Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



زيبا کاظمی تو هم رفتی؟

اين عکسی که من اين روزها بارها و بارها بهش خيره شدم تا يادم بيايد صاحبش را کجا و کی ديده‌ام، غمگين است... در چشمهای اين عکس شادی نيست، فروغ نيست... من رنگی از اميد دراين چشمها نميبينم... چشمهای زيبا، سی سال پيش، شاد بودند، ميخنديدند، در آنها فروغ جوانی و نور اميد و روشنايی و طراوت زندگی بود... مثل زندگی ما که آن سالها سرشار بود از شور و شوق و اميد و آرزو... 


 ناصر زراعتی
جمعه ٢٧ تير ۱۳۸۲
به نقل از ايران امروز http://www.iran-emrooz.de 

بار اول که خبر دستگيری و شکنجه و بعد، به حالت اغماء افتادن و سپس مرگ زهرا کاظمی خبرنگار و عکاس ايرانی ـ کانادايی را شنيدم، مثل هربار که چنين خبرهايی را ميبينم و ميشنوم (و دراين سالها چقدر ازاين خبرها شنيده و خوانده‌ايم و تا کی بايد اين خبرها باشد تا بازهم بشنويم و بخوانيم؟)، حس و حال بدی به م دست داد. اين حس و حال را نميتوان با کلمه بيان و توصيف کرد. تأثر؟ اندوه؟ نفرت؟ انزجار؟ خشم؟ کينه؟... مجموعه‌ای از تمام اينها بود... همان حس و حالی که به هنگام شنيدن خبر قتل عزيزانی مثل سعيد و شکری و نوری و ميرعلايی و غفار و مختاری و پوينده و... دچارش شده بودم. تعداد اين خوبها، اين انسانهای شريف و نازنين، اين ياران بيشتر شناخته و گاه ناشناخته دراين سالهای سنگين و سياه و تلخ، به قدری زياد بوده و هست که اگر بخواهم فقط اسم ببرم، چند صفحه بايد پر کنم...
اين ديگر "مرگ" نيست، "قتل" است، "آدمکشی" است، "جنايت" است...
سايتها پر است از خبر:
ـ تأييد مرگ زهرا کاظمی بر اثر سکته مغزی...
ـ پزشکی قانونی علت مرگ زهرا کاظمی را اعلام کرد...
ـ جسد زهرا کاظمی در سردخانه است...
ـ بی اطلاعی از مکان دفن پيکر زهرا کاظمی...
ـ نتيجه بررسی درگذشت زهرا کاظمی بزودی اعلام ميشود...
ـ دفن زهرا کاظمی صحت ندارد...
ـ اظهارنظر حقوقدانان درمورد استرداد جنازه زهرا کاظمی به کانادا...
ـ وزير ارشاد علت مرگ زهرا کاظمی را خونريزی مغزی اعلام کرد...
ـ زهرا کاظمی بر اثر خونريزی مغزی ناشی از ضربه فوت کرده است...
و....
همينطور ادامه دارد... ادامه خواهد يافت. حالا که‌اش آنقدر شور شده که حتا فراش هم فهميده، چهار تا وزير مأمور کرده رياست جمهوری تا تحقيق کنند و اين خبر آخر هم انگار از زبان سخنگوی دولت است و چون سنبه کمی پرزور شده از طرف کانادا، احتمالا پيگيری خواهد شد ماجرا، و بعد هم شايد يکی دوتا ازاين مأموران هميشه معذور را چند روزی بگيرند و دو سه تا تسليت و اعلاميه و همدردی و از اينجور چيزها منتشر کنند و بعد هم همان ساز هميشگی کوک شود که: بعله، تعدادی افراد خودسر بوده‌اند که اين کار را کرده‌اند و بعد هم ماستمالی کردن قضايا (که واقعا چقدر استاد شده‌اند حضرات دراين کار!) و اگر خانواده کاظمی ماجرا را دنبال کند و وکيلی بگيرد، مدتی بعد آن مأموران معذور خودسر رها خواهند شد تا باز بروند سراغ نويسندگان و خبرنگاران و روزنامه نويسان ديگر و باز "خودسری" کنند و "مأموريت" انجام دهند و "معذوريت" بياورند و آنگاه همين خانواده و وکيل قربانی را خواهند گرفت و به زندان خواهند انداخت مثل ناصر زرافشان که وکيل خانواده‌های پوينده و مختاری بود و حالا حالاها بايد در زندان بماند و آنقدر خبرهای داغ زود به زود ميرسد که همه چيز سريع کهنه ميشود... باز‌اش همان‌اش خواهد بود و کاسه همان کاسه... تا کی و کجا‌اش آنقدر شور شود که باز ناچار فراش هم صداش درآيد...
***
بار اول که اين خبر تلخ را خواندم و عکس زهرا کاظمی را ديدم، فکر کردم اين چهره چقدر برايم آشناست! چهره زنی که از ميانسالی گذشته است، با موی کوتاه (که بايد جوگندمی يا سفيد شده باشد)، گونه‌های کمی برجسته، لبخندی مهربان و درعين حال تلخ، شايد بهتر است بگويم نيشخند؟ يا نه، زهرخند؟ نه... بايد گفت: تلخ خند... و اين پلکهای سنگين اندکی فروافتاده، اين چشمهای تنگ شده و کم فروغ... خسته و رنج کشيده... يکی دو خال نزديک لبها، در عکس، به دشواری قابل تشخيص است... و اين گردن محکم و کشيده، مغرور...
چهره اين زن برايم آشنا بود. دراين دو سه روز، هربار مدتها به اين عکس خيره شدم و از خودم پرسيدم: "من اين زن را کجا ديده‌ام؟ چه وقت؟" اما يادم نميآمد...
بار اول که عکس پسرش را ديدم، استفان‌هاشمی، چهره او هم برايم آشنا بود. يعنی به نظرم رسيد که اين چهره جوان و محکم و مغرور و البته (به خاطر مرگ مادر) غمگين، شبيه کسی است که من ميشناسمش.
وقتی خواندم که پسر گفته بود مادر در ايران سينما خوانده و بعد به فرانسه رفته و تحصيلاتش را ادامه داده، با خودم فکر کردم بايد زهرا کاظمی را بشناسم. اين زن که همنسل و همسن و سال ماهاست (امروز خواندم که متولد 1949 بوده است، يعنی دو سال از من بزرگتر)، و بايد اواخر دهه چهل و اوايل دهه پنجاه درس سينما خوانده باشد در ايران و اينهمه چهره‌اش آشناست، کيست؟ پس چرا يادم نميايد؟
تا امروز صبح که آمدم و مثل هميشه رفتم سری زدم به سايتها تا نگاهی بيندازم به خبرها... هنوز مصاحبه استفان را تمام نکرده بودم که ناگهان يادم افتاد... شناختمش... اين خانم زهرا کاظمی خبرنگار و عکاس ايرانی کانادايی که قبلا در فرانسه بوده است و در سال 1993 با تنها فرزندش به کانادا مهاجرت کرده و دراين سالها درس خوانده و کار کرده و در کارش موفق بوده است و راه افتاده رفته ايران، از پيچ و خمهای بوروکراتيک وزارت ارشاد گذشته و کارت خبرنگاری گرفته و مشغول کار شده و حالا هرجا بوده، نزديک اوين يا هر خراب شده ديگری درآن خراب آباد، داشته عکس ميگرفته که دستگيرش کرده‌اند که: تو جاسوسی! و برده‌اند و زده‌اند و کشته‌اند او را... اين زن، اين مادر، اين هنرمند، اين روزنامه‌نگار، همان زيبا کاظمی بود... زيبا کاظمی که آخرين بار، دقيقا سی سال پيش، در ايران ديدمش، زيبا کاظمی که جوان بود و مثل اسمش زيبا بود، پرانرژی بود، مدرسه سينما تلويزيون را تمام کرده بود، در تلويزيون کار ميکرد، فرز و قبراق بود و باهوش، خنده‌رو بود و شوخ و خوش سخن، شيرازی بود، يا خانواده‌اش در شيراز زندگی ميکردند؟ تنها دختر خانواده بود انگار، و خانواده‌اش نسبتا مرفه بود، و با هم دانشکده‌ای و رفيق آن زمان من، ممدعلی ‌هاشمی آشنا شده بود، به هم دل بسته بودند، زيبا يک پيکان داشت، و آن زمان کم بودند بروبچه‌هايی که ماشين داشته باشند، و بعد با علی ازدواج کرد و بعد از مدتی باهم رفتند فرانسه...
(ماجرايم را با ممدعلی‌ هاشمی جدا نوشته‌ام که در کتاب يادنامه کرامت دانشيان خواهد آمد و اينجا لزومی به تکرار آن نميبينم. عباس سماکار در کتاب خاطراتش "من يک شورشی هستم"، به جريانی اشاره ميکند و از من و شهلا اعتدالی دوست همکلاسم در دانشکده دراماتيک، و همين ممدعلی و زيبا اسم ميبرد. من اين جريان را مفصل نوشته‌ام...)
سی سال از آن زمان گذشته است. دشوار به ياد مياورم آخرين ديدارم را با زيبا و ممدعلی... تابستان بود، مثل حالا... هوای گرم تهران، خيابان بلوار بود؟ آنجا آپارتمانی داشت زيبا... کولرشان خراب بود يا کانال کولر سوراخ شده بود؟ داوود بچه محل ما در مفت آباد، خيابان شهرستانی، کانال کولر درست ميکرد... داوود را بردم کانال کولرشان را درست کند... نشسته بوديم. گرم بود. هندوانه خنک بود. شربت بود با تکه‌های يخ تو ليوان...
تصوير آخرين ديدار امروز در خاطرم نيمه روشن است. سی سال گذشته است!
آنها ناگهان رفتند فرانسه. دراين سی سال، از زيبا هيچ خبری نداشتم. از ممدعلی گاهی خبری ميرسيد. بماند حالا... گفتم که جدا نوشته‌ام... اما هيچگاه نديدمش... يا نشد ببينمش...
شنيدم که بچه دار شده‌اند. اسم پسرشان را گذاشته بودند ابوذر؟ يا ياسر؟ نميدانم... يکی از همين اسمهای اينجوری را که آن سالها مد شده بود و هواداران دکتر شريعتی، معتقدان به اسلام مبارز ميگذاشتند روی بچه‌هاشان (و اين رفيق سابق ما ممدعلی هم ادعای مسلمانی داشت و دوستدار دکتر شريعتی بود) گذاشتند روی پسرشان... گمانم همين استفان باشد که حالا جوانی است 26 ساله که در مصاحبه‌اش گفته يک سالش بوده که مادرش از پدر جدا شده و او را نگهداشته و بعد رفته‌اند کانادا... استفان که فارسی نميداند و فقط انگليسی و فرانسه ميداند و تلفظ اسم پزشکان ايرانی و نام بيمارستان بقيه الله الاعظم برايش دشوار است (تلفظ اين آخری البته برای آنان هم که فارسی ميدانند ساده نيست!) و از پدرش هم خبر ندارد...
عکس زيبا را نگاه ميکنم. حالا ميشناسمش. سی سال گذشته است. آن زيبای 24 ساله کجا و اين زن 54 ساله کجا؟ سی سال رنج و زحمت و خستگی... سی سال غربت و سرگردانی... سی سالی که 25 سالش به بزرگ کردن پسری گذشت که از پدرش خبر ندارد...
به خودم ميگويم: قضاوت نکن، ناصر! تو چه ميدانی چه بوده و چگونه بوده؟ نميخواهم قضاوت کنم. من که قاضی نيستم. اما همينها را که ميدانم ميگويم. اين قضاوت نيست. بيان بخشهايی از واقعيتی است که تکه تکه ميدانم و فهميده ام.
ما اگرچه روزی چندبار چهره خودمان را در آينه ميبينيم، اما به خودمان آنطور که ديگران را ميبينيم نگاه نميکنيم. برای خودمان عادی شده‌ايم. آيا چهره امروز من هم همان چهره سی سال پيش است؟
زيبا پير نشده بود. 54 سال سنی نيست! اين چهره خسته است. رنج کشيده است. غمگين است. گفتم که اين لبخند نيست که بر لب دارد. نميشود گفت تبسم... همان "تلخ خند" است... اين عکسی که من اين روزها بارها و بارها بهش خيره شدم تا يادم بيايد صاحبش را کجا و کی ديده‌ام، غمگين است. چشمها پيدا نيست. يادم ميايد سی سال پيش هم چشمهای زيبا درشت نبود. هرگاه ميخنديد، چشمهاش همين جور تنگ ميشد. اما در چشمهای اين عکس شادی نيست، فروغ نيست... من رنگی از اميد دراين چشمها نميبينم... چشمهای زيبا، سی سال پيش، شاد بودند، ميخنديدند، در آنها فروغ جوانی و نور اميد و روشنايی و طراوت زندگی بود... مثل زندگی ما که آن سالها سرشار بود از شور و شوق و اميد و آرزو...
حالا همه چيز برای زيبا تمام شده است. رفته است... راحت شده از شر همه چيز... مثل همه آنهای ديگر که رفتند... آنها که مردند (مثل احمد رضوی نازنين) يا کشته شدند (مثل کاوه گلستان گل که داغش هنوز تازه است) يا آنان که کشتندشان، دراين همه سال، و جوان بودند، خوب  بودند، نازنين و شريف بودند...
تا کی بايد بنشينيم و مردگان و کشته‌هامان را شماره کنيم؟ ديگر کار از گريه و اشک ريختن هم گذشته است... هر دم از اين باغ بری ميرسد... و واقعا که "وقاحت به شادی دريده دهن"... دراين "شب بد، شب دد، شب اهرمن"... دراين شب سياه طولانی مخوف...
حالا استفان ‌هاشمی مانده است در کانادا، پيگير ماجرای قتل مادری مهربان و زيبا...
نميدانم ممدعلی ‌هاشمی کجاست و چه ميکند؟ آخرين خبری که داشتم ازش اين بود که در پاريس است... اين رفيق سابق ما حالا چه حالی دارد؟ هرچه بوده، هرچه شده، هرچه کرده، اين همه سال گذشته... مطمئنم که نبايد حال و احوال خوبی داشته باشد. شايد دنبال پسرش بگردد... شايد او را پيدا کند... شايد همديگر را ببينند... شايد او هم با پسرش همراه شود برای پيگيری قتل مادر فرزندش... نميدانم... هرچه بوده، هرچه هست، هرچه بشود، کاش چيزی بنويسد درباره زيبا کاظمی...
کاش ديگران، آنان که در سالهای پيش تا کنون، زيبا را ميشناختند، همدوره‌هايش در مدرسه سينما و تلويزيون، همکارانش در تلويزيون در سالهای اول دهه پنجاه، و ديگران و ديگران در اين سی سال گذشته، در فرانسه و کانادا و هرجای ديگر اين دنيا، درباره او بنويسند، درباره زيبا و زيباييهای شخصيت و کارش... بنويسند تا ديگران بيشتر با اين زن خوب، با اين مادر مهربان و زحمتکش و فداکار، با اين عکاس هنرمند، با اين روزنامه‌نگار شجاع که پيداست سطح کارش بالا بوده، بيشتر و بهتر آشنا شوند...
انسان انسان است... آدم آدم است... هر انسان، هر زن يا مرد، دنيايی است منحصر به فرد، يک جهان بی همتاست، با تمام ويژگيهای خود، با قوتها و ضعفهايش، با زيباييهايش، با ذهن و انديشه و خاطراتش... هيچ انسانی بر انسان ديگر برتری ندارد... و قتل، کشتن و جنايت کثيف است... غيرانسانی است... انسان اگر "شاهکار آفرينش" است، حالا هرچه يا هرکه اين "شاهکار" را آفريده، آنقدر ارزش دارد که نبايد او را نابود کرد...
(دارم توضيح واضحات ميدهم؟ انشاء مينويسم؟ بديهيات به هم ميبافم؟ ميدانم... )
و اينها که فعلا بر خر مراد سوارند و اينطور وقيحانه دارند ميتازند و ميگيرند و ميزنند و ميکشند، فکر ميکنند تا کی ميتوانند ادامه دهند؟ اينها اصلا فکر هم ميکنند؟


ناصر زراعتی
17 ژوئن 2003، گوتنبرگ سوئد

 

 



Back

 
online

gooya 1998-2003