Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



بسم‌الحق

با نام آزادي، آگاهي و عدالت

نامة سرگشاده به خودِ «خدا»

محمد ملکي



با يادِ چهلمين روز
شهادت دكتر زهرا كاظمي و
دومين ماه اسارت برادران خداشناسم
رضا عليجاني، تقي رحماني، هدي صابر، و امير طيراني
مردانِ رهي كه ميان خون خفتند و از بستر «عافيت» بيرون.

هرگز دلِ ما ز خصم در بيـم نشــد در بيـم ز صاحبــان ديهيـم نشــد
اي جان به فداي آنكه پيشِ دشمـن تسليم نمود جــان و تسليـم نشــد

خداوندا؛
عذرم را بپذير، از اينكه لحظه‌اي وقتت را كه دائم در كارِ ساختن، پرداختن و نابود كردن هستي مي‌گيرم و از آنجا كه به رحمان و رحيم بودن معروفي حتماً بر من غضب نخواهي كرد كه چرا سلسله‌مراتب را رعايت نكردم و مستقيماً به تو مي‌نويسم. خوب مي‌داني به هر كه مي‌شناختم و مي‌توانستم نوشتم اما جوابي نيافتم از جمله سالها به كساني كه مدعي‌اند رابط مستقيم تو با مردم هستند دردِدل‌ها كردم، نمي‌دانم چيزي به گوش تو رسيده يا نه ولي مي‌دانم از همه‌چيز آگاهي و نگفتن آنها و نرساندن پيامهايم تأثيري در آگاه بودنت ندارد. آنها كه گفته بودند با انسانها مهربان خواهند بود و كرامتي را كه به آنها داده‌اي پاس خواهند داشت پاسخ نامه‌هايم را با زندان و شكنجه و توهين و تحقير و تهديد دادند، پس حتماً به‌خاطر اين جسارت مرا خواهي بخشيد، مي‌گويند تو بخشنده و مهرباني.

خدايا؛
مي‌داني در ميانِ هزاران كهكشان و ميليونها سياره كه خلق كرده‌اي، سيارة كوجكي وجود دارد به‌نام زمين، در اين سياره وقتي ده‌ها هزار سال قبل موجود كمال‌يافته‌اي را خلق كردي و نامش را «آدم» نهادي و به خاطر اين خلقت خودت را ستايش كردي و خود را بهترين خلق‌كننده ناميدي و به همة فرشتگان امر نمودي به اين موجود سجده كنند و گفتي او را جانشين خودت در روي زمين قرار مي‌دهي و وقتي شيطان به تو اعتراض كرد سرِ او داد زدي كه من چيزي مي‌دانم كه تو نمي‌داني و امروز پس از گذشتِ ده‌ها هزار سال هنوز بر ما معلوم نشده آنچه تو مي‌دانستي و شيطان نمي‌دانست چيست؟
و ديدي كه از ميانِ مدعيانِ جانشيني‌ات در روي زمين چه «شيطان»هايي به‌وجود آمدند و برخلاف تو كه به همه‌كس و همه‌چيز «رحمت» داري آنها جز «خشونت» نسبت به ديگر انسانها كاري نكردند و نمي‌كنند.
مگر زمانِ كوتاهي نگذشت كه به روايتِ خودت قابيل احساس غرور كرد و كبر ورزيد و برادرش هابيل را به خشونت كُشت تا مالكِ بي‌رقيب قدرت باشد و از نسل او قابيل‌هاي بسيار برخاستند و به جان هابيليان افتادند و چنين شد تا امروز، مگر شيطانِ بيچاره نگفت من به موجودي كه در آينده خون‌ريزي‌ها خواهد كرد سجده نمي‌كنم و تو او را از درگاهت راندي. مگر فرعون و نمرود و آتيلا و چنگيز و هيتلر و استالين و هزاران جلاد ديگر از ميان انسانها برنخواستند تا به جانِ همنوعانِ خود بيفتند و گروه‌گروه آنها را نابود كنند با اين ادعايِ بسياري از آنها كه نمايندة تو روي زمين هستند و اين مأموريت را تو به آنها داده‌اي. چطور مي‌شود پذيرفت تو كه رحمان و رحيمي نمايندگانت اين‌چنين بي‌رحم و سنگدل باشند؟ نه‍! نمي‌پذيرم. ممكن نيست اينها نمايندة تو باشند، دروغ مي‌گويند، به تو تهمت مي‌بندند. اينها دروغ‌گوياني هستند كه با سو‌ءاستفاده از نامت جنايت مي‌كنند و همه را در كاسة تو مي‌ريزند، راستي بگو خيالم را راحت كن، اگر به‌راستي ريشة همة اين كارها از خود توست بگو تا نامه را در همين‌جا قطع كنم و وقت تو و خود را نگيرم. اما نه، به‌جانِ خودت سوگند كه مطمئن هستم آنها دروغ مي‌گويند و نه‌تنها با تو رابطه‌اي ندارند كه براي گول زدنِ عوام‌الناس چنين دروغي را بر تو مي‌بندند. خوب آنها را مي‌شناسي و بارها اين جماعت را به چپاول اموالِ مردم و سد شدن در راه رسيدن و دستيابي خلق به خودت متهم كردي .

خدايا؛
مي‌داني در سيارة زمين محلي به‌نام ايران وجود دارد، در اين سرزمين از هزاران سال پيش مردمي زندگي مي‌كردند و مي‌كنند كه هميشه زير سلطة افرادي خشن و بي‌رحم كه خود را «ساية» تو معرفي مي‌كردند به‌سر مي‌بردند. اين مردم پس از هزاران سال تحمل ظلم و بيدادِ «سايه‌ها» بالاخره با اميد رهايي از دستِ ظالمان، دينِ تو را كه به‌وسيلة محمد (ص) «ارسال» كرده بودي و كتابي را كه به‌عنوان راهنماي عمل براي نجات انسانها و قيام براي برپايي قسط و عدالت «انزال» نموده بودي پذيرفتند و به‌خاطر اجراي منويات تو فداكاري‌ها نمودند اما افسوس كه قلدرهايي پيدا شدند و با اين نيرنگ كه قدرت‌مداري آنها موهبتي است كه از سوي تو به آنها داده شده به‌جانِ بندگانت افتادند و هر جنايتي را به‌نام تو مرتكب شدند.
مردم اين نقطه از سيارة زمين كه مردمي باهوش و بافرهنگ هستند پس از تحمل صدها سال استبداد به‌نام اسلام و مسلماني بالاخره حدودِ صد سال قبل عليه «سايه‌ها» قيام كردند تا آزادي و عدالت و مردم‌سالاري و قانون‌مداري و قسط و عدل را كه خواستهاي تو براي انسانها اعلام شده در اين سرزمين پياده كنند و در اين راه جمعي از بهترين بندگانت قرباني شدند اما باز هم نشد تا اينكه حدودِ 40 سال قبل مردي مدعي شد كه «آيه و نشانة» توست و مأمور است عدالت و آزادي را نه‌تنها در اين سرزمين كه در سراسرِ سياره پياده كند. بسياري از مردم كه از ظلم و ستم به‌تنگ آمده بودند وعده‌هاي او را باور كردند و براي رسيدن به عدالت و آزادي بارِ ديگر رنجها و زندانها و شكنجه‌ها و شهادتها را پذيرا شدند. اما همانطور كه مي‌داني و از علمِ تو مخفي نيست وقتي 25 سال قبل «آيه» به‌جاي «سايه» نشست او و اطرافيانش كه اكثراً خود را جزو «نشانه»‌ها و «آيه»هاي تو مي‌دانستند با خلق خدا چه‌ها كه نكردند. هنوز چند ماهي از به قدرت رسيدن آنها نگذشته بود كه بنده‌هايت را به‌جانِ هم انداختند و به‌نام تو حزب ساختند (حزب‌الله). راستي خدايا بگو اين جريان چه بود؟ آيا تو آن حزب را درست كرده بودي و رهبري مي‌كردي؟ چه بگويم خوب مي‌داني اين جماعت به‌نامت چه كردند و چه بر سرِ بندگانت آوردند. آنها حادثه مي‌آفريدند و با بهانه قرار دادنِ آن به جان مردم مي‌افتادند و چه جنايتها كه نكردند، به‌خوبي آگاهي هزاران نفر از بنده‌هاي بي‌گناهِ تو را به زندانها بردند، شكنجه كردند، زير شكنجه كشتند يا به جوخة اعدام سپردند و همة اين كارها را به حساب تو واريز نمودند، با سو‌ءاستفاده از كتاب و سنت شكنجه را «تعزير» نام نهادند و به عواملِ خود چنين تفهيم كردند كه شكنجه كردنِ زنداني اطاعتِ امر توست و براي رضاي خاطر تو به چنين اعمالي دست مي‌زنند، وقتي مأمورينشان با تمامِ قدرت كابل را به كف پا و هر جاي بدنِ انسانها مي‌كوفتند نامِ تو را بر زبان مي‌آوردند تا ثواب بيشتري نصيب آنها گردد و پاداشِ نيكوتر از دستِ تو دريافت كنند. در آن سالها آنان كه خود را آيت و نشانة تو معرفي مي‌كردند با مردم چه كردند را تو بهتر از هر كس مي‌داني زيرا به‌ظاهر و باطنِ اعمالِ همة بندگانت آگاهي ، و بالاخره «نشانة بزرگ» در آخرين روزهاي زندگيش فرماني با نامِ تو و به‌نام تو كه رحمان و رحيمي صادر كرد تا مأمورينش هزاران زن و مرد زنداني را تنها به‌جرمِ «اظهار عقيده» قتلِ‌عام كنند و حتي بي‌رحم‌هاي از تو بي‌خبر به خانوادة آنها اجازه ندادند براي عزيزان خود طبق سنتهاي مذهبي مراسمي برپا كنند و يا سنگي بر گور آنها نهند زيرا آنها را محارب با تو اعلام كرده بودند و فسادكننده در زمين، درحالي‌كه تو بهتر مي‌داني آيا آنها گناهِی داشتند يا که حکومت مخالفت با خود را مخالفتِ با تو تبليغ مي‌كرد. آيا راستي چنين نبود؟

خدايا؛
چه بگويم تو بهتر از همه مي‌داني جانشينانِ «نشانة بزرگ» در اين 15 سال با بندگانت چه رفتاري داشته‌اند. وقتي عنوانِ «مطلق» را كه ويژة توست بر خود نهادند هر كاري را به‌نام تو انجام دادند. تو بهتر از همه مي‌داني اين روزها هركس زبان به اعتراض بگشايد و به نقد اعمالِ حاكميت بنشيند و بخواهد به وظيفة آمر بودن به معروف و ناهي بودن از منكر عمل كند با او چه رفتاري مي‌شود و در نتيجه چگونه صدها هزار انسان متفكر و فرهيخته تن به هجرت از اين سرزمين داده‌اند و در گوشه و كنار اين سياره سرگردانند، بسياري از بندگانِ خوبت از سياست‌مداران تا دانشجويان و روزنامه‌نگاران و … در زندانها زير شكنجه بوده و هستند تا يا «ولايت» آنها را بپذيرند و يا شكنجه و زندان و مرگ را.
خدايا؛
اجازه بده تا با استفاده از موقعيت سئوالي را مطرح كنم و آن اينكه اينها خود را منصوب از سوي تو مي‌دانند و به مردم مي‌گويند «ولايتِ مطلقة» ما بر شما امري است كه از طرفِ خداوند به ما تفويض شده و هيچكس حق مخالفت با اين امر خدايي را ندارد و مردم تنها مي‌توانند با رأي خود اين انتصاب را تأييد كنند و لاغير، سئوال اين است آيا راست مي‌گويند؟ اگر چنين است پس چگونه نمايندگان تو كه رحمان و رحيم هستي به خود حق مي‌دهند اين‌گونه بي‌رحم و خشن با بندگانت رفتار كنند و همة كارهاي خود را هم به پاي تو بنويسند؟

خدايا؛
خوب مي‌داني خانم خبرنگاري را كه براي كسب خبر به اينجا آمده بود تا وظيفة خبرنگاري خود را انجام دهد چگونه سربه‌نيست كردند و چه بلايي به سرش آوردند. تو از جزئيات ماجرا آگاهي ولي ما آخر نفهميديم سرِ اين خانم به شيئ سخت خورد يا شيئي سخت با سر او برخورد كرد كه منجر به مرگ او شد و هنوز مشخص نشده كبودي‌هاي روي بدنِ او نتيجة ضرب و شتم بود يا جاي آمپول؟ ما نفهميديم اما تو كه در همه‌جا حضور داري و هيچ فعلي را نمي‌توان از نظرت پنهان داشت بگو چگونه بود كه به‌قولِ وزير بهداشت و درمانِ آقاي خاتمي ـ كه مي‌داني ايشان مدتي است كسوت رياست‌جمهوري ايران را بر تن كرده‌اند ـ براي نجات اين خانم آمپول را پاي چشمانش فرو كرده بودند، ما نشنيده بوديم و در كتابها نخوانده‌ايم كه مي‌توان براي تزريق دارو گذشته از نقاط خاصي از بدن در پاي چشمها هم سرنگ فرو كرد، تو خدايي و از همه‌چيز آگاهي، پس تو بهتر مي‌داني چه بلايي سرِ اين زن آوردند. درهرحال زن بيچاره مُرد و هر چه مادر و پسرش عزوجز كردند تا جنازه را تحويل بگيرند نشد كه نشد، او را دفن كردند و سروصدا را خواباندند و اين روزها در مرگ او به «چله» نشسته‌ايم و آنگونه كه پيش‌بيني مي‌شد نتيجة تحقيقات و پي‌گيري‌ها هم چيزي بالاتر و فراتر از نتيجة تحقيقاتِ قتلهاي زنجيره‌اي و حمله به كوي دانشگاه و وقايع ديگر سالهاي اخير نخواهد بود.

خدايا؛
خوب مي‌داني اين روزها بر پرستندگانِ راستينت و عزيزان‌مان عليجاني، رحماني، صابر و طيراني كه گناهي جز اطاعتِ امرت و دفاع از حقوقِ پايمال‌شدة بندگانت كاري نكرده‌اند در زندانهاي «نظام ولايي» چه مي‌گذرد و وضع و حال آنها چگونه است. تنها تو مي‌داني، پس بر سرِ ما فرياد كن تا «فرصت‌سوزي» و «عافيت‌طلبي» و «مصلحت‌انديشي» را كنار بگذاريم و اوامرت را در دفاع از مظلومين اجرا كنيم و كاري كن تا بفهميم براي مبارزه با ظلم نبايد به «ظالم» پناه برد و از او ياري خواست. مردانگي و مروت را در دل ما زنده كن تا در مقابل ظلم بزرگي كه به آنها مي‌شود كاري درخور انجام دهيم و رسم «جوانمردي» به‌جا آوريم.

خدايا؛
مرا ببخش از اين همه گستاخي و يادآوري گوشه‌هايي از حوادثي كه تو به آنها آگاهي. چون امر كرده بودي «يادآوري كنيد كه از اين يادآوري‌ها مردم بهره مي‌برند » حقير اين مطالب را يادآور شدم. مي‌دانم شما همه‌چيز را مي‌داني اما خودت فرمودي «مرا بخوانيد اجابت مي‌كنم » از تو مي‌خواهم بيشتر به فكر آدمهاي سيارة ما باشي، تو مي‌داني اما من نمي‌دانم سرنوشتم پس از نوشتن اين نامه چه خواهد شد و مدعيان نمايندگي تو با نويسنده چه خواهند كرد. من امر تو را كه گفتي حق بگوييد اگر چه بر ضرر شما باشد انجام دادم. بگذار بي‌پرواتر با تو سخن بگويم، فكر مي‌كنم اگر تو هم به كارهاي اين جماعت اعتراض كني فوراً از مقامِ خدايي عزلت مي‌كنند و به كسوتِ شيطاني درمي‌آورند و معلوم نيست بعد از آن چه بلايي بر سرت خواهند آورد، مگر شاهد نبودي كه اينها با يكي از اساتيد هم‌كسوتِ خود (منتظري) چه كردند و چگونه او را از اوج به قعر كشيدند و هزاران اتهام بر او بستند. مي‌ترسم با تو هم چنين رفتاري نمايند.

خدايا؛
خوب مي‌داني اينها با اين دروغِ بزرگ كه نمايندة تو هستند چه بلايي بر سر مردم آورده‌اند. جامعه‌اي از بندگان تو ساخته‌اند كه نگو و نپرس، ميليون‌ها انسانِ معتاد، هزاران زن و دختر خودفروش، ميليون‌ها فقير و گرسنه، هزاران فرهيختة ترك‌وطن كرده و مردمي سرخورده و مأيوس. اينها ثمرة 25 سال حكومت كساني است كه خود را نمايندة تو مي‌دانند. نتيجة حكومت اين جماعت آن شده كه مردم فوج‌فوج از دينت برمي‌گردند حتي وجود تو را انكار مي‌كنند. مردم مي‌گويند وقتي نمايندگان خدا با مردم چنين رفتاري دارند پس خود خدا با مردم چه خواهد كرد. البته مي‌بخشي بي‌پروا سخن مي‌گويم، به لطف تو اميدوارم و اين اميد آنگاه بيشتر مي‌شود كه داستانِ موسي و شبان را به‌ياد مي‌آورم. به‌ياد مي‌آورم وقتي موسي به شبان اعتراض كرد كه چرا چنين با خدا سخن مي‌گويي و مي‌خواهي كفشش را پينه زني و سرش را شانه كني، تو خدا را نمي‌شناسي، آنگاه كه موسي بر شبان ساده‌دل خشم گرفت تو به موسي تَشَر زدي كه چرا بندة ما را آزردي؟ چرا رابطة صميمانة او را با من قطع كردي؟ چرا؟

خدايا؛
مرا ببخش اگر گستاخي كردم مي‌دانم تو را هرگز خوابي نيست ، اما مردمِ خسته از همه‌چيز و همه‌جا و همه‌كس گاهي مي‌گويند مگر خدا را خواب گرفته و نمي‌بيند اين جماعت با ما چه مي‌كنند مطمئن هستم تو درد و رنج مردمِ ايران را به‌خوبي مي‌شناسي، شايد مردم ما را به «ابتلاء» دچار ساخته‌اي تا آنها را بيازمايي، ولي با گستاخي مي‌خواهم بپرسم آيا 25 سال امتحان و ابتلاء يك ملت كافي نيست؟ تو ابراهيم را هنگامِ درافكندن به آتشِ نمروديان فقط چند لحظه آزمودي و امر كردي آتش بر او سرد و سلامت گردد . اين ملت 25 سال است در آتشي كه نمروديانِ زمان برافروخته‌اند مي‌سوزد. تو وقتي مي‌خواستي ابراهيم را بار ديگر بيازمايي دستور دادي اسماعيل فرزند دلبندش را قرباني كند اما بلافاصله به فرمان تو گوسفندي را به‌جاي اسماعيل ذبح كردند. 25 سال است هزاران اسماعيلِ اين مردم در پاي نمروديانِ حاكم بر اين سرزمين ذبح شده و مي‌شود، كافي نيست؟ آيا نبايد تكليفِ مردم روشن گردد؟ آيا مردمي كه به دستورت همة فرشتگان به آنها سجده كردند و تو از خلقِ آنها به‌خود باليدي حق ندارند از كساني كه خود را نماينده و آيت و منصوب تو معرفي كرده‌اند بخواهند به آنها اجازه داده شود اعمالِ حاكميت را به نقد كشند و در مورد عملكرد آنها اظهارنظر نمايند و بعد از 25 سال روي كارنامة حاكميتِ آنها مهر تأييد يا باطل شد بزنند؟ مگر اين حقي نيست كه تو به آنها اعطا كرده‌اي؟ حق دفاع از آزادي و برپايي قسط و عدل.

خدايا؛
هرگز اجازه نده عده‌اي مستكبر به‌نام تو بر مردم حكومت كنند و جامعه را به‌سوي فساد و تباهي سوق دهند. تو ياري كن تا مردمِ ايران‌زمين با شناخت و آگاهي بيشتر ريشة ظلم و فساد و بي‌عدالتي را از سرزمين خود براندازند. كمكشان كن تا جامعه‌اي آزاد و آباد، دور از ستم و ستمكاران برپا سازند.
با آرزوي ياريِ تو به همة آنها كه زندان و شكنجه را در «نظام ولايي» تجربه كرده و مي‌كنند.
29 مرداد 82
-----------------------------------------------------
1ـ و اِذا قصي امراً فاِنما يقول كن فيكون، سورة بقره، آية 117 ـ لا اله الّا هوَ كُل شيء هالك الا وجهه، سورة قصص، آية 88.
2ـ و لقد كَرَمنا بني‌آدم…، سورة اسراء، آية 70.
3ـ فتبارك‌الله احسنُ‌الخالقين، سورة مؤمنون، آية 14.
4ـ و اذ قلنا للملائكهِ السجدوا لَآدم فَسجدوا الا ابليس ابي و استبكر، سورة بقره، آية 34.
5ـ و اذ قالَ رَبك لِلملائكه اني جاعلٌ في‌الارض خليفه، سورة بقره، آية 30.
6ـ قال اني اَعلمُ ما لاتعلمون، سورة بقره، آية 30.
7ـ اِن كثيراً من الاحبار و رهبان ليأكلون اموالَ الناس بالباطل و يصدّونَ اَن سبيل‌الله، سورة توبه، آية 34.
8ـ السلطان ظل‌الله.
9ـ لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم‌الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط، سورة حديد، آية 25.
10ـ سلطنت موهبتي است الهي، قانون اساسي مشروطه.
11ـ فَاِنَهُ يَعلمُ السرو اخفي، سورة طه، آية 7.
12ـ کتاب خاطرات آيت الله منتظری
13ـ جنازه‌ها را در گورهاي دسته‌جمعي ريختند و هرگونه مراسمي از سوي خانوادة آنها را ممنوع كردند..
14ـ فذكر فَانَ الذكري تنفعُ المؤمنين، سورة الذاريات، آية 55.
15ـ و قال رَبُكُم ادعوني استجب لكم، سورة غافر، آية 60
16- لا اله اِلا هوالحي القيوم لاتأخذُهُ سنه و لانوم، سورة بقره، آية 255.
17ـ يا نار كوني برداً و سلاماً علي ابراهيم، سورة انبياء، آية 69.



Back

 
online

gooya 1998-2003