بسمالحق
"با نام
آزادي، آگاهي
و عدالت"
پيام
به دانشجويانِ
دريايي و
دريادل
دكتر محمد
ملكي

"قطره
درياست اگر
با درياست"
دانشجويان
آگاه؛ فرزندان
عزيزم؛
نامههاي دردآلودتان
خطاب به
كوفي عنان
و ملت ايران
را خواندم،
ميخواهم
بهنامِ
قطرهاي
از دريا
"غمگنانه"
با شما سخن
بگويم. زيرا
ميدانم
و خوب ميدانم
چه غم بزرگي
بر دلهاي
صبورتان
سنگيني ميكند.
"غم خواهران
و برداراني
كه ناحق
در پشتِ
ميلههاي
ميعادگاهِ
آزادگان
گرفتار آمدهاند".
آري،
خواهران
و برادراني
كه نه ديروز
و امروز،
كه دهها
سال به ناحق
در پشت ميلههاي
ميعادگاهِ
آزادگان
گرفتار شدند
و جان بر
سر پيمان
نهادند.
و اگر
اين روزها
دوستان و
همسنگرهاي
شما را از
كلاس درس
به سلولهاي
زندان فرستادهاند
و در خيالِ
باطلِ خود
ميخواهند
آتشي را
كه از عشقِ
به آزاديِ
وطن در جان
آنها افتاده
خاموش كنند،
غافلند كه
شعلههاي
اين آتش
سركش است
و مهارناشدني
و اگر اين
روزها برادران
و خواهران
شما زير
شكنجة اقتدارگرايان
و پاسدارانِ
"نظام ولائي"
گرفتار آمدهاند
غم به دل
راه ندهيد
كه آنها
بر سر عهد
و پيمان
استوار ماندهاند
و ميمانند
زيرا "جنبش
دانشجويي"
نقادي حاكمان،
مبارزه عليه
بيدادگران،
هموارسازي
راهِ دموكراسيخواهي
و تحكيم
دموكراسي
را وظيفة
خود ميداند،
اين انتخاب
بر آنها
مبارك باد
فرزندانم،
دانشجويان
عزيز وقتي
ميبينم
شما نگرانِ
دوستانِ
دانشجويتان
هستيد، وقتي
از سرنوشتِ
يك خانم
خبرنگار
در اتاقهاي
شكنجه رنج
ميبريد،
وقتي از
گوشه و كنار
ميشنويد
بر سرِ دختران
و پسران
دانشجو چه
ميآورند
و وقتي از
بزرگترها
شنيدهايد
كه شكنجه
و اعتراف
گرفتن در
زندانهاي
مخوف "نظام
ولائي" يعني
چه، بايد
نگران باشيد،
به شما حق
ميدهم چنين
باشيد زيرا
ميدانم
و خوب ميدانم؛
ميدانم،
خوب ميدانم،
چراكه زندان،
شكنجه، بازجويي،
تعزير، توهين
و تحقير،
بازجو،
دادگاه،
حاكم شرع،
قاضي، مفتي،
قضاوت و
... در "حكومت
ديني" و "دينِ
حكومتي"
را خوب ميشناسم.
ميدانم،
خوب ميدانم
وقتي كابل
به كف پا
و هر جاي
بدنت بوسه
ميزند،
چه آتشي
در وجودت
ميافتد.
ميدانم،
خوب ميدانم
آنگاه كه
با چشمبند
به اتاقِ
بازجويي
ميبرندت
و نگهبان
در را ميبندد
و تو هيچ
جا و هيچ
كس را نميبيني،
وقتي سيلي
محكم بازجو
تعادلت را
به هم ميريزد
و محكم به
ديوار برخورد
ميكني و
كفِ اتاق
بازجويي
"شِتَك" ميشوي
و از درد
به خود ميپيچي
و صداي بازجو
را ميشنوي
كه با چند
فحش ناموسي
موهاي سرت
را ميگيرد،
به بالا
ميكشد و
فرياد ميزند
"مرتيكه
پفيوز خودتو
به موش مردگي
نزن، بشين
رو صندلي
جوابِ منو
بده" با اين
كار بازجو
چگونه شخصيت
و وجودت
بههم ميريزد.
ميدانم،
خوب ميدانم.
بازجوئيهاي
شبانه يعني
چه و برخورد
بازجويان
نيمهشبها
با متهمان
خسته و نگران
چگونه است.
ميدانم،
خوب ميدانم.
اگر جوان
باشي و كمتجربه
با چه نيرنگها
و وحشتافكنيها
توي دلت
را خالي
ميكنند
تا وادارت
كنند آنچه
ميگويند
بگوئي و
بنويسي.
ميدانم،
خوب ميدانم.
"توابسازي"
يعني چه
و چگونه
از زندانيِ
بيگناه
يك "تواب"
ميسازند
تا به هزاران
گناه ناكرده
اعتراف كني.
ميدانم؛
خوب ميدانم.
داروهاي
روانگردان
با مغز و
انديشه و
حواست چه
ميكند تا
آنجا كه
باورت ميشود
از روز تولد
جاسوس بودهاي
و در خدمتِ
امپرياليسم
و استكبار
جهاني!
ميدانم،
خوب ميدانم.
سلولهاي
انفراديِ
بند 209 چگونه
جايي است
وقتي به
علت زيادي
زنداني چندين
و چند نفر
را در آن
ميريزند
با بودن
توالت و
دستشويي
در داخلِ
سلول چه
مشكلاتي
داري و اگر
در آنجا
تنها باشي
چه حوادثي
ممكنست روح
و جسمت را
متلاشي سازد،
آنگاه كه
زني شوهر
اعدام شده
با يك بچة
يكي دو ساله
را در سلول
كنارت انداختهاند
و صبح در
حاليكه بچه
در خواب
است مادر
را براي
بازجويي
بردهاند.
كودكِ بيگناهِ
زنداني وقتي
از خواب
بيدار ميشود
و مادر را
در كنارِ
خود نميبيند
چند دقيقه
گريه ميكند
و از سلول
بيرون ميآيد،
به پشت سلول
تو ميرسد.
پنجه به
در ميسايد
و گريهكنان
مادر ميطلبد
و تو از شكاف
پايين در
كه محل دريافت
غذاست پاهاي
بچه را ميبيني
و گريه و
نالة او
را ميشنوي،
قادر به
هيچ كاري
نيستي تنها
بغض و نفرتِ
خود را ميبلعي
و اشكهايت
را با آستين
پيراهنت
ميروبي
و ساعاتي
ميسوزي
و ميسازي
تا صداي
ناله مادري
كه يك سوي
چوبي را
كه در دست
نگهبان است
گرفته و
لنگلنگان
و نالهكنان
به طرفِ
سلول خود
ميرود را
ميشنوي
و ميفهمي
در بازجويي
چه بر سرِ
او آوردهاند.
ميدانم،
خوب ميدانم
تفاوت شكنجه
سياه و شكنجه
سپيد را
و آنچه در
زندانهاي
"حكومت ديني"
با فاصلة
20 سال (1360 ـ 1380)
اتفاق افتاده
و اين روزها
هم ميافتد
و اكنون
موجب نگرانيهاي
شماست.
ميدانم،
خوب ميدانم...
فرزندانم،
دانشجويان
عزيز:
بگذاريد اعتراف
كنم، نسلِ
من به جاي
مبارزه با
استبداد
و ديكتاتوري
و فاشيسم
با مستبد
و ديكتاتور
و فاشيست
درافتاد
زيرا ميپنداشت
با تغيير
كسوت و نامِ
حاكمان ميتواند
به آزادي
و عدالت
برسد.
نسل
من دنبال
قهرمانسازي
بود نه مردمسازي.
نسل من ميپنداشت
با كفن شدن
شاه وطن
وطن خواهد
شد. نسل من
شعارش نه
مرگ بر استبداد
كه مرگ بر
مستبد بود.
و ديديم
و شاهد بوديم
نتيجه اين
شعارِ انحرافي
آن شد كه
"نظام شاهي"
به "نظام
ولائي" تبديل
گرديد و
چند نسل
از جمله
شما دانشجويان
تاوان اين
اشتباه تاريخي
را پرداختيد
و ميپردازيد.
حال
كه پس از
فراز و نشيبهاي
بسيار و
يك گسست
پانزده ـ
بيست ساله
"جنبش دانشجويي"
به اين نتيجه
رسيده كه
نميتوان
از شكم استبداد
و يك نظام
مطلقه دموكراسي
بيرون كشيد
و زمانِ
اميد بستن
به تغييرات
سطحي و مردمفريبي
با نام اصلاحات،
ديگر كارساز
نبوده و
با رنگآميزي
و ظاهرسازي
سر پا نگهداشتن
يك بناي
پوسيده امكانپذير
نيست. اكنون
كه ريشههاي
درد را شناختهايد
حق داريد
فرياد كنيد:
"ديگر
سخني با
حاكميت نداريم
و گردن نهادن
حاكميت به
انتظارات
برحق ملت
ايران را
خيالي خام
ميپنداريم
و ديديم
كه خواستههاي
برحقمان
را وقعي
نمينهند.
پاسخ عملكرد
قانونيمان
بازداشتهاي
غيرقانوني
شد و پيامد
خواستههاي
انسانيمان
سركوب غيرانساني"
قسمتي
از نامه
انجمنهاي
اسلامي دانشجويان
به ملت ايران،
چهارشنبه
1 مرداد 82
و اين
روزها كه
شما عزيزان
"به عنوان
پيشگامان
جنبش دموكراسيخواهيِ"
اتكاء به
فرد و قهرمانسازي
و رهبرتراشي
را به بيراهه
رفتن ميدانيد
و خود را
مسئول و
پاسخگو در
پيشگاه ملتِ
ايران ميشناسيد
بر سرِ اصلِ
سوم مواضع
خود كه اعلام
كردهايد
بهجدّ
بايستيد
و از همة
مدعيان مردمسالاري،
قانونمداري،
جامعة مدني،
عدالتخواهي
و مخالفت
با دخالتهاي
بيگانه و
... مصرانه
بخواهيد،
نه يكبار،
بارها و
بارها آنها
هم اعلام
كنند:
از
آنجا كه
سرنوشت
هر قومي
جز با تدبير
و انديشة
آنان رقم
نخواهد خورد،
ملت ايران
را حاكم
بر سرنوشتِ
خود ميدانيم
و معتقديم
كه جز با
تكيه بر
آراي مردم
و مراجعه
به خرد جمعي
هيچ حاكميتي
مقبول نخواهد
بود.
بند
3 از مواضع
اعلام شده
نامة 1 مرداد
82
دانشجويان
عزيز؛ دانشگاهيان؛
رسالتِ امروز
شما تبليغ
و برنامهريزي
براي "مراجعه
به خردِ
جمعي" است
در اين راه
بكوشيد و
از هزينههاي
آن ترسي
به دل راه
ندهيد كه
اگر حاكمان
تن به چنين
كاري ندهند
و اين آخرين
شانس براي
يك دگرگوني
آرام و قانوني
را از دست
دهند بيشك
فردايي كه
زياد دور
و دير نيست
با طوفانِ
خشم ملت
مواجه خواهند
شد آنگونه
كه "نظام
شاهي" نصيحت
ناصحان را
نپذيرفت
و ملت مجبور
به قيام
و اقدام
شد، با ادامة
سركوب دانشجويان
و روزنامهنگاران
و فرهيختگان،
مسلماً در
آيندة نزديك
از "نظام
ولائي" هم
تنها نامي
و يادي باقي
خواهد ماند
و در پايان
اطمينان
ميدهم بهنامِ
يك ايراني
، يك شهروند
و يك دانشگاهي
در كنار
فرزندانِ
دانشجويم
تا آخرين
نفس خواهم
بود.
و اما پيامي
به "دوستان":
چرا
سرزنشم ميكنيد؟
قطرهاي
بودم افتاده
در بركهاي
آرام و بيحركت،
داشتم ميپوكيدم
و لجني ميشدم.
صدايي
برخاست،
سنگي از
كوه جدا
شد، درونِ
بركه فرو
افتاد،
و
من به رودي
متلاطم و
جاري پرتاب
شدم، رودي
كه ميرفت
تا به دريا
پيوندد
ميخواستم
دريايي شوم،
ميخواستم
تنم را كه
هنوز چرك
و زخم ميرغضبها
را بر خود
داشت
با
آب دريا
بشويُم.
مگر
"دريا" شفادهنده
و پاككننده
نيست؟
ميخواهم
پاك شوم،
آنگاه در
دلِ دريا
بميرم
ميخواهم
چون قويي
در گوشهاي
از دريا
تنهاي تنها
بميرم
چرا
سرزنشم ميكنيد؟
ميخواهم
در كنار
و در ميانِ
ميليونها
"قطره" باشم
دوست
دارم قطره
باشم، درونِ
دريا، دريايي
موّاج و
طوفانزا
از
گنديدن و
لجني شدن
و آنگاه
مردن، بيزارم
چنين
زيستن و
چنان مردني
حرامم باد!
قطره
درياست اگر
با درياست
پس،
چرا سرزنشم
ميكنيد؟
چرا؟
با
سلام به
دانشجويان
و همة آزادگاني
كه زندان
و شكنجه
را تجربه
ميكنند
15/مرداد/1382