قرارشان داد. شايد از اين طريق بتوان موانع را، و راه فائق آمدن بر آن‌ها را يافت.

من به عنوان عضو کوچکي از خانواده‌ي بزرگٍ «روشنفکري و روشنگري ايران» (که بيشترين معايبٍ اشاره شده در بند 6 شاملٍ حال‌ام مي‌شود)، تلاش مي‌کنم تا در حدٍ دانش، توانائي و تجربه‌ام در مجموعه‌اي که در دست تأليف و تدوين دارم، به موارد فوق بپردازم. اين مجموعه عنوانٍ «روشنفکري و روشنگري در ايران» را بر پيشاني خواهد داشت.

در اين جا امّا فهرست‌وار به رئوس پاره‌اي از مشکلات و موانع جنبش روشنفکري و روشنگري ايران اشاره مي‌کنم تا ملاطي براي گفت و شنود داشته باشيم، برخي از اين مشکلات و موانع عبارتند از:

1- نهاد مذهب 2- نهاد سلطنت (پادشاهي) 3- موقعيت جغرافيائي و سيطره‌جوئي بيگانگان 4- ايدئولوژي‌هاي وارداتي 5- روشنفکر و روشنگرستيزي عامه مردم و برخي از روشنفکران و روشنگران 6- برخي از ويژگي‌هاي رواني و رفتاري روشنفکران و روشنگران.

 

1- نهاد مذهب:

بسياري از مذاهب به هنگام پيدائي‌شان سبب رشد فکري و تحولات اجتماعي شدند. پيام‌آورانٍ اين مذاهب، در زمانه‌ي خود نقش‌هائي سازنده ايفا کردند. اصلاحات انجام شده در مذاهب، به ويژه در دوره رنسانس، رفورماسيون و عصر روشنگري دگرگوني‌هاي بزرگي براي انسان و جامعه انساني پديد آورده است. در حال حاضر مذاهب مي‌توانند، حداقل تکيه‌گاه رواني برخي از انسان‌ها باشند. در اين ميان اسلام در زمره مذاهبي بوده و هست که هرگز به عنوانٍ کليتي يگانه عمل نکرده است. بخش اعظم اين مذهب در برابر اصلاح (رفورم) جان‌سختي نشان داده است و به عنوان جرياني ارتجاعي و ضد دمکراتيک به انسان‌ها و جوامع انساني لطمه زده، و مي‌زند.

در جامعه‌ي ما نيز مذهب نهادينه شده همين بخش از اسلام، يعني گرايش و تلقي‌اي ارتجاعي، و بنيادگرايانه و فقاهتي از اسلام (تشيع) است. اين گرايش با تکيه بر آيات قران و نصٍ کلمه به کلمه‌ي آن، و احاديث و رواياتٍ ضد دمکراتيک و خشونت‌آفرين، و کاربست آن‌ها در زندگي‌ي سياسي، اجتماعي و فرهنگي، از موانع رشد و اثرگذاري جنبش روشنفکري و روشنگري ايران بوده، و هست. اين گرايش و تلقي در ذاتٍ خود انحصارطلب، بيگانه با دانش و نوگرائي‌ست و هيچ انديشه و رفتاري غير از انديشه و رفتار خود را برنتابيده است.

در دورهٌ قاجاريه ملااحمد نراقي، ميرزاي قمي، شيخ جعفرکاشف‌الغطا و ده‌ها فقيه ديگر به عنوانٍ نمايندگان اين نهاد و مجموعه‌اي از پايگاه‌هاي مذهبي و اجتماعي‌شان دست در دست «سايه‌ي خدا» (فتحعلي شاه) سرکوبگر انديشه و رفتار نو، و مبلغ ٍعدم تحمل دگرانديشان بودند.

به هنگام مشروطه شيخ فضل‌اله نوري نماد راستينٍ اين نهاد بود، بدون ياري او و يارانش «آشوب و شورش توپخانه» و «به توپ بستنٍ مجلس» و استبداد صغير و کشتار روشنفکران و روشنگران پا نمي‌گرفت. شيخي که آزادي و عدالت را «الفاظٍ مشئوومه» مي‌دانست. و بسيارند از اين دست نمونه‌ها.

در دوره رضاشاه اگر حمايت حجج اسلام سيدابوالحسن اصفهاني، حاج شيخ محمد غروي و آشيخ عبدالکريم حائري و ده‌ها فقيه و شيخ و پايگاه مذهبي‌شان، به عنوان نماد و تجلي نهاد مذهب، نمي‌بود، سردار سپه نمي‌توانست بي‌دردسر به قدرت برسد. همين حجج اسلام اعلام کردند؛ «نظر به داعيه رئيس‌الوزرا در تشييد اسلام و منع افکار خام از او قدرداني بشود». نهاد مذهب نه فقط دشمني و مانع‌تراشي‌اش در راه جنبش روشنفکري و روشنگري، که مقاومت‌اش در برابر پاره‌اي از اصلاحاتٍ اجتماعي رضاشاه نيز چشمگير بود.

در دوره محمدرضاشاه نيز امثال آيت‌اله بروجردي‌ها، و فلسفي‌ها و جماعتي از «وعاظ‌السلاطين» و پايگاه‌هاي مختلف مذهبي از پشتيبانان محمدرضاشاه، بويژه در مانع‌تراشي و قلع و قمع روشنفکران و روشنگران بودند. قتل احمد کسروي و مجروح کردنٍ دکتر فاطمي نمونه‌هائي از جنايات اين نهاد است، جناياتي که دستگاه اجرائي و قضائي کشور تلاش کردند ناديده بگيرند. اين نهاد حتي «اعليحضرتٍ متجدد» را وداشته بود تا «حاجي» و «خواب‌نما» و «روضه‌رو» بشود.

جمهوري اسلامي امّا «خود جنس است»، حاکميتٍ تمام عيار «مذهبٍ ارتجاعي».

آنچه که در طول قرن‌ها بنيادگرائي غالب در اسلام فقاهتي غبارآلود انجام مي‌داد، آيت‌اله خميني غبار روبي‌اش کرد و شفاف در برابر مردم و تاريخ قرار داد. جمهوري اسلامي، اين نهاد سياسي‌تر شدهٌ تشيع، که يکسونگري، جزم‌گرائي و ضديت با آزادي و دمکراسي از ويژگي‌هايش است، حذف روشنفکران و روشنگرانٍ مذهبي و غيرمذهبي را «وظيفه‌ي شرعي» خود دانسته و مانع‌تراشي بر سرٍ راه فعاليت‌هاي جريان‌‌هاي روشنفکري و روشنگري (سياسي، دمکراتيک و صنفي) را از عناصر اصلي سياست‌گذاري‌اش قرار داده است.

جمهوري اسلامي ارتجاعي‌ترين ساختارٍ سياسي پدرسالارانه، و طبيعتاً جدي‌ترين دشمن روشنفکري و روشنگري در طي دو قرن اخير است.

•••

نهاد مذهب به گونه‌اي «غيرمستقيم» نيز بر سر راه جنبش روشنفکري و روشنگري ايران مانع‌تراشي کرده است. اين نهاد يکي از عوامل و تقويت‌کنندهٌ حضور قدرتمندٍ «ذهنيت عقل تابع و متصل» در ميان روشنفکران و روشنگران بوده است. التقاط، تعديل، تقليل، و تلاش براي سازش سنت و تجدد، و به طور کلي واماندن از حرکتي مستقل، از ره‌آوردهاي نهاد مذهب براي جنبش روشنفکري و روشنگري بوده است.

اينگونه بود که «مشروعيت» توانست بر مشروطيت و حقانيت تأثير بگذارد، و قانون اساسي مشروطه را بيالايد. و در انقلاب بهمن نيز بخشي از جنبش روشنفکري و روشنگري ايران به حمايت و تقويت يکي از مرتجع‌ترين حاکميت‌هاي سياسي ميهنمان روي آورد.

2- نهادٍ سلطنت (پادشاهي)

در دورهٌ قاجار پادشاهان تبلور سلطنت، اشرافيت زميندار، قدرت نظامي و سايه‌ي خدا بر روي زمين بودند. ساختار سياسي، سنتي و عقب‌ماندهٌ حکومت، نحوه توزيع قدرت، دولتي آلت دست، که همه‌ي حوزه‌هاي اجرائي، حقوقي و قضائي را تحت کنترل داشت، و حاکميت قوانين ارتجاعي امانٍ نفس‌کشيدن به انديشه و رفتاري ناهمخوان با انديشه و رفتارٍ شاه‌خواهانه و فقيه‌پسند نمي‌داد. عدم تحمل و حذف روشنفکران و روشنگران و سرکوب جنبش روشنفکري و روشنگري از عمده‌ وظايف حکومت‌گران بود. قتل قائم مقام فراهاني، اميرکبير، ميرزا آقاخان کرماني، شيخ احمد روحي، خبيرالملک و… نمونه‌هائي از جنايات پادشاهان قاجار است.

تن‌دادن ناصرالدين شاه و برخي ديگر از شاهان قاجار به پاره‌‌اي اصلاحات تن‌دادني اجباري بود، و بعد محمدعلي شاه را داريم، ويرانگرٍ خانه‌ي ملت، قاتل ملک‌المتکلمين‌ها و…

سرگذشت روزنامه و روزنامه‌نگاري در ميهن ما مي‌تواند آئينه‌اي باشد نشانگر عملکرد نهاد سلطنت در رابطه با روشنفکري و روشنگري در ايران. ماجراي «کاغذ اخبار» ميرزا صالح شيرازي، «وقايع اتفاقيه»‌اي که به اشاره اميرکبير منتشر شد و صوراسرافيل و سرگذشت ميرزا جهانگيرخان و سلطان العلماي خراساني و… از اين دست نمونه‌ها هستند.

دوره رضاشاه قدر قدرتي را همه کاره کردند که «حکم مي‌کرد»، و با همان ساختار پدرشاهانه و پدرسالارانه، بر آن شد ساختار اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي را دچار تغيير و تحول کند. او تکه‌هائي از قدرت روحانيت مرتجع را گرفت امّا به جاي اينکه به دولت و مردم بدهد، آن‌ها را به خود تفويض کرد.

رضاخان دشمن روشنفکري و روشنگري بود. اين ناسيوناليست آرياپرست و باستان‌گرا، دشمن روزنامه‌ها، تشکل‌هاي صنفي، دمکراتيک و سياسي بود با ياراني چون سرپاس مختاري و محرمعلي‌خان‌ها. حتي مدرس را تحمل نکرد و فرمان قتل‌اش را داد، چه رسد به تقي اراني و فرخي يزدي و ميرزاده عشقي و…

در دوره محمدرضاشاه، از پسر خواستند راه پدر را ادامه بدهد. در فاصله سال‌هاي 30- 1320 شرايط به گونه‌اي بود که جنبش روشنفکري و روشنگري جاني گرفت امّا محمدرضاشاه بمحض اينکه پا سفت کرد، آن‌ها را سرکوب کرد، و طبيعي بود که تابٍ دولت ملي دکتر مصدق و خواست‌هاي او را نداشته باشد. کشتار روشنفکران و روشنگراني چون دکتر فاطمي، کريم‌پور شيرازي، بيژن جزني، کرامت‌اله دانشيان، خسرو گلسرخي و… و حزب‌سازي‌ها و نحوه برخوردش با مخالفان سياسي‌اش حکايتٍ دشمني او و دم و دستگاه‌اش با روشنفکري و روشنگري بود. او همچون پدر، دست به اصلاحات اجتماعي و اقتصادي زد و برآن بود تا جامعه را از «دروازهٌ تمدن» عبور دهد، امّا درکي که او از تمدن داشت چيزي جز «بي‌تمدني» چشم‌انداز نداشت. مروري بر تاريخ مطبوعات و احزاب سياسي و تشکل‌هاي مختلف در دوره‌ي اين پدر و پسر نيز ميزان تلاش‌هاي ضدروشنفکري و روشنگري اين دو را تا حد زيادي باز مي‌تاباند. واژه‌ها حتي تحمل نمي‌شدند، «جنگل» پدر را از «ميرزا کوچک‌خان جنگلي» مي‌ترساند و پسر را از چريک‌هاي فدائي خلق، و مي‌بايد حذف مي‌شد!

•••

اشاره به اين دو نکته ضروريست که: نهاد مذهب و نهاد سلطنت (پادشاهي) که ساختار حکومت را شکل مي‌دادند (که در مورد نهاد مذهب هنوز نيز صادق است) با سياست‌هاي ضدمردمي‌شان بيگانگي مردم از حکومت، بيگانگي مردم از خود و تبديل جامعه به جامعه‌اي عقب‌مانده را سبب شده‌اند. اين عقب‌ماندگي هم مانعي بزرگ در راه رشد و اثرگذاري جنبش روشنفکري و روشنگري و هم عاملي در پيدائي و تداوم ضعف و انحراف در اين جنبش بوده است.

نهاد مذهب و سلطنت، در کنارٍ حذفٍ روشنفکران و روشنگران، و سرکوبٍ جنبش روشنفکري و روشنگري، سياست‌زدائي از «روشنفکري و روشنگري» را نيز در دستور کار خود داشتند و دارند. اين دو نهاد بسياري از روشنفکران و روشنگران را به متخصصين، کارشناسان و مديران اجتماعيٍ خنثي بدل کردند، و آنان را به «قلمرو خصوصي»اي که فقط ماست خودشان را بخورند، سوق داده‌اند.

 

3- موقعيتٍ جغرافيائي و سيطره‌جوئي روسيه، انگليس و امريکا

سرزمين ما بارها به خاطرٍ موقعيت جغرافيائي‌اش، و به ويژه منابع‌اش مورد تاخت و تاز بيگانگان قرار گرفته است. در اين تاخت و تازها، و مداخلات، بسياري از نيروهاي انساني کارآ و منابع معنوي و مادي، و بسياري از نهادهاي اجتماعي و فرهنگي کشورمان از بين برده شده است، و بسياري از روشنفکران و روشنگران و جنبش آنان از دم تيغ مهاجمين گذاشته‌اند.

در دوره قاجار دخالت‌هاي روسيه و انگليس و چشم‌داشتنٍ آن‌ها به کشورمان آشکار بود. گفته مي‌شود اين دو قدرت خواستار ايراني قدرتمند نبودند، و به هر طريق در تضعيف و سوءاستفاده از کشورمان کوشيدند. بعد از جنگ جهاني اوّل، و بعدتر قدرت‌گيريٍ بلشويک‌ها سبب شد انگليس سياست ديگري برگزيند. انگليس ايراني مي‌خواست که مانع گسترشٍ بلشويسم در منطقه باشد، و در عينٍ حال به منابع ايران نيز چشم داشت. در مقابل رفتار و خواست‌هاي انگليس امّا مقاومت مي‌شد، حتي احمدشاه نيز مخالف پاره‌اي از خواست‌هاي انگليس بود (قراردادٍ سال 1919).

انگليس رضاشاه را به قدرت رساند، و وقتي ديد رضاشاه راهي ديگر مي‌رود، قدرت داده‌شده را از او گرفت. ماجراي اشغال ايران پيش آمد

و بتدريج پيدا شدن سروکله‌ي امپرياليسم امريکا. کودتاي امريکائي 28 مرداد، يکي از بزرگ‌ترين ضربات به «روشنفکري و روشنگري» در ايران بود. امريکا کمر به حمايت از محمدرضاشاه بسته بود، چرا که او حافظ «کمربندٍ سبزش» عليه‌ي کمونيسم و دسترسي کمونيست‌ها به آب‌هاي گرم مي‌نمود. امريکا البته که به منابع ايران، به ويژه نفت و نيز «بازار» ايران» نظر داشت و دارد.

در دوره جمهوري اسلامي نيز دخالت‌ها و اعمال نظرها ادامه يافت. ترس از قدرت‌گيريٍ «چپ‌»ها امريکا را به حمايت از خميني در برابر شاه و بختيار واداشت. اسلام مي‌توانست سدي در برابر پيشرفت و گسترش کمونيسم و دسترسي کمونيست‌ها به آب‌هاي گرم باشد و…

در تمامي موارد طي اين 2 قرن، تاخت و تازها و مداخلات ماهيت و اقداماتي ضدروشنفکري و روشنگري، و از موانع رشد و اثرگذاري جنبش روشنفکري و روشنگري در ايران بودند.

 

4- «ايدئولوژي»هاي وارداتي

مارکسيسم را مي‌توان از دستاوردهاي مدرنيته و مدرنيسم قلمداد کرد. برخورد متدلوژيک اين جهان‌بيني با انسان و جامعه پرارزش، و بهره‌وري از آموزش‌ها و تجارب آن، مي‌توانست و مي‌تواند نقطه اتکائي براي جنبش روشنفکري و روشنگري ايران باشد. امّا هر آنجا که مارکسيسم «ايدئولوژيک» شده است و برخورد ايدئولوژيک (مذهبي – بنيادگرايانه) با اين جهان‌نگري صورت گرفته است به عنوانٍ مانع بر سر راه جنبش روشنفکري و روشنگري ايران عمل شده است، به ويژه با پسوندهائي مثل لنينيسم، مائوئيسم، استالينيسم، انورخوجه‌ايسم, کاستروئيسم. برخي از اين «ايسم»ها (مثل استالينيسم) گاه جنبش روشنفکري و روشنگري ايران را از مسير رشد و اثربخشي خود دور ساختند.

مارکسيسم (هم چون تئولوژي) در بطن خود زمينه‌ها و بنيان‌هاي تبديل به نوعي مذهب را دارا بوده است. بر بستر حضور رسوبات انديشگي‌ي مذهبي در جنبش روشنفکري و روشنگري ايران، نوع نگرش و برخورد غلط با مارکسيسم سبب شد تا «عقل تابع و متصل» جانماز به سوي «کمينترن» و حزب کمونيست اتحاد شوروي و ديگر «احزاب برادر» پهن کند، و از پرسشگري و سنجشگري و اثربخشي مؤثر و پوياي مارکسيسم فاصله بگيرد. «کاپيتاليسم»، و نيز نحوه نگرش و برخورد آن، در مقاطعي بر رشد و اثرگذاري جنبش روشنفکري و روشنگري تأثيري منفي و متوقف‌کننده داشته است.

 

5- روشنفکر و روشنگرستيزيٍ عامه‌ي مردم، و برخي از «روشنفکران و روشنگران»

بخشٍ اعظمٍ عامه‌ي مردم ميهنمان بي‌سواد و يا بي‌علاقه به مطالعه‌ي روزنامه، نشريه و کتاب بوده، و هستند. اين بخش از مردم که پذيرندهٌ «فرهنگٍ» شنيداري‌اند راديو و تلويزيون (مجموعه‌ي وسائل سمعي و بصري) و آخوندها (با توجه به شيوهٌ تبليغ و ترويج‌شان) منابع خبري و تغذيه‌ي فکري‌شان هستند. منابعي که روشنفکر و روشنگرستيزي از پايه‌هاي اصلي فعاليت‌ها، و دفع، نفي، تحقير، تقبيح، اتهام‌زني و حذفٍ روشنفکر و روشنگر جوهرهٌ تبليغاتٍ اين مجموعه بوده و هست. به ديد اينان روشنفکران و روشنگران يا عامل «غرب»اند، يعني عاملٍ «مراکز فساد و فحشا و يا کارهاي قبيحه»، و، سرسپرده شرق که «بي‌ديني و بي‌اخلاقي» را تبليغ و ترويج مي‌کنند.

ستيز، دفع و نفي از سوي برخي از «روشنفکران و روشنگران» و پاره‌هائي از جنبش روشنفکري و روشنگري نيز اعمال شده، و مي‌شود.

جلال آل‌احمد از نمونه‌هائي‌ست که در اين راه گام زد. برخي از جريان‌هاي «چپ» نيز در اين مسير از «راست»ترين جريان‌ها پيشي گرفتند. در برخوردي کليشه‌اي با اين امر که «توده‌ها سازندگان تاريخ»اند و آموزگارانٍ واقعي سياست و فرهنگ و هنر، و فقط بايد از آنان آموخت، «روشنفکر» فحشي شد در دهان فعالينٍ اين جريان‌ها، و براي زدودن خصلت‌هاي «روشنفکري»، «قهوه‌خانه‌نشيني و ديزي‌خوردن» و «دستفروشي و کارگري کردن» و لباسٍ مندرس پوشيدن در زمرهٌ «پراتيک انقلابي» بود.

پاره‌اي از پست‌مدرن‌ايست‌ها نيز با «تئوريزه» کردنٍ اينکه گفتمان‌هاي روشنفکري و روشنگري (مدرنيته و مدرنيسم) ديگر اعتباري ندارند، و نيازي به روشنفکر و روشنگر نيست، به نفي و دفع روشنفکري و روشنگري برخاسته‌اند.

در اين ميان برخي از لغزش‌ها و خطاهاي روشنفکران و روشنگران، به ويژه روشنفکران و روشنگران سياسي – با توجه به خصلت کار سياسي - زمينه‌سازٍ روشنفکر و روشنگرستيزي شده است. گفتار و کردار روشنفکران و روشنگران از سوي عامه‌ي مردم، و از سوي مخالفين زير ذره‌بين‌اند، نکته‌اي که گاه فراموش مي‌شود.

 

6- برخي از ويژگي‌هاي رواني و رفتاري روشنفکران و روشنگران

به گمانٍ من در برخوردٍ روانشناسانه و رفتارشناسانه با پديدهٌ روشنفکري و روشنگري بهتر است به چند نکته توجه شود.

- دنياي درون هر روشنفکر و روشنگر، همچون هر انساني ويژگي‌هاي فردي «مستقل و يگانه»‌اي دارد.

- شناخت روشنفکر و روشنگر محصول کنش و واکنش متقابل ذهن او و واقعيت خارجي‌ست، نه صرفاً شناسائي آئينه‌وارٍ واقعيتٍ خارجي.

- روشنفکر و روشنگر از دستاوردهاي تحول انساني و عميقاً اجتماعي‌اند. برخورد منزه‌طلبانه با اين کيفيت ويژه‌ کاري‌ست غيرمنصفانه و غيرعملي.

- لايه يا گروه اجتماعي روشنفکران و روشنگران را يگانگيٍ نسبيٍ ويژگي‌هاي فکري و رفتاري آن‌ها شکل مي‌دهد. تحليل و برخورد صرفاً طبقاتي کردن با اين مقوله کامل و دقيق نيست. روشنفکران و روشنگران از طبقات مختلف، اقوام و ملل گونه‌گون مي‌آيند. بيشترين روشنفکران و روشنگران از اقشار مياني (متوسط) جامعه هستند امّا کم نيستند روشنفکران و روشنگران برخاسته از ميان اشراف‌زادگان (مصدق، هدايت، دهخدا و…)، و نيز بسيارند از ميان طبقه‌ي محروم و زحمتکش. آنچه به اين لايه‌ي اجتماعي بيش از هر چيز خصوصيات مشترک مي‌دهد همان يگانگيٍ نسبي فکري و رفتاري‌ست. در کنار خصوصيات مشترک، تمايزها و تفاوت‌هاي فردي آنان را نيز بايد در نظر داشت و مشخصه‌هاي هويت فردي و متمايزکننده از ديگر افراد لايه (گروه) نبايد ناديده گرفته شوند. هرکس در اين گروه (لايه) هويت مستقل و يگانه‌اي دارد.

- در بررسي و ارزيابي از جريان‌هاي روشنفکري و روشنگري (احزاب، سازمان‌ها، تشکل‌هاي مختلف دموکراتيک و صنفي و…)، در کنار ويژگي‌هاي داخلي اين جريان‌ها، شرايط سياسي، اجتماعي، فرهنگي و مذهبي‌ي دوران فعاليت آن‌ها را مي‌بايد در نظر گرفت. در غير اينصورت بررسي و ارزيابي واقعي، سنجيده و دقيق از آب در نخواهد آمد.

آنچه در اينجا به اختصار مورد اشاره قرار مي‌گيرد پاره‌اي از ويژگي‌هاي رواني و رفتاري برخي از روشنفکران و روشنگران ايراني است. پرداختن به همه‌ي ويژگي‌هاي رواني و رفتاري اين لايه (گروه) اجتماعي و علل پيامدهاي اين ويژگي‌ها در حوصله‌ي اين گفت و شنود نيست.

امّا اين ويژگي‌ها کدامند:

 

الف: بي‌تعادلي

افراط و تفريط از ويژگي‌هاي بسياري از روشنفکران و روشنگران ايراني بوده و هست. نفي مطلق يا پذيرش مطلق، ديو يا فرشته، سياه يا سفيد، آنهم در جهاني که همه چيزش خاکستريست. ستيز و نفرت نسبت به غرب، مارکسيسم و مذهب يا شيفتگي و عشق به آن‌ها. ديروز شيفته و مبلغ و مروّج «مونيسم ماترياليستي» و امروز سينه‌چاکٍ «مونيسم ايدآليستي». ديروز با اين خيال که همه‌ي «حقيقت» را در چنگ دارد، و امروز به گونه‌اي ديگر خيالاتي.

عصبيت و پرخاش‌گري نيز گاه تبلور بي‌تعادلي‌ست.

 

ب: حسٍ ممتاز بودن (خود بزرگ‌بيني، خودمحوري، خودخواهي، خود حق‌بيني و…)

توانائي ذهني و آگاهي از امور در عرصه‌هاي مختلف حس نخبه و اليت بودن را در ميان بسياري از روشنفکران و روشنگران سبب مي‌شود. از بالا نگاه کردن و «اخلاقي» و اتوکراتيک برخورد کردن با مردم، و گروه‌هاي اجتماعي مختلف بر آسيب‌پذيري رابطه روشنفکران و روشنگران با ساير گروه‌هاي اجتماعي، و حتي درون خود لايه (گروه) روشنفکران و روشنگران افزوده است. خود حق‌بيني او را به سمت اراده‌گرائي سوق می‌دهد و نيز تاب نياوردن تعدد و تکثر را حتي در جمع کوچک. زود رنجيٍ طويل‌المدت نيز مي‌تواند ره‌آورد چنين حسي باشد.

تفرعن، پوشيده‌گوئي و دريده‌گوئي از ويژگي‌هاي روشنفکر و روشنگر خود بزرگ‌بين مي‌شود. وقاحت را با صراحت و رک‌گوئي عوضي می‌گيرد.

 

ج: کم‌دقتي، کم‌تواني و بدفهمي برخي از روشنفکران و روشنگران در درک مفاهيم و مقوله‌هائي مثل آزادي، دمکراسي، عدالت، توسعه، استقلال، وابستگي، دولت، ملت، طبقه، حزب و… نيز رابطه‌ي ميان اين مفاهيم و مقوله‌ها از مشکلات و موانع جنبش روشنفکري و روشنگري ايران بوده، و هست. به همين دلائل التقاط، يک‌جانبه‌نگري سياسي، شبيه‌سازي و کليشه‌برداري، رونويسِي از تغيير و تحول جوامع ديگر، بومي‌گرائي، پوپوليسم و… را شاهد بوده و هستيم. و نيز بدينگونه است کم‌تواني در نقدٍ ذهنيت دنباله‌روانه، و عقل تابع و متصل.

برخي از اينان از پرسشگري و سنجشگري فاصله مي‌گيرند و با مغز خويش بر زمينه‌ي تجارب فردي و اجتماعي خويش نمي‌انديشند.

 

د: ناهمخواني‌ي گفتار و کردار  

بسياري از روشنفکران دربارهٌ نقش و اهميت تفکر انتقادي پرگوئي و قلمفرسائي فراوان داشته و دارند، امّا همين‌ها به نفي مطلق و يا پذيرش تغييرات سطحي در زمينه‌هاي مختلف تن داده‌اند. اينان انتقادناپذيرترين‌ها هستند. سکتاريست‌ترين‌ها، ائتلاف و وحدت را تئوريزه مي‌کنند، و جاه‌طلب‌ترين‌ها ضد جاه‌طلبي خود را جا مي‌زنند.

گاهي نوعي تلاش براي همخواني کردار و گفتار صورت مي‌دهند، کاري که به ويژه «روشنفکران سياسي» به آن دست مي‌زنند. فلسفيدن، تئوري‌بافي و توجيح رهنمود و کرداري سياسي براي جا انداختن آن بدون در نظر گرفتن شرايط جامعه.

بسياري از روشنفکراني که از «آزادي» سخن مي‌گويند امّا در محدودهٌ خانواده، محله، محل کار، سازمان اجتماعي و حزب سياسي کرداري مستبدانه و ديکتاتورمنشانه دارند.

برخي از اينان مبلغان و مروجانٍٍ شيفته‌ي آزادي و پلوراليسم مي‌نمايند، امّا نه فقط مخالفان خود، که ياران و رفقاي خويش را تحمل نکرده‌اند و تا حد حذف فيزيکي آن‌ها پيش رفته‌اند؛ (تراژدي پارک اتابک، و تراژدي‌هاي فراوانٍ کشتارهاي درون حزبي و سازماني و گروهي و… نمونه‌هائي از اين دست‌اند).

جماعتي از روشنفکران ايراني کمبود شجاعت در شناخت خويش، و نيز ضعف‌ها و لغزش‌هايشان را با واکنشي «سياست بازانه» پاسخ مي‌دهند، براي نمونه، انديشه و راهي را برمي‌گزينند که «مُِد» و تازه‌ترين است تا بگويند تازه‌ترين کالا را در بازار انديشه دارند، و بدينگونه بر برخي ضعف‌ها و لغزش‌ها سرپوش‌هاي رنگين گذاشته شده است. اين واکنش رواني نوعي گريز از قبول مسئوليت و «خود قانع کردنٍ» اين نوع از روشنفکران است.

و با اين همه هنوز امّا حکايت باقي‌ست.

 

واژه‌اي چند دربارهٌ

روشنفکر و روشنگر (2)

سرسخن

نخي که دانه‌هاي زيبا و رنگارنگِ «تسبيح‌ ِ» روشنفکر و روشنگري را در کنار هم مي‌نشاند «آزادانديشي و آزاديخواهي»ست، رنگين‌کماني رنگ گرفته از تاريخي هزاران ساله که زيباترين و درشت‌ترين دانه‌هايش «رنسانس» (دوران نوزائي)، رفورماسيون و «دوران روشنگري» (عصر خرد)، «مدرنيته و مدرنيسم»- با دستاوردهائي ارزشمند و گوناگون- هستند. 

بر اين مجموعه صدها نام از سراسر جهان به ويژه از اروپا و امريکا، با ده‌ها تعريف، مفهوم و مقوله، به اندازه تنوع جهان‌بيني‌ها و فرهنگ‌‌هاي موجود در جهان ديده مي‌شود. هر جامعه‌اي نيز دانه‌هاي زيبا و رنگارنگ خود را دارد، که براي نمونه به زيبا دانه‌ي «جنبش مشروطيت» در ميهنمان مي‌توان اشاره داشت.

 

تعريفِ روشنفکر و روشنگر

روشنفکر (منورالفکر، intelectual) کسي‌ست که داراي فکرِ «روشن» است. روشنگر (Enlightener/ Enlightened) ، می تواند روشنفکری باشد که فکرِ روشن خود را در گفتار و کردارش باز مي‌تاباند، آن را به ميان مردم مي‌برد و براي بازتاب و تحقق آن در ساختار ذهني و عيني جامعه تلاش و مبارزه مي‌کند.

امّا اين فکرِ «روشن» چگونه فکري‌ست؟

به گمان من فکرِ «روشن» فکري‌ست؛

- خردگرا (عقل باور Rationalist)

که هر پديده‌اي را با ذره‌بينِ خردِ مستقل، منعطف، پويا و رها از پيشداوري مي‌نگرد. خرد را بنيانِ تفسير، درک و فهم انسان، جامعه و جهان مي‌داند. بيگانه با «خردِ تابع»، جبر مطلق، مرجعيتِ وحي و احکام آسماني، تعبد و تعصب است.

خردگرا، نقاد، شناسا، ژرف‌کاو، پرسشگر و جامع‌نگر است. روشِ تفکرش سنجشگرانه است. به اهميتِ نقد و انديشيدنِ علمي، تحليلي، منطقي و تاريخي واقف است.

روش تجربي را برمي‌گزيند تا انسان، روابط اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي‌اش را بازشناسد.

خردگرا تقدس‌زداست و شکاک، به همه چيز حتي يقين خود شک مي‌کند.

نقد و تغيير از ستون‌هاي فقراتِ چنين فکري است.

خردگرا اجازه نمي‌دهد به نام مذهب و سياست به جاي او فکر شود، و برايش تصميم گرفته شود، و او فقط مُکلف به اجراي آن باشد.

- فرد باور است، و اينگونه است که خود باور، خوشناسا و خودآگاه‌ست. فرديت‌اش را تبلور وجود اجتماعي – فرهنگي خود مي‌داند، هر فرد را نيز اينگونه مي‌بيند. به آن حد از خودآگاهي شخصيتي رسيده است که نياز به آقا بالاسر ندارد، به پختگي و بلوغ فکري دست يافته است. مي‌رود تا به اين پرسش که من کيستم پاسخ مي‌گويد، فرد همه چيز است و در نگاه او قابل ارج و ستايش، فردي که جدا از جامعه نيست و فرديت‌اش در مجموعه‌اي از روابط انساني و اجتماعي تشخص و هويت مي‌بايد. بين فرديت و «منيت» فرق مي‌گذارد، منيت برتردانستنِ «من» از جامعه است و همه چيز براي، و در راهِ «من» است. فرديت امّا بدون رابطه و درگير شدنِ فرد و جامعه معنا نمي‌دهد.

- خواستار حاکميتِ آزادانديشي و آزاديخواهي‌ست. و اينگونه است که کثرت‌گرائي (پلوراليسم) از ويژگي‌هاي فکرِ «روشن» مي‌شود. پذيرشِ اصلِ ضرورتِ تنوع افکار و رفتار، و مدارا و تساهل از عناصر بنياني اين حاکميت است. صلح‌خواه‌ست.

- لائيک (سکولار، عرفي‌گرا)ست. خواستار جدائي دين از حکومت است، و اينکه دين از حوزهٌ عمومي به عرصه‌ي خصوصي زندگي انسان‌ها برده شود. و خواستار آزاديِ مذاهب و کيش‌ها، آزاديِ بي‌مذهبي و آزادي انتقاد به مذاهب و کيش‌هاست.

- عدالت‌خواه و قانون‌گراست، چه در عرصه‌ي اقتصادي و چه در عرصه‌هاي اجتماعي.

- آينده‌نگر است. با تفکر، بررسي و ريشه‌يابي نقادانه گذشته و حال (به ويژه نقدِ سنت‌ها و نهادهاي سنتي و خرافه‌پرستي)، راهي به سوي آينده مي‌نماياند، راهي به سوي نو شدن و نو کردنِ حوزه‌هاي فکري، رفتاري، اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي و... پوياست، در حال و اکنون نمي‌ماند.

روشنگر، روشنفکري‌ست که فکر «روشنِ» خود را در کردارش باز مي‌تاباند. کنشِ اجتماعيِ روشنفکر پديدهٌ روشنگر را سبب مي‌شود. از خويشتنِ خويش شروع مي‌کند، در خانه، محله، محيط کار، گروه و سازمان و حزب سياسي و تشکل‌هاي مختلف، و در کل جامعه تجلي‌ي فکر «روشن» مي‌شود. باورمندي‌اش به خرد، فرديت، آزادي، عدالت و توسعه را در کردار خود نشان مي‌دهد. روشنگر با فکرِ «روشن»اش در هر عرصه‌اي که توان دارد دخالت‌کننده، تلاش‌گر و مبارز است؛ در حوزهٌ فلسفه، سياست و.. فرهنگ‌ساز است. انسانِ تشکل و عمل است و بر پايه‌ي خرد و شعورش عمل مي‌کند. آزادانديشي، آزادمنشي، آزاديخواهي و انسانيت را در رفتار روزانه‌اش حتي باز مي‌تاباند.

مردم را با مفاهيم و مقولات آزادي، عدالت و توسعه آشنا مي‌کند، آن هم با زباني قابل فهم براي همگان. مبلغ و مروّج انديشه‌ي نجات فردي با عنايت به رهائي‌ي جمعي از هرگونه سرکوب و ستم است.

- اين نکته مي‌بايد مورد توجه باشد که از روشنفکر و روشنگر «موجود مقدس» و "گُلِ بي‌عيب» ساخته نشود. ويژگي‌هاي برشمرده را هيچ روشنفکر و روشنگري نمي‌تواند به تمامي داشته باشد. نسبي‌گرائيِ مدرن را اينجا نيز نبايد فراموش کرد.

 

برخي ديگر از تعاريف و تيپ‌شناسي

آغاز پيدائي روشنفکر و روشنگر را برخي هم زمان با ظهورِ تاريخ فلسفه و تفکر اجتماعي در جهان مي‌دانند، يعني قرن‌ها پيش از ميلاد مسيح. در همين رابطه نيز تعاريف و تيپ‌شناسي گونه‌گون از روشنفکر و روشنگر کرده‌اند، و الگوهاي متعدد برشمرده‌اند.

بيشترينِ صاحب‌نظران امّا دوره رنسانس (نوزايش) را آغاز ظهور روشنفکر و روشنگري قلمداد مي‌کنند و قرن 17 و 18 را قرنِ شکل‌گيري جنبش روشنفکري و روشنگري مي‌دانند.

از دوره رنسانس تاکنون، با توجه به دوره‌بندي‌هاي متعدد تعاريف و تيپ‌شناسي‌هاي گونه‌گون از روشنفکر و روشنگر، و روشنفکري و روشنگري ارائه شده است. اين دوره‌بندي‌ها مُهرِ ويژگي‌هاي خاصِ فلسفي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي خود را بر پيشاني دارند، و در هرکدام از اين دوره‌ها عام‌ترين و عمده‌ترين ويژگي‌هاي روشنفکر و روشنگر طرح شده است.

تعدد تعاريف طبيعي به نظر مي‌رسد چرا که روشنفکر و روشنگر مفاهيمي تاريخي و پويا هستند و زادهٌ چالش‌هاي اجتماعي- انساني و کيفيت ويژه‌اي که خاستگاه‌اش فکر و کردار انسان است، و تغيير و تحول‌پذير در زمان‌ها و مکان‌هاي متفاوت.

گاه روشنفکر مترادف روشنگر بکار رفته است. گاه روشنگر را متقدم بر روشنفکر دانسته و اينگونه تبيين و تعريف شده‌اند، و روشنگري متقدم بر مدرنيت و روشنفکري دانسته شده است و...

گفته مي‌شود بهترين و جامع‌ترين تعريف را از «روشنگر» امانوئل کانت، فيلسوف آلماني قرن 18 به دست داده است.

«رهائي انسان از مرحله‌ي خالي و ناپختگي که ساخته و پرداخته‌ي خود انسان است، کاربرد عقل بدون قبولِ راهنمائي و سلطه‌ي ديگري»

و يا «گذار از دوران کودکي و رسيدن به بلوغ فکري»، «داراي عقل و خرد مستقل بودن و نيازي به آقا بالا سر نداشتن»، «جرأت و جسارت دانستن داشتن، که خود مستلزم پرسش است» و... بدينگونه برخي بر اين باورند که انتشارِ جزوهٌ «روشنگري چيست؟» اثرِ «کانت» هويت بخشيدن به مفهوم تاريخي «روشنفکر» و روشنگر است.

عده‌اي نيز پايبندي به سه شعارِ «آزادي، برابري و برادري» را، که به عنوان ارزش‌هاي سه‌گانه‌ي «انقلاب کبير فرانسه» تجلي يافت، ويژگي و نشانِ روشنفکر مي‌دانند.

هستند کساني که پيدائي و گسترش مفهوم روشنفکر و روشنگر را در رابطه با دستگيري سروان «آلفرد دريفوس» و نامه‌ي سرگشاده‌ي «اميل زولا» در اعتراض به اين دستگيري مي‌دانند. اين نامه که با عنوانِ «من متهم مي‌کنم» منتشر شد بيانيه‌اي نيز پيامد داشت با امضاي 100 نفر از برجسته‌ترين نويسندگان و استادان. در اين بيانيه از «حقيقت، عدالت و حقوق بشر» دفاع شده بود.

سپس‌تر روشنفکر و روشنگر به کسي اتلاق شد که خواست نو کردن انديشه و کردار (مدرنيته يا تجدد) و نوسازي بر مبناي مدرنيته و تجدد (مدرنيزاسيون) گوهر انديشگي و کردارش بود.

و پاره‌اي از اهل نظر «تعريفِ» روشنفکر و روشنگر را، و نيز برشمردنِ ويژگي‌ها و مشخصه‌هائي براي اين کيفيت ويژهٌ انساني – اجتماعي را امري «غير روشنفکري» مي‌دانند.

نه فقط تعاريفِ متعدد، که برداشت‌ها نيز از مفاهيم و مقولاتي مثلِ خرد (عقل)، انديشه، فکر، ذهن و عين و تقدم و تأخر آن، واقعيت، حقيقت، شناخت، فرد، جامعه، آزادي، عدالت، توسعه، مذهب و... متعدد، و گاه متفاوت بوده و هست.

در رابطه با «تيپ‌شناسي»ي روشنفکران و روشنگران، تقدم و تأخر روشنفکري و روشنگري و کيفيت و کارکرد متفاوت آن‌ها، اظهارنظرهاي فراوان شده است. در اين ميان به افکار و ديدگاه‌هاي صدها روشنفکر و روشنگرِ بزرگ، همچون اسپينوزا، بيکن، دکارت، هابس، لاک، هيوم، ديدرو، ولتر، روسُو، منتسکيو، کانت، هگل، هاينه، فوئرباخ، مارکس، انگلس، نيچه، سارتر، فوکو و... بسياري از روشنفکران و روشنگران سياسي، فرهنگي و هنري، و ديني مي‌توان اشاره داشت.

رنگ‌دانه‌ها و بي‌رنگ‌دانه‌ها «تقسيم‌بندي يا الگوهاي مختلف» روشنفکري و روشنگري نيز در اين مجموعه حکايتي هستند؛

- روشنفکر کلاسيک، روشنفکر مدرن، روشنفکر پُست مدرن

- روشنفکر منطقه‌اي (محلي)، روشنفکر جهاني (بين‌المللي)

- روشنفکر فرانسوي، روشنفکر آلماني، روشنفکر انگليسي، روشنفکر عرب، روشنفکر ايراني و...

- روشنفکر فلسفي، روشنفکر سياسي، روشنفکر فرهنگي و هنري

- روشنفکر لائيک، روشنفکر ديني

- روشنفکر قلمرو خاص، متخصص يا حرفه‌اي، روشنفکر قلمرو عمومي، عام يا جنبش اجتماعي

- روشنفکر آکادميک، روشنفکر کتابي، روشنفکر سُست عنصر، روشنفکر حقيقي و بي‌درد

- روشنفکر انقلابي، روشنفکر انتقادي، روشنفکرِ منفعل و محافظه‌کار، روشنفکر سوداگر

- شبه روشنفکر

و...

و بدينگونه گاه با گرايش غالبِ فلسفي، علمي، سياسي، فرهنگي و... در هر دوره‌ي تاريخي و منطقه‌اي، گاه موقعيتِ اجتماعي و تخصصي (حرفه‌اي)، گاه بيان روانشناسانه و رفتارگرايانه، گاه گروهبندي‌هاي نسلي و دوره‌اي و... روشنفکر و روشنگر تبين، تعريف و طبقه‌بندي شده‌اند.

در اين ميان امّا آن دانه‌اي که نخ «آزادانديشي و آزاديخواهي» از آن عبور نکند، به گمان من جائي در اين رنگين‌کمانِ شگفت‌انگيز نداشته و نخواهد داشت.



Back

 
online

gooya 1998-2003