Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



خون و خبر

مسعود بهنود

http://behnoudonline.com


وقتی از وطنم سخن می رود، انگار خونی است از تن می رود، چه زمانی که رييس جمهوربوش می گويد که اينک ديگر نه راس يکی از قدرت های جهان که تنها قدرت مهيب جهان و همسايه ديوار به ديوارماست، و چه زمانی که همتای ايرانی او می گويد که ديروز گفت برای ايران نگرانم. انگار خود به چشم خويشتن می بينيم که جانمان می رود و در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن. و من بگويم که دو روزی است نوشته يک هموطنم هم خواب از چشم ترم ربوده است.

آقای فانی يزدی که تصويری داده بود از ماجرای روزهای پايانی جنگ که او و گروهی از جوانان در زندان مشهد دسته دسته در انتظار مرگ بودند. نوشته است بی حشو و زايده که «تقريبا تمام بچه های مجاهدين که با ما در بند دو بودند به غير چند تائی اعدام شده بودند. باز ما شديم تنها، مرگ همه جا را گرفته بود دل همه غم داشت، آن روزها بيرون هم خيلی خبری از وقايع نبود. جنگ تمام شده بود و همه خوش حال از پايان جنگ. ما مانده بوديم و خانواده هايمان، نه سروش می نوشت و نه از مسعود بهنود خبری بود، خاتمی را نمی دانم که چه می کرد. حجاريان و عبدی و گنجی را کسی نمی داند کجا بودند. بعضی ها می گويند در ستاد های عمليات مرگ سخت مشغول کار اجرائی بودند، نمی دانم...»

اين روزها انگار ابر و باد و مه و خورشيد و فلک به هم ساخته اند تا ما را به خود بخوانند و به انديشه بر روزگار خود، در لوله آزمايش جهانی افتاده ايم که آينده اش را گمانه زدن چندان آسان نيست. هيچ گاه پيش گفتن حال جهان مگر برای ديوانگان آسان نبوده است اما اينک شتاب حادثات چنان است که چون بشر در زمانی کوتاه تر از عمر انسان می جهد از دورانی به دوران ديگر، درد ها چنان در جان نسلی مانند آن که مائيم جمع می شود که انسان بر خود می گريد نه برپدران و گذشته ها. برخاک ستمديده ما تا تاريخ می داند همين بوده اما نسل ها خبر فاجعه را از زبان پدربزرگ شنيدند و گاه خود فاجعه ای ديگر آفريدند و ايرانی تا ديده جز ويرانه ای از آبادی های پيشين نديده است، مائيم تنها مائيم که حضور خود را از فاجعه ای به فاجعه ای ديگر می کشيم و به سخت جانی به تماشا مبتلائيم.

داستان ما را و غم سنگين انسانی مان را، ياد آن بعضی نفرات را ـ به قول نيما ـ چون به خود می خوانيم درد است و با خود و در خود گريستن. گاه به درونمان می کشد و از جمعمان می برد، گاه نيز به جمعمان می کشاند به فرياد که «آی از پنجره به خيابان نظر کنيد، خون را به سنگفرش ببنيد، خون را به سنگفرش...» چنان که بعضی را کشانده است.

حکايت آن روزها را به ياد می آورم که جنگ تمام شده بود و مردم، آری مردم مهربان و خوش به دل ايرانی، در خيابان بودند به شيرينی پراکندن و تقسيم شادمانی ها و بی خبر که عده ای در پشت ديوارها به پاکسازی نسلی مشغولند، و چون به قدرت نظر دارند در انديشه اند که بی جنگ هم بايد حکومت کرد و اين انديشه آنان را کشانده است به انداختن تيغ در ميان اسيران.

امروز که به خود نظر می کنم می بينم خود را که پنهان مانده از ديدها در بالای برجی در غرب تهران به نظاره مشغول بودم شادمانی مردم را. خبری که در شهر حاکم بود نزول ناگهانی بهای دلار بود که چند ماشين فروش و دلار خر را به سکته دچار کرده و يا از دنيا برده بود و يا در سی سی يو گذاشته. مردم را، مردمی که در خيابان به شادمانی پايان جنگ دلخوش بودند، حتی چو ما خبر نبود که مجاهدين به خطائی که با رفتن به عراق مرتکب شدند به باتلاقی در افتاده اند و فروغ جاودانشان مرصاد شده. ما که کنجکاوتر بوديم اين را در نهان از راديوهای دور صيد کرديم، مردم که آماده شنيدن خبر ناخوش در آن هنگامه خوش نبودند دو روز بعد در نماز جمعه تهران باخبر شدند که جنگ آن سه روزه با که بود. هاشمی رفسنجانی از جبهه رسيد و گفت« در کيسه اشان انداختيم و در دوختيم» فردايش به تماشای فيلم هائی از اطراف کرمانشاه و سرپل زهاب پخش ديديم تن های سوخته و بی جان انبوهی که قربانی بی تدبيری رهبران خود و بی خبری خود شده بودند. اين تنها اسفمان بود در آن روزها و ديگر خبرمان نبود که در پشت آن ديوارها چه گذشته است، هر کس به روزگاری اين از کسی شنيد و به شنيدن خون گريست.

تا آن جامه به درد و خون آلوده را به روز کشانده باشم بايدم گفت که وقتی نسلی به جامعه پا نهاد که بعد از جنگ و آن تباهی به مدرسه رفته بود، حکايت های پيشين را شنيد، ديگر آن نبود که می خواستند و می پنداشتند. وقتی اين نسل توانست رای بدهد نه به آنان داد که با خونخوارگان همدل بودند. دوم خرداد چنين روحی داشت حاصل ضرب خاطره ها در خواست های مسالمت جو بود، نگاهش ماندلائی بود، اگر باز بعضی خرده نگيرند، نمی خواست که راه از ميان خون باز کند، نمی خواست بپذيرد که انسان را اين اندازه تباهی ممکن است، دنيای نو می خواست، دنيائی که زندگی در آن بجوشد نه مرگ، دنيائی مظهرش لبخند نه عبوس زهد. آزادی می خواست نه حبس، حريت می طلبيد نه قيمومت. نسلی که دار نمی جست و داربستی می خواست تا عبای ژنده پدران خسته اش را بدان آويزد اگر نه شاخه های نسترن جوان خود را. مدرسه می خواست نه زندان. اما ياران خون و خشونت، که نسل پيش به «لاجوردی» نشانشان می کنند و نسل امروز به «سعيد امامی» نشانشان می دهد بودند و کم نبودند اما اين که نتوانسته اند به شش سال چنان که می خواستند جنبش را به کوزه کنند بر می گردد به خون و خبر.

خونی که در آن روزگار ريختند پشت ديوارها اينک سياوش وار می جوشد، نو شده در رگ نسل امروز. اين شعار نيست و تا شعار نماند بايد افزود چون آن خون را با خبر آميخته ايم آرام نمی گيرد. و گرنه هيچ از دل بی رحم آن ها تقصير نيست هنوز هم چنان که خود می گويند و می نويسند و تهديد می کنند اگر پايش بيفتند از ريختن خون ابائی ندارند، اما نمی توانند چون همه شهر را خبر شده است.

و اينان خوب می دانند که خبر باطل السحر آنان است، تهاجم فرهنگی غرب يعنی خبر، يعنی از پرده به در افتادن رازهای نگو. به صف دراز کسانی بنگريد که در اين شش سال به حبس و زجر و گاه به گلوله ميهمان شدند و يا مانند فروهرها ومختاری و پوينده و شريف و دوانی گلويشان به تيغ آشنا شد، همه جرمشان اين بود که اسرار هويدا می کردند و يا از آن رو به اين سرنوشت دچار آمدند تا ديگران بدانند و اسراری بازنگويند از آن جمله که می دانند.

خطا نمی کنند از اين کينه که از خبر و خبررسانان در دل دارند خود می دانند چه کرده اند که اگر از پرده به در آيد و همه خلق را خبر شود ديگر مجال نهان شدن به درون مغاک نه. و تا همين جا خبر که رسيده است خلق را، چه بسيارند از آن قافله که سرخود به دست گرفته و شادمان از بخت گمنامی، به گوشه ای از جهان خزيده اند و گوشه امنی خريده ، و آن ها مانده اند که بخت گمنامی شان نداد. حجاريان را جز اين گناهی نيست که دانستن را حق مردم دانست و گنجی را جرم بزرگ همين است که نور به تاريکخانه ها افکند، و ديگران و ديگران. اميرانتظام که دژخيمان را خجل کرده است اگر چنان که گفتندش به خارج می رفت و چشم از چشم مردم بر می گرفت اينک چنان نبود که باز به همان تخت افتاده باشد که 22 سال در آن بود. و در اين معامله برايشان تفاوتی نکند لباس و شناس آدم ها، اگر عبدالله نوری است يا کسی که به ساليان عکسش را بر بالای سر گذاشتند و او را فقيه عالی قدر خواندند و حالا شيخ مطرودش لقب می دهند. اگر ناصرزرافشان است که از جمع وکلا به کنام اندرست چرا که از قافله خبر بود، حتی اگر مانند امير فرشاد ابراهيمی محرم درگاه و مامور خرگاه بوده است ولی همين که جوانی و انسانی اش به آن جا کشانده که گوشه ای از رحمتشان را بازگويد و به زخمتشان اندازد بايدش می کشتند چنان که ده ها چون او را.

گريزی بزنم به سرگذشت شاه آخرين و حکومتش، که سرجمع خون ها که در دوران او ريخته شد را در آمار قربانيان انقلاب که عماد الدين باقی فراهم آورده است بخوانيد اگر نخوانده ايد که اين خود خدمت بزرگی بود برای نسل ها که بايد داستان بی دروغ ما را بدانند و بخوانند.

از آغاز دهه چهل آهسته آهسته آن حکومت مسلط شد بر ابزار خبر و توانست جامعه را در بی خبری برد تا همه آن چه در کودتا و پيش از آن شده بود فراموش شود و موفق بود. در سال 55 رژيم شاه چنان قدرتی در خود ديد که در نهان داشتن قدرت ساواک و ماجرای چريک ها و مخالفان مسلح خود نه که فايدتی نديد بلکه پنداشت از فاش شدن آن قدرتی می زايد. پس ناگهان مطبوعات را فرمان رسيد که خبر هر روزه شاهکارهای حکومت را در زدو خورد و کشتار جوانان رو کرده به غضب جنگ مسلحانه درج کنند. شاه در اين باور بود که خبر را فقط سرچشمه اوست و همه وسايل در کفش بود، اما در پايان همان سال کارتر که برای رياست در آمريکا کورس بسته بود به همان دليل که جهان از ماجرای ايران باخبر شده بود، نام حکومت شاه را در فهرست کشورهای ديکتاتوری و مخالف حقوق بشر قرار داد که تبليغات انتخاب خود را عليه اين گونه کشورها گذاشته بود. اگر آن يک ساله 55 خبرها نرسيده بود از ايران و زندان هاش و جنگ و گريزهائی که پيش از آن نهان بود، شاه و حکومتش را دليلی نبود که از انتخاب کارتر چنان بلرزند که لرزيدند و شد آن چه شد. نه که اين تنها دليل سقوط حکومت پادشاهی باشد اما يکی از دلايل زمينه ساز آن بود. خون بود که به خبر آميخته شد.

امروز اين نگرانی که همه راست برای سرنوشت ميهن، از آن است که دنيا دنيای خبر است و در آن نهفتن راز جز به بهائی بزرگ و برای مدتی محدود ممکن نيست. شيوخ را بنگريد که همه خود را حراج کرده اند و دريافته اند که باز خلاصی از دست اين جهان ممکن نيست و به فکر چاره افتاده اند. ماشينی است به حرکت در آمده. در 25 سالی که گذشت 35 کشور دنيا به دموکراسی گذر کرده اند و کسی را به عقب گذر نيفتاده است تا کسانی دل به الگوی آن دل خوش دارند. در تمامی جهان قابل اعتنا مانده است کره شمالی، ليبی، کوبا و چند تائی در خاورميانه مانند ايران که به اهميت نفت مجال يافته اند که آرام تر اين راه بسپرند و اين مجال را نه کاخ سفيد به آن ها داده بلکه برعکس فرصت را قدرت های جهانی از مردم اين کشورها برای حکومت هايشان خريده اند، چرا که منافعشان ايجاب می کند.

آن چه جای تماشای دارد اين واقعيت است که فشار جهانی بر حکومت ايران روز به روز فزونی می گيرد، در آخرين حادثه که در عراق رخ داد معلوم همگان شد که کليدداری چاه های نفت هم عمر دراز نمی بخشد و مصونيت مدام نمی دهد، برای حکومت تا زمانی بخرند راهی نمانده است مگر دوتا. يا بايد باقی مانده دارائی را به حراج بگذارند و ديگر چيزی که به آن بتواند فخری بفروشند و زحمتی را که داده اند توجيه کنند باقی نماند از عزت و افتخار و استقلال، يا تن به مردم دهند و همراه مردم شوند و به قول دانشجويان ما داد بستانند اين بی داد را.

جنگی که در درون خيمه افتاده و مردم دارند از آن فاصله می گيرند و بی اعتنا به آن می مانند ـ که من اين را نمی پسندم چون از آن بی خبری می زايد ـ بر سر آن است که آن گروه که می شناسيمشان می گويند ما را با مردم راهی نيست بايد تعارف از ميان برداريم و همه يکصدا آن شويم که قدرت می خواهد و قدرت می گويد. به نمونه چين بسيار متوسلند و گاه هم نگاهی به پنجاه سالگی حکومت کاسترو در کوبا دارند، دسته ای ديگر سخنی ديگر می رانند و لب کلامشان اين است که برايمان راهی ديگر مانده است و آن دل سپردن به مدارا و رافت سنتی ايرانی ست و حفظ آن قدر که مانده است از اميدها و آرزوهای ربع قرن پيش. همان اميدها که در همه اين سال ها در سلول ها و پشت ديوارها به تازيانه بسته شدند و هنوز می شوند. همان آرزوها که در سر کسانی بود که ديگر نيستند، از هر گروه که بودند و پای هر علم که سينه می زدند.

حالا به هزار زبان به ميدان درآمده اند و اهل اصلاح را تهديد می کنند که با آن ها همان خواهند کرد که در دهه شصت کردند و آنان را به زبانه های خشم مردمی خواهند سوخت که دل به فرمان آنان دارند. می گويند و خود می دانند که توان اين ندارند چرا چون مردم ديگر آن نيستند که در دهه شصت بودند و خبرشان شده است از رازهای نهان. ديگر مردم را نمی توان فريفت. پس اين تهديد که می کنند به آن اميدست که با بيگانه نرد ببازند و ته مانده سرمايه بفروشند که تازه چون چنين کنند و خون های تازه بريزند تازه در مقام صدامند که جز فنای خودش تدبير نمانده است.

اما سرنوشت آنان را که در خيمه قدرتند به خودشان بايد نهاد که گليم بخت خود به خون بافته اند و نقشی چنين در انداخته، ما را به قول شيرين دکتر سروش سخنی ديگر است که نه از اهل قدرت که از رعيتيم.

باری همه سخنم اين است که اين راه را که به خون آلودند به خبر طی خواهيم کرد، بخواهند و نخواهند و سرنوشتشان از سرنوشت همه قدرتمداران تاريخ جدا نيست که اين حکمی ازلی است. که لسان الغيب فرمود:

شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروائی
گرمسلمانی ازين است که حافظ دارد
وای اگر از پی امروز بود فردائی



Back

 
online

gooya 1998-2003
Served by C#1 Server #2 in 0.009 seconds