با سلام
دستور بخشودگي از خدمت
نظام وظيفه براي خانواده هاي شهدا ، جانبازان و . .
. براي حل برخي مشكلات اين گروه از مردم عزيزمان از
طرف رهبر جمهوري اسلامي ايران ( بالاترين مقام تصميم
گير دولت ) در سالي كه سال نهضت خدمت رساني به مردم
نام گرفته است و در نظر گرفته نشدن مشكلات ما به
عنوان گروه ديگري از اين مردم ( كه داراي همان مشكل
هستيم ) حاوي چند پيام مهم است كه به نظر اين برادر
كوچك شما رسيده است :
1 – تاكنون بنده تصور
ميكردم كه من و امثال من نيز از ديدگاه شما جزو مردم
به حساب مي آئيم و دلشاد از اين مشاركت ، آني
ميكرديم كه شرحش معلوم است اما با صدور اين فرمان
تازه به اين مهم رسيدم كه ما جزو دسته مردم عادي
نيستيم!!! و البته از متن پيام هم دستگيرمان نشد كه
جزو چه دسته اي ميباشيم ، لااقل انصاف روا ميكرديد و
معلوم ميفرموديد كه ما جزو چه دسته اي ميباشيم تا
مطابق جايگاه خويش قدم برداريم ،
2 – اينجانب تا
روزگاري نزديك پيش از اين روز همواره تصور ميكردم كه
جزو دسته عادي مردم اين مرز و بوم ميباشم كه پس از
اين حكم تازه آگاه گشتم كه چنين نمي باشد . ابتدا
شادي وصف ناپذيري مرا در بر گرفت كه حكما ما جزو
دسته ويژه!!! اين خلايقيم اما اين شادي ديري نپاييد
چون در احوال خويش نگريستم ديدم كه چنين نيست ، دسته
هاي ويژه!!! چناني دارند و چنيني مي كنند كه از ما
بنده هاي بينواي خدا بر نمي آيد .
مارا سريست با تو كه
گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود ، ما بر آن سريم
3 – تازه بعد از
اينهمه تامل در احوال خويشتن ، دريافتم كه ما نه از
مردم عادي هستيم نه از دسته هاي ويژه و نورچشمي !!!
پس حكما يا از اين مردم نيستيم يا دشمنيم ، به
شناسنامه خويش مراجعه كردم ديدم كه تابعيت همين مرز
و بوم را دارد و نامه مسلماني را نيز تاييد دارد پس
حكما از اين مردم هستم ، دريافتم تنها شايد مارا جزو
دسته دشمنان اين مملكت و مردم به حساب آورده اند .
به گذشته برگشتم ، تاريخ خاندان خويش را مرور كردم
تا زمينه آن دشمني و عداوت را بيابم :
از پدرم فقط 33 سال
خدمت صادقانه و عاشقانه به اين مرز و بوم را ديدم و
هيچ چيز ديگري در تاريخ اين مرد نديدم ، تنها
دستاوردش از اين همه جانفشاني و خدمت صادقانه و پاك
، چند لوح تقدير به قلم خود شما در تاييد و تشكر از
اينهمه زحمت بي دريغ و بي منت ، نه كيسه زري ديدم كه
امروز در روزگار پيري و خستگي به كارش آيد و نه كسب
مقام و منسبي كه به آن ببالد ، تنها و تنها همين
خدمت صادقانه است كه امروز بر خويش مي بالد كه در
اداي دين خويش فروگذار نبوده است و در دادگاه وجدان
آگاه و بيدار خويش روسفيد خويش است ، هنوز هم پس از
گذشت اين همه سالها به خرده گيري برخي از همقطاران
خويش كه امروز كيسه هاي دوخته شده شان و ميزهاي قدرت
و منسب خويش را به رخش ميكشند ، از ته دل مي خندد و
آنها را بازنده اين پيكار زندگي مي داند و مدام در
گوش من ( فرزند خويش ) مي خواند كه مبادا راه صلاح
زندگي را به كيسه زري يا ميز قدرتي بفروشم كه من نيز
اگر چنين كنم بازنده اين ميدان خواهم شد ، هنوز هم
بدان مي انديشد كه عزت نفس و سلامت روح انسان با هيچ
چيز قابل معامله نيست حتي اگر بهشتي باشد كه بدان
وعده مي دهند . هنوز هم از خاطرم نرفته است كه تنها
به خاطر تملق و مجيز اين و آن را نگفتن به حق مسلم
خويش ( با آنهمه شايستگي و ارادت ) نرسيد و هرگز از
حد يك كارمند ساده دولت فراتر نرفت و كساني كه روزي
زيردستان ( از نظر رتبه اداري ) بودند امروز هركدام
براي خويش مدير كل فلان اداره و بهمان سازمان هستند
؛ بگذريم
به تاريخ خويش بازگشتم
، به تاريخي كه هنوز خيلي جوان هست و خيلي جاهايش
سفيدند و . . .
در تاريخ و كارنامه
خويش نيز اثري از دشمني و عداوتي كه شما نامش مي
نهيد ، نديدم ، تا به امروز در خدمت آب و خاك مقدس
اين مرز و بوم و مردم آن بوده ام ، آنروزي كه تصميم
گرفتم براي خدمت به اين وطن راه تحصيل علم و معرفت
پيش بگيرم نيتي جز خدمت در نظرم نبود و امروز نيز
سربلندم كه جز راه خويش به راهي نرفته ام ، انروزي
كه همه دوستان بار سفر بسته بودند و راهي ديار غربت
ميشدند و واپسين سخن ما بين هم تشويق به ماندن و
پايداري در برابر مشكلات از من و ريشخند زهرآلود از
آنها بود باز هم قسم به يگانگي خدا ، دلم از ايمانم
به اين آب و خاك نلرزيد و پاهايم سست نگشتند .
باري به هر كجا
نگريستم نشاني جز دوستي و عشق به اين مردم و وطن
نديدم ، شايد هم در كارنامه ما گوشه هايي هست و ما
نمي بينيم ، كارنامه ما پيش روي شما است ، شما قضاوت
كنيد .
نه به خاطر آفتاب نه
به خاطر حماسه
به خاطر ساية بام
كوچكش
به خاطر ترانه ئي
كوچك تر از دست هاي تو
نه به خاطر جنگل ها نه
به خاطر دريا
به خاطر يك برگ
به خاطر يك قطره
روشن تر از چشم هاي تو
نه به خاطر ديوارها ـ
به خاطر يك چپر
نه به خاطر همه انسان
ها ـ
به خاطر نوزاد دشمنش
شايد
نه به خاطر دنيا ـ به
خاطر خانة تو
به خاطر يقين كوچكت
كه انسان دنيائي است
به خاطر آرزوي يك لحظة
من
كه پيش تو باشم
به خاطر دست هاي كوچكت
در
دست هاي بزرگ من
و لب هاي بزرگ من
بر گونه هاي بي گناه
تو
به
خاطر پرستوئي در باد
،
هنگامي كه تو هلهله مي
كني
به
خاطر شبنمي بر برگ
،
هنگامي كه تو خفته اي
به خاطر يك لبخند
هنگامي كه مرا در كنار
خود ببيني
به خاطر يك سرود
به خاطر يك قصه در
سردترين شب ها
تاريك ترين شب ها
به خاطر عروسك هاي تو
،
نه به خاطر انسان هاي
بزرگ
به خاطر سنگفرشي كه
مرا به تو مي رساند ،
نه به خاطر شاهراه هاي
دوردست
به خاطر ناودان ،
هنگامي كه مي بارد
به خاطر كندوها و
زنبورهاي كوچك
به خاطر جار سپيد ابر
در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز كوچك
هر چيز پاك بر خاك افتادند
با تقديم احترام
بهروز كيوان