Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



"پشت پرده اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی"

در گفتگو با مهندس عزت الله سحابی-بخش دوم

بهمن احمدی امویی

PDF Version

amouee@yahoo.com
بحث‌ ديگري‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ مطرح‌ بود، درگيري‌هاي‌ بني‌صدر با برخي‌ از اعضاي‌ شوراي‌ انقلاب‌ و بعدها اعضاي‌ دولت‌،در مورد جهت‌گيري‌هاي‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ كشور بود. آن‌ اختلاف‌ نظرها از كجا ناشي‌ مي‌شد؟

ـ ماهيت‌ اختلاف‌ نظرها عمدتاً سياسي‌ و رقابتي‌ بود . بني‌صدر از سال‌هاي‌ 39 و 40 در درون‌ نيروهاي‌ ملي‌ ـ مصدقي‌ و ضمنا

مذهبي‌ و مسلمان‌ قبل‌ از انقلاب‌ كه‌ امروز به‌ آنها ملي‌ ـ مذهبي‌ مي‌گويند، چهره‌اي‌ معروف‌ بود و جزء سران‌ حركت‌ دانشجويي‌دانشگاه‌ بود. در دوره‌ اميني‌ او بسيار فعال‌ بود. از سال‌ 42 به‌ اروپا رفت‌ و در آنجا مدتي‌ جبهه‌ ملي‌ سوم‌ را تشكيل‌ داد. همچنين‌ او با نهضت‌ آزادي‌، جامعه‌ سوسياليست‌ خليل‌ ملكي‌ و حزب‌ ملت‌ ايران‌ به‌ رهبري‌ داریوش فروهر همكاري‌ داشت‌ و بعدها هم‌ جلو آمد ومستقل‌ شد. ضمنا او تنها كسي‌ بود كه‌ از همان‌ سال‌ 40 عنوان‌ مي‌كرد كه‌ هدف‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ رئيس‌جمهور ايران‌ شوم‌.

Oعلنا اين‌ را مي‌گفتند؟

ـ بله‌. در بحث‌هاي‌ خصوصي‌ مطرح‌ مي‌كرد و براي‌ اين‌ كار برنامه‌ داشت‌. او‌ همواره‌ جز جناح‌ مذهبي‌ ـ مليون‌ و مبارزين‌بود. بدين‌ جهت‌ با دكتر يزدي‌، مرحوم‌ قطب‌زاده‌ و حبيبي‌ بود تا زماني‌ كه‌ جريان‌ نهضت‌ امام‌ خميني‌ اوج‌ گرفت‌. او هم‌ مثل‌ همه‌ بچه‌ مذهبي‌هاي‌ دانشگاه‌ از اين‌ نهضت‌ استقبال‌ كرد و سعي‌ كرد با امام‌ نزديكي‌ و همكاري‌ داشته‌ باشد. چون‌ امام‌ در تبعيد و خارج‌ از كشور بودند و بني‌صدر هم‌ خارج‌ از كشور بود، رابطه‌اش‌ باامام‌ جدي‌تر شد و جزء نزديكان‌ امام‌ بود. در دوره‌اي‌ كه‌ امام‌ در پاريس‌ بود مشاوران‌ دسته‌ اول‌ او بني‌صدر، حبيبي‌، قطب‌زاده‌ و يزدي‌ بودند. بعدها بود كه‌ علماي‌ ديگري‌ هم‌ به‌ آنها پيوستند.

زماني‌ كه‌ انقلاب‌ پيروز شد و بني‌صدر به‌ ايران‌ آمد، عضو شوراي‌ انقلاب‌ شد. تمام‌ فعاليت‌هايش‌ متوجه‌ انتخاب‌ رياست‌ جمهوري‌ بود. اين‌ بود كه‌ در شوراي‌ انقلاب‌ هم‌ مواضع‌اش‌ كج‌ دار و مريز بود. با دولت‌ موقت‌ مخالف‌ بود و با آقاي‌ بازرگان‌ رقابت‌ و مخالفت‌ جدي‌ داشت‌. در آن‌ دوره‌ به‌ شدت‌ از حزب‌ جمهوري‌ و روحانيت‌ و امام‌ دفاع‌ مي‌كرد و تا زمان‌ انتخابات‌ رياست‌ جمهوري‌ هم طرف‌ روحانيت‌ بود.

Oبراي‌ تضعيف‌ مهندس‌ بازرگان‌ و براي‌ اين‌ كه‌ در انتخابات‌ رياست‌ جمهوري‌ رقيب‌شان‌ نباشد، آيا درست‌ است‌؟

ـ بله‌. او در زمان‌ انتخابات‌ رياست‌ جمهوري‌ تبليغات‌ زيادي‌ كرد كه‌ به‌ نظر بنده‌ در برخي‌ مواقع‌ تبليغاتش‌ مخرب‌ هم‌ بود.

قانون‌بهره‌ و ربا را به‌ صورت‌ خيلي‌ سطحي‌ حل‌ كرد. در مورد كتاب‌ اقتصاد توحيدي‌اش‌ تمام‌ اقتصاددانان‌ و كساني‌ كه‌ فهم‌ اقتصادي‌ دارند، معتقدند كه‌ ايراداتي‌ دارد و آن‌ چه‌ كه‌ او در اين‌ كتاب‌ گفته‌ اصلااقتصاد نيست‌ بلكه‌ يك‌ ايدئولوژي‌ خودپرداخته‌ است‌. نه‌ مذهبي‌ است‌ و نه‌ غيرمذهبي‌. به‌ هر حال‌ چون‌ هدف‌ بني‌صدر رياست‌ جمهوري‌ بود در انتخابات‌ هم‌ به‌ خوبي‌ كار تبليغاتي‌ كرد و انتخاب‌ شد. به‌ محض‌ اينكه‌ انتخاب‌ شد يك‌باره‌ ورق‌ برگشت‌ و بني‌صدر از حزب‌ جمهوري‌ و روحانيون‌ به‌ سمت‌ نيروهاي‌ ملي‌ و اپوزيسيون‌ تغيير روش‌ داد. به‌ طوري‌ كه‌ دفتر رياست‌ جمهوري‌ بني‌صدر مركز نيروهاي‌ مخالف‌ ،يعني‌ اپوزيسيون‌ شده‌ بود. چه‌ ملي‌ها و چه‌ مجاهدين‌. حتي‌ رئيس‌ دفتر بني‌صدر عضو مجاهدين‌ خلق‌ بود. حزب‌ جمهوري‌ هم‌ رقيب‌ بني‌صدر و با او بسيار مخالف‌ بود. درگيري‌هاي‌ زيادي‌ با هم‌ داشتند. درگيري‌ها هم‌ مشخصا بين‌ آقاي‌ بهشتي‌ و بني‌صدر بود.

بني‌صدر هم‌ كوتاه‌ نمي‌آمد و تمام‌ امور مملكتي‌ را تابع‌ درگيري‌ خودش‌ با حزب‌ جمهوري‌ و روحانيون‌ كرده‌ بود. البته‌ برخي‌ روحانيون‌ كه‌ جزء حزب‌ جمهوري‌ نبودند طرفدار بني‌صدر بودند و با او رابطه‌ داشتند. مبارزه‌ با حزب‌ جمهوري‌ جزء خط مقدم‌ اقدامات‌ بني‌صدر بود.

Oديدگاه‌ اقتصادي‌ او هم‌ به‌ همراه‌ ديدگاه‌ سياسي‌اش‌ تغيير كرده‌ بود؟

ـ بعد ازاين‌ كه‌ رئيس‌جمهور شد ديدگاه‌ اقتصادي‌اش‌ متمايل‌ به‌ اقتصاد آزاد شد. اما تا قبل‌ از آن‌ ديدگاه‌ چپ‌ داشت‌.

Oگويا مسائلي‌ در مورد اقتصاد اسلامي‌ مطرح‌ كرده‌ بود؟

ـ بله‌ و كتابي‌ هم به‌ نام‌ اقتصاد توحيدي‌ دارد كه‌ كاملاً از ديدگاه‌ چپ‌ است‌. كارشناسان‌ اقتصادي‌ ايرادات‌ زيادي‌ به‌ آن‌ كتاب‌ گرفته‌اند.اين‌ كتاب‌ در فضاي‌ ايدئولوژي‌ ديگري‌ است‌. آن‌ زمان‌ اين‌ كتاب‌ هم‌ مثل‌ بقيه‌ كتاب‌هابود. به‌ هر حال‌ بني‌صدر بعد از انتخابات‌ رياست‌ جمهوري‌ به‌ دستور امام‌ رئيس‌ شوراي‌ انقلاب‌ شد. سران‌ حزب‌ جمهوري‌ هم‌ جزء شوراي‌ انقلاب‌ بودند.

بنابراين‌ تمام‌ جلسات‌ شوراي‌ انقلاب‌ به‌ درگيري‌ بين‌ آنها تبديل‌ شده‌ بود . باور كنيد در آن‌ زمان‌ بنده‌، معين‌ فر، حبيبي‌ و آقاي‌ بازرگان‌ كاملاً بي‌طرف‌ بوديم‌ نه‌ طرف‌ بني‌صدر بوديم‌ و نه‌ حزب‌ جمهوري‌. اين‌ درگيري‌ها ادامه‌ داشت‌ تا زمان‌ انتخابات‌ مجلس‌ كه‌ ما به‌ مجلس‌ رفتيم‌ و چون‌ ديگر شوراي‌ انقلاب‌ فعال‌ نبود، بني‌صدر با مجلس‌ درگيري‌ پيدا كرد. دوره‌ اول‌ مجلس‌ هم‌ فضاي‌ بسيار بدي‌ داشت‌ و به‌ دليل‌ همين‌ درگيري‌ها كشور تا سه‌ ماه‌ نخست‌وزير نداشت‌. مجلس‌ ‌ رجايي‌ را كانديداي‌ نخست‌وزير كرده‌ بود و بني‌صدر با او مخالف‌ بود. تا اين‌ كه‌ به‌ هر حال‌ به‌ طريقي‌ تسليم‌ شد. لذا از زماني‌ كه‌ مرحوم‌ رجايي‌ شروع‌ به‌ كار كرد بين‌ او و بني‌صدر درگيري‌ها ادامه‌ داشت‌. كتابي‌ هم‌ در اين‌ زمينه‌ است‌ به‌ نام‌ مكاتبات‌ رجايي‌ و بني‌صدر. بني‌صدر عليه‌ رجايي‌ تبليغات‌ زيادي‌ مي‌كرد با اين‌ كه‌ او نخست‌وزير بود و خودش رئيس‌جمهور ولي‌ بر عليه‌ او تبليغ‌ مي‌كرد.

اما با همه‌ اينها مسير بني‌صدر بسيار فراتر بود. البته‌ به‌ مسائلي‌ چون‌ نهضت‌ ملي‌، انقلاب‌، عدم‌ انحصار و مقابله‌ با انحصارطلبي‌ توجه‌ داشت‌، اما هدفش‌ بسيار فراتر از اين‌ مسائل‌ بود و حفظ خودش‌ و جناح‌ خودش‌ اهميت‌ بسيار بيشتري‌ براي‌ او داشت‌.

زماني‌ هم‌ كه‌ جنگ‌ آغاز شد به‌ جنوب‌ رفت‌ و دفتر رياست‌ جمهوري‌ را هم‌ به‌ دزفول‌ و در يك‌ زيرزمين‌ منتقل‌ كرد و فرماندهي‌ كل‌ قوا را به‌ عهده‌ داشت‌. چهار ستاد هم‌ داشتيم‌. ستاد كل‌ مشترك‌، ستاد هوايي‌، زميني‌ و دريايي‌ كه‌ بني‌صدر هم‌ با آنها جلسات‌ و شوراهاي‌ نظامي‌ تشكيل‌ مي‌داد و هم‌ به‌ امور رياست‌ جمهوري‌ مي‌پرداخت‌ و هر كسي‌ هم‌ كاري‌ در اين‌ زمينه‌ با او داشت‌ به‌ آنجا مراجعه‌ مي‌كرد. ما هم‌ به‌ آنجا مي‌رفتيم‌ و با وجود اين‌ كه‌ بني‌صدر در آنجا مشغول‌ بود اما هر روز در روزنامه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ مقاله‌ داشت‌. در مقالاتش‌ هم‌ بي‌پرده‌ به‌ افراد مختلف‌ حمله‌ مي‌كرد و گاهي‌ هم‌ به‌ امام‌ انتقاداتي‌ مي‌كرد. اين‌ بود كه‌ اختلافات‌ بسيار زياد شد. از آن‌ طرف‌ جنگ‌ بود و مملكت‌ در حال‌ توقف‌ و همه‌ نگران‌ و ناراحت‌ بودند. ‌ عده‌اي‌ ‌ واسطه‌ شده‌ بودند تا اين‌ اختلاف‌ فروكش‌ كند. در نهايت‌ مجلس‌ هياتي‌ را به‌ دستور امام‌ تشكيل‌ داد تا يك‌ عده‌ افراد بي‌طرف‌ اختلافات‌ بني‌صدر ومجلس‌ را به‌ هر نوع‌ شده حل‌ كنند. مهندس‌ بازرگان‌ هم‌ جزءآن‌ هيأت‌ بود. آقاي‌ بازرگان‌ دو بار براي‌ ما تعريف‌ كردند كه‌ در يكي‌ از جلساتي‌ كه‌ نزد امام‌ رفته‌ بودند تا گزارش‌ كار خود را بدهند از بني‌صدر و بهشتي‌ هم‌ خواسته‌ بودند كه‌ بيايند.

چرا كه‌ مطالبي‌ در مورد هر دو اينها داشتند كه‌ بايد خودشان‌ هم‌ دفاع‌ مي‌كردند. آقاي‌ بازرگان‌ مي‌گفتند آنها حرف‌ هايشان‌ را زدند ما هم‌ حرف‌ هايمان‌ را زديم‌ و چند ساعتي‌ جلسه‌ طول‌ كشيد. در پايان‌ جلسه‌ وقتي‌ همه‌ خداحافظي‌ كردند امام‌ از من‌ خواستند كه‌ بمانم‌. وقتي‌ همه‌ رفتند و تنها شديم‌ البته‌ خاطرم‌ نيست‌ احمد آقا هم‌ بودند يا نه‌، امام‌ به‌ من‌ گفتند شما كمي‌ بني‌صدر را نصيحت‌ كنيد او حرف‌ شما را مي‌پذيرد. اما حرف‌ من‌ را نمي‌پذيرد. من‌ مي‌دانم‌ در اين‌ اختلافات‌ آنها عمل‌ مي‌كنند و او (بني‌ صدر) فقط حرف‌ مي‌زند. در واقع‌ خود امام‌ هم‌ تا آن‌ روزي‌ كه‌ بني‌صدر را از فرماندهي‌ كل‌ قوا كنار گذاشت‌، يعني‌ در فروردين‌ سال‌ 60، هنوز قصد داشت‌ بني‌صدر را حفظ كند ولي‌ بني‌صدر همچنان‌ در نوشته‌هاي‌ خود به‌ همه‌ مي‌تازيد. حتي‌ معين‌فر كه‌ خودش‌ آدم‌ بسيار تندي‌ است‌ مي‌گفت‌ او حتما بي‌كله‌ شده‌، با چه‌ دل‌ و جراتي‌ اين‌ مطالب‌ را مي‌نويسد. به‌ هر صورت‌ كار به‌ آنجا رسيد كه‌ از رئيس‌جمهور رفع‌ صلاحيت‌ شد.

Oگويا شما ميزگردي‌ با آقاي‌ بني‌ صدر و چند نفر ديگر داشتيد كه‌ در طرف‌ مقابل‌ آن‌ هم‌ آقايان‌ نوربخش‌ و بهزاد نبودي‌ بودند. در آن‌ ميزگرد در مورد اين‌ كه‌ شيوه‌ استقراض‌ از بانك‌ مركزي‌ درست‌ است‌ يا نه‌ بحث‌ داشتيد. اين‌ ميزگرد هيچ‌ گاه‌ از تلويزيون‌ پخش‌ نشد چرا كه‌ چند روز قبل‌ از زماني‌ بود كه‌ بني‌صدر از كشور رفت‌. منشا آن‌ بحث‌ها چه‌ بود؟

ـ بنده‌ هم‌ در شوراي‌ انقلاب‌ و هم‌ زماني‌ كه‌ به‌ مجلس‌ رفتم‌، طرفدار كاهش‌ هزينه‌هاي‌ دولت‌ بودم‌ و اعتقادم‌ بر اين‌ بود كه‌ مي‌توان‌ به‌ سادگي‌ جلوي‌ برخي‌ ريخت‌ و پاش‌ها را گرفت‌ و تا حدود پنجاه‌ درصد هزينه‌هاي‌ دولت‌ را پايين‌ آورد. با استقراض‌ از بانك‌ هم‌ مخالف‌ بودم‌. چون‌ خود كارشناسان‌ بانك‌ مركزي‌ اطلاعات‌ كارشناسي‌ به‌ ما داده‌ بودند كه‌ هر استقراضي‌ كه‌ دولت‌ از بانك‌ مركزي‌ مي‌كند حداقل‌ به‌ ازاي‌ بيست‌ درصد از آن‌ مبلغ‌ را بانك‌ بايد اسكناس‌ چاپ‌ كند. يعني‌ مجموع‌ سپرده‌ها و پس‌اندازهايي‌ كه‌ نزد بانك‌ مركزي‌ يا بانك‌هاي‌ ديگر بود كفاف‌ وام‌هاي‌ دولت‌ را نمي‌داد. يعني‌ اگر همه‌ آنها را به‌ وام‌ دولت‌ اختصاص‌ مي‌دادند، به‌ كارهاي‌ ديگري‌ كه‌ بانك‌ها بايد انجام‌ دهند مثل‌ وام‌ به‌ مردم‌ و سرمايه‌گذاران‌ نمي‌رسيدند. اين‌ بود كه‌ ما مخالف‌ اين‌ مسئله‌ بوديم‌. چرا كه‌ وقتي‌ هر سال‌ بيست‌ درصد از كل‌ بودجه‌ كشور يا بخشي‌ از آن‌ كه‌ به‌ صورت‌ وام‌ است‌، اسكناس‌ چاپ‌ شد اين‌ امر موجب‌ كاهش‌ ارزش‌ پول‌ و تورم‌ مي‌شود. سال‌ بعد هم‌ مجبور هستند پول‌ بيشتري‌ چاپ‌ كنند به‌ اين‌ دليل‌ بنده‌ شخصا طرفدار محدوديت‌ هزينه‌هاي‌ ارزي‌ و ريالي‌ دولت‌ بودم‌. وقتي‌ هم‌ بودجه‌ سال‌ 60 در فروردين‌ ماه‌ همان‌ سال‌ به‌ مجلس‌ آورده‌ شد، خيلي‌ از نيروهاي‌ ملي‌ يا اپوزيسيون‌ داخل‌ مجلس‌ در مخالفت‌ با آن‌ بودجه‌ صحبت‌ كردند. وليكن‌ بنده‌ از آن‌ دفاع‌ كردم‌ و گفتم‌ آقايان‌ نمي‌دانند مشكلات‌ دولت‌ چيست‌؟ اما ما چون‌ در كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ هستيم‌ مشكلات‌ دولت‌ را مي‌دانيم‌. خود ما هم‌ با كاهش‌ بودجه‌ دولت‌ موافق‌ هستيم‌ وليكن‌ نمي‌توانيم‌ يكباره‌ اين‌ بودجه‌ را در مجلس‌ حذف‌ كنيم‌. اول‌ بايد به‌ صورت‌ قانوني‌ يا با نظارت‌ مجلس‌ از برخي‌ ريخت‌ و پاش‌ها جلوگيري‌ شود، سپس‌ بودجه‌ را به‌ طور مناسب‌ كاهش‌ دهيم‌. در كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ بر سر بودجه‌ سال‌ 60 با آقاي‌ رجايي‌ اختلاف‌ داشتيم‌. بنده‌ با توجه‌ به‌ شرايط جنگي‌ كه‌ در آن‌ قرار داشتيم‌ و اين‌ كه‌ كل‌ هزينه‌ ارزي‌ كشور 12 ميليارد دلار برآورد شده‌ بود، مي‌گفتم‌ ما بايد سقف‌ توليد نفت‌ را در جايي‌ متوقف‌ كنيم‌ كه‌ 12 ميليارد دلار را تأمين‌ كند. ضمن‌ اين‌ كه‌ بايد جوابگوي‌ مصرف‌ داخلي‌ كشور هم‌ باشد. با قيمت‌ آن‌ روز يك‌ ميليون‌ و دويست‌ هزار بشكه‌ در روز مي‌شد. در حالي‌ كه‌ دولت‌ موافق‌ 2/5 ميليون‌ بشكه‌ بود.

Oتا پيش‌ از انقلاب‌ شش‌ ميليون‌ بشكه‌ در روز توليد داشتيم‌؟

ـ 6 ميليون‌ بشكه‌ در روز براي‌ زمان‌ شاه‌ بود. بعد از پيروزي‌ انقلاب‌ به‌ صفر رسيد و سپس‌ در سه‌ ميليون‌ ايستاد كه‌ دو ميليون‌ را صادر مي‌كردند و يك‌ ميليون‌ هم‌ مصرف‌ داخلي‌ بود. ما روي‌ خط خودمان‌ ايستاده‌ بوديم‌. من‌ رئيس‌ كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ بودم‌. در كميسيون‌ هم‌ آقاي‌ معين‌فر، خلخالي‌، و ‌ نجف‌آبادي‌ و الويري‌ از حرف‌ ما تبعيت‌ مي‌كردند و بدين‌ ترتيب‌ بودجه‌ سال‌ 60 تا مرداد ماه‌ در كميسيون‌ مانده‌ بود و همه‌ نگران‌ بودند. بالاخره‌ چون‌ بنده‌ با آقاي‌ رجايي‌ رفيق‌ بوديم‌ و حسن‌ ظني‌ بين‌ ما برقرار بود، با هم‌ توافق‌ كرديم‌ و آقاي‌ رجايي‌ قبول‌ كردند تا بودجه‌ روي‌ يك‌ ميليون‌ و دويست‌ هزار بشكه‌ بسته‌ شود. لذا بودجه‌ سال‌ 60 بدين‌ ترتيب‌ گذشت‌.

يادم‌ مي‌آيد كه‌ آقاي‌ هاشمي‌ و هيأت‌ رئيسه‌ مجلس‌ خيلي‌ اظهار خوشحالي‌ و رضايت‌ مي‌كردند. آن‌ زمان‌ هنوز ما زياد مطرود نبوديم‌ و همه‌ از اين‌ كه‌ رئيس‌ كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ با دولت‌ به‌ توافق‌ رسيدند، خوشحال‌ بودند. بودجه‌ سال‌ 61 هم‌ بر اساس‌ بودجه‌ سال‌ 60 به‌ مجلس‌ آمد ولي‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ دولت‌ را به‌ 2/5 ميليون‌ بشكه‌ در روز بالا برده‌ بودند. بنده‌ و عده‌اي‌ ديگر از اعضاي‌ كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ مخالف‌ آن‌ بوديم‌. لذا جنجالي‌ در مجلس‌ ايجاد شد مبني‌ بر اين‌ كه‌ اينها ضدانقلاب‌ هستند. به‌ دليل‌ اين‌ كه‌ در شرايط جنگ‌ قرار داريم‌ اگر كالا در جامعه‌ نباشد مردم‌ ناراضي‌ مي‌شوند. پس‌ بايد به‌ ميزان‌ زيادي‌ نفت‌ صادر كنيم‌ و در جامعه‌ كالا بريزيم‌ تا قيمت‌ها بالا نرود و مردم‌ ناراضي‌ نشوند و از انقلاب‌ برنگردند. بنابراين‌ كساني‌ كه‌ مي‌گويند صادرات‌ نفت‌ را كاهش‌ دهيم‌ قصد ناراضي‌ كردن‌ مردم‌ را دارند. به‌ اين‌ ترتيب‌ يك‌ جو درست‌ كردند. در جلسه‌ كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ هم‌ كه‌ در يكي‌ از سالن‌هاي‌ بالاي‌ مجلس‌ بود 15 نفر از اعضاي‌ كميسيون‌ و 20 نفر از اعضاي‌ دولت‌ در آن‌ شركت‌ مي‌كردند. اطراف‌ سالن‌ هم‌ صندلي‌هايي‌ قرار داشت‌ كه‌ بچه‌هاي‌ حزب‌اللهي‌ مجلس‌ روي‌ آن‌ مي‌نشستند و در آن‌جلسه‌ با تكبير و صلوات‌ مانع‌ بررسي‌ كارشناسي‌ مي‌شدند. اين‌ بود كه‌ در نهايت‌ روي‌ جوي‌ كه‌ آنها درست‌ كردند كميسيون‌ با صادرات‌2/5 ميليون‌ بشكه‌ در روز موافقت‌ كرد و البته‌ بنده‌ رای مخالف‌ دادم‌ و گفتم‌ اين‌ اول‌ وابستگي‌ به‌ نفت‌ است‌. چرا كه‌ در حال‌ حاضر كه‌ در شرايط جنگي‌ هستيم‌ به‌ دليل‌ آمادگي‌ مردم‌ به‌ فداكاري‌ ومقاومت‌ و صرفه‌ جويي‌ مي‌توانيم‌ اقتصاد را از وابستگي‌ برهانيم‌.به‌ خصوص‌ كه‌ امام‌ هم‌ هستند و مردم‌ حرف‌ ايشان‌ را گوش‌ مي‌دهند. اما آنها با اين‌ عنوان‌ كه‌ بايد كالا به‌ جامعه‌ تزريق‌ كرده‌ تا مردم‌ را راضي‌ كنيم‌، نگذاشتند. در حالي‌ كه‌ ما مي‌گفتيم‌ مگر رضايت‌ مردم‌ را با شكم‌ مي‌توان‌ به‌ دست‌ آورد. بايد از طريق‌ سياسي‌ رضايت‌ مردم‌ را جلب‌ كرد. به‌ هر حال‌ بحث‌هاي‌ زيادي‌ بود و در نهايت‌ هم‌ تحت‌ اين‌ اتهام‌ كميسيون‌ 2/5 ميليون‌ بشكه‌ را پذيرفت‌ و در مجلس‌ هم‌ تصويب‌ شد. البته‌ در جلسه‌اي‌ كه‌ اين‌ موضوع‌ در مجلس‌ تصويب‌ شد من‌ حضور پيدا نكردم‌. در حالي‌ كه‌ رئيس‌ كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ بودم‌ و بايد براي‌ دفاع‌ حاضر مي‌شدم‌ كه‌ اكثريت‌ نمايندگان‌ مجلس‌ هم‌ چشمشان‌ به‌ من‌ بود و در زمينه‌ مسائل‌ اقتصادي‌ به‌ هر چه‌ كه‌ بنده‌ مي‌گفتم‌ راي‌ مي‌دادند. اين‌ را خودشان‌ بارها به‌ من‌ گفته‌ بودند كه‌ حرف‌ رئيس‌ سازمان‌ برنامه‌ را قبول‌ نداشتند اما حرف‌ من‌ را قبول‌ داشتند. به‌ هر حال‌ ما آن‌ روز به‌ مجلس‌ نرفتيم‌ و از راديو مي‌شنيدم‌ كه‌ آقاي‌ هاشمي‌ مي‌گفت‌ فلاني‌ كجاست‌؟ بفرستيد دنبالش‌. خلاصه‌ آن‌ قدر تلفن‌ كردند تا مجبور شدم‌ بروم‌ و يك‌ دفاع‌ آبكي‌ كردم‌ و آن‌ قانون‌ با 2/5 ميليون‌ بشكه‌ تولید روزانه‌ نفت‌ تصويب‌ شد. اين‌ از اختلافات‌ اساسي‌ ما با دولت‌ و مجلس‌ آن‌ روز بود. بدين‌ جهت‌ در سال‌ 61 كه‌ انتخابات‌ مجدد كميسيون‌ها انجام‌ گرفت‌ بنده‌ از كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ انصراف‌ دادم‌ و به‌ كميسيون‌ صنايع‌ رفتم‌. من‌ در آن‌ زمان‌ نمي‌خواستم‌ بحث‌ها زياد سياسي‌ شود و چندان‌ از نظر سياسي‌ با دولت‌ مخالفت‌ نمي‌كردم‌. ولي‌ در مورد مسائل‌ مالي‌ و اقتصادي‌ و بودجه‌ اختلافات‌ عميقي‌ داشتيم‌. به‌ همين‌ دليل‌ از كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ انصراف‌ دادم‌.

Oبحث‌ ديگري‌ كه‌ مطرح‌ است‌ و اهميت‌ زيادي‌ هم‌ دارد بحث‌ نوشتن‌ قانون‌ اساسي‌ و اصل‌ 43 و 44 و45 در مورد اقتصاد ايران‌ است‌. شما هم‌ حتما در جريان‌ آن‌ قرار داشتيد. اين‌ بحث‌ها به‌ چه‌ شكل‌ بود. چه‌ كسي‌ آن‌ را پيشنهاد داد و چطور تهيه‌ و نوشته‌ شدند؟

ـ براي‌ توضيح‌ اين‌ مسئله‌ بايد جريان‌ مجلس‌ خبرگان‌ را بگويم‌. بنده‌ به‌ عنوان‌ كانديداي‌ چند گروه‌ از جمله‌ حزب‌ جمهوري‌ اسلامي‌ بعد از اخذ راي‌ نماينده‌ تهران‌ در مجلس‌ خبرگان‌ شدم‌. قانون‌ اساسي‌ هم‌ چند مرحله‌ را طي‌ كرد تا تصويب‌ شد. يك‌ مرحله‌ آن‌ زماني‌ بود كه‌ امام‌ در پاريس‌ بودند و به‌ آقاي‌ حسن‌ حبيبي‌ مأموريت‌ دادند تا طرح‌ قانون‌ اساسي‌ را تهيه‌ كند. حبيبي‌ هم‌ با همكاري‌ دكتر ناصر كاتوزيان‌، آقاي‌ صدر حاج‌سيدجوادي‌ و مرحوم‌ فتح‌الله‌خان‌ بني‌صدر (برادر ابوالحسن‌ بني‌صدر كه‌ از قضات‌ قديمي‌ دادگستري‌ بود) طرح‌ اوليه‌ قانون‌ اساسي‌ را نوشتند.

Oاين‌ قبل‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ بود؟

ـ در همان‌ ايام‌ بود. يعني‌ در اسفندماه‌ كه‌ حبيبي‌ به‌ ايران‌ آمده‌ بود و با اينها تماس‌ داشت‌ اين‌ طرح‌ را نوشته‌ بودند. حبيبي‌ خودش‌ مي‌گفت‌ اين‌ قانون‌ اساسي‌ را به‌ امام‌ نشان‌ داده‌ و ايشان‌ هم‌ موافق‌ آن‌ است‌. در اين‌ طرح‌، قانوني‌ وجود داشت‌ كه‌ تمام‌ اصول‌ دموكراسي‌ امروزه‌ در آن‌ بود. مثل‌ حقوق‌ ملت‌ و تفكيك‌ قوا. اسمي‌ هم‌ از ولايت‌ فقيه‌ در آن‌ نبود. اما ايده‌ شوراي‌ نگهبان‌ در آن‌ مطرح‌ شده‌ بود. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ بود كه‌ آقاي‌ حبيبي‌ سال‌ها در فرانسه زندگی کرده‌ بود و الگوي‌ دموكراسي‌ فرانسه‌ در ذهنش بود.شوراي‌ نگهبان‌ هم‌ از اختراعات‌ دوگل‌ بود كه‌ در جمهوري‌ پنجم‌ فرانسه آن‌ را مطرح‌ كرده‌ بود. بنابراين‌ مي‌توان‌ گفت‌ قانون‌ اساسي‌ اول‌ تحت‌ تاثير جمهوري‌ پنجم‌ فرانسه‌ نوشته‌ شد و اين‌ قانون‌ موقت‌ امري‌ بود بين‌ حبيبي‌ و امام‌ . بعد به‌ دولت‌ موقت‌ آمد و دولت‌ موقت‌ آن‌ را در شوراي‌ طرح‌هاي‌ انقلاب‌ كه‌ پدر بنده‌ رئيس‌ آن‌ بود مطرح‌ كرد و حدود يك‌ ماه‌ روي‌ آن‌ كار كردند.

صاحبنظراني‌ همچون‌ دكتر سنجابي‌، از طرف‌ حزب‌ ملت‌ ايران‌، دكتر صحت‌ از طرف‌ حزب‌ مردم‌ ايران‌، و يكي‌ دو حقوقدان‌ ديگر بر روي‌ آن‌ كار كردند. پدر بنده‌ به‌ من‌ هم‌ گفته‌ بود و من‌ هم‌ حضور داشتم‌. در آنجا طرح‌ اوليه‌ قانون‌ اساسي‌ كه‌ توسط حبيبي‌ نوشته‌ شده‌ بود كمي‌ تعديل‌ شد. چرا كه‌ حبيبي‌ در آن‌ قانون‌ اساسي‌ اختيارات‌ رئيس‌جمهور را خيلي‌ بالا برده‌ بود. درست‌ مانند دوگل‌، و در مقابل‌ نخست‌وزير را خيلي‌ ضعيف‌ كرده‌ بود. در حالي‌ كه‌ درعمل‌ نخست‌وزير مسئول‌ اجرايي‌ و هيأت‌ دولت‌ بود و بايد به‌ مجلس‌ پاسخ‌ مي‌گفت‌. در كميسيون‌ هيأت‌ دولت‌ كه‌ پدر بنده‌ رياست‌ آن‌ را به‌ عهده‌ داشت‌ اختيارات‌ نخست‌وزير را بالاتر بردند و اختيارات‌رئيس‌جمهور را پايين‌تر آوردند تا تعادلي‌ برقرار شود. اين‌ تنها تغيير عمده‌اي‌ بود كه‌ در متن‌ اوليه‌ قانون‌ اساسي‌ ايجاد شد. سپس‌ اين‌ قانون‌ به‌ عنوان‌ لايحه‌ دولت‌ به‌ شوراي‌ انقلاب‌ آمد و يك‌ ماه‌ و نيم‌ كار متمركز روي‌ آن‌ انجام‌ شد.

مرحوم‌ بهشتي‌ از آن‌ حمايت‌ مي‌كردند. بني‌صدر و آقاي‌ طالقاني‌ هم‌ بودند. اما آن‌ زمان‌ آقاي‌ مطهري‌ شهيد شده‌ بودند. چون‌ الگوي‌ آن‌ قانون‌ از فرانسه‌ گرفته‌ شده‌ بود بنابراين‌ در مجموع‌ روح‌ ليبرال‌ دموكراسي‌ بر آن‌ حاكم‌ بود. اما در شوراي‌ انقلاب‌، به‌ تعبير بنده‌، آن‌ را سوسيال‌ دموكراسي‌ كردند. تغييراتي‌ هم‌ در زمينه‌ مسائل‌ اقتصادي‌ در آن‌ داده‌ شد كه‌ بند اول‌ آن‌ هم‌ اين‌ بود كه‌ منشا مالكيت‌ كار است‌. اين‌ حرف‌ در آن‌ زمان‌ جنجال‌ زيادي‌ ايجاد كرد.

مساله‌ بعد تقسيم‌ اقتصاد كشور به‌ سه‌ بخش‌ خصوصي‌، دولتي‌ و تعاوني‌ بود و بعد هم‌ اصل‌ 44 و‌ رسيدگي‌ به‌ ثروت‌هاي‌ بادآورده‌. تمام‌ اين‌ تغييرات‌ با نظر دكتر بهشتي‌ بود و البته‌ آقاي‌ الويري‌ و محمد جوادباهنر هم‌ موافق‌ بودند. تنها مخالف‌ آن‌ ‌ مهدوي‌كني‌ بود. مخالفت‌ ايشان‌ هم‌ به‌ اين‌ صورت‌ نبود كه‌ جلوي‌ آنها بايستد بلكه‌ تنها اظهارنظر مي‌كرد. آقاي‌ طالقاني‌ هم‌ بالنسبه‌ موافق‌ بودند. تغييرات‌ عمده‌اي‌ هم‌ در زمينه‌ مسائل‌ غيراقتصادي‌ ايجاد شد كه‌ باز هم‌ با اصرار مرحوم‌ بهشتي‌ بود.

شرايط انتخاب‌ رئيس‌جمهور و نخست‌وزير كه‌ هر ايراني‌ مسلماني‌ مي‌تواند رئيس‌جمهور يا نخست‌وزير شود يكي‌ از آنها بود.

شرط شيعه‌ يا مرد بودن‌ را ذكر نكرده‌ بودند. آقاي‌ بهشتي‌ عمدا بر روي‌ اين‌ تاكيد مي‌كردند كه‌ چه‌ مانعي‌ دارد اگر زن‌ شايسته‌اي‌وجود دارد بتواند رئيس‌جمهور شود. ايشان‌ مي‌گفتند ما در اسلام‌ مداركي‌ داريم‌ كه‌ بر اساس‌ آنها زن‌ هم‌ مي‌تواند قاضي‌ شود اما در فرهنگ‌ شيعه‌ اين‌ را منسوخ‌ كرده‌اند. مرحوم‌ دكتر بهشتي‌ فرد بسيار روشنفكري‌ بود. ديگر اين‌ بود كه‌ پنج‌ فقيه‌ و شش‌ حقوقدان‌ براي‌ شوراي‌ نگهبان‌ تعيين‌ كردند كه‌ اين‌ مورد باز به‌ اصرار مرحوم‌ بهشتي‌ اعمال‌ شد. اصلاحاتي‌ از اين‌ قبيل‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ همه‌ آنها در خاطرم‌ نيست‌. در قانون‌ پيشنهادي‌ دولت‌ تنها چنين‌ اصلاحاتي‌ صورت‌ گرفت‌ و در كل‌ قانون‌ اساسي‌ كه‌ شوراي‌ انقلاب‌ در طول‌ يك‌ ماه‌ و نيم‌ بررسي‌ و تصويب‌ كرده‌ بود اسمي‌ از ولايت‌ فقيه‌ برده‌ نشده‌ بود. اين‌ قانون‌ تنقيح‌ شد و در آخر هم‌ شوراي‌ انقلاب‌ آن‌ را به‌ مرحوم‌ بهشتي‌ واگذار كرد تا انشاء مواد پيشنهادي‌ و اصلاحات‌ صورت‌ گرفته‌ را منسجم‌ كند.

سپس‌ يك‌ نسخه‌ از اين‌ قانون‌، براي‌ امام‌ فرستاده‌ شد. پس‌ از چند روز از دفتر امام‌ به‌ شوراي‌ انقلاب‌ تلفن‌ كردند و گفتند يكي‌ دو نفر از آقايان‌ به‌ اينجا بيايند چرا كه‌ امام‌ نظراتي‌ در مورد قانون‌ اساسي‌ دارند. همزمان‌ با اين‌ به‌ دستور خود امام‌ اين‌ قانون‌ براي‌ مراجع‌ آن‌ زمان‌ يعني‌ آقایان‌ شريعتمداري‌، مرعشي‌ و گلپايگاني‌ هم‌ فرستاده‌ شد و آنها هم‌ خيلي‌ زود آن‌ را برگرداندند و هيچ‌ كدام‌ هم‌ نگفتند چرا اسمي‌ از ولايت‌ فقيه‌ در آن‌ نيست‌. حتي‌ با وجود اين‌ كه‌ آقاي‌ گلپايگاني‌ موافق‌ ولايت‌ فقيهي‌ امام‌ خميني‌ بودند اما نگفته‌ بودند چرا در اين‌ قانون‌ اين‌ مسئله‌ مطرح‌ نشده‌ است‌. شوراي‌ انقلاب‌ براي‌ شنيدن‌ نظرات‌ امام‌، ‌ بهشتي‌ و بني‌صدر را مأمور كردند كه‌ نزد امام‌ بروند و توضيحات‌ لازم‌ را به‌ ايشان‌ بدهند تا اگر ايشان‌ قانع‌ نشد با نظرات‌ امام‌ برگردند. آنها هم‌ يك‌ روز در آنجا بودند و با امام‌ بحث‌ كردند و سپس‌ نسخه‌اي‌ را كه‌ به‌ امام‌ داده‌ شده‌ بود با خود آوردند. ايشان‌ در حاشيه‌ قانون‌ اساسي‌ شش‌ ايراد گرفته‌ بود كه‌ ايرادات‌ آن‌ بيشتر در مورد مسئله‌ زن‌ و شرط رجليت‌ نداشتن‌ رئيس‌جمهور و نخست‌وزير بود. يك‌ ايراد هم‌ در مورد اقليت‌هاي‌ مذهبي‌ و استان‌هاي‌ سني‌ نشين‌ گرفته‌ شد. در آن‌ قانون‌ آمده‌ بود كه‌ در استان‌هايي‌ كه‌ سنتي‌نشين‌ هستند و برادران‌ اهل‌ تسنن‌ در آن‌ اكثريت‌ دارند، دادگاه‌ها و مقررات‌ شرعي‌ بايد با فقه‌ اهل‌ تسنن‌ اداره‌ شوند كه‌ امام‌ با اين‌ مسئله‌ مخالفت‌ كرده‌ بودند. در هر حال‌ امام‌ در هيچكدام‌ از اين‌ شش‌ ايراد نگفته‌ بودند چرا اصل‌ ولايت‌ فقيه‌ مطرح‌ نشده‌ است‌. با اين‌ كه‌ امام‌ خودش‌ واضع‌ تئوري‌ ولايت‌ فقيه‌ بود اما هيچ‌ ايرادي‌ در اين‌ مورد نگرفته‌ بودند. لذادر شوراي‌ انقلاب‌ هم‌ كساني‌ مثل‌ بهشتي‌ و اردبيلي‌ كه‌ از شاگردان‌ دست‌ اول‌ امام‌ بودند و نزديك‌ترين‌ افراد به‌ ايشان‌ محسوب‌ مي‌شدند هيچ‌ حرفي‌ راجع‌ به‌ ولايت‌ فقيه‌ مطرح‌ نكردند، اين‌ طور نبود كه‌ ما چون‌ جزء آنها نبوديم‌ بگوييم‌ ولايت‌ فقيه‌ نباشد، بلكه‌ خود آقايان‌ هم‌ حرفي‌ در اين‌ مورد مطرح‌ نمي‌كردند. به‌ هر حال‌ از آن‌ شش‌ ايراد سه‌ مورد را توضيح‌ داده‌ بودند و امام‌ قانع‌ شده‌ بودند و در سه‌ مورد سه‌ ايراد ديگر گرفته‌ بودند تا مجلسي‌ كه‌ براي‌ تصويب‌ قانون‌ اساسي‌ تشكيل‌ مي‌شود تكليف‌ آن‌ را تعيين‌ كند. پس‌ از آن‌ اين‌ مسئله‌ مطرح‌ شد كه‌ چگونه‌ اين‌ قانون‌ اساسي‌ را از تصويب‌ مردم‌ بگذرانيم‌. دو نظريه‌ در اين‌ رابطه‌ وجود داشت‌. يكي‌ را بنده‌ و يكي‌ را هم‌ بني‌صدر و طرفداران‌ او مطرح‌ كردند. آقاي‌ بازرگان‌ كه‌ نخست‌وزير بودند و پدر بنده‌ كه‌ همكار ايشان‌ بودند و براي‌ جلسات‌ قانوني‌ بيشتر به‌ شوراي‌ انقلاب‌ مي‌آمدند هم‌ طرفدار طرح‌ بني‌صدر بودند. طرح‌ دوم‌ مبتني‌ بر تشكيل‌ مجلس‌ موسسان‌ بود. دليل‌ آن‌ هم‌ اين‌ بود كه‌ آقاي‌ بازرگان‌ مي‌گفتند چون‌ امام‌ در حكمي‌ كه‌ براي‌ من‌ صادر كرده‌ است‌ انجام‌ ده‌ كار را نوشته‌اند كه‌ آخرين‌ آن‌ هم‌ تشكيل‌ مجلس‌ موسسان‌ است‌. پس‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ ما به‌ مردم‌ وعده‌ داده‌ايم‌ كه‌ مجلس‌ موسسان‌ خواهيم‌ داشت‌ لذا اين‌ مجلس‌ بايد تشكيل‌ شود. در طرحي‌ هم‌ كه‌ ما داشتيم‌ استدلال‌ بنده‌ اين‌ بود كه‌ دو كشور در جلوي‌ چشم‌ ما است‌، پاكستان‌ و الجزاير كه‌ با تشكيل‌ مجلس‌ موسسان‌ 15 سال‌ بعد از انقلاب‌، توانستند قانون‌ اساسيشان‌ را تصويب‌ كنند و گفتم‌ اين‌ رويه‌ معمول‌ كشورهايي‌ است‌ كه‌ تحت‌ اسارت‌ بوده‌اند. وقتي‌ ملتي‌ تازه‌ آزاد مي‌شود صاحبنظران‌ و سخنگويان‌ آن‌ حرف‌هاي‌ زيادي‌ براي‌ مطرح‌ كردن‌ دارند، در اين‌ حالت‌ مجلس‌ موسسان‌ تريبوني‌ مي‌شود كه‌ همه‌ مي‌خواهند از طريق‌ آن‌ حرف‌هاي‌ خود را بزنند. در حاليكه‌ پايه‌هاي‌ انقلاب‌ در شرايط فعلي‌ لرزان‌ است‌ و هنوز رسميت‌ نيافته‌ و قانوني‌ نشده‌ و خطرات‌ زيادي‌ هم‌ براي‌ آن‌ وجود دارد. در آن‌ زمان‌ توطئه‌ها هم‌ زياد بود. بنابراين‌ مسائل‌، بنده‌ مطرح‌ كردم‌ كه‌ مصلحت‌ نيست‌ مجلس‌ موسسان‌ تشكيل‌ دهيم‌ بلكه‌ همين‌ قانوني‌ كه‌ در اختيار دولت‌ موقت‌ است‌ و به‌ توصيه‌ آقاي‌ حبيبي‌ امام‌ هم‌ آن‌ را ديده‌اند و ايرادات‌ آن‌ را گفته‌اند و شوراي‌ انقلاب‌ هم‌ آن‌ را تنقيح‌ كرده‌ را در جامعه‌ تكثير كنيم‌. دو ماه‌ هم‌ فرصت‌ بگذاريم‌ تا مردم‌، صاحبنظران‌، حقوقدانان‌ و گروه‌هاي‌ سياسي‌ نظرات‌ خود را در مورد آن‌ به‌ شوراي‌ انقلاب‌ بدهند. سپس كميته‌اي‌ را تعيين‌ كنند تا نظرات‌ مردم‌ را دسته‌بندي‌ و بررسي‌ كنند و مواد لازم‌ را در قانون‌ اساسي‌ لحاظ كنند. در واقع‌ به‌ صورت‌ كلي‌ به‌ رفراندوم‌ برود نه‌ به‌ صورت‌ ماده‌اي‌. آن‌ چه‌ كه‌ باعث‌ شد من‌ اين‌ مسئله‌ را مطرح‌ كنم‌ اين‌ بود كه‌ خود بنده‌ با وجود اين‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ در شوراي‌ انقلاب‌، مجلس‌ خبرگان‌، سازمان‌ برنامه‌ و حتي‌ نزد امام‌ كه‌ مي‌رفتم‌ كراوات‌ مي‌زدم‌ ، اما من‌ كراواتي‌ به‌ اصطلاح‌ روشنفكر از ترس‌ روشنفكرها اين‌ مسئله‌ را مطرح‌ كرده‌ بودم‌. چرا كه‌ مي‌دانستم‌ روشنفكران‌ ما فقط اهل‌ حرف‌ هستند و اگر تريبون‌ به‌ دست‌ آورند داد سخن‌ مي‌دهند. يكي‌ سخن‌ مي‌گويد، ديگري‌ مخالف‌ آن‌ حرف‌ مي‌زند و دوباره‌ درباره‌ يك‌ جمله‌ داد سخن‌ مي‌دهند و همين‌ موضوع‌ سبب‌ مي‌شود كه‌ تصويب‌ يك‌ قانون‌ پانزده‌ سال‌ به‌ طول‌ بينجامد. بنابراين‌ بنده‌از ترس‌ روشنفكران‌ با تشكيل‌ مجلس‌ موسسان‌ مخالفت‌ مي‌كردم‌. اما پدر بنده‌ و مهندس‌ بازرگان‌ با آن‌ موافق‌ بودند و مي‌گفتند چون‌ وعده‌ داديم‌ بايد به‌ آن‌ عمل‌ كنيم‌. بحث‌ خيلي‌ داغ‌ شده‌ بود. جلسه‌ ما در منزل‌ آقاي‌ اردبيلي‌ بود. همه‌ اعضاي‌ شوراي‌ انقلاب‌ نبودند معين‌فر و حبيبي‌ هم‌ نبودند. اما آقاي‌ میر حسین موسوي‌ حضور داشت‌. بني‌ صدر، طالقاني‌ و اردبيلي‌ طرفدار تشكيل‌ مجلس‌ موسسان‌ بودند . اما در حزب‌ جمهوري‌ به‌ جز آقاي‌ اردبيلي‌، همه‌ يعني‌ آقاي‌ بهشتي‌، هاشمي‌ رفسنجاني‌ و باهنر از طرح‌ من‌ دفاع‌ مي‌كردند. بحث‌ هم‌ بالا گرفته‌ بود و پدر من‌ خيلي‌ متاثر و ناراحت‌ شده‌ بود. آقاي‌ هاشمي‌ به‌ پدر من‌ گفت‌: آقاي‌ دكتر، اين‌ قدر روي‌ مجلس‌ موسسان‌ تاكيد نكنيد. بر حسب‌ تجربه‌اي‌ كه‌ در يكسال‌ اخير به‌ دست‌ آورده‌ايم‌، مطمئن‌ هستم‌ اگر مجلس‌ موسسان‌ تشكيل‌ شود، حدود هفتاد، هشتاد درصد آن‌ روحاني‌ خواهند بود و مجلسي‌ با اين‌ تركيب‌ يك‌ قانون‌ اساسي‌ ارتجاعي‌ به‌ شما تحويل‌ مي‌دهد. به طوري‌ كه‌ شما از پشيماني‌ انگشت‌ خود را گاز خواهيد گرفت‌. اين‌ حرف‌ را آقاي‌ هاشمي‌ خطاب‌ به‌ پدر بنده‌ گفتند و ادامه‌ دادند اگر اين‌ طور نشود، ما مي‌توانيم‌ خيلي‌ زود اين‌ قضيه‌ را جمع‌ كنيم‌. خلاصه‌ در آن‌ جلسه‌ به‌ توافق‌ نرسيديم‌ و قرار بر اين‌ شد كه‌ نزد امام‌ برويم‌. يك‌ روز به‌ اتفاق‌ هيأت‌ دولت‌ با معاونان‌ و همه‌ اعضاي‌ شوراي‌ انقلاب‌ نزد امام‌ رفتيم‌. در آن‌ جا هم‌ بحث‌ مفصل‌ شد. همه‌ حرف‌هايشان‌ را گفتند. من‌ هم‌ نظرم‌ را مطرح‌ كردم‌. آقاي‌ طالقاني‌ پيشنهاد كردند به‌ جاي‌ مجلس‌ موسسان‌ پانصد نفري‌، يك‌ مجلس‌ موسسان‌ از صاحبنظران‌ و خبرگان‌ به‌ طور مختصر تشكيل‌ دهيم‌.

مثلاً بگوييم‌ هر يك‌ ميليون‌، دو نفر يا هر پانصد هزار نفر يك‌ نفر را به‌ عنوان‌ نماينده‌ انتخاب‌ كنند و آن‌ افراد حقوقدان‌ هم‌ باشند، تا اين‌ قانون‌ را بررسي‌ كنند و آن‌ طور كه‌ فلاني‌ مي‌گويد پانزده‌ سال‌ طول‌ نكشد و دو سه‌ ماهه‌ مساله‌ حل‌ شود. امام‌ و ديگران‌ اين‌ پيشنهاد را پذيرفتند و تصويب‌ شد و مجلس‌ خبرگان‌ تشكيل‌ شد. در واقع‌ همان‌ حرفي‌ كه‌ هاشمي‌ زده‌ بود تحقق‌ پيدا كرد و هفتاد هشتاد درصد اين‌ مجلس‌ روحاني‌ شدند. چرا كه‌ جو آن‌ زمان‌ بر خلاف‌ حالا روحاني‌زده‌ بود. البته‌ ما هنوز از خيلي‌فعاليت‌هاي‌ پشت‌ پرده‌ خبر نداشتيم‌. به‌ هر حال‌ وقتي‌ پيشنهاد آقاي‌ طالقاني‌ تصويب‌ شد، دولت‌ مأمور شد تا آيين‌نامه‌ آن‌ را تهيه‌ كرده‌ و انتخابات‌ را اجرا كند و متعاقباهم‌ پذيرفته‌ شد كه‌ قانون‌ اساسي‌ را كه‌ امام‌ ديده‌اند به‌ تيراژ زياد پخش‌ كنند.

زماني‌ كه‌ اين‌ قانون‌ پخش‌ شد يعني‌ در تيرماه‌ يا اوايل‌ مرداد سال‌ 58 آقاي‌ منتظري‌ يك‌ سخنراني‌ كردند مبني‌ بر اين‌ كه‌ اين‌ قانون‌ اساسي‌ ولايت‌ فقيه‌ ندارد، در حالي‌ كه‌ مردم‌ به‌ دنبال‌ ولايت‌ فقيه‌ و روحانيت‌ انقلاب‌ كرده‌اند. من‌ بريده‌ آن‌ روزنامه‌اي‌ كه‌ صحبت‌هاي‌ ايشان‌ در آن‌ بود را داشتم‌ كه‌ همراه‌ ديگر اسنادم‌ پس‌ از بازداشت‌ ماموران‌ با خود بردند. تقريباً همه‌ اعضاي‌ دولت‌ موقت‌ از اين‌ سخنان‌ آقاي‌ منتظري‌ ترش‌ كرده‌ بودند. لذا ما اين‌ حرف‌ها را نديده‌ گرفتيم‌. مجلس‌ خبرگان‌ تشكيل‌ شد و بعد از يكي‌ دو جلسه‌ كه‌ مجلس‌ رسميت‌ يافت‌ و هيأت‌ مديره‌ آن‌ تعيين‌ شد و آقاي‌ منتظري‌ رئيس‌ و آقاي‌ بهشتي‌ نايب‌ رئيس‌ شدند. در همان‌جا بود كه‌ سخنراني‌ ای مبني‌ بر اين‌ كه‌ دولت‌ موقت‌ چه‌ صلاحيتي‌ دارد كه‌ براي‌ ما قانون‌ اساسي‌ بنويسيد ما خودمان‌ مي‌توانيم‌ قانون‌ اساسي‌ بنويسيم‌ را ايراد شد.

Oچه‌ كسي‌ اين‌ سخنراني‌ را كرد؟

ـ ‌ حسن‌ آيت‌. البته‌ اولين‌ سخنراني‌ را آيت‌ ا... صدوقي‌ از يزد انجام‌ دادند و مطرح‌ كردند كه‌ قانون‌ اساسي‌ بايد بر اساس‌ ولايت‌ فقيه‌ باشد و اين‌ كه‌ مي‌گويند ولايت‌ فقيه‌ به‌ استبداد منتهي‌ مي‌شود درست‌ نيست‌. در كتاب‌ گزارش‌ مجلس‌ بررسي‌ نهايي‌ قانون‌ اساسي‌ متن‌ كامل‌ اين‌ سخنراني‌ها موجود است‌. اول‌ آقاي‌ صدوقي‌ صحبت‌ كرد و متعاقب‌ آن‌ آقاي‌ آيت‌ و بعد آقاي‌ جلال‌ الدين‌ فارسي‌، رشيديان‌ و كياوش‌ كه‌ هر كدام‌ هم‌ در مدح‌ ولايت‌ فقيه‌ صحبت‌ كردند و گفتند ما اين‌ قانون‌ اساسي‌ را كنار مي‌گذاريم‌ و خودمان‌ يك‌ قانون‌ اساسي‌ جديد مي‌نويسيم‌. در همان‌ جلسه‌ مطرح‌ كردند كه‌نظر و راي‌ كلي‌ مي‌گيريم‌. بنده‌ بلند شدم‌ و صحبت‌ كردم‌ كه‌ اسم‌ اين‌ مجلس‌، مجلس‌ بررسي‌ نهايي‌ قانون‌ اساسي‌ است‌. شما آن‌ را بررسي‌ كنيد سپس‌ رد يا اصلاح‌ كنيد. اما ابتدا بررسي‌ كنيد. نمي‌شود كه‌ به‌ طور كلي‌ آن‌ را رد كنيد. به‌ هر حال‌ روي‌ اين‌ قانون‌ كار شده‌ است‌ و تمام‌ آن‌ را ديده‌اند.

اما حرف‌ ما را نپذيرفتند و با يك‌ نشست‌ و برخاست‌ كل‌ آن‌ قانون‌ اساسي‌ رد شد. در جلسه‌ بعدي‌ اصل‌ ولايت‌ فقيه‌ مطرح‌ شد.

اصل‌ يك‌ و دو و سه‌ را مطرح‌ كردند كه‌ اتفاقا در اصل‌ سه‌ آقاي‌ گل‌زاده‌ غفوري‌ بلند شدند و بسيار خوب‌ صحبت‌ كردند . دوازده‌ ماده‌ در آن‌ آمده‌ كه‌ پيشنهاد ايشان‌ بوده‌ و پيشنهاد مترقي‌ و خوبي‌ هم‌ بود. اين‌ سه‌ اصل‌ تصويب‌ شد. اصل‌ چهارم‌ قانون‌ ولايت‌ فقيه‌ بود كه‌ در آنجا ديگر كسي‌ جرات‌ مخالفت‌ نداشت‌. بنده‌ هم‌ في‌ الجمله‌ صحبتي‌ كردم‌. در حالي‌ كه‌ آقاي‌ شيخ‌ جعفر سبحاني‌ كنار من‌ نشسته‌ بود و من‌ را راهنمايي‌ مي‌كرد كه‌ چه‌ بگويم‌ و چه‌ نگويم‌، اما خودش‌ مخالفت‌ نمي‌كرد. يا آقاي‌ انگجي مخالف‌ بود اما مخالفت‌ خود را مطرح‌ نمي‌كرد. خلاصه‌ با يك‌ نشست‌ و برخاست‌ اصل‌ چهار قانون‌ اساسي‌ تصويب‌ شد. لذا از آن‌ به‌ بعد گفتند قانون‌ اساسي‌ را تدوين‌ كنيم‌ و مجلس‌ را به‌ ده‌ كميسيون‌ تقسيم‌ كردند و هر كميسيون‌ مخصوص‌ يكي‌ از بخش‌هاي‌ قانون‌ اساسي‌ شد كه‌ بنده‌ عضو كميسيون‌ شماره‌ پنج‌ كه‌ مخصوص‌ قوه‌ مجريه‌ بود شدم‌. در كميسيون‌ قوه‌ مجريه‌ ما بايد نقش‌ ولايت‌ فقيه‌ را در قوه‌ مجريه‌ اعمال‌ مي‌كرديم‌.

Oاصول‌ اقتصادي‌ هم‌ در همين‌ كميسيون‌ بود؟

ـ خير. كميسيون‌ اقتصادي‌ جدا بود. اعضا كميسيون‌ شماره‌ پنج‌ آقاي‌ حاج‌ مرتضي‌ حائري‌ اخوي‌ مرحوم‌ مهدي‌ حائري‌ بودند كه‌ سابقه‌ ايشان‌ را داشتيم‌. مرجع‌ بودند و مجلسي‌ و ضمنا پدر خانم‌ حاج‌ آقا مصطفي‌ و مورد اطمينان‌ امام‌ بودند. با آقاي‌ طالقاني‌ و مطهري‌ هم‌ رفاقت‌ داشتند. هرگاه‌ آقاي‌ طالقاني‌ به‌ قم‌ مي‌رفت‌ به‌ منزل‌ ايشان‌ مي‌رفت‌. بالنسبه‌ آدم‌ روشني‌ بود. البته‌ آقاي‌ مطهري‌ يكبار درد دلي‌ با من‌ كردند. در قبل‌ از انقلاب‌ و قبل‌ از سال‌ 50 كه‌ من‌ بازداشت‌ شدم‌، آقاي‌ مطهري‌ مي‌گفتند مرجعيت‌ بلاي‌ جان‌ علماي‌ ما است‌. همين‌ كه‌ كانديدا مي‌شوند يا اسمشان‌ در جايي‌ مي‌آيد يكباره‌ دست‌ از همه‌ كار مي‌كشند و محافظه‌كار مي‌شوند و دست‌ به‌ تر و خشك‌ نمي‌زنند و ايشان‌ همين‌ حاج‌ مرتضي‌ را مثال‌ زدند و گفتند ايشان‌ از فقهاي‌ معروف‌ قم‌ و پسر عبدالكريم‌ و آدم‌ بسيار روشني‌ بود اما حالا محتاط شده‌ است‌. از ديگر اعضا كميسيون‌ شيخ‌ محمد كرمي‌ نماينده‌ اهواز و خوزستان‌ در مجلس‌ خبرگان‌ بودند كه‌ آن‌ زمان‌ تلويزيون‌ او را زياد نشان‌ مي‌داد. سر تراشيده‌اي‌ داشت‌ و خيلي‌ حرف‌ مي‌زد و لهجه‌ عربي‌ داشت‌. همچنين‌ آقاي‌ شيخ‌ جواد تهراني‌ معروف‌ به‌ هاشترخاني‌ كه‌ در حد فقيه‌ و مرجعت‌ بود اما لباس‌ روحاني‌ نمي‌پوشيد. آدم‌ معروفي‌ بود و بسيار هم‌ با تقوا و افتاده‌ بود. ديگري‌ آقاي‌ طاهري‌ گرگاني‌ بود كه‌ الان‌ در جناح‌ راست‌ در مقابل‌ آقاي‌ نورمفيدي‌ امام‌ جمعه‌ گرگان‌ قرار دارد. همچنين‌ آقاي‌ طالقاني‌ و دو نفر هم‌ شخصي‌ هم‌ بودند كه‌ دكتر حميد يا احمد نوربخش‌ پسر مرحوم‌ سيد كمال‌ نوربخش‌ كه‌ دانشيار دانشكده‌ فني‌ بود و بنده‌. در جلسه‌ كميسيون‌، طبق‌ آيين‌ نامه‌ انتخابات‌ صورت‌ گرفت‌ و آقاي‌ طالقاني‌ رئيس‌ كميسيون‌ و بنده‌ هم‌ دبير كميسيون‌ شدم‌. در آن‌ كميسيون‌ غير از آقاي‌ طاهري‌ گرگاني‌ هر شش‌ نفر ديگر مخالف‌ ولايت‌ فقيه‌ بوديم‌. بنابراين‌ نمي‌توانستيم‌ براي‌ ولايت‌ فقيه‌، نقشي‌ در قوه‌ مجريه‌ قائل‌ شويم‌. آقاي‌ گرگاني‌ هم‌ يك‌ نفره‌ حريف‌ بقيه‌ نمي‌شد چرا كه‌ آنها شان‌ اسلامي‌شان‌ بالاتر بود. بنابراين‌ آيت‌ ا... مشكيني‌ را از خارج‌ كميسيون‌ به‌ جلسات‌ ما آوردند تا از نقش‌ ولايت‌ فقيه‌ در قوه‌ مجريه‌ دفاع‌ كنند. اتفاقا آقايان‌ روحاني‌ هيچ‌ حرفي‌ نمي‌زدند و طرف‌ صحبت‌ ايشان‌ فقط بنده‌ بودم‌. من‌ با آقاي‌ مشكيني‌ بحث‌ مي‌كردم‌ كه‌ اين‌ اشكالات‌ به‌ وجود خواهد آمد و اين‌ اشكالات‌ مهم‌ است‌ اما ايشان‌ زير بار نمي‌رفت‌ و اين‌ مسئله‌ همچنان‌ باقي‌ مانده‌ بود. دو يا سه‌ بار كميسيون‌ شماره‌ پنج‌ جلسه‌ تشكيل‌ داد كه‌ در روز 28 مرداد مجلس‌ خبرگان‌ تشكيل‌ شد و 19 شهريور هم‌ آقاي‌ طالقاني‌ فوت‌ كردند. من‌ يك‌باره‌ احساس‌ تنهايي‌ كردم‌.

نگران‌ و مضطرب‌ شده‌ بودم‌ كه‌ چه‌ كنم‌. از يك‌ طرف‌ تكليف‌ انساني‌ و شرعي‌ و اخلاقي‌ و علمي‌ام‌ مطرح‌ بود و از طرف‌ ديگر اين‌ مسئله‌ مطرح‌ بود كه‌ چگونه‌ در اين‌ جوكاملاً يكسویه حرفي‌ بزنم‌. چرا كه‌ خود روحانيوني‌ كه‌ مخالف‌ اصل‌ ولايت‌ فقيه‌ بودند صدايشان‌ در نمي‌آمد. در يك‌ چنين‌ وضعيتي‌ من‌ آدم‌ عادي‌ چه‌ مي‌توانستم‌ بگويم‌. خلاصه‌ نگران‌ بودم‌ تا اين‌ كه‌ مراسم‌ هفت‌ آقاي‌ طالقاني‌ در پارك‌ خزانه‌ كه‌ حالا ترمينال‌ جنوب‌ شده‌ برگزار شد. جمعيت‌ زيادي‌ آمده‌ بود. در آنجا براي‌ من‌ هم‌ سخنراني‌ گذاشتند. من‌ هم‌ اين‌ مسئله‌ را مطرح‌ كردم‌ كه‌ چون‌ آقاي‌ منتظري‌ رئيس‌ مجلس‌ خبرگان‌ موضوعي‌ را كه‌ در مجلس‌ مطرح‌ است‌ در بيرون‌ از مجلس‌ مطرح‌ كرده‌اند، من‌ هم‌ به‌ خودم‌ اجازه‌ مي‌دهم‌ در بيرون‌ مجلس‌ نظرم‌ را بدهم‌، در آن‌ مراسم‌ من‌ راجع‌ به‌ ولايت‌ فقيه‌ صحبت‌ كردم‌ و گفتم‌ كه‌ مصلحت‌ نيست‌ چرا كه‌ كشور را دو قطبي‌ مي‌كند و تعارض‌ ايجاد مي‌شود و در كشور هيچگاه‌ اقتدار به‌ وجود نخواهد آمد.

فردا كه‌ به‌ مجلس‌ خبرگان‌ رفتم‌ ديدم‌ جو بسيار بدي‌ است‌. روحانيون‌ من‌ را چپ‌ چپ‌ نگاه‌ مي‌كردند. همين‌ شيخ‌ علي‌ تهراني‌ كه‌ بعدها به‌ راديو بغداد رفت‌، سوابق‌ من‌ را مي‌دانست‌ و تا پيش‌ از آن‌ خيلي‌ به‌ من‌ احترام‌ مي‌گذاشت‌ اما وقتي‌ من‌ آن‌ سخنراني‌ را كردم‌ هر زمان‌ من‌ را مي‌ديد، به‌ من‌ پشت‌ مي‌كرد. آقاي‌ خزعلي‌ هم‌ گفت‌ من‌ با شما حرف‌هايي‌ دارم‌. مرحوم‌ بهشتي‌ هم‌ در كريدور ايستاده‌ بود و با يك‌ عده‌ از جوانان‌ صحبت‌ مي‌كرد.

وقتي‌ من‌ از كنار آنها عبور كردم‌ آقاي‌ بهشتي‌ آنها را رها كرد و سراغ‌ من‌ آمد. با آن‌ قد بلند و رشيدي‌ كه‌ داشت‌ دست‌ در گردن‌ من‌ انداخت‌ و من‌ را بوسيد و گفت‌ بهتر است‌ اين‌ درد دل‌ها را فعلاً در سينه‌ نگه‌ داريد. هيچ‌ كس‌ شاهد نبود به‌ جز خدا كه‌ مرحوم‌ بهشتي‌ عين‌ اين‌ جمله‌ را به‌ من‌ گفتند. ولي‌ خود آقاي‌ بهشتي‌ رهبري‌ قرار دادن‌ اصل‌ ولايت‌ فقيه‌ در قانون‌ اساسي‌ را در مجلس‌ به‌ عهده‌ داشت‌. چون‌ آقاي‌ منتظري‌ مريض‌ بودند و نمي‌آمدند آقاي‌ بهشتي‌ مجلس‌ را اداره‌ مي‌كردند. اين‌ بود كه‌ من‌ بعد از آن‌ جلسه‌ خيلي‌ سرد شدم‌ و ديگر به‌ مجلس‌ خبرگان‌ نرفتم‌ و در كميسيون‌ شماره‌ پنج‌ هم‌ اصلا حضور پيدا نكردم‌. دو سه‌ بار خود آقاي‌ منتظري‌ تلفن‌ كرده‌ و به‌ خانم‌ بنده‌ گفته‌ بودند مي‌دانيم‌ ايشان‌ با اين‌ جريان‌ مخالف‌ است‌ ولي‌ در مجلس‌ باشد بهتر است‌.

ولي‌ من‌ ديگر دل‌ و دماغ‌ رفتن‌ نداشتم‌. به‌ اين‌ جهت‌ از اواخر شهريور و اوايل‌ مهر به‌ مجلس‌ خبرگان‌ نرفتم‌. همان‌ زمان‌ هم‌ موضوع‌ رياست‌ سازمان‌ برنامه‌ مطرح‌ شد و من‌ هم‌ اين‌ را بهانه‌ قرار دادم‌ كه‌ چون‌ بايد به‌ سازمان‌ برنامه‌ بروم‌، فرصت‌ ندارم‌ به‌ مجلس‌ بيايم‌ و ديگر در جلسات‌ شركت‌ نكردم‌.

Oدر بخش‌هايي‌ كه‌ اصول‌ اقتصادي‌ را بررسي‌ مي‌كردند هم‌ حضور نداشتيد؟

ـ در بخش‌هاي‌ اقتصادي‌ هم‌ نبودم‌. فقط قبل‌ از جريان‌ فوت‌ آقاي‌ طالقاني‌ در جلسه‌اي‌ كه‌ راجع‌ به‌ بيمه‌ بود بنده‌ صحبتي‌ پشت‌ تريبون‌ كردم‌ و ديگر نه‌ در مجلس‌ صحبتي‌ كردم‌ و نه‌ در آن‌ شركت‌ كردم‌. در روز آخر هم‌ كه‌ تمام‌ نمايندگان‌ جمع‌ شدند تا قانون‌ اساسي‌ تدوين‌ شده‌ را امضا كنند حضور نداشتم‌ كه‌ آن‌ هم‌ ثبت‌ شده‌ است‌. در مجلس‌ اول‌ هم‌ آقاي‌ كياوش‌ و رشيدي‌ هميشه‌ اين‌ نيش‌ را به‌ ما مي‌زدند ای‌ آنهايي‌ كه‌ قانون‌ اساسي‌ را امضا# نكرده اید.

يكي‌ دو روز قبل‌ از تشكيل‌ مجلس‌ در 20 مرداد يك‌ روز را اعلام‌ كردند تا آنهايي‌ كه‌ انتخاب‌ شده‌اند در قم‌ به‌ ديدن‌ امام‌ بروند و ايشان‌ رهنمودهايشان‌ را بگويند. بنده‌ هم‌ رفتم‌. همه‌ 75 نفر عضو مجلس‌ خبرگان‌ در يك‌ اتاق‌ كوچك‌ كيپ‌ هم‌ روي‌ زمين‌ نشسته‌ بوديم‌. هوا هم‌ بسيار گرم‌ بود. دوربين‌ فيلمبرداري‌ هم‌ به‌ سقف‌ بود. چون‌ علما حضور داشتند، من‌ انتهاي‌ اتاق‌ نشسته‌ بودم‌ و حرف‌ هم‌ نمي‌زدم‌. يك‌ عده‌ نزديك‌ امام‌ حلقه‌ زده‌ بودند و با ايشان‌ حرف‌ مي‌زدند .‌ آقاي‌ حاج‌ شيخ‌ مرتضي‌ حائري‌ بيشتر از همه‌ حرف‌ مي‌زد و مي‌گفت‌ هرچه‌ اسلام‌ گفته‌ بايد به‌ آن‌ عمل‌ كنيم‌. امام‌ هم‌ مي‌گفت‌ بله‌. اگر شما نوار آن‌ جلسه‌ را از راديو و تلويزيون‌ بگيريد و گوش‌ بدهيد مي‌بينيد كه‌ اسمي‌ از ولايت‌ فقيه‌ در آن‌ جلسه‌ نيامده‌ است‌. دقيقا چهار پنج‌ روز قبل‌ از تشكيل‌ مجلس‌ خبرگان‌ بود. اين‌ بود كه‌ من‌ احساس‌ كردم‌قصد دارند ولايت‌ فقيه‌ را با جبر تحميل‌ كنند. لذا من‌ هم‌ ديگر به‌ مجلس‌ خبرگان‌ نرفتم‌ و در سازمان‌ برنامه‌ بودم‌. بعد هم‌ نماينده‌ ويژه‌ هيأت‌ دولت‌ در كردستان‌ شدم‌. پنج‌ روز در كردستان‌ بودم‌ و ده‌ روز در تهران‌. در شوراي‌ انقلاب‌ و كميسيون‌ شماره‌ دو هم‌ بودم‌ و ديگر فرصت‌ نمي‌كردم‌ به‌ مجلس‌ خبرگان‌ بروم‌. درنهايت‌ قانون‌ اساسي‌ تصويب‌ شد. رفراندوم‌ شد وگرفتند و من‌ هم‌ شركت‌ نكردم‌ تا اين‌ كه‌ در انتخابات‌ مجلس‌ در سال‌ 59 كه‌ من‌ به‌ كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ مجلس‌ رفتم‌. حسن‌ آيت‌ هم‌ به‌ اين‌ كميسيون‌ آمد. در اين‌ كميسيون‌ 15 نفر بوديم‌. بنده‌ به‌ عنوان‌ رئيس‌ انتخاب‌ شدم‌. آقاي‌ معين‌فر و آيت‌ هم‌ نايب‌ رئيس‌ شدند. از همان‌ زمان‌ با آقاي‌ آيت‌ آشنايي‌ پيدا كردم‌.

قبل‌ از تشكيل‌ مجلس‌ خبرگان‌ يعني‌ در مرداد و شهريور سال‌ 58، يك‌ اتاق‌ پر از پيشنهادات‌ و انتقادات‌ و توصيه‌ در مورد قانون‌ اساسي‌ بود، ما هم‌ فرصت‌ نمي‌كرديم‌ تمام‌ آنها را بررسي‌ كنيم‌. آقاي‌ اردبيلي‌ در يكي‌ از جلسات‌ شوراي‌ انقلاب‌ به‌ بنده‌ گفتند در بين‌ تمام‌ نظراتي‌ كه‌ آمده‌ نظريه‌ حزب‌ زحمتكشان‌ را حتما بخوان‌. حرف‌هاي‌ تازه‌اي‌ دارند. در ابتداي‌ آن‌ جزوه‌ امضاي‌ رئيس‌ شوراي‌ مركزي‌ حزب‌ زحمتكشان‌ يعني‌ دكتر مظفر بقايي‌ آمده‌ بود. ايشان‌ ادعا كرده‌ بود قانون‌ اساسي‌اي‌ كه‌ دولت‌ تهيه‌ كرده‌ است‌ (درحالي‌ كه‌ دولت‌ آنها را تهيه‌ نكرده‌ بود و دولت‌ فقط آن‌ را از آقاي‌ حبيبي‌ گرفت‌ و تنقيح‌ كرد و ‌ شوراي‌ انقلاب‌ هم‌ يك‌ ماه‌ و نيم‌ روي‌ آن‌ كار كرده‌ بود و امام‌ هم‌ ديده‌ بودند. اتفاقا در مجلس‌ خبرگان‌ هم‌ مي‌گفتند كه‌ قانون‌ اساسي‌ را دولت‌ مطرح‌ كرده‌ و دولت‌ هم‌ صلاحيتي‌ براي‌ اين‌ كار ندارد.) همان‌ قانون‌ اساسي‌ مشروطيت‌ است‌. فقط عنوان‌ سلطنت‌ و شاه‌ را از آن‌ برداشته‌اند و لفظ جمهوري‌ و رئيس‌جمهور را جايگزين‌ آن‌ كرده‌اند. بعد هم‌ حقوق‌ ملت‌ را در اين‌ دو قانون‌ با هم‌ مقايسه‌ كرده‌ و ادعا كرده‌ بود همان‌ قواي‌ ثلاثه‌ مجريه‌، مقننه‌ و قضائيه‌ كه‌ در اين‌ جا آمده‌ در آن‌ هم‌ بوده‌ است‌ و تفاوتي‌ با هم‌ ندارند. در واقع‌ قصد سركوب‌ كردن‌ اين‌ قانون‌ را داشت‌. همچنين‌ گفته‌ بود در متمم‌ قانون‌ اساسي‌ مشروطه‌ يك‌ حق‌ وتو براي‌ روحانيت‌ قائل‌ شده‌ بودند تا بتواند قوانين‌ مصوب‌ مجلس‌ را رد كند در حالي‌ كه‌ در اينجا اين‌ حق‌ وتو را در اختيار شوراي‌ نگهبان‌ قرار داده‌اند. كه‌ در آن‌ جا هم‌ فقها فقط پنج‌ نفر هستند و در اقليت‌اند. در حالي‌ كه‌ اين‌ بار مردم‌ به‌ دنبال‌ روحانيت‌ و فقها قيام‌ و انقلاب‌ كرده‌اند، پس‌ بايد براي‌ روحانيت‌ جايگاه‌ خاصي‌ در قانون‌ اساسي‌ قائل‌ شويم‌. زماني‌ كه‌ ما در تابستان‌ سال‌ 59 در كميسيون‌ برنامه‌ و بودجه‌ با آيت‌ همراه‌ شديم‌، خود آيت‌ براي‌ بنده‌ و معين‌فر تعريف‌ كرد زماني‌ كه‌ پيش‌نويس‌ ولايت‌ فقيه‌ منتشر شد و ديديم‌ اصل‌ ولايت‌ فقيه‌ در آن‌ نيست‌ همراه‌ آقاي‌ دكتر اصرافيليان‌ نزد آقاي‌ منتظري‌ رفتيم‌.

Oآقاي‌ اصرافيليان‌ چه‌ كاره‌ بودند؟

ـ رئيس‌ دانشگاه‌ علم‌ و صنعت‌ و عضو حزب‌ زحمتكشان‌ بودند. گفت‌ ما به‌ آقاي‌ منتظري‌ گفتيم‌ مردم‌ براي‌ چه‌ قيام‌ كردند.

ايشان‌ گفت‌ براي‌ روحانيت‌. گفتيم‌ چه‌ مي‌خواستند. گفت‌ ولايت‌ فقيه‌. گفتيم‌ پس‌ چرا در اين‌ قانون‌ حرفي‌ از ولايت‌ فقيه‌ گفته‌ نشده‌ است‌. ايشان‌ هم‌ گفتند بله‌ درست‌ است‌. اتفاقا مصاحبه‌ آقاي‌ منتظري‌ هم‌ بعد از ملاقات‌ با اينها بود. وقتي‌ آيت‌ خودش‌ اعتراف‌ كرد كه‌ او دنبال‌ ولايت‌ فقيه‌ رفته‌ من‌ به‌ ياد آن‌ نقد حزب‌ زحمتكشان‌ و مظفر بقايي‌ افتادم‌. اين‌ سند موجود است‌ و قابل‌ انكار هم‌ نيست‌. به‌ هرحال‌ مشخص‌ شد كه‌ مسئله‌ ولايت‌ فقيه‌ كه‌ واضع‌ آن‌ تئوري‌ امام‌ بود و بخش‌ غالب‌ شوراي‌ انقلاب‌، آقاي‌ بهشتي‌، اردبيلي‌، باهنر و مهدوي‌ كني‌ و هاشمي‌ كه‌ از شاگردان‌ دسته‌ اول‌ امام‌ بودند، هيچ‌ كدام‌ مصلحت‌ ندانستند تا آن‌ را در قانون‌ اساسي‌ مطرح‌ كنند، توسط بقايي‌ و آيت‌ مطرح‌ شد و در نهايت‌ به‌ عنوان‌ يك‌ اصل‌ در قانون‌ اساسي‌ به‌ ثبت‌ رسيد. به‌ هر ترتيب‌ مشخص‌ شد كه‌ مسئله‌ ولايت‌ فقيه‌ را آقاي‌ بقايي‌ كه‌ آيت‌ هم‌ شاگرد اوست‌ ابتكار كرده‌اند. به‌ ديدن‌ آقاي‌ منتظري‌ رفته‌اند و به‌ اين‌ طريق‌ جوسازي‌ كردند. در آن‌ زمان‌ حزب‌ زحمتكشان‌ در درون‌ انقلاب‌ افتاد در حالي‌ كه‌ اعتقادي‌ به‌ روحانيت‌ و ولايت‌ فقيه‌ نداشتند.

چرا كه‌ آقاي‌ بقايي‌ بعد از اين‌ كه‌ چنين‌ كاري‌ را كرد يعني‌ در آذرماه‌ سال‌ 58، در جلسه‌اي‌ در شوراي‌ مركزي‌ حزب‌ زحمتكشان‌ سخنراني‌اي‌ كرد كه‌ بعدها به‌ عنوان‌ وصيت‌نامه‌ او معروف‌ شد. همان‌ زمان‌ نوار اين‌ سخنراني‌ را براي‌ من‌ آوردند. سه‌ نوار بود.

ايشان‌ در آنجا بيان‌ كرده‌ بود كه‌ روحانيت‌ قادر به‌ اداره‌ مملكت‌ نيست‌ و اينها هيچ‌ توانايي‌ دارند. اتفاقا دو نفر از روحانيوني‌ را كه‌ مردم‌ از آنها رضايت‌ داشتند يعني‌ آقاي‌ منتظري‌ و طالقاني‌ را مثال‌ زده‌ بود كه‌ آقاي‌ طالقاني‌ بيست‌ سال‌ پيش‌ مي‌گفت‌ با كمونيست‌ها لاس‌ نزنيد، اما خودش‌ دائمابا كمونيست‌ها است‌ و يا اين‌ كه‌ گفت‌ از طرف‌ دولت‌ و شوراي‌ انقلاب‌ يك‌ هيأت‌ ويژه‌ به‌ كردستان‌ رفته‌ و مذاكره‌ كرده‌ است‌ اما آقاي‌ منتظري‌ علي‌رغم‌ حرف‌هاي‌ آنها در تريبون‌ نماز جمعه‌ به‌ كردها حمله‌ مي‌كند. او گفته‌ بود اينها هيچ‌ چيز نمي‌فهمند و اصول‌ سياست‌ را نمي‌دانند. تمام‌ بدبختي‌هاي‌ مملكت‌ زير سر روحانيت‌ است‌ و عهدنامه‌ ننگين‌ تركمنچاي‌ را روحانيت‌ به‌ گردن‌ ايران‌ انداختند‌. البته‌ بعدها اين‌ سخنراني‌ بقايي‌ را آقاي‌ لطف الله ميثمي‌ تنظيم‌ كردند و تحت‌ عنوان‌ "افول‌ يك‌ مبارز" منتشر كردند. در آن‌ زمان‌ ما متعجب‌ بوديم‌ كه‌ چطور كسي‌ كه‌ سه‌ ماه‌ پيش‌ ادعا كرده‌ چرا در قانون‌ اساسي‌ جايگاهي‌ براي‌ روحانيت‌ قائل‌ نشده‌اند، در اينجا و سه‌ ماه‌ بعد همه‌ بدبختي‌هاي‌ كشور را ناشي‌ از روحانيت‌ مي‌داند. در محافل‌ دوستان‌ قديمي‌ و ملي‌ مذهبي‌ها در مورد اين‌ گردش‌ صد و هشتاد درجه‌اي‌ ايشان‌ صحبت‌ مي‌كرديم‌. تلقي‌ و تحليل‌ ما هم‌ اين‌ بود كه‌ او يك‌ كار سياسي‌ انجام‌ داده‌ است‌. بقايي‌ فردي‌ بود كه‌ زماني‌ كه‌ در سال‌ 41 در دادگاه‌ نظامي‌ محاكمه‌ مي‌شد گفت‌ من‌ تا كنون‌ دو بار سلطنت‌ را نجات‌ دادم‌ در 9 اسفند 1331و 28 مرداد1332 و اين‌ را محمدرضا شاه‌ هم‌ مي‌داند. در سال‌ 56 كه‌ در اثر دخالت‌هاي‌ كارتر و حقوق‌ بشر فضاي‌ ايران‌ باز شد و احزاب‌ راه‌ افتادند حزب‌ زحمتكشان‌ هم‌ تشكيل‌ شد اما به‌ صورت‌ علني‌ كار نمي‌كردند. بنابراين‌ بقايي‌ فردي‌ وفادار به‌ سلطنت‌ بود و مي‌توان‌ گفت‌ طرح‌ ولايت‌ فقيه‌ از جانب‌ او يك‌ تجديد حيات‌ مجدد سلطنت‌ بود. چون‌ در جو انقلابي‌ آن‌ زمان‌ كسي‌ نمي‌توانست‌ اسم‌ سلطنت‌ را بياورد، بنابراين‌ او به‌ اين‌ فكر افتاد كه‌ اسم‌ ولايت‌ فقيه‌ را بياورد و چون‌ به‌ اعتقاد او روحانيت‌ هم‌ نمي‌توانستند كشور را اداره‌ كنند به‌ همان‌ دلايلي‌ كه‌ در وصيت‌نامه‌ گفته‌ بود، بنابراين‌ ولايت‌ فقيه‌ با اختيارات‌ سلطنت‌ بي‌ جانشين‌ مي‌ماند و خودش‌ تبديل‌ به‌ سلطنت‌ ديگري‌ مي‌شود كه‌ در آن‌ روحانيت‌ نيست‌ و كس‌ ديگري‌ مي‌آيد. او با اين‌ حيله‌ قصد داشت‌ قانون‌ اساسي‌ مشروطيت‌ و سلطنت‌ را حفظ كند. به‌ هر حال‌ تلقي‌ ما از اين‌ جريان‌ اين‌ بود. در سال‌ 69 كه‌ بازداشت‌ شدم‌. حسين‌ شريعتمداري‌ مدير مسئول‌ كيهان‌ بازجوي‌ من‌ بود. بازجويي‌ من‌ تمام‌ شده‌ بود و يكي‌ دو ماه‌ هم‌ گذشته‌ بود كه‌ يكباره‌ ايشان‌ من‌ را احضار كردند. با چشم‌ بسته‌ به‌ اتاق‌ بازجويي‌ رفتيم‌. ايشان‌ گفت‌ جريان‌ اين‌ كه‌ گفته‌اي‌ ولايت‌ فقيه‌ كار امريكاست‌ چيست‌؟ من‌ گفتم‌ بنده‌ چنين‌ حرفي‌ نزده‌ام‌. گفت‌ موضوع‌ آيت‌ و بقايي‌ چيست‌؟ من‌ هم‌ آن‌ تحليلي‌ را كه‌ به‌ آن‌ رسيده‌ بوديم‌ تعريف‌ كردم‌. خود شريعتمداري‌ در تأييد صحبت‌هاي‌ من‌ حرف‌هاي‌ زيادي‌ زد. در آن‌ زمان‌ آيت‌ رابطه‌اش‌ با بقايي‌ را انكار مي‌كرد و مي‌گفت‌ من‌ با بقايي‌ بوده‌ام‌ اما دو سه‌ سالي‌ است‌ كه‌ با او قهر هستم‌. اما شريعتمداري‌ مي‌گفت‌ دروغ‌ مي‌گويد او چنان‌ مريد بقايي‌ بود كه‌ حتي‌ اصلاح‌ سرش‌ را هم‌ مانند بقايي‌ انجام‌ مي‌داد.

يعني‌ تا اين‌ حد شيفته‌ بقايي‌ بود. آن‌ زمان‌ من‌ نامه‌هاي‌ آيت‌ را نديده‌ بودم‌بعدها در آن‌ كتابي‌ كه‌ منتشر شد آنها را ديدم‌ و فهميدم‌ چقدر به‌ بقايي‌ ارادت‌ داشته‌ است‌. اما خودش‌ رابطه‌ با حزب‌ زحمتكشان‌ را پنهان‌ مي‌كرد. شريعتمداري‌ گفت‌ تحليل‌ شما از گردش‌ 180 درجه‌اي‌ بقايي‌ در سه‌ ماه‌ بعد چيست‌؟ گفتم‌ ما عقيده‌ داشتيم‌ او يك‌ رند سياسي‌ بوده‌ است‌. او اين‌ مسئله‌ را مطرح‌ كرده‌ تا ما را يعني‌ تيپ‌ روشنفكران‌ مذهبي‌ را كه‌ زير بار ولايت‌ فقيه‌ نمي‌رفتند از صحنه‌ كنار بزند. مثل‌ قماربازها كه‌يك‌باره‌ ورقي‌ را رو مي‌كنند و همه‌ را كنار مي‌زنند. به‌ اين‌ ترتيب‌ فقط خودش‌ مي‌ماند و سپس‌ به‌ طريقي‌ سلطنت‌ را بازمي‌گرداند. شريعتمداري‌ گفت‌ شما سياسي‌ها مي‌خواهيد همه‌ كارها را تحليل‌ كنيد و اطلاعات‌ لازم‌ را نداريد. گفتم‌ آن‌ اطلاعات‌ چيست‌؟ گفت‌ در اين‌ فاصله‌ سه‌ ماهه‌، ارتشبد اويسي‌ دوبار به‌ بقايي‌ تلفن‌ كرده‌ است‌، و گفته‌ ما مي‌خواهيم‌ در ايران‌ عملياتي‌ انجام‌ دهيم‌ و كانديداي‌ ما براي‌ اين‌ عمليات‌ شما هستيد. بنابراين‌ بايد خودتان‌ را آماده‌ كنيد. بعد نامه‌اي‌ را به‌ من‌ نشان‌ داد كه‌ خيلي‌ عجيب‌ بود و روي‌ امضاي‌ آن‌ هم‌ دست‌ گذاشت‌ و گفت‌ اين‌ خط كيست‌؟ گفتم‌ نمي‌شناسم‌. گفت‌ نامه‌ را بخوان‌. در نامه‌ نوشته‌ بود "جناب‌ دكتر بقايي‌ شما مي‌دانيد كه‌ من‌ در ايران‌ بيش‌ از همه‌ به‌ شما احترام‌ و اعتماد دارم‌. اينها چند روز قبل‌ از كاخ‌هاي‌ سايه‌ و سفيد من‌ را احضار كرده‌اند و نظر من‌ را در مورد ايران‌ خواسته‌اند و من‌ گفته‌ام‌ تنها كسي‌ كه‌ امروز مي‌تواند سكاندار اين‌ كشتي‌ طوفانزده‌ شود دكتر مظفر بقايي‌ است‌. آنها به‌ من‌ گفتند ما فرصت‌ براي‌ مطالعه‌ مي‌خواهيم‌ و بعد ازيك‌ هفته‌ به‌ من‌ پاسخ‌ دادند) OK كه‌ انگليسي‌ نوشته‌ شده‌ بود) و يك‌ OK غليظ هم‌ گفتند بنابراين‌ دكتر بقايي‌ شما خود را آماده‌ كنيد..." آن‌ زمان‌ من‌ فقط اين‌ نامه‌ را خواندم‌ و نفهميدم‌ از جانب‌ چه‌ كسي‌ است‌. اما سال‌ها بعد در كتابي‌ كه‌ منتشر شد عين‌ اين‌ نامه‌ را ديدم‌ با امضا احمد احرار. اين‌ فرد قبل‌ از انقلاب‌ در روزنامه‌ اطلاعات‌ مقالات‌ انتقادي‌ مي‌نوشت‌ و اتفاقا من‌ از مقالاتش‌ خوشم‌ مي‌آمد و آن‌ زمان‌ آنها را مي‌ خواندم‌ و يك‌ علاقه‌ غيابي‌ به‌ ايشان‌ پيدا كرده‌ بودم‌. خلاصه‌ اين‌ كه‌ بقايي‌ به‌ توصيه‌ امريكايي‌ها و يا با مشورت‌ با آنها طرح‌ ولايت‌ فقيه‌ را داده‌ بود. البته‌ امام‌ و آقاي‌ منتظري‌ هم‌ ولايت‌ فقيه‌ را قبول‌ داشتند . اما ما همفكر آن‌ نبوديم‌ به‌ هر حال‌ يك‌ نظريه‌ فقهي‌ است‌ اما با اين‌ كه‌ در قانون‌ اساسي‌ مملكت‌ حاكم‌ شود مخالف‌ بوديم.

Oزماني‌ كه‌ شما وارد سازمان‌ برنامه‌ شديد، يعني‌ در ابتداي‌ انقلاب‌ نيروهاي‌ حزب‌اللهي‌ هر اداره‌ و سازمان‌ و وزارتخانه‌اي‌ يكسري‌ شوراهاي‌ اسلامي‌ درست‌ كرده‌ بودند كه‌ با تعدادي‌ از وزرا درگيري‌ داشتند و به‌ گونه‌اي‌ اعضاهيات‌ دولت‌ آنها را تأييد نمي‌كردند. آيا شما هم‌ در سازمان‌ برنامه‌ چنين‌ مشكلاتي‌ داشتيد. چون‌ بعد از شما كه‌ آقاي‌ خير به‌ سازمان‌ برنامه‌ آمدند به‌ جرم‌ امريكايي‌ بودن‌ و غيرمذهبي‌ بودن‌ سازمان‌ برنامه‌ را تعطيل‌ كردند. در زمان‌ رياست‌ شما جو سازمان‌ برنامه‌ چگونه‌ بود؟

ـ بنده‌ در سال‌ 58 و بخشي‌ از سال‌ 59 در سازمان‌ برنامه‌ بودم‌ و در اين‌ مدت‌ به‌ خوبي‌ حس‌ كردم‌ كه‌ سازمان‌ برنامه‌ مورد بغض‌ و كينه‌ است‌. از سوي‌ چند جناح‌ حساسيت‌هايي‌ نسبت‌ به‌ سازمان‌ برنامه وجود داشت‌. زماني‌ كه‌ قرار شد به‌ سازمان‌ برنامه‌ بروم‌ غير از دكتر اقتصاد كه‌ داماد مرحوم‌ طالقاني‌ و رئيس‌ دفتر سازمان‌ برنامه‌ در اراك‌ بود كس‌ ديگري‌ را در اين‌ سازمان‌ نمي‌شناختم‌.

ايشان‌ هم‌ با من‌ همكاري‌ نكرد و هيچ‌ اطلاعاتي‌ به‌ بنده‌ نداد. بنابراين‌ تمام‌ همكاران‌ بعدي‌ من‌ را خود آقاي‌ معين‌فر به‌ من‌ معرفي‌ كردند. كارشناساني‌ كه‌ با خود ايشان‌ هم‌ همكاري‌ مي‌كردند، آقاي‌ صباحي‌، آرين‌ پور، هوشنگ‌ شهيدي‌، احمد اشرف‌ و مصطفي‌ مهاجراني‌ از آن‌ جمله‌اند. اين‌ها كارشناساني‌ دلسوخته‌ و ضدوابستگي‌ بودند كه‌ تمام‌ هوش‌ و تلاش‌ آنها به‌ دنبال‌ اين‌ بود تا ايران‌ از نظر اقتصادي‌ و اجتماعي‌ از وابستگي‌ خارج‌ شود. تئوري‌شان‌ هم‌ اين‌ بود كه‌ عقب‌ماندگي‌ و وابستگي‌ دو روي‌ يك‌ سكه‌ هستند اگر مي‌خواهيم‌ وابستگي‌ نداشته‌ باشيم‌ بايد عقب‌ماندگي‌ اقتصادي‌ ـ اجتماعي‌ را از بين‌ ببريم‌. خود من‌ هم‌ سال‌ها قبل‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بودم‌ ولي‌ در آن‌ جا اين‌ مسئله‌ را به‌ صورت‌ تفصيلي‌ دريافتم‌ . مي‌توانم‌ بگويم‌ كه‌ بنده‌ در سازمان‌ برنامه‌ مسائل‌ فراواني‌ را آموختم‌ كه‌ تا قبل‌ از آن‌ نمي‌دانستم‌. جايگاه‌ بنده‌ در سازمان‌ برنامه‌كاملاً پذيرفته‌ شده‌ بود. يعني‌ كارشناسان‌ و مديران‌ گروه‌هاي‌ سازمان‌ برنامه‌ براي‌ من‌ احترام‌ قائل‌ بودند و من‌ هم‌ در آنجا حكومت‌ استبدادي‌ ايجاد نكرده‌ بودم‌. بلكه‌ در تمام‌ كارها با آنها مشورت‌ مي‌كردم‌. بنده‌ هم‌ با وجود اين‌ كه‌ كارشناس‌ اقتصادي‌ و عضو سازمان‌ برنامه‌ نبودم‌ اما به‌ علت‌ بينش‌ سياسي‌ام‌ مطالعاتي‌ در زمينه‌ وابستگي‌ اقتصادي‌ انجام‌ داده‌ بودم‌. نظريه‌ وابستگي‌ را مطالعه‌ كرده‌ بودم‌. باگروه‌هاي‌ چپ‌ بحث‌هاي‌ فراواني‌ داشتم‌. در جلساتي‌ كه‌ در سازمان‌ برنامه‌ تشكيل‌ مي‌شد بنده‌ هم‌ حرف‌هايي‌ داشتم‌ و آنها هم‌ چون‌ مي‌ديدند من‌ در جريان‌ مسائل‌ هستم‌ من‌ را قبول‌ داشتند و به‌ حرف‌هايم‌ توجه‌ مي‌كردند. گاهي‌ آنها را نقد مي‌كردند گاهي‌ هم‌ مي‌پذيرفتند. در مجموع‌ رياست‌ بنده‌ را پذيرفته‌ بودند و از آن‌ استقبال‌ مي‌كردند و با من‌ همكاري‌ داشتند. كارشناساني‌ بودند كه‌ واقعا كار انجام‌ مي‌دادند. يك‌بار بنده‌ ساعت‌ 11 شب‌ از شوراي‌ انقلاب‌ برمي‌گشتم‌. سازمان‌ برنامه‌ هم‌ نزديك‌ منزل‌ ما بود.

به‌ دفترم‌ رفتم‌ تا پرونده‌ها را به‌ خانه‌ ببرم‌ و مطالعه‌ و امضا كنم‌. ديدم‌ چراغ‌ اتاق‌ آقاي‌ قائم‌ صباحي‌ كه‌ معاون‌ اول‌ بنده‌ بود هنوز روشن‌ است‌ و ايشان‌ دارند كار انجام‌ مي‌دهند. يا آقاي‌ بشيري‌نژاد كه‌ كارهاي‌ بسيار مهمي‌ انجام‌ داد. واقعا سازمان‌ برنامه‌ يك‌ اداره‌ صددرصد علمي‌ بود. البته‌ طاغوتي‌ها هم‌ در آن‌ بودند اما كنار گذاشته‌ شده‌ بودند. حتي‌ برخي‌ از آنها را خود بنده‌ بازنشسته‌ كردم‌. اما به‌ هر حال‌ سازمان‌ برنامه‌ از جانب‌ چند جناح‌ مورد كينه‌ بود. يكي‌ جناح‌ چپ‌ وابسته‌ نه‌ چپ‌هاي‌ آزاد; مثل‌ حزب‌ توده‌ كه‌ تبليغات‌ زيادي‌ عليه‌ سازمان‌ برنامه‌ مي‌كردند. يكي‌ هم‌ جناح‌ راست‌، تيپ‌هايي‌ چون‌ حسن‌ آيت‌ كه‌ سازمان‌ را به‌ عنوان‌ مظهر طاغوت‌ كه‌ از زمان‌ قبل‌ از انقلاب‌ باقي‌ مانده‌ معرفي‌ مي‌كردند. بدين‌ جهت‌ روحانيون‌ هم‌ ديدگاه‌ بدي‌ نسبت‌ به‌ سازمان‌ برنامه‌ پيدا كردند. در آن‌ زمان‌ هم‌ شكايت‌هاي‌ زيادي‌ مبني‌ بر بي‌حجابي‌ زن‌ها در سازمان‌هاي‌ مختلف‌ و از جمله‌ سازمان‌ برنامه‌ بود، هياتي‌ را براي‌ تحقيق‌ در مورد اين‌ مسئله‌ تشكيل‌ دادند که آقاي‌ اشراقي‌ داماد امام‌ رئيس‌ آن‌ بود. به‌ اولين‌ سازماني‌ هم‌ كه‌ آنها مراجعه‌ كردند سازمان‌ برنامه‌ بود و دقيقا هم‌ در روزي‌ كه‌ بنده‌ در سازمان‌ نبودم‌ به‌ آنجا آمدند و گزارش‌هاي‌ مفصلي‌ در مورد بي‌حجابي‌ زن‌ها در اين‌ سازمان‌ تهيه‌ كردند. يك‌ نسخه‌ از آن‌ را هم‌ روي‌ ميز اتاق‌ بنده‌ گذاشته‌ بودند. بنابراين‌ بغض‌ و كينه‌ نسبت‌ به‌ سازمان‌ برنامه‌ زياد بود. در مجلس‌ هم‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ نيروهاي‌ چپ‌ هم‌ عليه‌ سازمان‌ برنامه‌ هستند و وابستگي‌ زمان‌ شاه‌ را در قالب‌ سازمان‌ برنامه‌ مجسم‌ مي‌كنند. البته‌ در سازمان‌ برنامه‌ كساني‌ مثل‌ شاپور راسخ‌ و مجيدي‌ بودند كه‌ طرفدار وابستگي‌ و آمريكا بودند ولي‌ همه‌ كارشناسان‌ آن‌ اين‌ گونه‌ نبودند و بدنه‌ سازمان‌كاملاً ملي بود‌. اما يك‌ سري‌ آدم‌ ملي‌ و كارشناس‌ و تكنوكرات‌. برنامه‌ پنج‌ ساله‌ اول‌ كه‌ در شهريور سال‌ 58 توسط سازمان‌ برنامه‌ تهيه‌ شد يك‌ برنامه‌ علمي‌ و عملي‌ و در حد توان‌ اجرايي‌ كشور و بسيار متواضعانه‌ بود. ادعاي‌ تسخير زمين‌ و محو مستكبران‌ را هم‌ نكرده‌ بود. تنها گفته‌ بود دولت‌ و مردم‌ ايران‌ را به‌ حداقل‌ معيشت‌ مي‌رسانيم‌. اما افراد زيادي‌ بر عليه‌ اين‌ سازمان‌ بودند. البته‌ تا زماني‌ كه‌ بنده‌ در شوراي‌ انقلاب‌ بودم‌ به‌ دليل‌ اعتمادي‌ كه‌ آقاي‌ بهشتي‌ و هاشمي‌ به‌ من‌ داشتند از بنده‌ حمايت‌ مي‌كردند. آن‌ زمان‌ هم‌ درگيري‌هاي‌ زيادي‌ بر سر بودجه‌ بود و همه‌ از ما بودجه‌ مي‌خواستند. وزير مسكن‌ در سال‌ 58، بر سر بودجه‌ با ما بحث‌ زيادي‌ داشت‌. ما طرح‌هايي‌ به‌ آنها واگذار كرده‌ بوديم‌ و او مي‌گفت‌ بايد بودجه‌ ما را زياد كنيد. ما هم‌ مي‌گفتيم‌ شما ابتدا مقررات‌ و ضابطه‌اي‌ را در هزينه‌هاي‌ مالي‌تان‌ اعمال‌ كنيد و آيين‌نامه‌اي‌ در اين‌ مورد تنظيم‌ كنيد. سپس‌ ما به‌ اندازه‌ قدرت‌ جذبي‌ كه‌ داريد به‌ شما كار و بودجه‌ مي‌دهيم‌. اما او مي‌گفت‌ پس‌ فعلاً يك‌ ميليارد بدهيد. يعني‌ در 22 سال‌ پيش‌ يك‌ ميليارد تومان‌ براي‌ آنها مثل‌ يك‌ تومان‌ بود.

آنها فكر مي‌كردند ما نفتي‌ هستيم‌ و درآمد بي‌نهايت‌ شاه‌ به‌ تصرف‌ ما درآمده‌ پس‌ مي‌توانيم‌ بدون‌ نظارت‌ و كنترل‌ آنها را خرج‌ كنيم‌. در واقع‌ آن‌ زمان‌ چنين‌ روحيه‌اي‌ حاكم‌ بود. يا مثلاً بودجه‌ كل‌ قوه‌ قضاييه‌ در سال‌ 58 حدود 65 ميليون‌ تومان‌ بود. در بهار سال‌ 59 هم‌ ما ضمن‌ اين‌ كه‌ ستاد بسيج‌ را داشتيم‌، به‌ طور جداگانه‌ يك‌ بودجه‌ اضطراري‌ را در سازمان‌ برنامه‌ تعيين‌ كرديم‌ كه‌ در شوراي‌ انقلاب‌ هم‌ تصويب‌ شد. اين‌ بودجه‌ مخصوص‌ زمان‌ جنگ‌ و محاصره‌ اقتصادي‌ بود كه‌ بسياري‌ از هزينه‌ها را حذف‌ مي‌كرد. همان‌ زمان‌ نهادهاي‌ مختلف‌ مثل‌ جهاد سازندگي‌ و يا آقاي‌ امامي‌ كاشاني‌ از ما بودجه‌ مي‌ خواستند. ايشان‌ ليستي‌ در مورد بودجه‌ سازمان‌ تبليغات‌ اسلامي‌ تهيه‌ كرده‌ بود و نوشته‌ بودند چاپخانه‌ و ماشين‌ مي‌خواهيم‌ و همين‌ طور ده‌ هزار مبلغ‌ به‌ روستاها و شهرستان‌هابايد ارسال‌ كنيم‌ كه‌ همه‌ اينها نياز به‌ بودجه‌ دارد. ما هم‌ گفتيم‌ ده‌ هزار مبلغ‌ بي‌مورد است‌ چرا كه‌ هر سال‌ در ماه‌ رمضان‌ و محرم‌ خيلي‌ از روحانيون‌ به‌ روستاها و شهرستان‌ها و حتي‌ خارج‌ از كشور سفر مي‌كنند و خود به‌ خود چنين‌ مساله‌اي‌ حل‌ مي‌شود. خود مردم‌ از آنها دعوت‌ مي‌كنند و خرجشان‌ را هم‌ مي‌دهند. پس‌ ما چرا بايد براي‌ آنها بودجه‌ بگذاريم‌.

شما مي‌خواهيد حقوق‌ آنها را گردن‌ دولت‌ بياندازيد. يا به‌ ايشان‌ گفتيم‌ چاپخانه‌هاي‌ سازمان‌ برنامه‌ از بيكاري‌ تعطيل‌ است‌ شما هر چه‌ كه‌ مي‌خواهيد بدهيد آنجا برايتان‌ چاپ‌ كنند. ولي‌ ايشان‌ زير بار نمي‌رفت‌ و ششصد ميليون‌ تومان‌ بودجه‌ مي‌خواست‌.

من‌ هم‌ نمي‌دانستم‌ چه‌ كار كنم‌. طرح‌ ايشان‌ را به‌ شوراي‌ انقلاب‌ بردم‌. آقاي‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ از من‌ حمايت‌ كرد و گفت‌ شما مي‌گوييد چقدر حقشان‌ است‌. گفتم‌ حداكثر 150 ميليون‌ تومان‌. گفت‌ همان‌ را بنويس‌. در هر صورت‌ منظورم‌ اين‌ است‌ كه‌ آن‌ زمان‌ اعتمادي‌ به‌ ما داشتند و آن‌ چه‌ را كه‌ مي‌گفتيم‌ قبول‌ داشتند. اما بعدها وضع‌ تغيير كرد و نسبت‌ به‌ سازمان‌ برنامه‌ بدبين‌ شدند. مثلاً وقتي‌ من‌ همين‌ بودجه‌ را رد كردم‌ آقاي‌ امامي‌ كاشاني‌ مخالف‌ ما شد و آقاي‌ اشراقي‌ سازمان‌ برنامه‌ را طاغوتي‌ترين‌ اداره‌ يا سمبل‌ طاغوت‌ معرفي‌ كردند. اما من‌ بعدها در خيلي‌ از موارد ديدم‌ كه‌ سازمان‌ برنامه‌ راه‌ درست‌ استقلال‌ اقتصادي‌ رامي‌خواهد برود، اما عواملي‌ مخالف‌ آن‌ بودند و با بهانه‌هايي‌ مثل‌ ظواهر و لباس‌ و حجاب‌ مانع‌ انجام‌ كار آنها مي‌شدند. به‌ هر حال‌ در سال‌هاي‌ 58 و 59 زنان‌ بي‌حجاب‌ در همه‌ اداره‌ها و در سازمان‌ برنامه‌ هم‌ بودند.

در آن‌ زمان‌ تلقي‌ من‌ اين‌ بود كه‌ برنامه‌ براي‌ يك‌ كشور مثل‌ تقوا براي‌ يك‌ فرد است‌. تقوا يعني‌ شما اهدافي‌ داريد كه‌ به‌ خاطر آن‌ ضوابط و حد و مرزها و ترمزهايي‌ براي‌ خودتان‌ مي‌گذاريد و از برخي‌ خطوطها تجاوز نمي‌كنيد و خطوط را در قالب‌ مرزهايي‌ نگه‌ مي‌داريد تا به‌ آن‌ اهداف‌ برسيد. اين‌ تعريف‌ اسلامي‌ تقوا است‌ كه‌ به‌ نظر من‌ در سطح‌ اجتماعي‌ مفهوم‌ آن‌ يعني‌ داشتن‌ برنامه است ‌. بنده‌ معتقدم‌ اگر كشوري‌ مي‌خواهد ترقي‌ كند و به‌ تعالي‌ برسد بايد برنامه‌ داشته‌ باشد. بايد در اجتماع‌ تقوا داشته‌ باشد. اگر كشوري‌ برنامه‌ نداشته‌ باشد پيشرفتي‌ نخواهد داشت‌

بر گرفته از کتاب"اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی" بهمن احمدی امویی انتشارات گام نو

تهران 1382 تلفن:7529907

 



Back

 
online

gooya 1998-2003