Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



بايد اکبر گنجی ساخت

مسعود بهنود

http://behnoudonline.com

در روزی که به نام خبرنگار نام گذاری شده است و نگاه ها کمی به حرفه ای است که از پردردسرترين حرفه هاست در همه جای جهان، می توان قصيده های پرشور در وصف قبيله قلم ساخت و حماسه ها پرداخت از نام کسانی که جان و سلامت و راحت خود در راه قلم نهاده اند.

چون سخن از وطن ماست می توان بار ديگر آن تومار را بيرون کشيد از ميرزا جهانگيرخان صور اسرافيل تا زهرا کاظمی خيل کشتگان بر سر قلم را نشانی داد و قلم را بر آنان گرياند. می توان به چهارده روايت دشنام های تازه به حکومتگرانی داد که شش سالی است کاری کرده اند که نامشان در صدر دشمنان آزادی قلم در جهان جا گرفته است و از اين جهت از کشورهای فقير و بی فرهنگ آفريقائی هم بدتر نمايش داده می شويم، پس هر چه بنويسم و هر چقدر تند و آتشين عليه کسانی که اين وضع را در ايران به وجود آورده اند، کسی خرده نمی تواند گرفت. آری می توان کتاب ها نوشت که همه خوانده می شوند در باب مظلومی اهل قلم و بی مروتی اهل قدرت در وطنمان. اما آيا حالا که اين گونه گفته ها و نوشته ها از حد هم گذشته فايدتی بر آن مترتب هست، می پرسم از خود. پس روايت تازه ای را که درباره وضعيت اهل قلم در ايران هم امروز نوشته ام کنار می گذارم و نغمه ای ديگر ساز می کنم. می خواهم اثبات کنم به همه آن ها که به دليلی به ايران فکر می کنند ـ چه آن ها که در حکومتند و چه آن ها در سر سودای آن دارند ـ که اگر کسی مانند اکبر گنجی نداشتيم بايد می ساختيمش. آن قدر به صلاحمان بود که از سلاح اتمی هم بيشتر قدرت بازداندگی داشت.

می توانستم و شايد برايتان جالب تر می بود اگر مثال را می بردم به عراق و بازمی گفتم از روزنامه ای که ديروز در آن کشور منتشر شد و برای نخستين بار پس از ساليان باسوادان ورقه چاپی و علنی ديدند که که بر صفحه اول آن جز عکس صدام تصوير ديگری بود و جز مدح صدام مقاله ای ديگر داشت و جز خبر از صدام و دولت و اطراف وی خبرهای ديگر در آن بود، پس از 24 سال. می توانستم برايتان از واکنش عراقی ها نسبت به اين روزنامه بنويسم ولی بگذاريد مثال را آشناتر کنم.

فرض کنيد در سال 55 هستيم. شاه جز بيماری خود هيچ موجبی برای نگرانی ندارد. بالارفتن قيمت نفت يک باره کشور را در موقعيتی قرار داده که همه سال ها آرزوی آن را داشتند، همه جهان آماده سرمايه گذاری در ايران هستند، گزارش دفتر مخصوص نشان می دهد که سی رهبر جهان در صف انتظارند برای سفر به ايران و منتظر تعيين تاريخی از سوی شاه و در عين حال 13 کشور در نوبتند برای پذيرائی از رهبری که همه جهان می داند که همه کاره ايران اوست و جز او کسی را قدرتی نيست و باقی همه وزن شعرند و نظرشان وقتی اعتبار دارد که شاه تائيد کند. با خريد بهترين تجهيزات نظامی، ايران نه فقط ژاندارم خليج فارس و قدرت منطقه که می نويسند بزرگ ترين قدرت غير اتمی جهان است، در همان حال دستيابی به صنايع هسته ای هم دارد به سرعت و بی مدعی پيش می رود و صدها دانشجو و متخصص ايرانی در بهترين دانشگاه های جهان دارند آماده می شوند که اين صنعت و صنايع نو ديگر را بر پای خود در سال های نزديک برپا دارند. دانشجويان ايرانی در دانشگاه های معتبر جهان که تعدادشان به حدود دويست هزار در جهان می رسد از مرفه ترين دانشجويانند در هر کجا هستند و بورس های سخاوت مندانه از برکت اضافه درآمد نفت منتظر آن هاست گرچه بيش ترشان رغبتی به آن نشان نمی دهند، کار به جائی رسيده که مخارج بليت هواپيما و اندکی پول برای خريدن سوغات هم به آن ها داده می شود که تابستان ها سفری به خانه کنند و علقه شان بيدار بماند. آن ها وقت برگشتن و يا سرزدن به وطن سوار بر هواپيمای جمبوجت ايران اير می شوند که شماره پرواز جذاب 007 بر خود دارد و از نيويورک به تهران می رود در حالی که می توانند با تخفيفی مخصوص سوار کنکورد شوند و به جای تهران به کيش بروند و جزيره توريستی در حال ساخت را هم ببينند و بعد به خانه بروند. دلار با سوبسيد دولت فقط 70 ريال است و با آن هزاران تن هر سال به تفرج به پايتخت های اروپا می روند با پرداخت پانزده هزار تومان آن هم به صورت قسطی. کار در تهران و اگر کسی رضايت به زندگی در شهرستان ها بدهد که چه بهتر فراوان است. اتومبيل های داخلی و خارجی فراوان در شهر هست و می توان قسطی خريد و پيکان که قرار است روزی هر ايرانی يکی داشته باشد وقتی گران شده به پنجاه هزار تومان رسيده است. خانه خريدن محال نيست چرا که گران شده و در شيراز به آپارتمانی صد هزار تومان رسيده و در شهرهای دور ارزان ترست. دولت چنان پشت کارگرها ايستاده که کارفرمايان از دستش به فغانند. طبقه متوسط شهری که می گويند تعيين کننده تر طبقه در مجادلات سياسی است از نظر اقتصادی درد چندانی ندارد. در عين حال اعتبار حکومت چندان است که همه بانک های دنيا برای دادن وام و اعبتار به ايران منتظر خطی هستند، آن جا که به مردم مربوط می شود بيش تر اروپا از ايرانی ها ويزا نمی خواهند. جهان دوقطبی است و ايران در کنار شوروی يعنی يکی از اين قطب قرار دارد ولی شصت هزار مستشار نظامی آمريکائی حقوق می گيرند و حکومت را محافظت می کنند در مقابل سوداهای خطرناک احتمالی همسايه قدرتمند شمالی و شاه روابط ايران را چنان به واشنگتن دوخته که مسکو نه که خيال های خام از سر به در کرده که با شرايط سهل ذوب آهن داده و پذيرفته که مرزهايش با ايران سياسی بماند و اقتصادی نباشد، پذيرفته تا به اين بازار وارد شود. گردش پولی چنان است که به روستاها هم چيزی در نهايت می رسد گرچه آن ها بيش تر می پسندند که درآمدخود را صرف رفتن به مشهد و کربلا و زيارت کنند و گاه فرشی بخرند و هنوز به اهميت سرمايه گذاری های مفيد و هزينه کردن برای افزودن بر ميزان توليد و تحصيل فرزندان خود نرسيده اند و جوانان روستائی همه امکانات و سوبسيدها را نديده می گيرند و خود را برای بليت فروشی و کارگری ساده هم شده به تهران می رسانند که همه امکانات تفريحی در اين جا مستفر هست. از ديد جوانان روستائی تهران جائی است که در آن عشق هست و سينمای فردين و شهرنو و بار و کاباره شب های تهران. پس به رغبت زندگی در حلبی خانه های اطراف تهران را به باغ روستا و هوای خوش آن ترجيح می دهند.

تا به جزئيات نرفته باشيم دو رقم ديگر هم بگوئيم. در سال 1978 که می شود سال 56 ايران از نظر اقتصادی کمی از کره جنوبی پائين تر و اندکی از ترکيه بهتر بود. اين وضعيتی است که برای حکومتگران امروز ايران به خيالی دور می ماند چرا که بر اساس آمار اگر به همين سرعت فعلی راه بسپريم و همه چيز مطابق برنامه پيش برود و چيزی مانع کار نشود سی و دو سال ديگر به امروز کره و دوازده سال ديگر به امروز ترکيه خواهيم رسيد ـ هم از نظر توليد ناخالص ملی و هم درآمد سرانه. در همين 24 ساله چند کشور مسلمان و خاوری مانند مالزی، دوبی با سرعتی مانند آن روز ايران به درآمدی سی برابر ـ سيصد در صد رشد ـ و پيشرفتی خيره کننده رسيده اند و اگر کره و ترکيه را هم به اين ها بيفزائيم با مجموعه ای روبرو هستيم که همه نفت يعنی ثروتی خداداد ندارند و پيشرفتشان موکول بوده است به مديريتشان و به کاری که کرده اند.

در چنان زمانی در عالم واقع شهبانو را غم اين بود که چرا ترانه هائی که توسط خوانندگان محبوب و پرطرفدار خوانده می شود همه غمگنانه است و شعرهائی که نامداران ادب می سرايند همه تلخ و سياه و زمستانی است و کسی از بهار و عشق سپيدی نمی گويد. ملکه به هنرمندان و اهل ادب اگر نه مستقيم، به واسطه مربوط بود و اين را پرسيد از آن ها. جواب ساده ای که گوگوش داده بود اين بود که مردم ترانه های شاد و تند را نمی خواهند، من می خوانم ولی بر سر زبان ها نمی افتد. در حالی که جوانان ترانه های شاد و تند غربی را می خواستند و در تاريکخانه بارها و ديسکوتک ها به ترنم بود ولی وقتی به ترانه های خودی می رسيد جامعه جز غم و حکايت سکوت و روايت شکست نمی خواست و شاعری هم در دلش نبود چنين هوائی. شاه سابق خود روزگاری از يکی از فيلمسازان پرسيد چرا در هر فيلم دست فروش بدبختی را نشان می دهی که نيمه شب زمستان دارد سيگار می فروشد مثلا و کاديلاکی که در آن بی خبران سوارند می ايستد و سواران آن از سوز سرما حاضر نيستند از ماشين پياده شوند و جوانک دستفروش بايد دست ها را از بخاری زيرپايش جدا کند و پای سرمازده روی برف بگذارد و به آن بی خبران سيگار بفروشد. شاه پرسيده بود چرا پيشرفت ها در فيلم هايتان منعکس نيست، همه اش از غارهای جنوب شهر حکايت می کنيد و از فقيران. مهرداد پهلبد وزير فرهنگ و هنر در همان زمان به فرمان شاه بخشنامه کرده بود که صحنه های تند فقر از فيلم ها حذف شود. و اين دو واکنش خود نشان می دهد که دستگاه شاه متوجه شده بود که جامعه غمگين است و دليلی برای اين غمگينی نمی يافت. آمار حکايتی ديگر می گفت اما مردم تصويری ديگر در ذهن داشتند. راديو و تلويزيون و روزنامه ها مدام از پيشرفت ها و دلايلی برای شادمانی و غرور می گفتند و می نوشتند اما جامعه انگار به انگار. بی اعتنا نگاه می کرد و در آرزوی آن بود که جرقه ای بزند و حکومت به سرنوشتی دچار شود که در بهمن 57 شد. اکثريتی از آن سی ميليون نفر که در آن روزگاران در ايران و ايرانی بودند امروز گاه از خود می پرسند چرا در آن روزگاران ناشکری کرديم. چنان که ما از نسل قبل از خود می شنيديم که گاه از پيشرفت های دوران رضا شاه می گفتند که دانشگاه ساخت و شهرها آباد کرد و راه ها پديد آورد و از همه مهم تر امنيت در کشور برقرار کرد و دانشجوها برای تحصيل به خارج فرستاد آن هم بر اساس انتخاب آزاد و شايسته و نه طبقه و ايدئولوژی و در همان حال از خود می پرسيدند چرا در شهريور 20 وقتی که به يورش نيروهای خارجی رضا شاه استعفا داد و رفت کسی برای او اشکی نريخت و همه چنان شادمانی کردند. اين سئوال را شاه هم گاهی از خود و از اطرافيانش می پرسيد و می گفت اين همه کار را پدرم در پانزده سال کرد، فقط پانزده سال با امکانات آن زمان و پول نفتی که نبود و جامعه ای به شدت عقب افتاده، امروز دريافته ايم که زمانی است بسيار کوتاه و بايد بسيارکارآمد باشد حکومت تا به اين جا برسد. شاه آخرين در اثر تکرار اين سئوال، در يک پاسخ قفل کرده بود. ملت ايران حق ناشناس است. اين را به روزگار قدرت خود درباره مردم و پدرش می گفت ولی بعد از سقوط حکومتش درباره خود هم به کار برد.

حال حکايت را از عالم واقع جدا کنيم و به تخيل ميدان دهيم تا بلکه ما را به جائی ببرد. فرض کنيم يکی از ما با اطلاعات امروزی مان در آن زمان در برابر شاه ايستاده و به او توصيه ای می کند برای گريز از سرنوشت مقدر. باورم اين است که به او نخواهد گفت اسلحه نخر چون حکايت جنگ عراق را می داند که نداشتن امکانات نظامی چه بر سر هزاران جوان ما در جبهه های جنگ آورد. به او نخواهد گفت با آمريکا متحد نباش چون با اطلاع امروز خود می داند که خطر تبديل شدن به افغانستان وجود داشت، در مورد طرح های اقتصادی هم به او توصيه نخواهد کرد که از ادامه آن دست بردارد چون می داند که همين تکنوکرات های انقلابی امروز هم در آرزوی رسيدن به همان رشد اقتصادی هستند. به او نخواهد گفت در پی کسب قدرت در منطقه و خليج فارس نباش چون اين همان چيزی است که امروز می خواهيم. حتی به باورم به او نخواهد گفت سازمانی برای حفظ امنيت و جمع آوری اطلاعات نداشته باش چون الان ديگر همه فهميده اند که هيچ کشور دنيا بدون چنين سازمانی نيست. به باور من آن شخصيت خيالی که با داشتن تجربه امروز با شاه آن روز گفتگو می کند اول مقدمه ای می آورد در باب آن که تصوير عمومی الزاما آنی نيست که در آمار می آيد و واقعيت هم ممکن است داشته باشد، بلکه تصوير عمومی آنست که در ذهن مردم به وجود می آيد و از جای ديگری تغذيه می کند. و همان تصوير عمومی است که ارزش دارد چرا که در روز روز مردم با آن تصوير به خيابان ها می آيند و از حکومتی دفاع می کنند و يا به حمله به آن می بردازند. پس بايد تصوير عمومی را بها داد. شخصيت خيالی ما به شاه می گويد تو اگر دو زندانی سياسی داشته باشی مهم نيست وقتی دو نفر تو به صدهزار می رسد در تصوير عمومی، در زندانت سه نفر کشته می شوند اين مهم نيست و مهم آن است که در تصوير عمومی سه هزار است و حتی هر کس خودکشی کند هم به حساب تو نوشته می شود. در حساب بانکی ات صدهزار دلار نهاده ای در حالتی، اين رقم شانزده ميليارد می تواند شد و اين شانزده ميليارد جامعه را به خشم می آورد نه آن صدهزار. تو خود از فعاليت های تجاری خواهر و برادرت نگران و ناراضی هستی و کاری نمی توانی کرد اين مهم نيست در تصوير عمومی همه کارهای آنان به حسابت نوشته می شود سهل است همه بدکاری های هر کس ديگر هم اگر نصيری خانه می سازد و اگر فلان سرمايه دار قمارکلان می کند. همه جا را از تصوير و مجسمه خود پر می کنی بکن، در تصويرخانه دل مردم تصويری از تو نيست و تازه اگر دستشان برسد چشم تصويرت را در کلاس های درس و اسکناس ها در می آورند. و در اين حال هر چه کنی بی اعتنا نگاهت می کنند و گاه که لازم ببينند تعظيمی هم نثارت می کنند ولی در همان حال در دل منتظر لحظه موعود هستند.

گفتگوی اين موجود خيالی خيلی که جلو برود شاه می گويد من که همين را گفتم ملت ايران حق ناشناس است ولی موجود خيالی به هزار روايت و سند برايش می گويد همه مردم دنيا چنين هستند و ملت ايران استثنائی نيست. و اين تصوير عمومی است که سرنوشت جوامع را تعيين می کند.

در اين موقع است که شاه به آن جا می رسد که بايد و می پرسد اين تصويرعمومی چطور شکل می گيرد. موجود مشفق خيالی و فرضی ما می گويد و می گويد خلاصه آن جسارت می کند به گفتن اين واقعيت که چاره دردمان کمی آزادی است. شاه نگاهی به دور وبر می کند تا کسی نشنود و آن وقت می گويد. من هم از خدا می خواستم که ايران مثل سويس باشد ولی مردم ما که سويسی نيستند با آزادی خود تخريب می کنند فرهنگ آزادی ندارند. در دوازده سال اول سلطنتمان آزادی بود ديديد روزنامه ها چه کردند و احزاب چه کردند و بالاخره مصدق داشت با مملکت چه می کرد. تازه بعدش هم آزادی بود و ما فقط حزب توده را منحل کرديم که الت دست بيگانه و خطرناک بودند بقيه احزاب بودند و انتخابات هم بود اما ديديد مجلس چه کرد و مدام دعوا بود در کشور، تا آخرش به اين جا رسيديم که برای پيشرفت و بيرون آمدن از عقب افتادگی بايد مجلس را بی اختيار کرد، احزاب را بست و برای ايجاد آرامش و کار روزنامه ها را تحت کنترل در آورد تا کاری ممکن شود.

موجود خيالی می گويد به فرض درست بودن تفسيری که از تاريخ معاصر می دهی و به فرض آن که هيچ دخالتی از خانواده ات و خارجی ها و هواداران استبداد در اين بازی نشده باشد باز هم نظرم همان است بدون آن آزادی تصوير عمومی ديگری در ذهن مردم به وجود می آيد که هر آن چه رشته ای پنبه می شود، کدام بهتر است کمی ديرتر ولی محکم تر و پيوسته تر يا اين بازگشت های غم انگيز گاه به گاهی به عقب و تکرار تجربه های گذشته.

شاه می پرسد تصوير عمومی را چه می سازد، موجود خيالی جواب می دهد تصوير در يک حالت از ميان گردش آزاد اطلاعات ساخته می شود و در حالتی ديگر از جمع شدن هر شايعه و خبر که از آن بدتر نيست. خبر يا در دسترس است و يا صيد می شود از هر جا. و اين موضوعی است که نه شاه که هيچ حکومتگری در نمی يابد به سادگی مگر با اطلاعات تاريخی وعلمی بسيار درباره جامعه شناسی اطلاعات. تا اين ها نداند نمی داند که تصوير عمومی از تصويرهائی که حکومت ها از خود می سازند و گاه هر ساعت در چشم مردم فرو می کنند پديد نمی آيد و از اجزائی حاصل می شود که مردم خود به دست می آورند. به روزگاران دور مردم برای به دست آوردن خبر آن که در زندان شاه با مخالفان چه می کنند بسيار در زحمت بودند و گاه خيلی دير و به تصادف آن را به دست می آوردند ولی امروز نه که زحمتی ندارد که خبر بر سرشان می ريزد و در حالی که دستگاه تبليغاتی حکومتی کنترل شده و سانسوری است مردم چتری بر سر می گيرند که فقط از باران اخبار منابع داخلی خيس نشوند و در همان حال لخت و بی حفاظ به زير باران اخباری می روند که از دورها می آيد.

باری کوتاه کنم. موجود خيالی چندان که گفت و گفت کار به آن جا می رسد که شاه می گويد بايد سانسور و فشار را برداشت و گذاشت روزنامه ها هر چه می خواهند بنويسند، هر چه می خواهند. از فردايش مدام ماموران او می آيند به شکايت که قربان آن روزنامه اين نوشته و اين خطر را به منافع عمومی وارد آورده و شاه می گويد باشد بهتر است تا آن که تصوير عمومی حکومت از دست برود. مسوول امنيتی می رسد که قربان در دانشگاه ها شلوغ کرده اند و در و پنجره می شکنند و دو سه تن هستند که همه را تحريک می کنند و استادان می گويد ديگر کمتر کسی درس می خواند، شاه که پاسخ را قبلا آماده کرده می گويد گيرم عده ای از درس خواندن باز می مانند بهتر است از ... کم کمک خبر می رسد که هيچ مدير بانکی جرات ندارد کاری خلاف قانون کند، هيچ ماموری توان آن را در خود نمی بيند که دست متهمی را بپيچاند، هيچ مامور نيروی انتظامی نمی تواند قدرت بنماياند، در بعضی مواقع اين سست شدن ها باعث می شود که بدکاران جری شوند، خبر خوبی نيست ولی شاه می گويد بهتر است از آن که ...

حال اگر در اين فضای خيالی مشفقان رسيدند، فرض است فرضی محال، که آن ها خبر بدی دادند که کسی حاضر به افشاگری و نور انداختن به تاريکخانه ها نيست و بعضی ها روش هائی کشف کرده اند که در پنهان آن کنند که نبايد و کسی هم نيست که مچشان را بگيرد. برای شاه که استدلال موجود خيالی ما را پذيرفته خبر بدی است. در اين موقع است که شاه و يا هر کس در مقام حکومت است به فکر فرو می رود و خطر را در می يابد و می گويد برويد و بگرديد اکبر گنجی پيدا کنيد. ماموران به تعجب می گويند چرا قربان. می گويد چون تصوير عمومی ما با اوست که همان می شود که هستيم، ما که معصوم نيستم و احتمال خطا در ما هست کاش مردم ما را همان ببنيند که هستيم و ما را در همين مقام باور کنند، تاريخ می گويد مردم وقتی باورمان کنند آن قدر بخشنده اند و نجيب که شب گرسنه می خوابند و دم بر نمی آورند و ما به گناهی که آن را نپوشانده ايم خواهند بخشيد، آن دم خطرناک است که تصويرعمومی چنان شکل گيرد که حکومت با انبوهی از گناهان کرده و ناکرده رها شود در ميان مردمی که بی اعتنا می گذرند اما راهشان به سوی خيابان انقلاب است. وحشتناک آن لحظه ای است که من بگويم صدای انقلابتان را شنيدم و خيال اصلاح دارم و واقعا داشته باشم اما تصويرعمومی مجال باور به مردم ندهد.

هيچ حکومتی را سر آن نيست که جامعه را به عقب ببرد، بدترين و بدنام ترين حکومت ها در پی ايجاد خوش بختی و بهشت برای مردمان خود بوده اند، سياهکارترين ديکتاتورها در آرزوی آن است که محبوب جمع باشد و تاريخ از او به بزرگی ياد کند و بازماندگانش با گردن های فراز او را نام برند. سهل است همه حکومتگران دبه دنبال آنند که از تبعيض و بدکاری و فساد دستگاهشان جلوگيرند و مردم را راضی و خوش حال ببينند، اما بر خلاف آن که از دور به نظر می رسد حکومتگران و صاحبان قدرت هم آدمی هستند با همه ضعف های آدمی. چنان نيستند که در قاب های بزرگ نمايش داده می شوند؛ مانند همه از عظمت و حقارت توامند، آدمی موجودی پيچيده است به ويژه وقتی در سرزمينی خشک و کويری زاده شود و در چنان سرزمينی به قدرت دست يابد. مهلکه ای است اتاق قدرت وقتی که آدمی برای خود رسالت ها قائل شود و از در و ديوار از بامدادان که چشم می گشايد برايش پيام برسد که تاريخ در انتظار تست و سرنوشت قومی و آرمانی در کف تو.

معتقدم اگر عقربه های زمان را برای هر صاحب قدرتی به عقب ببريم و تجربه ها را در مقابلش بگذاريم در صدد بر خواهد آمد يکی اکبر گنجی دست و پا کند . گنجی را برابرنهاد آزادی بيان می گيرم و اين را به روزگاری می نويسم که به خاطر می آورم که دارد چهار سال می شود از زمانی که ما با هم به زندان در افتاديم و ما يکی يکی به در آمديم و گنجی از همه ما راسخ تر بود، به خشم و بی خبری آن ها که در قدرتند هنوز در آن مغاک است. من يکی از خود بگويم که سيزده ماه است مجبور شده ام برای نگاه داشتن آزاديم از خانه دور باشم و او در همه اين زمان های بی بازگشت در آن سوراخ مانده گرچه می خواند و دارد باز هم خود را می سازد و نمی توانند انديشه اش را زندانی کنند اما برای من که ديروز شنيدم او را نهانی از زندان اوين به بيمارستان برده اند و آن بيماريش که ديده بودم گاه برای روزها او را در رختخواب می انداخت خس خس کنان دوباره عود کرده است و متاسفم که کسی در اين ميان به در نمی آيد که به آن ها می توانند با برداشتن گوشی تلفن آزادش کنند بگويد که از نبودن امثال گنجی جامعه ضرر می کند اما به نسبت حکومت بيش تر زيان می بينند و آن ها که در قدرتند و چشم به قضاوت تاريخ دوخته اند.

آن موجود خيالی که تجسم کردم به گفتگو با شاه موفق آمده است اگر مجالی داشته باشد برای او می گويد که جوامع بشری بر خلاف تصور حکومتگران شرقی چنان با هم متفاوت نيستند که امری برای گروهی بسيار خوب و برای گروه ديگری بسيار بد باشد، همانندند و سرانجام در اين دنيا که می بينيم به همين زودی زندگيشان هم شبيه به هم خواهد شد، هم از اين رو تجربه های همه جوامع با اندک تصرفی به کار جوامع ديگر هم می آيد. و بزرگ ترين دستاورد بشر که پيشرفتش را آسان کرد و به معجزه ای از تاريکی قرونش بيرون کشيد مجادله ای بود که با قدرت کرد و راه هائی که به دست آورد تا تصوير عمومی را با تصوير واقعی يکی کند، زبان عام را با زبان اهل قدرت آشتی دهد و برای اين هم دو کار کرد. اول آزادی بيان بود که پذيرفت به همه هزينه های آن تن دهد ولی از آن پاسداری کند. ديگری رسيدن به اين تکنيک بود که برای جلوگيری از فساد ذهنی که محتمل هر صاحب قدرتی هست، جا به جائی و تغيير مدام را وارد در قوانين خدشه ناپذير خود کرد.

اين هر دو کار پذيرفتنش سخت بود و آسان نبود، آزادی بيان حکومت را دشوار کرد، جامعه را گاه به سختی انداخت اما فايده اش چندان بود که دانستند از آن گريزی نيست، مانع شدن از ماسيدن کسی بر اريکه قدرت هم آسان نبود. اما بشر حکايت شنو عبرت پذير جون به تاريخ خونبار خود نظر کرد ديد از ماندگاری قدرتمندان بر سر قدرت چه آسيب ها ديده است. هنوز هم می بينيم که سلطنت های موروثی و تمام عمر هست، اما در هر جا که دموکراسی هست اين مادام العمر را قدرت نيست و بلکه مظهر مانده است مظهر تداوم و با اين همه قديم ترين و به ظاهر محکم ترينشان که سلطنت در بريتانيا باشد خود می داند که اگر روزگاری فايده بخشی اش زير سئوال رود و تصويرعمومی را از دست دهد دير نمی ماند، اما هنوز برای مردمانش فايده بخش است که می پذيرندش.

شاه سابق ايران به روزگاری که درآمد نفت او را به هر آرزو که داشت رسانده بود غرورش به آن جا برد که گفت سلطنت خود را از سلطنت انگلستان هم محکم تر می بيند اين سخن که امروز می دانيم چقدر مضحک است در روزگار خود هيچ يک از همراهان و علاقه مندان وفادار او را وادار نکرد که خطر کند و خنده داريش را به او باز گويد. گذاشند در غفلت بماند و بميرد. همچنان همين است.

ناديده گرفتن چيزی به عنوان تصويرعمومی و آشنا نبودن با آن کار تمام قدرتمندان است که از اريکه به زير آمدند. آخرين آن ها صدام که تجربه اش بر اساسی ديگر بود که اگر آن موجود فرضی امکان يابد که به رهبران و قدرتمندان امروزی ايران گفتگو کند بايد اين نکته را هم فروگذار نکند که در ماجرای عراق تجربه ديگری هم شد. آمريکا و متحدانش در راس آن ها دولت تونی بلر موفق شدند به ياری امکانات گسترده دنيای رسانه ها تصويرعمومی حکومت صدام را چنان شکل دهد که در جاهائی با واقعيت تطبيق نداشت و با همان تصوير کار خود کردند. اين زمانی بود که ديدند تصويرعمومی مردم عراق که از صدام موجودی خونخوار و ترسناک می بيند برای رای دهندگان آمريکائی و اروپائی آن قدر خطرناک نيست که اذن آن دهند که به آن جا لشگر کشيده شود، اين ها در اوايل دهه نود با حمله به عراق و سست کردن پايه های قدرت و هيبت صدام منتظر بودند که مردم کار را تمام کنند و هزينه ساقط کردن حکومت را بپذيرند، اما صدام در سال ها چنان خشونت کرده بود و در مردم چنان وحشتی انداخته بود که با همه سستی که بعد از ماجرای حمله به کويت در کار حکومت او ايجاد کردند با شورشی بنيان کن مواجه نشد و ماند. پس آمريکائی ها طرح ديگری آوردند و با دستکاری در تصوير عمومی مردم جهان کار را تمام کردند.

در تجربه عراق هم ثابت شد و بيش تر که اگر در آن جا اکبر گنجی ، يعنی آزادی بيان بود جا انداختن چنان تصويری از آن جامعه در ذهن جهانيان که بتوان بر اساسش حمله نظامی کرد ممکن نبود. ساده بگويم جامعه را صدام بی روزنامه و با راديو وتلويزيون تحت کنترل نگاه داشت که مثلا بدکاری های عدی پسرش و خشونت های دستگاه های تحت نظارت قصی پسر ديگرش پنهان بماند، عجبا در تصوير عمومی مردم عراق و جهان آن دو صدها برابر واقعيت بدکاره و خشن شناخته شدند. چه زحمت عبثی چون اگر نبود به احتمال زياد الان قصی و عدی زنده بودند و تنها کسانی نبودند که عکس جنازه هاشان چنين در جهان رايج و تکرار شود.

روز خبرنگاران و در حقيقت روز ياد آوردن از کاری است که آزادی بيان و اطلاع رسانی با جوامع بشری می کند و مقامی که در ساختن تصويرهای واقعی دارد. اگر راست می گويند کسانی که از تندسازی نومحافظه کاران دنيای سرمايه داری نگرانند و رسالتی در خود می بينند برای حفظ جوامع از ترفندهای اينان بايد به هر سازکاری در انديشه آن باشند که تصوير عمومی خود را اصلاح کنند و ننازند به وافاداران خود که وقتی مردم از چهارراه حافظ گذر کردند رسيدنشان به ميدان انقلاب زمان زيادی نمی برد. اين راه در سال 57 به شوری که تصويرعمومی از حکومت شاه در پاها ايجاد کرده بود سريع و بديع طی شد. گفتم چهار راه حافظ به خاطرم رسيد از لسان العيب مدد گرفتن.

بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
قد خميده ما سهلت نمايد اول
بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ به حق قران کز شيد و زرق بازآی
باشد که گوی عيشی در اين جهان توان زد



Back

 
online

gooya 1998-2003