اين
سخن از خاتمی نيست
مسعود
بهنود
http://behnoudonline.com

لطيفه ای بی لطف می
گويد مردی از اسارت حراميان باز آمده بود حکايت
دوران اسارت می گفت با دوستان، تا به آن جا رسيد که
گفت حراميان تجاوز می کردند به آدمی و يا می کشتند
ما را.
چون اين گفت حدقه چشم
ياران را ديد تنگ شده و کنجکاوند به بقيه داستان.
آسيمه سر به در آمد که ولی من ... من ... من را
کشتند. و اين حکايت آن هاست که در روايت خود را در
موقعيت مفروض بد و بد قرار می دهند از ندانی. اين
حکايت را با همه کراهت از آن به ياد آوردم که دو روز
پيش در يکی از روزنامه های تهران در مقاله ای از قول
رييس جمهور خواندم که «من بين استبداد داخلی و
استعمار خارجی، اولی را انتخاب می کنم» به باورم اين
جمله از آقای خاتمی نيست و اگر بود جای گلايه و
شکايت داشت. گرچه می دانم اقتدارگرايان از اين دست
معادله ها بسيار می بندند به قصد فريب خلق و توجيه
استبدادی که مردم از آن متنفرند ولی اين سخن آقای
خاتمی نيست که می داند واقعيت جز اين است.
از اين دست جملات را
در عراق بسيارمی گفتند صداميان و همه عيب خود می
کوشيدند پشت مبارزه با استعمار خارجی بپوشانند و
ديديم که سرانجام نردبان چه حادثه ای شدند. می توان
اين جمله را در بعضی از جوامع عقب افتاده فرهنگی بر
زبان آورد چنان که در کره شمالی هم می گويند و بر
همان اساس سوارند تا کی پرده ها بر افتد، اما به
گمانم ديری است که بخش اصلی و تعيين کننده
افکارعمومی ايران ما از اين مرحله گذر کرده است و
اگر هم کسانی باشند که هنوز به اين افسانه به خواب
بروند به گمانم نمی توان بر آنان و قبول و رضايتشان
مطمئن بود و دير ايستاد. ايران برای گذر کردن آرام
از موج حادثاتی که به آن گرفتار است محتاج خردمندان
و خردورزی است ورنه طی اين مرحله با خون جگر نتوان
کرد. اگر همه جمعيت ايران آن چهارده هزار بسيجی
بودند که آقای رحيم صفوی آن ها را هفته پيش با خود
به سبلان برده بود تا نمايش پايداری و طرح جديد
مقابله با خطر خارجی بدهد و در آن جا گفت که هرگاه
چهار ميليون بسيجی را بتوان آماده کرد و تعليمات
نظامی داد امنيت ايران تضمين می شود و نوجوانان هم
حتما به تائيد برای سردار صلوات فرستادند، کار با
اين شعر و شعارها راست می آمد. ولی چنين نيست و آن
چه در ذهن سردار است بيش تر تصوير اين روزهای ليبريا
را تداعی می کند با نوجوانان يک لا قبا که تفنگی در
دست دارند و به هم شليک می کنند. ورنه بيش تر جوانان
عراقی را به چشم می زند که در آخرين روزهای صدام در
قالب سازمان جوانان و نوجوانان حزب بعث مسلح شدند تا
نمايش های خيابانی بدهند که فقط دستگاه خبری و
تبليغاتی سعيد الصجاف را به کار می آمد که در غرب او
را کمدين نام نهادند و از همين رو محبوب است و
نيروهای آمريکائی هم به گرفتنش رغبتی ندارند و حالا
در آپارتمانی در بغداد مانده است با موهای رنگ برف
که ديگر از خضاب معمول در دستگاه صدام در آن خبری
نيست و رنگ آن مانند رنگ ادعاهايش پريده است. نه
کارما ايرانيان به آن سادگی نيست که آقای جنتی فرض
کرده و آقای مصباح تبليغ می کند. پيچيده ترست و هم
برنامه ها و شعارهائی می خواهد که اگر يک گروه اندک
را راضی کند باری بايد گروه های ديگر را به خنده
نيندازد چنان که امروز در ايران معمول است.
شايد از اين دست گفته
ها را بتوان برای مردم عراق گفت که به گزارش آنان که
به آن جا سفر کرده اند، بی آب و بی برق مانده اند و
حداکثر دلاوری صداميان در اين شده است که گاه در
تاريکی تيری نثار سرباز بيگانه کنند و بگريزند و يا
مانند ديروز لوله آب شهر را بترکانند تا مردمی که بی
برق هستند بی آب هم بمانند و آن ها را دعا کنند.
مردمی که به نوشته ناظران هنوز گيجند و ناباور.
عراقی ها که به اين سرنوشت دردبار گرفتار آمده اند و
هر چه پيش آيد به اين زودی خرمی نصيبشان نيست عادت
کرده بودند که هيچ به معقولات وارد نشوند تا به
سرنوشت صدها هزار که گم شدند و حتی گورشان را کسی
نشانی نداد گرفتار نيايند، عادت کرده بودند که هيچ
روزنامه نخواهند، نپرسند چرا مجلس نداريم و اگر
داريم فرمايشی است و اعضايش به فرمان برگزيده می
شوند، هيچ از اينترنت و ماهواره و خبر سراغ نگيرند و
حتی تلفن موبايل نداشتند و اين تجمل مخصوص حکومتی ها
بود چه رسد به فکس که اصلا در عراق عمومی نبود و در
دکان هائی که هست بايد صاحب مغازه هر برگ را گزارش
کند که قابل کنترل باشد. در همين در ده ساله گذشته
صدائی از درون آن کشور بر نيامد و گريختگانشان هم
نگفتند که چرا بايد به قيمت نداشتن اجازه هواپيمائی
درشمال و جنوب کشور حاکميت ملی مان مختل شود و چرا
چنين هزينه گرانی را بابت جنگ های صدام خواسته
پرداخته ايم و چرا ثروت در خاندان و نزديکان
ديکتاتور مجتمع است . انگار راست گفته بود ملک حسين
روزگاری به شاه سابق ايران وقتی که گفت ما عرب ها را
بايد هميشه گرسنه گذاشت و با قدرت بر سرمان ايستاد
اين طور بهتر اداره می شويم. اين سخن را گفته اند که
روزگاری لارنس مامور انگليسی حجاز و اطراف و معروف
به لورنس عربی هم گفته است. هم از اين رو، از زبان
باسوادهای تبعيدی عراق هم شنيده ام که از جنگ با
ايران هواداری کرده و آن را به حساب غرور ملی و
بيگانه ستيزی خود نوشته اند. چرا دور برويم هم هفته
گذشته قذافی ليبی پذيرفت که بيش تر از 2/7 ميليارد
دلار غرامت بابت حادثه ساقط کردن هواپيمای در لاکربی
از کيسه مردم بپردازد و نشنيده ايم که مردم ليبی
برخيزند و حتی اوپوزيسيونی باشد که غربی ها را ندا
در دهد که چرا تاوان خطای قذافی را بايد مردمی فقير
بدهند، و يا به خود بگويند چرا ما بايد چنين هزينه
گزافی برای بدکاری و تصميمات دستگاه اطلاعاتی مان
بپردازيم که لابد به دستور قذافی عمل کرده بودند و
عده ای بی گناه را کشتند و ده سال مملکتشان هزار
خاری و سختی کشيد و حالا هم با سرافکندگی اين را می
پذيرند در حالی که همه می دانند زندگی در شهرهای
کشور نفت خيز ليبی چگونه است و مردم به چه فقری
گرفتارند. صدام، قذافی و بی هيچ شباهتی بين شان
کاسترو، همه آن سختی که به مردمشان می دهند و آن
ازادی که از آنان سلب می کنند با اين مقدمه تزئين و
ممکن می کنند که ما با استعمار خارجی درگيريم و بهای
غرور خود می پردازيم. اما با ايران اين معامله نمی
توان کرد، کشوری که صد سال پيش نه توسط بيگانگان که
به انديشه و خواست خود به قانون رسيده است و همين
ربع قرن پيش به انقلابی که چشم جهان را خيره کرد در
صدد آزادی و استقلال بر آمد و همين شش سال قبل به
زيباترين شيوه ها و متمدانه ترين عشوه ها خواست خود
را بيان کرد و استبداديان را واداشت که برای سد کردن
راه آزاديش در مقابل نورها برهنه شوند و همه ناسازی
اندام خود را هويدا کنند و مردمی که مخالفانشان را
به دست و پا زدن انداخته و مسخره کوی و برزن کرده
اند. مردمی که به بيان شيوای دکتر سروش به زودی به
سياست پيشه گان راه و رسم دموکراتی را خواهند آموخت.
آری با اين مردم با اين شيوه نمی توان سخن گفت و
بايد سخن نو آورد.
اين که مجبوريم بين
استعمار بيگانه و استبداد داخلی يکی را انتخاب کنيم
تعريفی است مربوط به دوران نادرشاه افشار، وصف امروز
نيست. در قرن بيستم بيش تر ايرانيان می دانند که
تعريف استعمار خارجی تغيير يافت و از اتفاق شد مساوی
و همزاد شد با استبداد داخلی و چنين شده است سرنوشت
انسان شرقی که يا استبداد داخلی و استعمار خارجی را
باهم می پذيرد و يا انتخاب آزادی و استقلال را با هم
به دست می آورد، مانند نمونه هند. و اين همان آرزو و
خواست اکثر مردم ايران در سال 57 است که برپائی
جمهوری اسلامی از آن رو ميسر شد که جناح مذهبی وقتی
فرياد مردم شنيد، در شعارها آزادی و استقلال را
برابربا جمهوری اسلامی نهاد، به اين ترتيب وعده ای
دادند و عهدی با خلق بستند که معنای ساده اش اين می
شد که شاه را که مظهر استبداد داخلی و از 28 مرداد
32 نشانه استعمار خارجی بود می رانيم و حکومتی می
آوريم که آزادی و استقلال می آورد. اما دريغادرد که
چون مردم در دوم خرداد به طلب آزادی آمدند که وعده
اش را 20 سال قبل از همين روحانيون شنيده بودند،
گروهی به مقابله برخاسته و تازه بعد بيست و چهار سال
به يادشان آمده که اسلام را با دموکراسی سازگاری
نيست. به زبان ديگر امروز آقای مصباح و آقای عسگر
اولادی عهد شکستند و نه آن ها که می گفتند جمهوری
اسلامی يعنی آزادی و استقلال.
اگر همه شرق ندانند و
در نيابند که آزادی را با استقلال چه نسبتی است و
چگونه همزاد يکديگرند و ملازم و مراقب و ضامن هم، ما
ايرانيان که اين روزها پنجاهمين سالگرد ماجرای بيست
هشتم مرداد و سقوط دولت دکتر مصدق را به ياد می
آوريم خوب می دانيم. دکتر مصدق در راه و روش های
ميانه که در پيش گرفت و صیوری ها که با درون کرد در
عين سخت گيری به بيرون، در آن دو سال و اندی که مجال
داشت شرايط را چندان سامان داد که همه خلق را خبر شد
آن چه هواداران استبداد می نهفتند. در داخل پرانتز
بگويم هنوز هم جناح مذهبی هوادار آيت الله کاشانی
مبتلای خطائی هستند که وی کرد با تائيد دولت زاهدی،
و تمام سابقه مبارزات ضد استعماری خود را داو اين
بازی نهاد و باخت، ندانسته در صف هواداران استعمار
قرار گرفت و خيری هم نديد، از چند سو زيان ديد، به
يک خطا. پس برای ما که داستان پنجاه سال پيش می
دانيم نمی توان گفت که استبداد داخلی در مقابل
استعمار خارجی است.
اما باری آن دوران که
مستبدان جهان استعمار خارجی را بهانه می کردند تا
مردم را از حق خود بازدارند گذشت و خاکسترش هم با
پايان جهان دوقطبی به باد سپرده شد. اينک استعمار
خارجی اصلا نه آن است که بود و اين گوهری که آزادی و
دمکراسی است چنان پربهاست که نظر نسل تازه هندی و
ژاپنی به استعمار کهن و دخالت خارجی هم ديگرگون شده
است. بگذريم. آن چه امروز در ذهن بعضی از محافظه
کاران زمان نشناس ايرانی می گذرد کهنه روايتی است
تاريخش منقضی که به فريب استعماری که ديگر چنان نيست
که بود بتوان آزادی را به زنجير کرد.
در داستان اخيری که با
حمله نظامی آمريکا به افغانستان و عراق در کنار
مرزهای ما اتفاق افتاد بسيار بودند که از خود می
پرسيدند در ايران که با خطر همسايگی با قدرت مهيب
آمريکا روبرو شده است محافظه کاران چرا خطر می کنند
به تبليغ برای طالبان و صدام دشمنان شکست خورده
ايران و همين حکومت حتی. می پرسيدند در حالی که
حکومت دريافته که جز همراهی با ائتلاف بين المللی ضد
تروريسم چاره ای ندارد و به همين هم رضا داده است
چرا در داخل دشمنان قسم خورده خود را آب تطهير بر سر
می ريزد و مبلغ طالبان و صدام از کار درآمده اند در
تبليغات رسمی خود، آن هم به زمانی که با اين رسوائی
در حال گريزند. بسياری اين را به حساب خطای مجافظه
کاران نهادند. به باور من اين ها نبود محافظه کاران
مخالف آزادی می دانستند چه می کنند. آن ها در صدد
بودند حالا که استعمار را آن جلوه کهن نيست که بتوان
به بهانه اش استبداد کرد، از دخالت نظامی آمريکا و
متحدانش در شرق و غرب ايران مايه ای بسازند و
استعمار را زنده و خطر نزديک نشان دهند چون بهانه
ديگری ندارند برای محروم کردن مردم از حقی که دارند
و می دانند. وقتی می گويند استعمار خارجی مقصودشان
دخالت آمريکا و متحدانش در اين سرزمين هاست. در حالی
که اين استعمار خارجی نيست که به بهانه مبارزه با
تروريسم به کابل و بغداد رسيده بلکه اين جهانی سازی
است که يکی از اصولش هم دموکراسی است. هم از اين رو
همين قدر که عراقيان بتوانند نظم خود را سامان دهند،
زودتر از آنی که محافظه کاران ما بتوانند راه ديگری
پيدا کنند و نغمه ديگری برای ضديت خود با دموکراسی
دراندازند، خود از صجنه به در خواهند رفت. چنان که
با از هم پاشيدن شوروی ديگر دليلی برای ماندن در
ژاپن و آلمان هم ندارند و دير نخواهد بود که از
اروپا بروند.
آنان که اين روايت را
ساده لوحانه و توجيه ساز دخالت آمريکائيان در دنيا
می نگارند، برطينت خود می تنند ورنه سخن اصلی اين
است که استعمار تغيير شکل يافته امروز حالا با آزادی
برای مردم می آيد و اسب تروآيش استبداديان هستند،
استبداد داخلی است که زمينه ساز استعمار امروزی می
شود و نه که استبداد بدل استعمار نوين نيست بلکه
موجد و مولد و بهانه آنست. خوب به داستان صدام و
طالبان بنگريد و به کره شمالی و همه آن ها که آمريکا
در محور شرارتشان قرار داده در يک نکته مشترکند و آن
نبود آزادی و دموکراسی است.
محافظه کاران دريافته
اند که انسان امروز جهانی را به تولای و سودای آزادی
و دموکراسی می توان تا کجا برد به همين جهت در
تبليغاتشان می گويند آمريکا و غرب از حقوق بشر
استفاده ابزاری می کند، راست هم می گويند اما چاره
شان چيست، گيرم رقيب به دروغ شعاری برگزيده که مردم
را خوش می آيد و با طينت و خواست و آرزوهای آدمی
همخوان است آقايان را چه امکانی هست که جلو آرزوئی
قديمی را بگيرند که اگر در دل مردم ايران نبود هنوز
دوران پادشاهی ادامه داشت و رهبران امروزی در گوشه
قم و يا زندان بودند. انگار مردم ايران هر زمان که
به طلب آزادی بر می آيند کتاب پوپر زير بغل دارند و
يا نسخه های هابز را برخوانده اند.
محافظه کاران و
مخالفان آزادی تنها يک چاره برايشان مانده و همان
است که در جلسات دربسته و در معامله با بازارگانان
غربی می گويند تا بلکه ديگ طمع آن ها را به جوش
آورند و رهبران کشورهايشان را از تعقيب فکر دموکراسی
در خاورميانه مسلمان بازدارند. اين همان ترفند است
که کسانی مانند سلاطين حجاز و شيوخ منطقه در قرن
بيستم برای ماندن به کار می گرفتند « جوامع مسلمان
را حکايت ديگر است» ومسلمانی با دمکراسی و آزادی و
حقوق بشر همساز و همخون نمی شود. اما اين ترفند
امروز ديگر کاربردی ندارد به دلايل بسيار که مربوط
می شود به تغيير مناسبات جهانی. اقتدارگرايان امروزی
بداقبالی آوردند و در پنجاه سال دير آمدند و ديگر
شوروی نيست که غرب از او بهراسد و به استبداديان
متحجر رضا دهد به اين مزيت که مسلمانند و ضد
کمونيست. در عين حال گسترش ارتباطات هم جوامع را با
جهان آشنا کرده و به حق خود واقف. جهان ديروز مردم
کشورهای نفت خيز را به چيزی نمی گرفت و همين قدر می
خواست که برای پالايشگاه ها و لوله های نفتش مزاحمتی
نداشته باشند و اين را سلاطين و مستبدان منطقه ضمان
می شدند و می ماندند اما امروز جهان بازارگان، نه
بيابانگردان بی خبر بلکه مصرف کنندگان مشتاق می
خواند تا در جهان در حال ساخت نقشی به عهده گيرند.
اين را محافظه کاران ما در نمی يابند و هنوز به
وسوسه بازاريابان و دلالان دل خوشند که در گوششان می
گويند تا زمانی که فرمان می رانيد جهان را گريزی جز
معامله با شما نيست. اين را دلالان سال ها در گوش
شاه سابق ايران هم خوانده بودند اما در پايان کار،
جز يکی دو نفر مانند راکفلر و کی سنيجر ديگرانشان
حتی حاضر نشدند تا که در کوشش برای پيدا کردن محل
اقامتی و بيمارستانی برای او کاری کند.
پس آن راه بسته شده و
اين را استبداديان ديار ما هم دريافته اند و از همين
روست که سراغ مردم آمده اند که ما اگر بخواهيم دين
محمد را نگاه داريم بايد از دموکراسی چشم بپوشيم.
کسی که از حقوق بشر می گويد و از آزادی ها سخن می
راند در مسلمانيش بايد شک کرد. خوب که در گفته
هايشان دقت کنيم می بينيم برای ماندن دارند دين محمد
را می فروشند و ابا و احتياطی نمی کنند، چنان که
تاکنون مليت ما را به حراج گذاشته اند و چنان کرده
اند که نمی توانيم به دنيا بگوئيم که حق ماست که
صنعت هسته ای داشته باشيم. چون که بگوئيم فورا پاسخ
می دهند که دنيا حاضر نيست کليد صنايعی که احتمال
دست يابی به بمب ويرانگر در آن درج است را به دست
آدم هائی سپرده ببيند که گرچه همه شجاعتشان در شکنجه
دانشجويان و آزار به بند کشيدگان خلاصه می شود اما
زبان می گويند که بايد هرکس را که با آن ها همرای
نيست از بين برد و وقتی احساس قدرت کنند؛ چنان که
مدتی کرده بودند، شعار انهدام همه جهان را سرمی
دهند. برای ماندن بر سر قدرت چنان همه مصلحت ها را
به حراج گذاشته اند که ايران را پايگاه هر کس کرده
اند که با صلح و دوستی جهان مخالف است. اطمينان از
قانون کشور گرفته اند، امنيت از سرمايه گذاری بريده
اند، در ياوه گوئی های پرهزينه هيچ کوتاهی ندارند،
هم امروز روزنامه جمهوری اسلامی که روز حساب آيد
زيان هائی که بر ايران و منافع ملی ما وارد کرده است
به شمار خواهد آمد و همه را خبر خواهد شد به صراحت
نوشته بود که روحانيون و رهبران اقليت مسيحی کشور
عامل بيگانگان هستند. به صراحت با هر شادمانی که
مطلوب انسانی است معاند است و با هر حرکت که بوئی از
اصلاح از آن به مشام رسد مخالف. دولت می گويد و آيت
الله حکيم هم امروز از کشورهای اسلامی دعوت کرده است
تا شورای موقت عراق را به رسميت بپذيرند اما هم
امروز می نويسد که اين ها دست نشانده آمريکا هستند،
مقصود هم اين هاست که پريروز ميزبان هيات ايرانی
بودند و فردا قرار است به تهران سفر کنند. و می
نويسد که مردم عراق با سلاح گرم حساب خارجی ها را می
رسند. به همين نفرت پراکنی جنگ هشت ساله را به بهانه
داد و خون هزاران جوان ايران را به عهده دارد
روزنامه جمهوری اسلامی که حز در جاهائی به زور به
فروش نمی رسد و جز دردسر نمی سازد و بر همه اين ها
جلوه مخالفت با استعمار بيگانه می دهد و به اين باور
است که مردم باورش می کنند.
آن چه جماعت متحجر و عقب افتاده در ايران می گويند
همان علت عقب افتادگی جوامع مسلمان عالم است که در
آن آزادی مجال نمو نيافته چرا که مخالفان آزادی چنان
نموده اند که مسلمانان را با آزادی آشتی نيست. به
همين حيله استبداد آورده اند و به همين يک نکته از
دنيا عقب افتاده اند و مغزهای متفکرشان می گريزند و
مردم وطن خود را در حسرت می گذارند چرا که در وطنشان
استبداد هست و آزادی و امن و راحت نيست. متحجران
وقتی به تاريخ معاصر جهانی نشانی اشان می دهيم که در
بسيار سرزمين ها آزادی و دموکراسی پايان استعمار و
عقب افتادگی شده است می گويند اين حکايت شرق مسلمان
نيست. در اين جا بازی دموکراسی به هرج و مرج منتهی
می شود و در نهايت باعث عقب افتادگی می شود و چاره
جز وجود قدرت ترساننده ای در بالا نيست. اينان
حداکثر اين که برای فريب جهان، رونمائی از مجلس و
مطبوعات و قانون و دادگستری را می پذيرند ولی سپردن
کار مردم به مردم را نه. معتقدند آن قدر از اصول
دموکراسی که ما را از زير فشار به در آورد و دهان
جهانيان را ببندد کافی است و نه بيشتر. يک قاشق چای
خوری به ضرورت.
به صراحت نوشته باشم
که به نظر من که از نظر اکثر مردم ايران دور نيست
اين کسانی که با آزادی و انتخابات آزاد، مطبوعات
آزاد، اوقات فراغت، شادی و زندگی بی دردسر مردم
ايران مخالفت می ورزند مسوول اتفاقاتی هستند که پس
از اين بر سر ايران خواهد آمد و نمی توان دنيا را
متهم کرد که چرا به دشمنان صلح و آزادی روی خوش نشان
نمی دهد و اگر فرصت به دست آورد به آنان حمله می
کند. اين ماقبل تاريخيان دارند آخرين نقش را صدام
وار بازی می کنند و ايران را به بازی خطرناکی می
کشانند که مقدمه آن با آموختن فنون رزمی به نوجوانان
فراهم می آيد. در همين حال دانشجويان و آزادی خواهان
را به بند انداخته اند و با دادگاه های نمايشی سعيد
عسگر و عاملان قتل زهرا کاظمی به خيال خود خلق را می
فريبد و هر چه را دولت و تکنوکرات های ايرانی به
هزار خون جگر می بافند از هم می درند. مردم ايران
نيک بدانند که مبارزه با ستم بيگانه بهانه است و اين
ها خود جاده صاف کن بيگانه اند که ممکن نيست به
کشوری که در آن مردمش حق حيات دارند حمله کند، امکان
آن ندارد که با همه جسارت مجوز حمله به کشوری را
پيدا کند که در آن دموکراسی هست. يعنی همان ها که
نمی گذارند در ايران شکل گيرد.
نوشتم به باورم اين جمله از آقای
خاتمی نيست، نه ايشان و نه هيچ انسان فرهيخته ای را
در هر لباس و مرامی که باشد هرگز اين گمان نيست که
در دنيای امروز در تنگنای انتخاب بين استبداد و
استعمار قرار دارد بلکه اين وصف آنان است که از
استعمار خارجی می گويند تا مردم را به استبداد راضي
کنند و در همان حال در گوشه و کنار دنيا لابی می
کنند که مائيم که از پادشاهان باج گرفتيم اگر نفت
آسيا می خواهيد و اگر امنيت بازارگانی دنيا می
جوئيد، تا هم نفت ببريد و هم کالا بياوريد بهتر کسان
مائيم. دروغ می گويند