نامه ای به ابراهيم نبوی
واله
سالمی
1382/4/25
آقای سيد ابراهيم نبوی!
مانند بسياری از هموطنانم، من هم
آوازه ی شما را اول بار در سال 1376 شنيدم. هنگامی
که به يمن گشايش هايی که در کار مطبوعات پديد آمده
بود حرف دل مردم را با زبان تلخ و ترش و شيرين طنز
در روزنامه های "زنجيره ای" درج می کرديد. هم تهور و
پر دلی شما (که از دل پری که از بخش بزهکار حکومت
داشتيد حکايت می کرد) و هم زبان شيوايی که برای
ابراز نارضايتی برگزيده بوديد مايه ی تحسين ما بود
تا آن که عاقبت به محبستان افکندند و بعد از رهايی
تا مدتی حکم "زبان بريده به کنجی نشسته صم بکم" را
پيدا کرديد.
بعدا که راه اينترنت را ياد گرفتيد و
مخصوصا حالا که جلای وطن کرده ايد ظاهرا باز به قول
معروف دم در آورده و هر از مدتی به فراخور دم بر می
آوريد و نعره ای می زنيد و توجه مردم را به خودتان
جلب می کنيد. هر وقت شاهکار تازه ای از شما به نشر
می رسد البته نقل مجالس می شويد و حتما از اين
مقبوليت ذوق هم می کنيد و قند در دلتان آب می شود.
تا آنجا که سودايی شده خيال برتان می دارد که شما هم
بهنود يا سروش هستيد و ناگهان هوس نوشتن نامه به
خاتمی دوباره به سرتان می زند. نبوی جان! شما که چند
وقت پيش نا مه ات را نوشته بودی. نکند در اوقات
فراغتت در اروپا به کنار دريا رفته و تمرين "موج
سواری" کرده ای؟!
آقای نبوی! طنز نويسی سياسی و ارتزاق
از راه خرده گيری خود رسم طنز آميزی دارد و آن اين
که اگر روزی روزگاری دری به تخته ای بخورد و آن
مملکت آهسته آهسته رو به بهبود برود در دکان دلقک
های عرصه ی سياست تخته خواهد شد و اگر يکسره از نان
خوردن نيفتيد ناچار خواهيد شد زبان در کام کشيده و
به نشر داستان های کوتاه کم خواننده بسنده کرده و
اندک اندک در محاق فراموشی خواهيد رفت و معلوم است
حالا که مزه ی شهرت زير زبانتان رفته چه مايه دردناک
خواهد بود افتادنتان از سر زبان ها. روشن بگويم،
بقای امثال شما - يا دست کم بقای نام شما - مرهون
خرابی اوضاع آن ديار است و چون آدم با هوشی هستيد
لابد خودتان هم به اين نکته توجه کرده ايد.
آقای نبوی! هنوز از گرد راه نرسيده
و غبار وطن نتکانده چه وضعيتی شبيه به خوش نشينان و
تبعيديان اين سوی آب ها پيدا کرده ايد! همان ها که
اگرچه با دريافت اخبار ناگوار از ايران سری به تأسف
می جنبانند ولی در دل خشنودند که در ساحل امن مسکن
گزيده اند. همان ها که هرگاه روزنه ی اميدی برای
اصلاح ايران گشوده می شود - چنان که در دوم خرداد
1376 شد - واکنششان خشم و رشک و ناباوری است و چشم
آن ندارند که وطنی که وانهاده اند روی خوش ببيند.
" آن سفره که حصه ايم از آن نيست
خواهم که در او شرنگ باشد! "
همان ها که هر چند نام "مردم" را
فرياد می کنند اما جز سود خود سودايی در سر نمی
پرورند و چه بسا برای تصاحب مقام از دست رفته شان
فکر بمباران و ويرانی ايران خواب از ايشان در نمی
ربايد. همان ها که آرام و قرارشان بسته به اين خيال
است که آن مملکت درست شدنی نيست، چه اگر جز اين باشد
ايشان خود را - به حق - از زمره ی خاسران خواهند
يافت و حسابی از ايشان اخذ حال خواهد شد! راستی هر
گاه اصلاحی در امور آن ديار حاصل شود شما که به جز
مضحکه گفتمان ديگری نمی شناسيد چه خواهيد کرد؟
آقای نبوی! به عنوان دوستدار و
هوادار پر و پا قرص طنز شما مشفقانه پيشنهادتان می
دهم که حد و اندازه و ابعاد خود را نيک بشناسيد و
برپايهء تحليل های غير عالمانه ی آب دوغ خياری خود
به خاتمی (که به گمانم پردشواری ترين رئيس جمهور
دنيا باشد) راه و چاه نشان ندهيد و غير مسئولانه خط
و نشان نکشيد. از شهرتی که سر کار آمدن آن مرد
برايتان به ارمغان آورده است سوء استفاده نکنيد.
کوتاه سخن، اگر نمک خورده ايد نمکدان مشکنيد و اگر
طبيب حاذق نيستيد برای ملت نسخه مپيچيد.
آقای نبوی! در نامه ای که اخيرا به
عجله نوشته ايد (که لابد تا تنور نامه نويسی به
خاتمی داغ است بچسبانيد) گيجی و حيرانی موج می زند.
من البته بنای آن ندارم که به صدر و ذيل نامه ی شما
بپردازم که کرای آن ندارد. تنها بگذار بگويم که بر
سفينه ی سفسطه سوار شده ای و بين هزل و جد مردد و
سرگردان و در نوسان هستی. به بهانه ی طنز به مرز وهن
رسيده ای و شايد حتی آن را در نورديده باشی. قدری به
ميخ کوبيده و چندی به نعل زده ای! خاتمی را نکوهيده
ای که اگر چندين و چند سال پيش در اعتراض به سانسور
استعفا داده پس چرا اکنون در اعتراض به توقيف آن همه
جريده استعفا نمی دهد! عجب قياس مع الفارقی می کنی
برادر و خلقی را به اشتباه می اندازی. آخر اين کجا و
آن کجا مرد مؤمن حسابی!؟ مگر نه اين که کثرت اين
نشريات "دوم خردادی" خود حاصل و ثمره ی آن حماسه ی
ملی است، و هر چند سنگ اندازی ی نا بخردان و
نابکاران قدر قدرت به تعطيل آن انجاميده، مگر اگر
نبود خاتمی اين نشريات را يارای نفس کشيدنی بود از
ابتدا؟ اصلا اجازه بده با زبان خودت با تو سخن
بگويم: "اگر خاتمی کنار بکشد و برود آن وقت عمه ی
محترم جنابعالی می آيد برای سامان دادن به آن ويرانه
همت کند؟" آخر چرا حرف ناسنجيده می زنی، آقای نبوی؟
آقای نبوی! دوستانه و مخلصانه
اندرزتان می دهم که از محبوبيت خود استفاده ی نابجا
نکنيد و گرنه همسنگ و شريک جرم همان هايی خواهيد بود
که از قدرت و مکنت خود استفاده ی ناصواب می کنند.
حتی آقای سروش در آن نامه ی پرخروش (که ارزش ادبی و
"رتوريک" آن خيلی بيش تر است از ارزش علمی و
"معرفتی"ی آن!) حذر کرد از اين که راه حل ارائه دهد
و زيرکانه از ارائه ی طريق طفره رفت. يا آقای بهنود
که جرأت کرد در يک پاراگراف پيشنهادی به رئيس جمهور
بدهد ديديم که در آن پاراگراف چگونه به لکنت افتاد.
( من که خود از علاقه مندان نوشته های ايشان هستم و
عادت کرده ام به خواندن چندين باره ی بعضی جملات
متون ايشان، اين بار هرچه سر تا پای آن "پيشنهاد
مشخص" را خواندم از ماحصل آن سر در نياوردم.) آيا
نگفته اند که " آنجا که عقاب پر بريزد..." که حتما
بقيه اش را هم خودت بلدی.
آقای نبوی! اکنون که در اروپای مصفا
به سر می بريد اين همه جوش نزنيد و جلز و ولز نکنيد.
به خدا ايران طنز نويس های بهتر از شما هم داشته و
دارد، پس گمان نبريد که نوبرش را آورده ايد و اگر
بانگ نزنيد کن فيکون می شود. به جای موج سواری بر
امواج دريای سياست روی ماسه های گرم سواحل لم بدهيد
و از تماشای مناظر طبيعی فرنگ لذت ببريد. اگر هم
دستی به قلم می بريد دو حب آرامبخش بالا بيندازيد
تا بر اعصابتان مسلط باشيد و اگر خوشامد خلق خدا را
در نظر داريد مثقالی هم به خوشداشت خدای خلق نظر
داشته باشيد. فکاهه ای که می نويسيد و مردم را در
دشواری و تنگدستی به خنده - هر چند تلخ و گزنده - می
اندازيد نکوست، ولی شما را به خدا کوتاه بياييد و به
نقش کوچک خود در تحولات امروز ايران قانع و خرسند
باشيد و الا "عرض خود می بری و زحمت ما می داری!"