Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



 اندر حکايت انتصابی کردن حکومت و پايان آن

 خانه بر راه سيل

 مسعود بهنود

www.behnoudonline.com

 

تاريخ می گويد در تمام صدساله گذشته، کسانی حکومت های ايران را وسوسه به قدرت فردی کرده و آن را بی آينده ساخته اند.

 تمام آن ها که در اين صد سال بر راس قدرت در ايران بوده اند در پايان کار  پشيمان شده و راه نجات جسته اند.

 همواره مردم برای نجات حکومت از استبدادی کوشيده اند و چون با مقاومت سخت  استبداديان روبرو شده اند راه خود را گرفته و بی تفاوت حکومت را در برابر امواج تنها گذاشته اند.

  

تصوير حکومتگران ايرانی در اين صد سال به آن می ماند که کسی چاه می کند و چون می پندارد به آب رسيده است، آن چه کنده بر سرش می ريزد.

 در سال 57 که امواج انقلاب اوجی گرفته بود که کسی نمی توانست آن را نبيند، شاه آخرين کسانی از پيران و سالخورده ها را می خواست و از آنان راه می پرسيد و در همان اول ديدار می گفت نگوئيد من که گفته بودم، يادم هست، حالا چکار کنيم.

 اين لحظه ای است که بعد از آمدن قانون به کشور، هر پنج تنی که بر کرسی قدرت در ايران تکيه زدند به آن رسيدند. بنيان گذار جمهوری اسلامی گرچه مانند چهار پادشاه آخر ايران عمرش پايان نگرفت اما همه نشانه ها دال بر آن است که بعد از پايان جنگ با عراق، گه گاه بر سر ايمان خود می لرزيد، ما از نشانه هائی که هست می گوئيم و شاهد اصلی که پسرش احمد خمينی بوده باشد به روزگار نماند و صندوقچه اسرار را با خود برد اما به باورم به روزگاران نوشته خواهد شد که او نيز رسيده بود به جائی که از خدای خود می پرسيد آيا بهترين راه ها را رفتيم و آيا به از اين هم می شد عمل کرد. آيت الله خمينی در شرايطی استثنائی آمد و در شرايطی استثنائی زيست و رفت ، بدرقه ای چنان که مردم از او  کردند در ايران از رهبران دريغ داشته شد. تا باز چه نقش آورد اين گنبد مينا. تاريخ را رها می کنم و از خود می پرسم که در اين دوران معاصر که کم و کيفش را می دانيم چرا کس از آن ها که در راس نشست کار را به آسودگی تمام نکرد.

 دوازده سال پيش در پاسخ اين سئوال مقاله ای نوشتم با عنوان « حکومت آسان بی آينده است» محتوای مقاله از عنوانش پيداست، زمان را مناسب ديده بودم به خطر کردن برای گفتن اين سخن که حکومت استبدادی آسان است ولی آينده ای بر آن متصور نيست.  در ابتدا آن مقاله نوشته بودم مردم ايران سفته ای دارند از دوران انقلاب که «آزادی و استقلال» در آن ثبت است. تا کنون درگير گروگان گيری و جنگ بر سر استقلال بوديم و رهبری کاريزمائی در کار بود که اينک آن هر دو نيستند و مردم حق دارند که برای وصول سفته ای آمده اند که در انقلاب صادر شده و بخش  «آزادی» آن لاوصول مانده است. آقای خامنه ای را از اين سخن خوش نيامد، هفته بعد در ديداری با ارباب نشر گفت که عده ای که تا کنون دنبال سوراخ موش می گشتند حالا جسور شده و سفته آورده اند. وقتی اين را شنيدم ترسم برداشت ولی در همان سخنرانی گفته بود « حالا با اين گفته من کسی متعرض اينها نشود، با همين اشاره ام خودشان تکليف خود می دانند و هر گاه لازم بود کاری شود خود می گويم». مرحوم مرتضی آوينی زنده بود و بر خود فرض ديد به همين اشاره به ميدان آيد که آمد و مقاله ای بلند نوشت در مجله اش سوره و  در آن نظر داد که« ما دموکراسی نمی خواهيم و هر چه می گوئيم که نظام ما ولائی است اين ها باز از دموکراسی می گويند».  از ادامه آن چه بعد آن مقاله رخ داد در می گذرم تا بگويم که امروز نظر خود را با تغييرات جهان ديگرگون می بينم. ديگر به نظرم حکومت غيردموکراتيک آسان نيست گرچه هنوز بر اين باورم که بی آينده است.

 به باور امروزم از ابتدای تاسيس حکومت در جهان آن حکم جاری بود، حکومت فردی آسان و بی آينده بود، اما امروز با تغيير مناسبات جهانی که می دانيم و جای تکرار ندارد، حکومتی بر مردمی که خود را در کارها سهيم ندانند ديگر آسان  نيست. گرچه هواداران استبدادی  اين نمی دانند و هنوز بر آن پای می فشاند چنان که در تمام تاريخ معاصر ما چنين کرده اند. لحظه ای تاريخ معاصر ما بعد از ثبت شدن در عداد حکومت های قانونی را در نظر آوريم. محمد علی شاه را جرگه کردند تا آن جا که مجلس را به توپ بست و عرض خود برد و زحمت ملت افزود، و زود سرنگون شد و در استانبول از اين و آن پرسيد چرا... چرا چنين شد. احمد شاه سرنوشت پدر ديد و در برابر آن ها که از او قدرت نمائی می خواستند مقاومت کرد، جان اين را هم نداشت، جايش را به رضاشاه داد که نزده می رقصيد و جز حکومت فردی کاری نمی دانست و چندان لازم نبود کسی در او وسوسه کند، گرچه تيمورتاش و ديگران کردند و به او نمودند که بايد تند براند اگر موفقيت می جويد. و مانند هميشه تاريخ سر خود از دست دادند وسوسه گران. و مجسمه ای که خود ساخته بودند بر سرشان شکست. رضاشاه که رفت، فرزندش احمدشاهی ديگر بود، نه شرايط اجازه اش می داد و نه خود توان آن داشت، اما وسوسه ها قوی شد و بعد از پانزده سال که با دشواری بر تحت مانده بود کم کمک مهتاب رفت کم کمک گاه سحر شد و او رفت  تا به جائی که پدر رفته بود.همان سرنوشت و همان عاقبت را يافت.

  تکنيکی که هواداران حکومت آسان در تاريخ ايران به کار برده اند هميشه يکی بوده است، گرچه آهنگ  و بهانه آن متفاوت است. همه به صاحب جلال وعده تاريخ می دهند و جامعه را رمه ای می گيرند که هر چه راعيش قدرتمند تر باشد جامعه احساس آرامش بيش تری می کند و به کارهای بزرگ تری دست می زند.

 بعد از پايان دوران پادشاهی هم همين ماجرا تکرار شد، به وسوسه ای که با دليل می گويم اول بار مظفر بقائی در سر مذهبی ها انداخت، در گوش آن که گفته بود روحانيون بايد به حوزه ها برگردند و از دور بر کار حکومت نظاره کنند خواندند که با رفتن شما به قم و دوری از کار، کارها راست نمی آيد. بخوانيد سخنرانی آقای هاشمی را در مراسم عزاداری دکتر مطهری در فيضيه قم، و بخوانيد نامه  آقايان بهشتی، هاشمی، خامنه ای، و موسوی اردبيلی را به آقای خمينی وقتی در بيمارستان قلب بود و در اوج درگيری روحانيون با اولين رييس جمهور، و هم نامه بعدی را که فقط امضای آقای هاشمی را بر خود دارد و در مقدمه کتاب عبور از بحران چاپ شده است. بنيان گذار جمهوری اسلامی گرچه همه کاری که لازم می ديد و در وظيفه می شناخت کرد از پاکسازی حکومت از هواداران سکولاريسم و امر به اعدام ها چنان که آقای خلخالی می گويد. و چنان که چند روز پيش از بازگشت از قم به تهران گفته بود خطاب به مهندس بازرگان [ سخنرانی ضعيفيد آقا ضعيف: کاری نکنيد که بيايم و به وظيفه عمل کنم قلم ها را بشکنم و چوبه های دار به پا کنم] با اين همه مقاومت ها کرد در ايجاد حکومت فردی به شکلی که می شناسيم. او را با کاريزمائی که داشت نيازی هم به قانون نبود. اما با درگذشت آقای خمينی همان اتفاق افتاد. در بازنگری قانون اساسی هر جا که قدرتی تشخيص داده شده بود به رهبر جمهوری داده شد، قوه قضاييه و سازمان صدا و سيما و مجمع تشخيص مصلحت انتصابی. چنان که به جرات می توان گفت در هيچ قانون اساسی در جهان چنين اختياری به يک مقام داده نشده و اگر کسانی در پاره ای از جهان چنين می کنند مبتنی بر قانونی نيست. اما چنان که طبيعت کار است، کار به اين جا تمام نشد و هواداران حکومت آسان را اين هم قانع نکرد. در تمام دوازده سالی که از تاريخ نوشتن آن مقاله می گذرد به نحوی باورنکردنی آن پيش بينی که کرده بودم از کار درآمده است. هر نهاد و سازمانی که با تغيير قانون اساسی جمهوری اسلامی از نظارت بخش انتخابی مردم دور مانده به گسترش حوزه عمل خود همت گماشته است. شورای نگهبان با تفسيری که محافظه کاران در مجلس از وطيفه قانونی اش در نظارت بر انتخابات کردند عملا کار را به جائی رسانده که مجلس انتصابی شود توسط شورائی که نامزدها را بی نيازی به ارائه دليل تعيين می کند. بخش ديگر که قوه قضاييه باشد خود را از نظارت مجلس بيرون کشيده فرادست همه می داند چنان که اين روزها فقط به اشاره رهبر از دانشجويانی که به ناحق زندانی شده اند می گذرد و آن ها را با هزار منت آزاد می کند، تازه به فعالان سياسی و مطبوعاتی های در بند هم توصيه می کنند که از همين راه عبور کنند تا بلکه بتوانند گريبان از دست قوه قضاييه به فرمان نجات دهند، صدا و سيما هيچ نظارت قانونی را نمی پذيرد، در سياست خارجی هيچ نقشی برای قوه اجرائی قائل نيستند سهل است وقتی هم دارند کاری را می کنند که آن ها دستور داده و تصويب کرده اند باز سنگ می اندازند که بايد توسط کسانی اجرا شود که ما می گوئيم و از راهی که ما می دانيم. به تازگی چنان که شنيده و خوانده ايد شورای انقلاب فرهنگی را فراتر از قانون و بالای سر وزارت خانه های مسوول فرهنگ خوانده است رييس انتصابی قوه قضاييه. چرا که اين شورا انتصابی است پس وزير ارشاد و وزير علوم و هم آموزش و پرورش بايد کاری را کنند که اين شورا می خواهد. همين پريروز در انتخابات اتاق بازرگانی چون آقای خاموشی عضو هيات موتلفه را پس از بيست سال در وضعيتی ديدند که ماندنش ممکن نبود پيغام ها آوردند اعضا را تا شب انتخابات و سرانجام او را با دوپينگ بخش انتصابی در جای خود دوباره نشاندند، يعنی که بخش خصوصی هم از اگر محافظت می خواهد چاره در پذيرفتن سليقه بالاست. بعد از حوادثی که به دنبال قتل های زنجيره ای رخ داد و تغييراتی که در وزارت اطلاعات شکل گرفت و اين مهم ترين کاری بود که آقای خاتمی به دوران رياستش بدان موفق آمده ، هواداران حکومت آسان به تاسيس نهادهائی که کار امنيتی و اطلاعاتی پنهان و بی مدعی کنند اقدام کردند که آخرين آن ها دفترهای دائمی نظارت شورای نگهبان است تا به طور ثابت آدم ها را زير نظر بگيرد به هوای آن که مگر روزگاری نامزد نمايندگی مجلس شوند. باری اين کاروانی است که سر ايستادن ندارد مگر همه چيز در يک نقطه متمرکز شود و کار تا به همان نقطه ای رسد که در طرح حکومت اسلامی روی ميز مجمع تشخيص مصلحت نهاده و در جلسات دو سال پيش مجلس خبرگان هم گفته بودند. حکومتی که در آن اميرالمومنين همه کار می کند و انتصاب رييس جمهور و مجلس مشورتی هم با اوست. اين سازکاری است که بعد از مجبور شدن به تکذيب طرح حکومت اسلامی به آن تدبير کردند و در شش سال گذشته آرام آرام و به بهانه های مختلف به آن نزديک شده اند.

 

 کمی به عقب برگرديم اولين گام هائی که وسوسه گران حکومت آسان برای تبديل شاه آخرين به حاکمی خودکامه برداشتند در سال 1329 بود که می خواستند اختيار انحلال مجلسين را به او بسپرند. پيران با تجربه ـ فرقی نداشت از چه مرامی بودند، از سيد ضيا تا دکتر مصدق و قوام ـ آن جوان را از اين کار برحذر داشتند هر کدام به زبانی و قوام السلطنه که مرگ خود را نزديک می ديد صريح تر از بقيه نامه نوشت و از شاه خواست که از اين وسوسه درگذرد و در آن متن تاريخی پيش بينی باورنکردنی کرد و به او گفت که از اين راه که می روی نه تنها سلطنت خود تباه می کنی که حکومت پادشاهی را در ايران به پايان می بری. شاه به مسخره اش گرفت و القابش را از او بازستاند و به امضای وزير دربارش  قوام را هو کرد، همان کار که بعد از نزديک پنجاه سال با مهندس بازرگان و يارانش کردند. از همان زمان شاه به راهی افتاد که پايانش در سال 57 آشکار شد که از همه پيران سالخورده می پرسيد حالا چه بايد کرد و کسی را چاره ای در کارش نبود.

 طرفه حکايت اين که می بينند و باز عبرت نمی گيرند هواداران حکومت آسان. چرا که هر بار نسلی ديگر می آيد و در حکومت آسان نفع خود می بيند و بی مسووليت و بی نگرانی از عقوبتی به آن تن در می دهد. البته که راضی کردن يک تن کاری آسان تر است از راضی کردن همه ـ مقايسه کنيد شاه را وقتی که تصميمی می گرفت با رييس جمهور آمريکا و نخست وزير انگلستان که بايد هزار نقطه را بپايند در هر کار، از مجلس و مطبوعات و دادگستری تا سرانجام خود مردم ـ. البته که اولی آسان تر است به ويژه که کسانی مدام در گوش آدمی بخوانند که تو را رسالتی تاريخی است که بايد بدان متوجه بود، حالا يکی رسالت تاريخی را در رساندن کشور به جمع پنج کشور بزرگ صنعتی می ديد و ديگری رسالتی بزرگ تر در حد احيای دين خدا در خود می بيند. در حالی که اين هر دو آرزوئی شيرين است اما بی مردم به نتيجه نمی رسد و به ضد خود تبديل می شود.

  وقتی هواداران حکومت آسان کار خود به پايان رساندند و فارغ آمدند چنان که اسدالله علم و مرحوم هويدا و ديگران آمده بودند خود را در پناه و آسوده می بينند و آن را که به دستبوسش رفته اند در مقابل مردم قرار می دهند و گرفتار سرنوشتی که محتوم است و از آن گريزی نيست. و اين هديه مسمومی است به شهادت تاريخ نصيب حکومتی می کنند که تا اين ندارد از هر سقوط مصون است و چون در آن امکان هيج انقلاب نيست پس چندان هم نمی هراسد که مدام توطئه بجويد و صد تا را بگيرد و به رنج اندازد مگر يک دشمن فتنه جو بيابد. روزگاری نه در ايران که در تمامی جهان حکومت ها بر بنياد فرد بود و «شاه ميری» و «شاه کشی» به منزله هرج و مرج و پريشانی، چرا که او مظهر نظم و مجسمه قدرت و امنيت به حساب می آمد، اما اينک مردم جهان را آگاهی شان سرپا نگاه می دارد و مرگ رييس جمهور آمريکا و يا نخست وزير و رييس جمهور فرانسه فاجعه ای نيست.

 هواداران حکومت استبدادی وقتی به کار خود موفق آمدند عملا ظلمی به جامعه و مردم می کنند و به آن که قدرت را در او مجموع می کنند. وقتی چنين کردند آن گاه جامعه ای می سازند سلطه پذير و سلطه جو ـ که روانشناسان می گويند هر سلطه پذيری در جای ديگر سلطه جوست و هر سلطه جوئی در جای خود تن به سلطه ديگری می دهد ـ، نه جامعه مسوول و پاسخگو. چنين جامعه ای سالم نيست. برای ساده کردن سخن می توان از دوران قبل از انقلاب مثال آورد. اسدالله علم و نصيری و ديگران به شاه تعظيم می کردند و سلطه او می پذيرفتند و از اتاق او که بيرون می آمدند بی آن که خطر سئوال و استيضاحی باشد به ديگران زور می گفتند و می کردند هر چه می خواستند، زير دستان آنان نيز، ساواکی ها به نصيری «چشم قربان» می گفتند و به ديگران ستم روا می داشتند و اين سلسله می رفت تا به جائی که گدای گوچه گرد از پاسبان سلطه می پذيرفت و چون کسی فرودست او نبود به خانه که می رسيد زن بيچاره را به بهانه ای به کتک می گرفت و چون صبح از خانه به در می رفت زن بر فرزند خردسال زور می گفت. سلطه جوئی در جامعه بيمار چونان ميگروب مسری خطرناکی تکثير و بازتوليد می شد. حالا همين مثال را در جامعه سالم چون پياده کنيم که کسی را بر کسی سلطه ای نباشد معادله شکل ديگر می گيرد. حکايت روی ديگری هم دارد.

 در جامعه ای که احساس آن در مردمش پيدا شود که در حکومت سهم و نقشی ندارند و منتخبانشان همه در مقابل کسانی که گماشته شده اند قدرتی ندارند، اقتصاد نمی گردد، حاکميت ملی ضعيف می شود، دفاع از منافع کشور به عهده اندکی می ماند که به اندازه کافی، نه از جان، مايه می گذارند. جامعه چندی به زبان خوش به ارسال پيام هائی مانند دوم خرداد می گذراند اما چون ديد هزينه کار چنين بالاست دست از آن می شويد و به بی تفاوتی می افتد. در نگاهشان ساکت و مات چيزی نمی گذرد، در انتظار گودو می مانند، شعرشان شعر نوميدی می شود و نشاط از آن رخت بر می بندد. در اين حال هر چه آن ها بدهی کم است و هر چه بستانی زياد به نظر می آيد. شوقی در کار بلند مدت در کسی نمی ماند، کسی سرمايه نمی گذارد و همه به دلالی و سودهای زود برای گذر زندگی می رسندو...

 ويليام سوليوان حکايتی نقل می کند عبرت برانگيز از اولين روزهای آمدنش به ايران که اوج قدرت و رفاه کشور بود.به نوشته او در ميهمانی های آشنائی که مخصوص هر سفيری است چون لب به انتقاد از اوضاع محل تازه ماموريتش می گشود کسانی که بر سر ميز بودند به پاسخ گوئی می آمدند که نه اوضاع مملکت درست و به سامان است، اما هم اين ها که گاه وزيران ارشد و سران کشور بودند وقت خداحافظی در گوش او می گفتند راست گفتی همه آن که گفتی اما در حضور ديگران درست نبود تائيد ما. سوليوان در همان زمان به فکر می افتد که چه کس از اوضاع اين کشور راضی و حاضر به دفاع از آنست. با نمک اين که در اواخر کار شخص شاه و ملکه هم به صف ناراضيان درآمده بودند و شاه در هر سخنرانی از اوضاع و زمانه بد می گفت و چاپ سخنانش بر ما روزگاران  حرام شده بود.

 فاجعه بزرگ تر همان است که باز به سال های آخر دوران شاه اتفاق افتاد و چو نيک بنگری هم الان هم شکل گرفته است. با استقرار آن نوع حکومت که آسانش گفتم کم کمک آدم های مستقل و خوشفکر و تصميم ساز از حکومت دور می شوند و دولت را تنها می گذارند اگر به مهاجرت تن ندهند باری به گوشه ای می خزند و به بخش خصوصی می روند، کم کمک نظام را کسانی در راس می گردانند که تحمل سلطه پذيری داشته باشند و دليلی و اجباری برای آن. به صاحب مقامانی که در همين سال ها از حکومت به در رفته اند بنگريد و اندازه آنان را با آن ها که مانده اند قياس کنيد. و چون سالی گذشت و سرند کامل شد، در آن زمان حکومت آسيب پذيرست در مقابل هر بحرانی. به روزها آخر دوران شاه فکر کنيد که درمانده از مسوولان رای و نظر می خواست و آن ها را نه اين عادت بود و نه آن توانائی. همه مانند قره باغی و ازهاری بودند بی راه حل، چرا که شاه چنين خواسته بود برای حکومت آسان، تمامی بلندقدها را از درگاه حکومت رانده بود. نگفته پيداست که چنين جامعه ای تا چه ميزان آسيب پذيرست.

 اجلاس سفيران جمهوری اسلامی که هفته گذشته در تهران برپا شده بود، مظهر همين حکايت است. همه گلايه کردند که از ماموران عالی رتبه ايران در کشورهای مختلف جهان، در حالی که حقوقی و مزايائی مانند همتايان خود می گيرند گاهی بيشتر، طرحی نو و ابتکاری به تهران نمی رسد. در کلام همه بزرگان حکومت با سفيران همين گلايه بود، اما چون رييس قوه قضاييه سعيد مرتضوی دادستان جنجالی تهران را هم با خود آورده بود، يکی دو تنی از سفيران به اعتراض برخاستند که او چرا کارها می کند که ما در دفاع از آن ها در مقابل مردم جهان  به لکنت می افتي... دو سه نفری که اين گفتند لابد به حلال بودن حقوقی که می گيرند انديشه کرده بودند که درد باز گفتند. اما چه شد جز نهيبی از جانب آقای شاهرودی که تحت تاثير دشمن قرار گرفته ايد. از آن همه که بودند کسی سخن آن دو سه را دنبال نکرد. و پيداست که آن ها با همين کار شغل خود به خطر انداختند. سال ديگر همين ها نمی مانند اگر هم ماندند ديگر سخنی چنين نمی گويند. در همه کار همين است و به هر بهانه ای مردان حکومت غربال می شوند. سر آخر چه می ماند جز همان که در پايان کار شاه مانده بود.

   

در صدر اين مقال نوشتم که در باورم به آن چه در مقاله «حکومت آسان بی آينده است» نوشته بودم تجديد نظری دارم. مفصل نمی کنم. در دنيای امروز به نشانه هائی که می دانيد و می خوانيد ديگر حکومت غيردموکراتيک و غيرانتخابی.

 به روزگارانی که قانونی در ايران نبود، حکومت استبدادی را فخر به آن بود که حاکمی قدرتمند دارد و هيچ کوششی لازم نبود و در کار نمی آمد تا جهانيان فکر کنند که در اين جا مردمی هم در کارند. اما بعد از قانون، همه کوشش حکومت ها بر آن بوده است تا به دشمن و دوست بگويند که مجلسی هست و انتخابی و رائی و انتخاباتی. اين خود نشان می دهد که حکومتگران دريافته اند که اين ها لازم است. خود شيرين روايتی است اين دريافتن اما عجبا که با اين دانستن هم کار درست نشده و هواداران حکومت آسان در کار خود موفق بوده اند. دانشگاه باشد اما در آن نه جدلی و نه گفتگوئی، مجلس باشد اما در آن نمايندگانی که توسط شش تن شورای نگهبانی برگزيده شده اند، مجلس باشد اما مسوول تصويب هر آن چه ديگران می خواهند نه آن که خود می انديشند، مطبوعات باشند اما خالی از نقد و افشاگری، دستگاه عظيم اطلاع رسانی باشد اما فقط يک شعار را صدا کند و يک نحله تفکر را منادی دهد ـ حتی اخبار جهان را به ميل اين روايت بگرداند ـ عنوان ها باشند اما خالی از محتوی. و حالا چه قدرتی در خود می بينند هواداران حکومت آسان که می پندارند دنيای امروز را می توان فريفت به اين ترفندها. معلوممان نيست، اما پيداست که نمی توانند، و نگاه مردم و جهان به ما آن می شود که شده است. . و دعای اين پريشانی پرخطر را مدافعان و هواداران واقعی جمهوری اسلامی بايد به جان آن دسته کنند که تاکنون موفق شده اند که اسب خود برانند و همه را شاه مات کنند و به چه شدت و پشتکاری هم به دنبال آنند. بايدشان گفت خسته نباشيد از فروختن آرمان های ملتی به ارزانی. سعدی در حکايت آن صاحبدل نيک مرد که خانه بر قامت خويش کرد می فرمايد:

 

مکن خانه بر راه سيل ای غلام

که کس را نگشت اين عمارت تمام

نه از معرفت باشد و عقل و رای

که بر ره کند کاروانی سرای



Back

 
online

gooya 1998-2003
Served by C#1 Server #1 in 0.007 seconds