چرا
خبر نمی دهيم
مسعود بهنود

http://www.behnoudonline.com
مدت هاست که قصد آن دارم که درباره استفاده ما از
دنيای اينترنت و اطلاعاتی که از اين طريق دريافت می
داريم و اطلاعاتی که از اين راه پخش می کنيم سخنی
بگويم . الان برای آن نکته که در سر دارم مناسبتی
پيدا شده است که فوری و فوتی است و آن خبری است که
از کشته شدن دانشجوئی به نام حسين احمد زاده پخش شده
است. خوب محملی شد برای آن چه می خواستم بگويم. اول
با حکايتی شروع کنم که معمول اين قلم است.
در سال های نخست
انقلاب و وقتی خبر انفجار اطلاعات و گسترش
انفورماتيک همه جا پيچيده بود سران حکومت هم که
اصرار داشتند به جهانيان بگويند ما آن آخوندهای روضه
خوان نيستيم همه به فکر افتاده بودند که سيستم خود
را کامپيوتريزه کنند. از جمله آقای موسوی اردبيلی که
در آن زمان رييس شورای عالی قضائی بود. يکی از
برجسته ترين متخصصان کامپيوتر در ايران دکتر[...]
برای اين کار انتخاب شد و يکی از بهترين و قوی ترين
کامپيوتر ها را برای دفتر ايشان پيشنهاد کرد. در
جلسه ای که برای آشنا شدن آيت الله با اين پديده
جديد تشکيل شده بود دکتر از حضرت آيت الله پرسيد شما
چه می خواهيد از اين دستگاه. ايشان جواب داد اين
کامپيوتر برای من چه می کند. دکتر گفت هر کار شما
بخواهيد. در اين جا مقداری شوخی رد و بدل شد تا آن
که بلاخره دکتر توانست بفهماند که ايشان بايد خواست
های خود را روشن بيان کنند تا بر اساس آن برنامه
ريزی شود. ايشان تمام قوانين کشور را خواست تا به
هر موضوعی که برخورد بداند که در کدام ماده و کدام
قانون درباره آن چه آمده است. شدنی بود. قوانين جهان
را هم می خواست باز با اندکی زحمت شدنی شود. رساله
های همه مراجع را خواست باز دکتر گفت چشم. ولی کار
به همين جا متوقف نماند و حضرت آيت الله خواستند که
هر روز از موجودی قله کشور و موجودی ارزی کشور هم
باخبر شوند. دکتر گفت بله امکان پذير هست اما اين
اطلاعات آيا در جائی وجود دارد. آيت الله جواب داد
من نمی دانم، چطور مگه . دکتر گفت خب اگر اين
اطلاعات در جائی نباشد و يا صلاح ندانند که در
اختيار شما قرار دهند کامپيوتر هم نمی تواند کاری
بکند. اين جا بود که صدای آيت الله بلند شد که پس
اين چيست که اين همه از معجزه اش صحبت می کنيد، اگر
قرار بود اين اطلاعات در جائی باشد و من بخواهم که
در گزارشی برايمان می فرستند و ديگر نيازی به
کامپيوتر ندارم، من فکر کردم با داشتن اين دستگاه از
همه اين نامه پراکنی ها نجات پيدا می کنم و هر چه
بخواهم روی ميزم هست .
شايد اين مثال اغراق
شده به نظر آيد ولی به نظرم می رسد که بعضی از ما
فقط کمی دقيق تر از اين با دنيای انفورماتيک روبرو
می شويم و بعضی مان تصور می کنيم که از اينترنت به
خودی خودی خبر می زايد. چنين نيست طبيعتا. ما بايد
به کسانی که در اين بزرگراه اعجاب آور هستند خبر
بدهيم تا آن خبر در سلول های اينترنت به سرعت و در
کمال آزادی منتقل شود.
اين سخن را می خواهم
با حقيقت تلخی بياميزم و آن هزينه های افشاگری است.
اين تصور که ما پنهان بمانيم و همواره عده ای پيدا
شوند مانند اکبر گنجی و عماد باقی هزينه های افشاگری
و روشنگری ما را به دوش بگيرند به طور طبيعی خواست
غيرقابل مقدوری است، مگر اين که هزينه ها را بين خود
سرشکن کنيم تا از آن جريانی بزايد. اين سخن با همه
تلخی خود در اين زمان لازم می آيد تکرارش، حتی اگر
همه آن را بدانند. الان در موضوع دردناک مرگ خانم
زهرا کاظمی دوپزشگ به اندازه کافی و بيش تر از
مقدورشان خطر کرده اند و در همان ساعت اول بردن تن
نيمه جان خانم کاظمی به بيمارستان بقيه الله اعظم
خبر را به بيرون رسانده اند و اين در حالی است که
همان طور که هفته پيش در نامه ای برای رييس کانون
وکلا نوشته بودم وکيلان محترم ما جز معدودی حاضر نمی
شوند که هزينه و خطری کنند و ريسکی بردارند. حتی
وقتی روزنامه نگاران شجاعی داشتيم که آماده بودند که
رنج آزارها را به جان بخرند باز حلقه هائی از واقعيت
ها خالی می ماند. ما روزنامه نگاران هم مانند آن
کامپيوتر که به آقای اردبيلی دادند بدون اطلاعات
کاری نمی توانيم کرد. اگر کامپيوتر کارش جمع کردن و
دسته بندی کردن و منظم کردن اطلاعات است، روزنامه
نگاران هم کارشان جمع و مرتب کردن اطلاعات و تنظيم
تازه ای از آن است و در اين حالت اينترنت وسيله ای
مفيدی خواهد بود برای پخش و آزاد خبرها که مردم بايد
بدانند.
در اين فضائی که ما در
آن هستيم بايد همه کسانی که در هر کجا هستند خود
آماده باشند که اطلاعات خود را درباره مسائل که حساس
است در اختيار اهل آن بگذارند تا از پخش و انعکاس آن
اثری بزايد. مثال روشن همين ماجرای کشته شدن حسين
احمد زاده دانشجوست که روی سايت ها آمده و از جمله
سايت دانشگاه اميرکبير. در عجبم که چرا اطلاعات
درباره اين دانشجو تکميل نمی شود. بالاخره او
دانشجوی کجاست، کدام دانشگده، کدام سال تحصيلی. کدام
رشته . کی دستگير شده است و...
و اين حکايت فقط مربوط
به ماجرای کشته شدن اين دانشجو که کاش درست نباشد
نيست بلکه به همه حوادثی می گذرد که دور و برمان
جريان دارد. چرا يک مقام می تواند به اين صراحت که
در مورد مرگ خانم زهرا کاظمی اتفاق افتاد به
افکارعمومی دروغ بگويد. چون تصور می کند می تواند
راه های اطلاع رسانی را ببندد و کسی جرات ندارد جز
به دلخواه او خبری را منتشر کند. قاضی مرتضوی را
تصوری از دو پزشکی که به تصادف در بيمارستان بقيه
الله اعظم حضور داشتند ـ اتفاقا از کادر آن
بيمارستان نبودند ـ و شجاعت کردند و ديده های خود را
منتقل کردند، از خانمی از کارکنان اوين که دلش به
درد آمد از بلائی که سر آن زن بی پناه آوردند و خبری
به بيرون رساند نداشت. اما اين ها اتفاق افتاد و
پرده دريده شد و حالا دروغ گويان گرفتارند. حالا
تصور کنيم که اگر اين سه نفر خطر نمی کردند و
اطلاعاتی را که به تصادف ناظرش بودند منتقل نمی
کردند خب چه می توانستند کرد اينترنت و دستگاه های
خبرگزاری جهان. اطلاعات خود به خود از جائی نمی جوشد
که.
بايد قبول کنيم همه
مان حتی کسانی که به جمهوری اسلامی اعتقادی از صميم
قلب دارند که تنها با انتشار اخبار بدکاری هاست که
سيستم مطلوبشان اصلاح می شود، ما بايد بپذيريم که
از اين پس هيچ اطلاعی درباره مسائل حقوق بشر و
بدرفتاری هائی که با دستگيرشدگان و مردم می شود
محرمانه نيست و از اسرار مملکتی نيست بلکه به خودی
خود نکته لازمی است برای نجات ما از دست بدکاران و
جلوگيری از بازی کردن عده ای معدود با سرنوشت
مملکتمان. هر خبر يک موشک است که به خانه بدکاران
شليک می شود.
اين باور که در بعضی
جوشيده که به راحتی و رايگان و با فشار يک دکمه
اطلاعاتی هر چه هيجان انگيزتر به دست آورند و اگر
مضمون آن به دلخواهشان نبود، به راحتی و با انتخاب
يک اسم مستعار نويسندگان و تحليلگران را نقد کنند و
گاه آن ها را به ناسزا بگيرند و... تصوری به کل
مخدوش است. در سراسر جهان به دست آوردن هر نوع
اطلاعاتی برای افراد مستلزم هزينه ای است.
اين ها همه توضيح واضح
بود ولی گفتنش را لازم ديدم و مرا در زمينه استفاده
ای که از وب لاگ ها و سايت های عمومی می کنيم و هيچ
سهمی از هزينه های آنان به عهده نمی گيريم و هم
درباره حضور ايرانيان در بزرگراه های اطلاعاتی و
جهان ماهواره ای سخن های ديگر هم هست که در فرصتی
ديگر خواهم نوشت.