Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



منطق سياه و سفيد تو و دنياي واقعي خاکستري

نگاهی انتقادی به يادداشت"با استعفا مخالفم" عباس معروفی

س. ر. م.

siavoshoon@yahoo.com

عباس عزيز!

با خواندن نوشته اخيرت که در آن پيشنهاد خودکشي به خاتمي داده اي، خاتمي در نظرم چون کودک  پريشاني آمد که مي کوشد سيب لغزاني را روي سرش حفظ کند  در حالي که او را نشانه گرفته اند و تو هم درست زده اي وسط پيشاني او، کسي که به صليب رياست جمهوري ميخ شده و حتي پاسخ تو را هم نمي تواند بدهد.

در مجال کوتاهي که داشتم امشب برخي شماره هاي "گردون" را ورق زدم و بي تعارف از آن "عباس معروفي" که در گردون مي شناختم در نوشته اخيرت کمتري اثري يافتم. تو بيش از خاتمي فرق کرده اي. آن بيانيه وزارت ارشاد با عنوان " اقدام خودسرانه براي تحديد آزادي مطبوعات غير قانوني است" يادت هست که خاتمي ِ وزير در حمايت از گردون صادر کرده بود و تو آنرا پشت جلد شماره شهريور 70 چاپ کردي؟ خاتمي ِ اکنون که همين امروز حکم جلب مدير کل کتاب وزارت ارشاد دولتش صادر شده است را براحتي مي توان در آن بيانيه باز شناخت اما يادداشت سياسي کوتاه و عصبي تو کمتر ردي از آن معروفي ِ نويسنده دارد. شايد اينجا چرخ روزگار بسيار کندتر از آنجايي که تو هستي مي چرخد. اگر خبرهاي ويژه کيهان را مي خواني بايد ديده باشي که همين چند هفته پيش محفل نشينان کيهان نسبت به تجديد چاپ کتابهاي تو اعتراض کرده بودند. کتابهاي تو تجديد چاپ شده اند و دايره سانسور به مراتب بازتر شده است.

معروفي عزيز! نوشته ي که قبل از همه و فقط سه روز بعد از دوم خرداد از خاتمي خواسته بودي که تکليفش را روشن کند، يا اينور يا آنور! همه بيچارگيهاي ما سر همين منطق خشک صفر و يک يا سياه و سفيد است. عباس عزيز، در حالي که تو توانستي به قول خودت از "اين لجنزار" که " در آن مثل عراق و افغانستان تحزب و تشکل نهادينه نيست" به جايي بروي که دموکراسي در آن به وفور يافت مي شود ( و چه روياي شيريني است که بشود طي 4-5 ساعت به دموکراسي رسيد!) اما ما اينجا در دنيايي خاکستري گرفتار آمده ايم. ما نمي توانيم از منطق سياه و سفيد تو تبعيت کنيم چرا که آشکارا از مرز  باريک قرمز و خونين آن وحشت داريم.

در دنياي خاکستري ما خاتمي مجاز است حتي به بهانه ترور لاجوردي، نفس ترور و خشونت را محکوم کند. در اين دنياي خاکستري ما به نيمه پر ليوان که چه عرض کنم به همين چند قطره ته ليوان هم دلخوشيم و مي کوشيم که اين ظرف نشکند و آن ذره نريزد.

عباس جان بايد پذيرفت که ديگر دوره نگاه هاي چريکي و شعارهاي انقلابي به سر آمده است. بيش از خراب کردن ما به نگرش مصلحانه و بردبارانه براي ساختن و بنا نهادن نيازمنديم. در اين لجنزار(به تعبير خودت) چه کسي خطر کرد جلو بيايد که خاتمي آمد؟ يادت هست زماني که ريختند و سفارت آمريکا را گرفتند بازرگان چه گفت؟ گفت دولت من مثل فولکس واگن است و من رانندگي در جاده هاي ناهموار نمي توانم. خاتمي راننده همان فولکس واگن است در ميان انبوهي از ناهمواريها. هنر خاتمي اين است که از اين فولکس پياده نشده (مثل بازرگان) يا آنرا چپ نکرده (مثل بني صدر) اگر هم بگويي پيش نرفته حداقل ناهمواريها بيش از پيش شناسانده است.

 نوشته اي به خاتمي گفتم جلوي اين آدمخواران را بگير تا اينکه قطار قتلهاي زنجيره اي از تونل بيرون آمد و بوقش در عالم پيچيد. فکر مي کني کار ساده و بي اهميتي بود کشيدن سوت اين قطار؟ نمونه ديگرش همين ماجراي خانم کاظمي که دادستان انقلاب اعلام مي کند سکته مغزي، معاون خاتمي مي گويد ضربه مغزي. مي دانم که مي گويي چه فرقي مي کند به هر حال در دنياي سياه شما خانم کاظمي را کشته اند. اما ما از سر ناچاري به اين دلخوشيم که دولت خاتمي با اعلام حقيقت و حتي فقط با اعلام آن، گامي به سوي سپيدي برداشته است. پرواضح است که برداشتن گامهاي بلندتر با اراده اي  محکمتر آرزوي ماست اما نمي توان صفر و يکي برخورد کرد و به خاتمي خودکشي پيشنهاد داد. راستي راه ديگري نيز باقي گذاشته اي و آن نوشيدن جام زهري است که در فرهنگ ما آرام آرام به پذيرش واقعيت تعبير مي شود. واقعيتهاي بزرگتر و فراگيرتري هم هستند که همه ما  بايد بپذيريم، ما همچنان تا مدنيت فاصله داريم. متن 134 نويسنده را يادت هست که آخر سر تو قهر کردي و امضا نکردي؟ وقتي نويسندگان يک ملت نتوانند  باهم کنار بيايند واي به حال ديگران. حمايت بيست ميلوني از خاتمي "جايي که تحزب و تشکل نهادينه نيست" بيش از آنکه توان اجرايي ببخشد موجب رعب و هراس و جري تر شدن مخالفان آزادي مي شود و چنين شد. خاتمي هنگامي که براي بار دوم براي ثبت نام آمد با صدايي بغض گرفته و لرزان گفت سرمايه من، آبروي من است که آنرا در طبق اخلاص نهاده ام. او نيک مي دانست که چه سرنوشتي در انتظارش هست اما با اين حال صليب خود را دوباره بر دوش گرفت و برفراز آمد و اينک که در "اين لجنزار" او را به صليب کشيده اند تو راست مي زني وسط پيشاني او!



Back

 
online

gooya 1998-2003
Served by C#1 Server #1 in 0.006 seconds