Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



خنده لاله و لادن

نادر بکتاش

ژوئيه 2003 -  تير 1382

چگونه با اين دهن‌كجی نظام خلقت يا طبيعت نزديك به ٣٠ سال مبارزه كردند و با آن كنار آمدند؟ ... تصميم آنها برای ادامه زندگی فقط در شرايط آزادی ، گويای بسياری از چيزهاست. (بابک جاودان خرد)

قبل از عمل جراحي، زمانی که خبرنگاران از آنها پرسيدند اين عمل مرگ مسلم در پی دارد ، پاسخ دادند ما می خواهيم زندگی کنيم! و لابد رها و رها ، آنها پر پرواز می خواستند. (عفت ماهباز)


نگاهش کنيد. معذب است. الرحمان و رحيم خدايش زير سوال رفته. از دانايی و کمال خدايش چيزی نمانده. مردی که در عکس است دارد دلداريش می دهد، اوست که اتوريته اخلاقی و معنوی دارد، اوست که دارد سعی می کند
پا روی زمين سفت کند و عليه اين تصادف کوردلانه طبيعت از زندگی دفاع کند، اوست که دارد می خندد و سعی می کند  فضا را انسانی کند، اوست که انسان است.

در سال های اخير  برای بيهوشی حين عمل از  نوعی گاز استفاده می کنند که تاثيرش خنده است. در اتاق همگانی ضميمه بلوک عمل بيدار می شوی، چند نفر ديگر هم احتمالا تازه مثل تو از اتاق عمل خارج شده اند، سبکبال و شاد هستی و شروع به خنديدن می کنی، سوررئاليستی است، عده ای باند پيچی شده و دراز شده روی تخت به هم نگاه می کنند و می خندند.

شايد لاله و لادن از پيش می دانسته اند که وقتی عمل شان در يک آن تمام شود، چرا که فاصله شروع بيهوشی تا خروج از آن در ذهن شخص بيهوش  وجود ندارد، با خنده بيدار خواهند شد.

مرگ اين دو زن جوان که می خواستند زن باشند و جوان، بر همه تاثير گذاشت، بر همه ما انسان هايی که نه مانند اين مرد با خدای بی رويا که مانند آن آن يکی مرد خنده رو، در وجود زمينی مان به انسان همبستگی و ملاطفت داريم، دل مان رويا می خواهد و خنده.  

در مرگ لاله و لادن چه بسيار در همه جهان از سر صدق از زندگی و آزادی صحبت کردند. درست است. اين هم هست که لاله و لادن با کوله باری از  رويا به اين مصاف رفتند : "من می خواهم ژورناليسم بخوانم"، "من می خواهم حقوق بخوانم"، "من می خواهم برای زندگی به شهرستان بروم "،  "من در تهران می مانم".

زندگی و آزادی با  رويا شکفته می شوند و تجلی پيدا می کنند.  لاله و لادن نيستند؟ صدای خنده هايشان را نمی شنويد که خدايان را به وحشت و لرز انداخته است؟ نمی بينيد که يکی چمدانش را بسته و دارد به ايستگاه قطار می رود و آن يکی بوسه ای بر گونه اش می گذارد و می گويد : " يادت نرود نامه بنويسی، ها".



Back

 
online

gooya 1998-2003