Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



رنجنامه ها و دادنامه های ستم پیشگان و ستم دیدگان

نگاهی نقادانه به رنجنامه ها، دادنامه ها و مظلوم نمایی های اخیر

جواد حسینی

رنجنامه ها و دادنامه هایی که اخیراً منتشر شده نشان می دهد که امروز مردم به حساب می آیند و دادگاه وجدان جمعی اعتبار از دست رفته ی خود را باز یافته است.

وای که بر ما چه شده است که این همه بر خود و هم میهنان و فرزندان خود و آیندگان  جفا می کنیم و بر هر کس که رنجنامه و سوگنامه نوشت، اشک همدردی می ریزیم. هر کس که داد از مظلومیت خود سر داد، به یاد مظلومان مذهب و تاریخ می افتیم،  ظلم ستیز شده و نادانسته ظالم پروری می کنیم.

ما خواهان اعتراف به گناه و اشتباه همه ی کسانی هستیم که به نوعی در شرایط امروزی نقش داشته اند، نه برای آنکه آنان را در هم بشکنیم، در هم شکستن انسانها از عقده ها ریشه می گیرد و ما همه ی نگون بختی ها را از درهم شکستن انسانها داریم. ما اعتراف اینان را برای آن می خواهیم تا درس عبرتی برای تنگ نظران و آیندگان شود، فقط همین نه بیشتر. تا ناآگاهان و کژاندیشان بفهمند و خوب هم بفهمند که جهان بی حساب و کتاب نیست و راه خدمت از تجاوز جدا است.

آن روز که وزیر کشور (آقای عبدالله نوری) که مسئولیت حفظ نظم جامعه را بر عهده داشت، در نماز جمعه کتک خورد، جامعه و بویژه جناح راست شاهد ابطال آرای مردم از طرف آقای خاتمی بود. همان روز آقای خاتمی با سهل انگاری خود مجوز ترور حجاریان و حمله به کوی دانشگاه را صادر کرد.

رفتار آقای خاتمی دارای ریشه های فرهنگی و تاریخی بسیاری است که ایرانیان در توزیع مسئولیت، مشارکت در قدرت و تصمیم گیری جمعی پیشینه ی روشنی ندارند و آقای خاتمی هم آرای بیست میلیونی را از دارایی های شخصی خود پنداشتند و تکروی کردند.

تنها چیزی را که می توان در مورد عقب نشینی ها و سهل انگاری های آقای خاتمی قبول کرد این است که ایشان وابستگی صنفی و پایگاه روحانی خود را به حقوق و زندگی و آرای مردم ترجیح می دهند.

مقدمه:

بارها گفته ام و باز هم می گویم که تمام نیازهای امروز جامعه ی ایران در نقد روشن، منصفانه و بیطرفانه از همه چیز و همه کس خلاصه می شود. تبلیغات مزورانه ی مذهبی و خط مشی سیاسی و عملکرد جمهوری اسلامی ایران موجب شده که اکثریت اعضای جامعه ی ایران مورد ستم قرار گیرند یا احساس مظلومیت کنند. حتی بسیاری از کسانی که خود در این ستم کاری ها نقشی حساس و مشخص داشته اند، ادعای مظلومیت دارند. بنابراین شاهد بسیاری رنجنامه ها و دادنامه ها و مظلوم نمایی ها می باشیم. اگر به پیشینه ی نویسندگان این متن ها توجه نشود و گذشته و عملکرد آنان مورد نقد قرار نگیرد، چه بسا ممکن است ستم پیشگان در دادگاه وجدان جمعی جای ستم دیدگان را بگیرند یا با ایشان در کنار هم بنشینند. اگر چنین شود ستمی بزرگ بر خود و جامعه روا داشته ایم که آیندگان بر ما نخواهند بخشید. پس شایسته است که قبل از آنکه رنجنامه، دادنامه یا ظلم نامه ای را بخوانیم، نخست به پیشینه ی نویسنده ی آن را توجه داشته باشیم.

 

انتشار برخی مطالب در سایت ها نشان دهنده ی جدی بودن بحران ایران است و احتمالاً تحولات بنیادی در ساختار سیاسی کشور در شرف تکوین است. این تصور از آنجا ناشی می شود که این روزها شاهد انتشار رنجنامه ها و دادنامه های گوناگونی هستیم که هریک به نوعی می خواهد وجدان عمومی جامعه را تحت تاثیر قرار داده و وادار به قضاوتی احساسی و صدور حکمی ناعادلانه کند تا فردا که ساختار سیاسی کشور تغییر کرد، با استفاده از همین حکم دادگاه وجدان جمعی در قدرت سهیم شوند و به نان و نوایی برسند. رنجنامه ی دکتر عبدالکریم سروش و دادنامه ی عباس عبدی و پاسخ نامه ی بابک داد و مظلوم نامه های افراد و احزاب و گروه های چپ و راست که از اوائل انقلاب شریک قدرت و در فجایع سهیم بوده اند، همه حاکی از آن است که امروز مردم به حساب می آیند و دادگاه وجدان جمعی اعتبار از دست رفته ی خود را باز یافته است. این رنجنامه ها و دادنامه ها و مظلوم نامه ها چنان پر سوز و گداز است که خواننده را وامی دارد مشکلات و مصیبت های خود، ستم دیدگان و مردم را فراموش کرده و با نویسنگان آنها احساس همدردی کند. در این میان پندنامه ی آقای بابک داد از همه جالب تر است که خود رنجنامه ای پر سوز و گداز است و مانند دفاعیه ای سراسر احساسی به پیشگاه وجدان جمعی ارائه شده تا نشان دهد که نقد و ایراد گیری از عملکرد آقای خاتمی دور از انصاف است.   

جناب بابک داد، قلم رنجه فرمودند به نکوهش سروش و همراهان قدیمی و به بیان قانونی از آفرینش انسان پرداختند که گویی تا حال ناشناخته بوده و ایشان با شناخت آن کشفی بزرگ کرده اند و چندین صفحه در توصیف این قانون مهم قلم فرسایی فرمودند. چه ساده و بی پرده فرمودند که آقای خاتمی سوپرمن نیست. تمام متن دفاعیه ی آقای داد از آقای رئیس جمهور در چند جمله خلاصه می شود، چرا یاران دیروز آقای خاتمی به انتقاد از ایشان می پردازند، از محدویت های ایشان بی خبرند و آقای خاتمی سوپرمن نیست. نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای تصور می کرده که آقای خاتمی سوپر من است و حالا کاشف به عمل آمده که نیست. امروزه بازار نصیحت پر رونق و صف معترضان طولانی است. این صف آنقدر طولانی شده که به سختی می توان قربانیان را شناخت. امروز همه مظلومند و ظالمی در کار نیست. با چنین برخوردی احساسی و دور از منطق حقوقی احتمالاً فردا شکنجه گران و زندان بانان به دادخواهی از شکنجه شدگان و زندانیان، دسته ی عزاداری راه انداخته و اشک مردم را در خواهند آورند.

خاتمی مظلوم است، سروش رنجنامه می نویسد، عبدی معترض است که قاضی مرتضوی به تعهدات خود پای بند نیست. سلطنت طلبان برای 18 تیر اشک می ریزند. هر کس ناله ای سر داده و به دادخواهی روی آورده است. آنچه فراموش شده، نقد صاف و روشن تاریخ با توجه به وظایف انسانی، اخلاقی و قانونی انسانها است. اصولاً چارچوب مشخص و مرزهای حقوقی و انسانی ای مطرح نیست که گناهکار و بیگناه را بتوان شناخت. با سروش به خاطر رنجهایش باید همدردی کرد، غم عبدی را باید خورد، بر مظلومیت اندوهبار باطبی، زرافشان، زهرا کاظمی و قربانیان فاجعه ی 18 تیر و دانشجویان تشنه و گرسنه که در اعتصاب غذا هستند و روزنامه نگاران بازداشتی و خیل زندانیان سیاسی باید اشک ریخت و به دفاع پرداخت. از همه مهمتر بر تنهایی و مظلومیت خاتمی باید گریست. اما مصیبت بزرگتر و فاجعه ی ملی، تنهایی و مطلومیت بزرگترین سردار سازندگی و امیر کبیر زمان و برکنار شدن آقای خاموشی از ریاست اتاق بازرگانی است که هرگز قابل جبران نیست. حالا اگر بتوانیم درد و رنج آقای علی لاریجانی و آیت الله شاهرودی و قاضی مرتضوی را فراموش کنیم، با غمها و نگرانیهای آیت الله خامنه ای که پایه های اقتدارش سست شده چه می توان کرد؟

این همه سر درگمی و بلاتکیفی در برخورد با رنجنامه ها و مصیبت ها و غم تنهائیها برای چیست؟ برای آن است که صف معترضان خیلی طولانی شده، مرزها به هم ریخته و معیارها بفراموشی سپرده شده است. به همین دلیل سروش رنجنامه می نویسد، عبدی دادخواهی می کند و آقای خاتمی مظلوم نمایی می فرمایند. فردا که رهبری مانند 20 تیر 78 در تلویزیون ظاهر شدند و در فداکاریها، مبارزات و مظلومیت خود مرثیه خواندند، چگونه می توان با سنگدلی بر این مصیبت عظما اشک ندامت نریخت؟ که ما چه بد مردمانی هستیم و بر زرافشان و باطبی و هزاران دیگر دل سوزاندیم؟ چرا نباید به تاریخ صدر اسلام برنگردیم و بازمانده ی خاطرات و احساسات خود را پای منابر از تنهایی اما علی و جفای کوفیان مرور نکیم و علی زمان را تنها بگذاریم؟ آنگاه است که باز بر ایران و ایرانی همان خواهد رفت که در 25 سال گذشته رفته است. سروش طبعی را حمایت خواهیم کرد که دانشجویان ناراضی را به مسلخ اخراج و بدنامی بفرستد. لاجوردی صفتی را ستایش خواهیم کرد که حکم اعدام همه ی در بند شدگان را به اجرا بگذارد. لعنت آبادی ساخته شود و پدر و مادر باطبی و همسر و فرزندان زرافشان را به چوب فلک بندند که چرا بر عزیزان خود گریستید. این همه را پذیرا خواهیم شد، چراکه مرزها و معیارها در حال فرو ریخنند.

وای که بر ما چه شده است که این همه بر خود و هم میهنان و فرزندان خود و آیندگان  جفا می کنیم و بر هر کس که رنجنامه و سوگنامه نوشت، اشک همدردی می ریزیم. هر کس که داد از مظلومیت خود سر داد، به یاد مظلومان مذهب و تاریخ می افتیم،  ظلم ستیز شده و نادانسته ظالم پروری می کنیم. آیا باید با دزدی که صاحب خانه را کشته و هنگام فرار از بام فرو افتاده و پایش شکسته، همدردی کرد؟ وای که بر ما چه شده است و به کدامین سو در حرکتیم که سروش را کنار زرافشان می نشانیم و عبدی را هم پای باطبی می خوانیم. این کلاف سر درگم را چگونه باید گشود؟ آن دزد پاشکسته را چه باید کرد؟ اگر معیاری شناخته شده و مورد توافق جهانی بکار نبریم، چون مجروح است آزادش باید گذاشت یا مداوایش کرده و رهایش سازیم؟ هیچ کدام، چون انسانیم و به حقوق بشر پای بند، نخست مداوایش می کنیم و بعد به داگاهش می بریم تا عدالت اجرا گردد.

ما مرز و معیاری داریم، سروش که از پایه گذاران تجاوز به حریم دانش و آگاهی است، چون به اذیت و آزار دگراندیشان پرداخت باید که به پای میز محاکمه رود، اگر خود به گناهش معترف شد از تخفیف لازم برخوردار خواهد شد. اعتراف سروش را خواهانیم، نه برای آنکه او را در هم بشکنیم، نه هرگز چنین هدفی را دنبال نمی کنیم، در هم شکستن انسانها از عقده ها ریشه می گیرد و جامعه ی انسانی والاتر و برتر از آن است که خواهان در هم شکستن انسانها باشد. اصولاً ما همه ی نگون بختی ها را از درهم شکستن انسانها داریم. ما اعتراف سروش را برای آن می خواهیم تا درس عبرتی برای تنگ نظران و آیندگان شود، فقط همین نه بیشتر. از ظلمی که بر عبدی می رود ناخوشنودیم، نه برای اینکه او انسان وارسته ای است، بلکه می دانیم که با طمع ورزی فریب خورده است و امروز که در بند است باید از حقوق یک انسان در بند طبق قوانین حقوق بشر از او دفاع کرد. اما مصراً خواهان آن هستیم که به گناهان خود در پیشگاه مقدس جامعه لب به اعتراف بگشاید و از همه ی کسانیکه بر آنان ظلم روا داشته طلب بخشش کند تا ناآگاهان و کژاندیشان بفهمند و خوب هم بفهمند که جهان بی حساب و کتاب نیست و راه خدمت از تجاوز جدا است.   

نباید فریب سوز و گداز رنجنامه ها و دادنامه ها و مظلوم نمایی ها را خورد. همین آقای سروش از فرماندهان یکه تاز لشگر انقلاب فرهنگی بودند. در انهدام دانشگاه و تخریب هویت علمی ایران نقشی فعال داشتند، اراذل و اوباش را به ضرب و شتم دانشجویان هدایت کردند و هزاران استاد و دانشجوی بیگناه و بی دفاع را اخراج کردند. هرچند گذشته ی آقای عبدی به تیرگی سابقه ی سروش نیست، اما در تثبیت اقتدار خودکامگی نظام و سرکوب دگراندیشان یکی از محکومان سابقه دار دادگاه وجدان جمعی است. آقای بابک داد سهم مادی و معنوی خود را از رئیس جمهور شدن آقای خاتمی دریافت کرده و حسابش از جماعت بیست میلیونی که به امید اجرای قانون، ذره ای آزادی و نقسی راحت کشیدن به پای صندوقهای رای رفتند، جداست. دفاع از مطلومیت آقای خاتمی، کمترین سپاسگزاری آقای بابک داد از رئیس جمهور است تا این خوان گسترده بماند. تا زمانیکه به گذشته ی رنجنامه و دادنامه نویسان و مظلوم نمایان توجه نشود و متجاوزان در پیشگاه دادگاه وجدان عمومی به اظهار ندامت نپردازند، ستم پیشگان و ستم دیدگان در یک صف قرار خواهند داشت و چنین است که آن شاعر احساس خود را در شعری سوزناک به باطبی و عبدی و  زرافشان یکسان تقدیم می کند. این درهم ریختگی صف مظلومان و کارگزاران ظالمان است که باطبی و عبدی و  زرافشان به یک اندازه از احساسات و منطق ظلم ستیزی جامعه سهم می برند. تا زمانیکه مشخص نشود که گذشته ی افراد چه بوده و به چه دلیل مورد خشم حکومت قرار گرفته اند، نباید به خودمان اجازه دهیم بر رنجنامه ها بگرییم، به دفاع از دادنامه ها برخیزیم و از مظلوم نمایی ها غمگین شویم.

و اما در مورد اصلاحات، احساس نیاز به اصلاحات در جامعه و اجرای قانون قبل از انقلاب وجود داشت و مردم قیام کردند تا قانون و تساوی حقوق رعایت شود. در اواخر دوره ی ریاست جمهوری آقای رفسنجانی اکثریت مردم بویژه زنان و دانشجویان باور داشتند که نظام اسلامی و حکومت روحانیت قادر به پاسخ گویی به نیازهای جامعه نیست و توان اداره ی کشور را ندارد. اگر آقای خاتمی نامزد ریاست جمهوری نمی شدند، قبل از سال 80 اوضاع کشور و موقعیت جناح راست بسیار خراب تر از شرایط امروزی می شد. به حق که آقای خاتمی نظام را نجات داد. بعد از پیروزی آقای خاتمی مردم پیرو ایشان شدند و جناح چپ در اندیشه ی تسخیر سنگرهای قدرت بودند. رفتار ادارات با مردم همان بود که قبلاً بود. رانت خواری ها گسترده تر شد و جیب مردم تهی شد. جناح چپ اصولاً خود را تافته ی جدا بافته ای از مردم می دانست و می داند. در واقعه ی کوی دانشگاه بیشتر بفکر حفظ قدرت بود تا دفاع از دانشجویان مظلوم. در وقایع خرداد و تیر 82 آب پاکی را روی دست همه ریخت، با جناح راست همصدا شد و از حقوق معترضان دفاع نکرد. تنها گاه گاهی به نصیحت دانشجویان پرداخت. البته برخی در جناح چپ با گرایش های مردمی نسبت به رعایت حقوق مردم حساسیت نشان می داند، اما به دلیل تک نوایی و عدم برخورداری از حمایت کامل جناحی نتیجه ی مطلوب را نداد و ایشان صدمات زیادی را تحمل کردند.  

بار مسئولیت این ناکارایی جناح چپ بر دوش آقای خاتمی است، زیرا توده ی مردم در انتخابات دوم خرداد 76 دل خوشی از جناح چپ نداشتند و می توان ادعا کرد که آرای بیست میلیونی مردم تنها به حساب شخصی آقای خاتمی ریخته شد. بنابراین آقای خاتمی وظیفه داشتند خطوط مشخصی را با همکاران تعیین و به اطلاع مردم می رساندند و حداقل جناح چپ و مردم را به رعایت آن تشویق می کردند. یکی از این خطوط می بایست اجرای قانون و خدمت رسانی به مردم در بخش های تحت اختیار دولت باشد. در این مورد نمی بایست از هیچ خطا و سهل انگاری می گذشتند. در حالی که چنین نکردند. بتدریج مردم به این نتیجه رسیدند که داستان دوم خرداد همان داستان تکراری روحانیت حاکم از آغاز انقلاب است و جناح بازی جنگ قدرت است. حتی بین مردم چنین شایعه شده بود که این اختلافات جنگ زرگری برای فریب مردم است. بنابراین مردم حتی وعده های آقای خاتمی را هنگام رای گیری، سناریوی از پیش تعیین شده ای می پنداشتند که جناح چپ و راست در یک همکاری صمیمانه با هم آن را نوشتند و نقش اول آن را به آقای خاتمی دادند، چراکه آقای خاتمی با چهره ی صمیمی و لبخند جذابش بهتر از هر کس دیگر در بین روحانیت می توانست آن را اجرا کند. جناح چپ اعتبار کم خود را با محبوبیت آقای خاتمی گره زد و بتدریج پایگاه سست و لرزان خود را از دست داد و حتی بر میزان مقبولیت آقای خاتمی اثر منفی گذاشت. 

رفتار خود آقای خاتمی از آغاز در مقابل جناح مقابل و گروه های فشار واقعاً مایوس کننده و زجرآور است. از میان بیست میلیون نفری که به ایشان رای دادند، میلیونها نفر تا پای جان آماده بودند که از حقوق و قدرت آرای خود دفاع کنند. آقای خاتمی با چنین پشتوانه ی مردمی که از زمان انقلاب مشروطیت بی نظیر بود، نتوانستند از حقوق و اختیارات قانونی خودشان به عنوان یک رئیس جمهور استفاده کنند. آن روز که وزیر کشور (آقای عبدالله نوری) که مسئولیت حفظ نظم کشور را بر عهده داشت، در نماز جمعه کتک خورد، جامعه و بویژه جناح راست شاهد ابطال آرای مردم از طرف آقای خاتمی بود. همان روز آقای خاتمی با سهل انگاری خود مجوز ترور حجارین و حمله به کوی دانشگاه را صادر کرد. چه کسی می تواند بپذیرد که روز روشن در مقابل انظار عمومی وزیر کشور توسط عده ای مورد ضرب و شتم قرار بگیرد و رئیس جمهور نتواند مجرمین را به پای میز محاکمه بکشد و طبق قانون مجازات کند. رئیس جمهوری که تا این اندازه قدرت نداشت، چرا استعفا نداد؟ ایشان همانروز کارهای زیادی می توانست انجام دهد تا جلوی فجایع بعدی گرفته شود. ایشان می توانست در همان دانشگاه تحصن کند تا مجرمین دستگیر و مجازات شوند و نیروی انتظامی در اختیار وزارت کشور قرار کیرد. انجام دادن این اقدامات نیازی به سوپر من ندارد.  اگر رئیس جمهور با بیست میلیون رای تا این اندازه ناتوان بودند، چرا کنار نکشیدند. جناح راست با هوشیاری تمام، نخست محک میزد، عمل می کرد، یک سنگر را که تسخیر می کرد برای سنگر بعدی برنامه ریزی می کرد. اگر امروز آقای خاتمی در پست رئیس جمهوری باقی مانده اند و حتی جان خود را مدیون مردم هستند. و الا چنین عقب نشینی های مداومی نیروی مهاجم را به تسخیر آخرین سنگرها تشویق و به حذف فیزیکی نیروهای مخالف وا می دارد. اگر جناح راست خاتمی را ترور نکرد به دو دلیل بود، نخست چهره ی خارجی نظام بطور کامل تخریب می شد، دوم آنکه مردم بطور گسترده قیام می کردند و کلیت نظام نابود می شد.

چرا آقای خاتمی سران جناح چپ را به مشورت و تصمیم گیری جدی برای مقابله با تهدیدات جناح راست فرانخواند؟ این رفتار آقای خاتمی دارای ریشه های فرهنگی و تاریخی بسیاری است که ایرانیان در توزیع مسئولیت، مشارکت در قدرت و تصمیم گیری جمعی پیشینه ی روشنی ندارند و آقای خاتمی هم آرای بیست میلیونی را از دارایی های شخصی خود پنداشتند و تکروی کردند. بسیاری از هزینه های مادی و معنوی و حتی انسانی که بر مردم ایران بویژه دانشجویان تحمیل شد ناشی از صعف بینش سیاسی و ناتوانی آقای خاتمی  برای اتخاذ تصمیم در شرایط حساس و بحرانی است. اگر آقای خاتمی از وزیر کشور خود با جدیت تمام و تا آخرین لحظه دفاع می کرد و حاضر می شد هر هزینه ای را در این راه بپردازد، جناح راست وادار به عقب نشینی می شد و فجایع بسیاری روی نمی داد. قتلهای زنجیری سال 1377 روی نمی داد، فاجعه ی کوی دانشگاه پیش نمی آمد، حجاریان ترور نمی شد، باطبی و زرافشان و صدها بیگناه دیگر به زندان نمی افتادند، مطبوعات فله ای توقیف نمی شد و زهرا کاظمی کشته نمی شد و این رسوایی بین المللی پیش نمی آمد و اصولاً شرایط بگونه ی دیگری می بود. برای انجام دادن چنین کارهایی نیاز به سوپرمن نیست، یک انسان معمولی یا یک مدیر دلسوز هم گاهی همه چیز خود را به خطر می اندازد تا از حقوق و حیثیت همکارانش دفاع کند. تنها چیزی را که می توان در مورد عقب نشینی ها و سهل انگاری های آقای خاتمی قبول کرد این است که ایشان وابستگی صنفی و پایگاه روحانی خود را به حقوق و زندگی و آرای مردم ترجیح می دهند.

اگر امروز ما شاهد برخی انتقادات نیشدار و خشن نسبت به آقای خاتمی هستیم به این دلیل است که عملکرد ایشان نشان داده که بین رفاقت و پایگاه صنفی با حقوق مردم و وظایف قانونی، رفاقت و پایگاه صنفی را انتخاب می کنند و مردم را به قربانگاه می فرستند. چون رئیس جمهور دارای گرایش های صنفی و دوستانه و فراقانونی هستند، همکارانشان نیز چنین رفتارهایی را در پیش می گیرند. حکومت، همسایگان و جهانیان رفتاری بسیار جدی خشن و بی رحمانه با ایران و ایرانی داشته اند و هر کدام به سهم خود تلاش کرده اند با پایمال کردن حقوق و ارزش های انسانی و اجتماعی ایرانیان منافع نامشروع خود را تامین کنند. بنابراین مردم نیز مسئولیت و وظیفه دارند بطور جدی صف ستم پیشگان را از ستم دیدگان جدا کنند و بر هر رنجنامه و دادنامه و مظلوم نمایی دل نسوزانند. اینجاست که حساب باطبی، زرافشان، قربانیان کوی دانشگاه و هزاران قربانی بیگناه دیگر را باید از حساب سروش و عبدی و ... و حتی حضرت سید محمد خاتمی ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران جدا کرد تا فردا نیز مانند امروز بیگناهان راهی زندان نشوند و گناهکاران زمینه ی تجاوزی دیگر به حقوق مردم را فراهم نکنند.    

بیست و ششم تیر هشتاد و دو



Back

 
online

gooya 1998-2003
Served by C#1 Server #2 in 0.019 seconds