Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



 گفتگوي شهروند با استفان هاشمي پسر زهرا کاظمي

جسد زهرا کاظمي روي دست رژيم ايران!

حسن زرهي

news@shahrvand.com
www.shahrvand.com

سرانجام زنجيره‌ي دراز قتل هاي نويسندگان، روشنفکران، و تلاشگران سياسي ايران، به ايراني تباران هم رسيد. آن هم نه به سياق هميشگي رژيم و در بيرون مرزها، و به دست تروريست هاي صادراتي حاکمان ايران، بل در درون کشور و توسط ماموران حکومتي. و اين نشان از آن دارد، که رشته‌ي امور از دست و دامن حضرات جور بدي به در آمده است!

به فرمان بي جان خاتمي براي پيگيري ماجراي مرگ زهرا کاظمي از يک سو و به خاکسپاري پيکر اين عکاس مطبوعات از سوي ديگر، ـ آن هم در حالي که استفان هاشمي تنها فرزند و وارث او خواهان باز گرداندن پيکر مادرش است تا روشن شود دلايل مرگ او که زنداني رژيم ايران بوده، چيست ـ بي شباهت به ماجراي قتل هاي زنجيره اي و دستور همانند ايشان براي پيگيري آن جنايت ها نيست. نتيجه‌ي آن دستور بسته شدن و پنهان ماندن پرونده قتل هاي زنجيره اي و زنداني شدن پيگيرترين وکيل خانواده هاي قربانيان يعني ناصر زرافشان بود. اين فرمان نيز به سرانجامي که از آن انتظار ميرود نخواهد رسيد!

ما ايرانيان کانادا از دولت آقاي کريتين تقاضاي نبش قبر و بررسي دلايل مرگ خانم کاظمي را داريم، تا خون اين روزنامه نگار کانادايي ـ ايراني تبار پايمال نشود.

توجه شما را به گفت وگوي همکارم علي شريفيان با استفان هاشمي فرزند خانم کاظمي جلب ميکنم:

***

اين گفتگو زماني انجام شد که هنوز خبر درگذشت«آن سفر کرده» از سوي سرمداران جمهوري اسلامي اعلام نشده بود.

استفان هاشمي زماني که فقط يک سال داشته با مادرش زهرا کاظمي پس از جدايي وي از همسرش، تنها ميماند و از آن پس زهرا کاظمي براي اين تنها فرزندش هم مادر و هم پدر بوده است.

استفان سال ۱۹۹۳ همراه مادرش از فرانسه به کانادا مهاجرت کرده و از آن زمان تا به امروز در مونتريال زندگي ميکند. ظاهرا فارسي اصلا نميداند. فرانسه زبان اصلي و انگليسي زبان دوم اوست. صداي گرم و دلنشيني دارد. با وجود آن که با او به فرانسه و انگليسي گفتگو داشتم اما مهر و محبت ويژه اي که جوانان ايراني دارند در صدايش موج ميزند. در پاسخ به يکي از پرسش هايم که تاکنون براي مادر و خلاصي او و فراهم آوردن معالجات بهتر چه کرده اي ميگويد:«... از ۲۴ ساعت، ۲۰ ساعت گوشي تلفن به دست دارم... پاي تلفن هستم و با خيلي ها حرف زده ام، با خيلي ها تماس گرفته ام. اميدوارم بتوانم کاري انجام دهم...»

اراده و صلابت خاصي در صداي اين جوان ۲۶ ساله، از نسل دوم تبعيديان ايراني تبار، موج ميزند. اما در اين صدا زماني که روز شنبه صبح پس از شنيدن خبر مرگ مادرش با او حرف زدم، بغض فروخورده و تلخي گره انداخته بود. پس از چند بار گفتگو احساس ميکردم با برادرم حرف ميزنم.

من از مرگ بيزار و هراسانم و تسليت گويي و تعارف بلد نيستم و بر اين باورم آن که رفت، رفته است و از او تنها خاطره اي ميماند و همين. پرگويي ها و تعارف ها و تسليت هاي الکي هيچ کس را دوباره زنده نميکند، گرچه صميمانه و از ته قلب باشد تسلاي بازماندگان است. اما چه کسي ميتواند مرگي چنين هولناک را به پسري که مادرش را اين گونه در سفري بي بازگشت از دست داده است، تسليت بگويد. زبان تمام مردمان جهان از اين کار قاصر است. من هم نميتوانم کلمات را به هم ببافم چرا که خوب ميدانم(به يقين ميدانم) هيچ کلامي حتي زيباترين شعرها از تلخي کام شکن مرگ مادر براي استفان جوان نميکاهد. فقط با غيض و نفرت از مرگ آوران چند بار با خودم و خطاب به استفان تکرار کردم. استفان خيلي متاسفم... متاسفم... متاسفم که مادرت را اين طور کشتند و استفان هم در جواب چنان که صدايش همچون موج دريا بر صخره هاي ساحل بخورد، چند بار گفت: مرسي... مرسي... مرسي!

ع. ش

گفتگوي روز جمعه با استفان

*مادر چه موقع به ايران رفته است؟

ـ حدود سه ماه پيش...

*براي ديدار فاميل به ايران رفت يا براي کار؟

ـ مادر براي ديدن پدربزرگ و مادربزرگ و فاميل به ايران رفت اما از آنجا براي کار و گرفتن عکس به عراق رفت و ۵ـ۴ هفته اي در عراق بود و بعد به خاطر گرماي شديد هوا به تهران برگشت و از آنجا قرار بود با گرفتن ويزاي ترکمنستان براي کار به ترکمنستان برود.

*کي، چه روزي مادر دستگير شد و چه کساني او را دستگير کردند؟

ـ آن طور که از تهران به من خبر دادند... خانواده ام به من خبر دادند روز ۲۳ جون در حالي که نزديک يک زندان در شمال تهران مشغول عکاسي بوده، دستگير شده.

*به وسيله چه کساني؟

ـ نميدانم... دقيقا نميدانيم چه کساني او را دستگير کرده اند...

*و نميداني به چه جرمي، به چه اتهامي او را دستگير کرده اند؟

ـ جرم؟ اتهام؟(!) نه اين را هم نميدانم... مادر عکاس خبرنگار است. داشته عکس ميگرفته...

*ايشان چه مدت است که به عنوان عکاس خبرنگار کار ميکند؟

ـ ده سال ميشه.

*با چه نشرياتي کار ميکند؟

ـ...Recto Verso ، يک آژانس خبري در لندن با مجله Gazette des Femmes و با نشريات ديگر به عنوان عکاس خبرنگار Free Lance(قراردادي) کار ميکنه...

*مادر در چه رشته اي درس خوانده، چه تحصيلاتي دارد؟

ـ در ايران سينما خواند.

*کجا، کدام دانشکده؟ دانشکده هنرهاي دراماتيک يا مدرسه عالي سينما و تلويزيون؟ چه سالهايي؟

ـ مادرم متولد ۱۹۴۹ هست... دقيق نميدونم چه سالهايي و در کدام دانشگاه، فقط ميدونم در ايران سينما خواند... بعد در فرانسه فوق ليسانس هنر و ادبيات گرفت و بعد هم در رشته سينما در دانشگاه سوربن دکترا گرفت.

*چه زماني خبر دستگيري و حادثه اي که براي مادرت اتفاق افتاد به شما رسيد و با شنيدن اين خبر چه کردي؟

ـ پدربزرگ و مادربزرگم روز هفتم يا هشتم جولاي خبر را از تهران به من دادند و من در اينجا با وزارت امور خارجه کانادا تماس گرفتم که وضعيت مادرم را پيگيري کنند.

*با چه کسي تماس گرفتيد و آنها چه گفتند؟ چه اقدامي انجام دادند؟

ـ با آقاي Jean la Point در وزارت امور خارجه صحبت کردم و توضيح دادم چه شده و آقاي لاپوينت در اين مورد تلگرافي به سفارت کانادا در تهران فرستاد.

بعد از آن هم همينطور مسئله دستگيري و کتک و بستري شدن مادرم تا به امروز پيگيري شده اما هنوز هيچ نتيجه اي نداشته.

در اينجا او از من سئوال ميکند و ميگويد ميخواهد با سفارت جمهوري اسلامي در اتاوا تماس بگيرد و ميپرسد: «فکر ميکنيد خوبست که اين کار را بکنم؟» چند لحظه اي با خودم فکر ميکنم که به اين جوان، به اين هموطن جوانم چه بگويم... برايش توضيح ميدهم آنها يک قلم در تظاهرات چند وقت اخير بيش از ۵ هزار نفر را گرفته اند، از جمله ۱۲ خبرنگار را و به شدت ميزنند و تار و مار ميکنند، ايران امروز ما فرانسه و يا کانادا نيست. اينها که در تهران بر سر کارند به هيچ قاعده و قانوني پايبند نيستند و سفارتخانه شان اينجا؟ نميدانم. ولي هر کاري که بتواني خوبست که انجام بدهي و استفان ميگويد:«اين کار را ميکنم» و قرار ميشود با سفارت جمهوري اسلامي در اتاوا هم تماس بگيرد... و ادامه ميدهيم.

*در ايران از خانواده و فاميل کسي با مقامات دولتي تماس گرفته است؟

ـ بله پدربزرگ(مهدي کاظمي) و فاميل از روز دستگيري مادرم مرتب در تلاش بوده اند اما به هيچ جا نرسيده است. حتي نتوانسته اند مادرم را ببينند به آنها اجازه داده اند مادرم را از پشت شيشه(!) ببينند. مادرم در بخش CCU(مراقبت هاي ويژه) بيمارستان...؟

*بيمارستان بقيه الله...

ـ بله بقيه الله(براي تلفظ اين اسم مشکل دارد) بستري است. او را پوشانده اند. سر و صورت او را هم پوشانده اند و زير چادر... فکر ميکنم زير چادر اکسيژن باشد چون خيلي زدنش ضربه مغزي شده... خونريزي مغزي کرده.

*اطلاعات بيشتري درباره وضع سلامتي مادر نداري؟

  ـ چرا گزارش پزشکي دکترهاي بيمارستان را برايم فکس کرده اند . . .

* چه نوشته اند . . . اين دکترها، پزشکان بيمارستان بقيه الله هستند؟

ـ بله، الان برايتان ميخوانم . . . نوشته اند جمجمه مادرم شکسته است و مغزش کاملا از کار افتاده و در حالت اغماء فرو رفته.

* چه کساني اين گزارش را نوشته اند؟

ـ با سختي تلفظ ميکند دکتر روئين تن و دکتر کشاورز . . .

* ننوشته اند که آثار کتک زدن، شکنجه يا ضرب و جرح بر روي سر و صورت و بدن مادرتان وجود دارد؟

ـ نه . . .

*(؟!)

ـ فقط همين را نوشته اند که از روي فکس برايتان خواندم و همينطور نوشته اند که از علائم حياتي مادرم، قلبش هنوز کار ميکند. اما چيزي حس نميکند. نميبيند، صدا را نميشنود و حرکت نميکند. در حالت اغماء است. . .

*از چه موقع با مادر به کانادا آمده ايد؟ کي مادر مدارک شهروندي کانادا را گرفته است؟

ـ ما در سال 1993 به عنوان مهاجر به کانادا آمديم. به مادرم به عنوان مهاجر متخصص ويزاي مهاجرت دادند. کارهاي مهاجرتي مادرم و رسيدگي به تقاضاي مهاجرتش به خاطر تحصيلات و سابقه و تجربه کار حرفه اي اش در سينما و عکاسي به سرعت انجام شد. کانادا (اداره مهاجرت کانادا) از تقاضاي مادر براي مهاجرت به کانادا خيلي خوب استقبال کرد و خيلي سريع به مادر جواب دادند.

*و چند وقت بعد شهروند کانادا شديد؟

ـ بعد از سه سال . . .  سال 1996 ما مدارک شهروندي کانادا را گرفتيم. درست سر سه سال؛ اينکار هم خيلي سريع انجام شد.

*وقتي به کانادا آمديد مادر کجا مشغول به کار شد.

ـ مدتي براي  ONF (Office National de Film) يا(National Film board of Canada) اين يک مرکز فيلمسازي عمده کاناداست که هنرمندان بسياري در شعبه هاي مختلف آن مشغول به کار هستند و به کار تهيه و توليد فيلم ميپردازند. اما آنجا راضي نبود. آن کار را رها کرد و به عنوان عکاس خبرنگار شروع به کار کرد.

*پدرتان کجاست؟

ـ از پدرم خبر ندارم. وقتي يک ساله بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند.

نميدانم چه بگويم. به نظرم ميرسد استفان هم دارد فکر ميکند. پس از لحظاتي سکوت به ياد ميآورم که دارم با کسي با تلفن حرف ميزنم. در دلم هراس هول انگيزي احساس ميکنم. سکوت بسيار سنگين طول ميکشد من به ايران و سرنوشت اندوهبار آن سرزمين و مردم فکر ميکنم، اما نميدانم استفان به چه فکر ميکند . . . سکوت را از ترس ميشکنم.

*خوب. .. ديگر چه کارهايي ميخواهي براي مادر انجام بدهي؟

ـ (مکث)  هر کاري . . . هر کاري که بتوانم. اميدوارم مقامات کانادايي بتوانند براي معالجات بهتر، مادرم را به کانادا بياورند... اما مطمئن نيستم بتوانند به موقع اين کار انجام بدهند. آنها به سرعت عمل نميکنند خيلي کند جلو ميروند.

به او ميگويم ما هم تلاش خواهيم کرد. هر کاري از دستمان بر مي آيد انجام خواهيم داد. به او ميگويم با خانم ملاني ناوارو Melanie Navaro صحبت کرده ام. گزارشگران بدون مرز و همينطور فدراسيون روزنامه نگاران کبک در جريان هستند و اقداماتي هم کرده اند و هر کاري بتوانند خواهند کرد. از استفان ميخواهم اگر از من کاري ساخته است با من تماس بگيرد و خداحافظي ميکنم.

و آن سفر کرده باز نيامد

پس ازاين گفتگو که روز جمعه ۱۱ جولاي انجام شد، خبر مربوط به دستگيري، شکنجه و در اغماء فرو رفتن زهرا کاظمي در صدر خبرهاي رسانه هاي کانادا و جهان(از جمله رسانه هاي ايراني خارج کشور،(و در ايران در جمهوري اسلامي!)) بوده است و بعد از رسيدن خبر درگذشت وي در روز شنبه گزارش هاي خبري متعددي از اين فاجعه بزرگ در نشريات، راديوها و تلويزيون هاي تمام جهان منتشر شده است.

شب گذشته با يکي از هموطنان و همکارانم که عکاس و عکاس خبرنگار است و دورادور با زهرا کاظمي آشنايي داشته صحبت کردم. ايشان با محبت تمام استفان را به نزد خود و خانواده اش برده است و استفان با کمک اين همکار توانسته اقدامات زيادي انجام دهد. وي همانطور که خبرگزاري ها گزارش کرده اند قصد دارد هم از دولت کانادا و هم از جمهوري اسلامي شکايت کند.

عبدالکريم لاهيجي وکالت استفان هاشمي را بر عهده گرفته است

همکارم به من اطلاع داد که عبدالکريم لاهيجي از فعالان حقوق بشر که در اروپا ساکن است وکالت استفان را بر عهده گرفته و کارهاي حقوقي اش در سطح بين المللي را دنبال خواهد کرد و همينطور يک وکيل در مونتريال در اين زمينه قرار است مددکار استفان باشد که امروز خبر قطعي اش معلوم ميشود(دوشنبه ۱۴ جولاي). براساس آخرين خبرهايي که دريافت کرده ايم استفان مصرا درخواست کرده است که جسد مادرش به کانادا منتقل شود و دولت کانادا هم رسما خواستار انتقال شهروند خود به خواست خانواده اش به کانادا شده است. اما هنوز معلوم نيست که جمهوري اسلامي جسد زهرا کاظمي را به کانادا منتقل کند. آنها گفته اند خانم زهرا کاظمي ايراني است و مادر او با به خاکسپاري فرزندش در ايران موافقت کرده است.

کاملا روشن است که تا به همين جا بلايي که بر سر زهرا کاظمي آورده اند آبروي نداشته آنها را در سطح بين المللي بيش از پيش برده است و آنها نگران هستند که انتقال جسد به کانادا و کالبدشکافي آن نشان بدهد(بيشتر معلوم کند) که اين جماعت مرتجع با مردم چه ميکنند.

در مونتريال روز شنبه تظاهراتي در فيليپ اسکوئر به وسيله گروهي از روزنامه نگاران کبکي و ايرانيان در اعتراض به اين عمل هولناک جمهوري اسلامي انجام شد. انجمن دفاع از حقوق بشر در ايران چند کنفرانس مطبوعاتي در اين پيوند داشته و حالا قرار است با همکاري گزارشگران بي مرز، فدراسيون روزنامه نگاران کبک و جامعه ايرانيان مونتريال، تظاهرات، اقدامات و مراسم ديگري هم برگزار شود.

۱۴ جولاي ۲۰۰۳ ـ مونتريال



Back

 
online

gooya 1998-2003