Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



مردم حق دارند بدانند به نامشان چه می کنند

مسعود بهنود

http://behnoudonline.com

جمهوری اسلامی به گردونه ای در افتاده است که از هر سويش فشار است و حلقه هائی که تنگ می شود، هر روز به تقريب خبری تازه می رسد که به قول سولانا خبر بدی هم هست.

يا مانند ديروز در سفر رييس کميسيون خارجه اتحاديه اروپا به تهران، يا از طريق دستگيری کسی مانند هادی سليمان پور سفير سابق جمهوری اسلامی در آرژانتين، يا با انتشار گزارش سازمان بين المللی انرژی اتمی درباره فعاليت های پنهانی هسته ای ايران، يا در پی گيری ماجرای قتل زهرا کاظمی در زندان اوين، يا از راه افشای حضور سران القاعده در ايران و يا گفتگو از دست دادن بخشی از حکومت در ناارامی های عراق و در مقابل همه اين فشارها که همه می دانند ادامه هم خواهد داشت دستگاه حکومتی ايران می کوشد در مقابل مردم با خونسردی چنين بنمايد که چيزی از اقتدار حکومت کاسته نشده و خبری نيست. دستگاه بی تحرک ديپلوماسی را فرمان می دهند که در گفتگوهای آشکار و پنهان راهی برای خروج از گردونه بجويند و باز هم فرصتی بخرند تا مگر معجزه ای شود و مددی از غيب برسد. آيا چنين معجزه ای محتمل هست و اگر هست آيا کاری است که از مذاکره گران و تصميم سازان حکومتی جمهوری اسلامی بر می آيد. در پاسخ به اين سئوال ها ناگزير بايد از جزئيات درگذشت و از جائی دورتر به صحنه نگريست و دريافت که عبور از چنين گردنه ای آيا اصولا ممکن است و اگر هست آيا کاری است که از تيم موچود بر آيد و در پايان دود اين ماجرا آيا می تواتد فقط به چشم آن ها رود که اين آتش را افروخته اند و نه بر چشممان مردم ايران و همه مردم.

نگاه کلی و از دور به ما می گويد که در جهان امروز، هر روز جا بر حکومت هائی که رفتاری خارج از قاعده و نابه هنجار دارند تنگ می شود و همه بحث جهان با حکومت هائی مانند جمهوری اسلامی و مشابه آن که تعدادشان هم فراوان نيست و بسيار نمانده اند در اين است که حکومت کردن مستلزم رفتاری است که شايد از آن بتوان به نوعی آراستگی و متانت تعبير کرد و به زبان آشنای ايرانيان، زبان سعدی و فضلای متقدم آن را «ادب دولت» ناميد. ادب دولت در دنيای امروز اقتضائاتی دارد که بخش عظيمی از حکومتگران امروز ايران از آن بی بهره اند و تصويری از قدرت در ذهن آن هاست که به کار قرون ماضی می آيد. تاريخ بيهقی به يادم می آيد «و چنين گويد بوفضل بيهقی که چون محتشم در اين بياسود در حديث وزارت به پيغام با وی سخن رفت البته تن در نداد... به اين بسنده کرده بودند که روزی ديگر برايشان بگذرد و من بونصر استادم را دل مشغول تر و متحيرتر از اين روزگار نديده بودم که اکنون ديدم». می گويند و شايد هم چنين می پندارند که اگر جهان سخنی با آنان دارد بر سر دين است که نيست، می گويند و دست کمی بعضی شان بر اين باورند که اگر دنيا بر آنان سخت می گيرد از آن روست که بر سر دفاع از حيثيت و اعتبار قوم و ملت ايستادند که باز چنين نيست. اگر سخن از اعتبار و حيثت است که کسی بيش از همين کسان که خواهم گفت حيثيت از اين مردم برنگرفته است و اگر سخن از استقلال باشد هرگز چنين شور استقلال خواهی ايرانيان به بازی گرفته نشده بود، گرچه اگر اغراق نگوئيم چندباری در تاريخمان پيش آمده است که فشار حکومت بر مردم چنان بوده است که ملت خارجيان را تحمل کرده و نجات بخش ديده است که آخرين نمونه اش در شهريور بيست است که نه کسی جنبش مقاومت عليه متفقين که کشور را اشغال کردند را به ياد دارد و نه کسی را گزارشی هست که وقت استعفای رضا شاه کسانی بر او گريسته باشند. اين که جماعتی کاری کرده اند که مردم استقلال طلب ايران پانزده سالی بعد از جنگ عراق که همه با جوانان جبهه ها بودند به اين نقطه رسيده اند خود برای اثبات بدکاری اين گروه کافی است که چون در اداره کشور مانده اند و همه با فروش نفت و امکانات ديگر، آن هم به بدترين شکل و بها گذران می کنند جامعه را به چنان ضعفی مبتلا کرده اند که از استقلالمان جز شعر و شعار نمانده و به نفس نفس افتاده اند.

بر استقلال کمی متوقف شويم که هم خواست بزرگی است و هم ادعائی عظيم. ببنيد استقلال را ملت ها بهر چه می خواهند اگر نفعی در آن نبينند. و استقلال کی به خطر می افتد جز آن زمان که مردمی به آن بی اعتنا شوند. اگر مردم اوگاندا را مدال استقلال دهند و از مردم ژاپن اين مدال بستانند، مگر جز آن است که به «استقلال» ظلم کرده اند چون مردم که پيداست کدام را برمی گزينند، اين يکی. دوم آن که استقلال را برای چه می خواهيم اگر نه برای آن که در پرتوش آزادتر و آبادتر باشيم. اگر کسانی نشان دهند که استقلال برای آن می جويند که هر کار در زندان ها با مردم کردند مستقل و رها باشند و کسی را در جهان توان آن نباشد که برايشان خرده گيرد، اگر استقلال را عده ای برای آن بجويند که هر که لفظی مخالف آن ها بر زبان آورد به فسقش متهم کنند و به اعدام فرمانش دهندو هر کس روايتی جز روايت آن ها برای پرستيدن خدا به کار آورد او را ملحد بدانند، اگر استقلال به آن معنا شد که همه مطيع امر باشند و حقوق مردم لحظه به لحظه از دست برود و اجزای حکومت «مستقل»هر کار بخواهند به آن موفق و مجاز باشند و مردم را زهره آن نباشد که سئوال کنند، بايد از خود پرسيد چنين استقلالی را کدام هوادار می ماند وقتی که مردم سرزمين های «غير مستقل» به ظاهر و به دروغ هم شده آزاد و راحت باشند.

از همان زمان که مردم ايران شادمان و غزلخوان به انقلاب افتادند و بيش تری از مردم عزل شاه و سرنگونی حکومت او را خواستند در انديشه استقلال و آزادی، عده ای بر قدرت چشم داشتند که نه از حکومت چيزی می دانستند و نه از حکومتداری و الزام های آن، ولی مردم اندر انديشه آباد شدن بر سرشان افتاد که چندی گذارشان به خرابی افتاده است اما مدتی که گذشت اگر نيک نظر کنيم به يادمان می آيد که هر کس، حتی نزديک ترين نزديکان حکومت وقتی دريافت که چه در سر اين گروه خشگ سر می گذرد به اعتراض و مخالفت افتاد حتی اگر کسوت روحانی داشت مانند بسياری از مراجع بزرگ مانند آيت الله شريعتمداری و منتظری به زحمت افتاد و صدها روحانی ديگر به کنج عزلت و عزل افتادند و يا به اعدام و حبس مجبور شدند. قطب زاده و اميرانتظام و دکتر يزدی و ده ها ديگر از وزيران و وکيلان سال های اول به جرم دريافتن واقعيت اين گروه به اعدام و حبس دچار شدند و يا مانند بنی صدر و صدها ديگر به تبعيد فرستاده شدند و اين گردونه را ترفند ها و گردش روزگار مجال گرديدن داد چندان که از نسل اول حتی احمد خمينی و موسوی اردبيلی هم با خشگ سران نماندند و در اين فاصله مردم فقير و فقيرتر چنان شدند چنان که امروز مسئول برنامه ريزی مملکت است که می گويد به اندازه فقيران آفريقائی نيازمند شده ايم و همه سرمايه و مجال کشوری که صدها هزار از مغزهايش مجبور به مهاجرت شده بودند صرف حفظ امنيت خشگ سرانی شد که مجال خريدند اما نتوانستند حتی نسل دوم را که خاطره ای از گذشته نداشت و در دامانشان پرورش يافته بود از خود را راضی کند و بچه های جبهه و انقلاب چون دريافتند که ماجرا چيست به ميدان درآمدند و همان ها هستند که به آن ها اصلاح طلب می گويند و همه می دانند که برسرشان چه آوردند و چه کردند تا از چشم مردمشان بيندازند و هنوز با آن ها چه می کنند اگر عباس عبدی هستند و يا اکبر گنجی و زيد آبادی و سازگارا.

آقای خاتمی، ورای رائی که مردم ايران به وی دادند به ادب دولت آراسته بود و کوشيد تا حکومت ايران را فارغ از اين که در گذشته بيست ساله اش با دنيا و با خود چه کرده است به همين کسوت درآورد. اما در و ديوار و ثابت و سيار می گويند که نتوانست. که اگر توانسته بود روزگار ما نه چنين بود که هست و چنين درخطر و در آستانه تکان بزرگ نبوديم که هستيم. جهان هم با آقای خاتمی به هزار دليل راه آمد. انگار خودخواسته از ياد برد که اين خشگ سران با ايران و با جهان چه کرده بودند در همين سال ها. نه به رخ کشيدند روزگاری را که به قدرت رسيده ها در ايران تمام حقوق بين الملل را که وزن نظم جهان امروز بر آن است به بازی گرفتند با گروگان گيری و قتل مخالفان خود در داخل و خارج، نه گفتند که چرا روزگاری چنان قدرتی در خود ديديد که خيال فتح جهان به سرشان افتاد. با روی کار آمدن آقای خاتمی جهان سوداگر برای خود مفيدتر آن ديد که با ناخلفی که به خانه بازگشته است سازگاری کند. وقتی در شرايطمان گذاشتيم که عذرخواهی از بابت کودتای 28 مرداد از آمريکا می خواهيم که در پنجاه سال پيش به ياری زور و خدعه روند مردم سالاری ايران را قيچی کرده و دولت مردمی را برانداخته و به موج استقلال خواهی مردم ايران جفا کرده است، دولت کلينتون و وزير خارجه اش نگفتند که مگر به نظر کسانی که چنين شرطی برای ابرقدرت می گذارند دولت دکتر مصدق ملی است، نپرسيدند اگر چنين است چرا راديو و تلويزيون منحصر حکومتی ايران مصدق را خيانت پيشه می خواند، نگفتند اگر دکتر مصدق و دولت او مظهر مردم سالاری ايران بودند که امروز ما بايد به خاطر سرنگون کردنشان عذرخواه و نادم باشيم چرا چنين قهرمانی را يک کوچه به نام نيست در شهری که در آن خيابان به نام قاتل رييس جمهور کشور ديگر می کنند و برای به هم زنندگان نظم در هر جا از ثروت ملت خود سهميه نهاده اند. دنيا نگفت اگر حتی کسانی مانند بابی ساندز را می توان بزرگ داشت و خيابان کنار سفارت کشوری را که در آن جا وی محکوم به تجزيه طلبی بود ـ درست يا نادرست ـ به او نام داد چگونه است که ديگران در جهان جائی نيايد نام از عبدالرحمن قاسملو ببرند مثلا، جهان حکومت اسلامی را نگفت اگر سخن گفتن مقامات واشنگتن و لندن و پاريس از اوضاع داخلی ايران دخالت در امور داخلی شماست پس چرا هر روز مقاماتتان به راحتی بدتر صفات بر ما می نهند و برای همه دنيا نسخه می پيچند و گاه هم از مرحله حرف جلوتر می روند و ده ها راز از ما می دانستند دستگاه های اطلاعاتی دنيا اما يکی را باز نگفتند وقتی که دريافتند مردم ايران قصد دارند به ادب دولت برازنده شوند. تصور مردم جهان و ايرانيان هم اين بود که تجربه بيست ساله حکومتداری به حاکمان آموخته است که خشگ سران را بايد کنار گذاشت و کار را به کاردانان و به کسانی سپرد که به ادب دولت آراسته اند.

و جهان با جمهوری اسلامی به اين مايه رفتار بود و به همين کردار، البته به اهميتی که مردم ايران دارند و به ثروتی که در دل خاکش نهان است و به موقعيتی که جغرافيايش از آن برخوردار است. بود تا امروز که دريافته خشگ سران خاتمی و اصلاح طلبان را تنها به آن خواسته اند و می خواهند که جلوه بر جهان بفروشند تا آثار حقوقی محاکمه رستوران ميکونوس پاک شود و بتوان در زير پوشش از بازار آزاد مواد اوليه هسته ای خريد و در نهان با گلبدين حکمتيار نرد عشق باخت و با کسانی مانند مقتدی صدر دل داد و قلوه ستاند. تا امروز که جهان به اين رسيد که کسان از وجود خاتمی و اصلاح طلبان دستکشی مخملی می خواهند بر مشت ها آهنی خود و همان کار می کنند که می کردند و نه از کرده پشيمانند و نه قصد تغيير خود دارند و نه خيال آن که قدرت را به مردم واگذارند. اين گردونه ای که اينک اروپا و آمريکا، چين و روسيه و کشورهای همسايه هر کدام به نوعی ما را به آن درانداخته اند از اين روست که اين حکايت را خواندند. آن چه محافظه کاران ـ که اين نام را اصلاح طلبان و جهانيان به تسامح و در همان دوران سازگاری بر اين گروه نهادند وگرنه آن ها را هزار فرسنگ با محافظه کاری شناخته شده در فرهنگ سياسی جهان فاصله است ـ با اصلاحات و پروژه توسعه سياسی کردند و هم اکنون نيز شادمان به ادامه آن مفتخرند نه رقابتی از آن دست بود که بين احزاب تمامی جهان جاری و کاری است بلکه به زبان روشن ارسال اين پيام بود که حکومت را ادب دولت نمی دهيم.

اينک نگاهی کنيم به رفتار جهان با ديگر کسان که به ادب دولت آراسته نبودند. از زمان حاضر که شروع کنيم اول به صدام و حکومتش می رسيم، ديگر به طالبان، انگاه به ليبی قدافی، سوريه اسد و اين می رود تا به اوگاندای عيدی امين که همين روزها به زاری در سعودی درگذشت و به روزگار خود از هيتلر بدتر بود و به حکومتی کوتاه صدها هزار کشته گذاشت. و به ياد داشته باشيم که سلسله ساقط کردن اين ها را دنيا زمانی برکشيد که خود را هم از بدنامی هواداری از انواع پينوشه و مارکوس و سرهنگان يونانی و سالازار پرتغالی و رنگين کمان منحوس حکومت های ديکتاتوری نظامی و آن ها که مارکز در صدسال تنهائی و پائيز پدرسالار تصوير کرده است پاک کرده بود. و باز به يادمان باشد که سلسله از اين ها دراز تر است و سرهنگان برمه، شيخان و شيخکان جنوب خليخ فارس و جادوگران آفريفائی هم از همين قافله اند، بعضی را به اهميتی که ندارند جهان محاسبه گر و کاسبکار مهلتی داده است و در اين نگاه عزيز وذليل را تفاوتی نيست، هی روزنامه کيهان بنويسد که دستگاه رهبری آمريکا و غرب، صدام را خود تقويت کردند و طالبان را خود ساختند، پاسخشان می دهند که آری چطور مگر، عين درايت بود که خشگ مغزان را با همتايانشان در انداختيم و کار آنان به موفع ساختيم. تازه آن عزيز کرده ها که سرنوشتشان اين شد شما فکر خود کنيد که هيچ سابقه محبتی هم بينمان برقرار نيست.

حالا نگاه کنيم که هر کدام از اين ها که به جبر روزگار می روند و در رفتنشان نه بوش و نو محافظه کاران دخيلند و نه يازده سپتامبر عامل اصلی، بلکه اين ها به کار سرعت می دهند و داده اند همين، می روند چون ادب زندگی در اين زمانه ندارند و زبانی که به کار می برند زبان امروز نيست و آن چه در ذهنشان می گذرد متعلق به قرون ماضی است. موضوع چنان که آقای خامنه ای هفته گذشته در ديدار با دولتيان گفت نيست که در ايران عده ای را با عده ای ديگر رقابت است و در اين رقابت تند می روند. اصلا موضوع اين نيست و سخت تر از اين است و ديگر پرده پوشيدن امکان ندارد. گروهی به ادب دولت معتقد و مجهز نيستند و آسمان و زمين را به هم می بافند که بر قدرت بمانند و عکس جهت گردش زمين حرکت می کنند و خشمشان از اصلاح طلبان که همراه بيست ساله آن ها بودند در راهی که رفته اند از اين روست که کاری کردند که همه مردم را خبر شد از واقعيت وجود اين ها. و حالا می خواهند عقربه تاريخ را نه به قبل از دوم خرداد که به قبل از تاريخ بر می گردانند. با کاری که شهردار انتخابی شان در تهران دارد می کند و با آن چه آقای جنتی در ذهن دارد و صدای روحانيون و علما را هم در آورده است، با حقوق اسلام که از حقوق معتبر دنيا بود که در دانشگاه های معتبر جهان هم به آن استناد می شد چه می کند دستگاه آقای شاهرودی و بخش های نهان آن که ماموريت تازه پذيرفته است و نهان نمی گذارد که وضعيت مطلوبش همان است که طالبان در افغان به تجربه گذاشتند.

اما از همه اين ها بگذريم که قصه دراز است آن چه امروز کشورمان به آن گرفتار است اين نيست که روايتی از حکومت دينی در آن می رود که سرنوشت همه استبداد های زمينی دچار شود و هر روز که می گذرد برای عده بيش تری از مردم هويدا می شود که دين و حفظ کيان ايران بهانه ای است در دست کسانی که قابليت اداره کشور را ندارند و روز به روز بيش تر در بدکاری خود غرقه می شوند و روز به روز بيش تر اهرم های پوسيده قدرتی رو به زوال را به دست می گيرند. اين که اينان چنين کرده اند ديری است که کسی را به اندوه وانمی دارد که خود کرده را تدبير نيست. شايد هم بتوان گفت که از بخت مردم ايران است که تجربه ای که به قرون در جوامع اروپائی به دوران انگيزيسيون به دست آمده بود به ربع قرنی به دست آورد. اما حکايت از اين دردناک تر است.

اين جرگه کردن حکومت ايران توسط جهانيان به سرکردگی آمريکا که دلايلی دارد تا خود را تنها ابرقدرت دنيا بداند، جامعه را به دو بخش تقسيم کرده است که از نسبت اين دو با يکديگر چيزی نمی گوئيم که سخن بی ماخذ نگفته باشيم. همين قدر بپذيريم که در برابر شرايط تازه جهانی و شيوه ای که برای مقابله با اين خشگ سران در پيش گرفته اند دو نظر هست. يک گروه زبان جهانی را می شناسد و توصيه می کند تا دير نشده و راه هست خشگ مغزان را به همان جا بفرستيم که مردم می خواهند و مهار حکومت به دست عاقلان بسپاريم و گروه ديگر که همان خشگ مغزان و اتباعشان و فريب رنگ آن ها خوردها مترصد آنند که با فريب مردم را به فکر اندازند که انگار بايد بر سر امنيت و استقلال خود بجنگند و به اين ترفند آرايش جنگی و مقابله با دنيا بگيرند. شکست می خورند. اما نگرانی امروز ما اين نيست. منتهای نگرانی آن است که دارند ايران را نيز با خود به جائی می کشانند که جز عقب افتادگی باز هم بيش تر و پريشانی باز هم گسترده تر سرنوشتی نمی ماند.

ترس امروزی اهل عقل و ادب که به قول بيهقی خواب از چشم بونصر ربوده و او را به جائی از حيرت و دل مشغولی رسانده که پيش از اين هرگز نبود، به جاست. می شد مجالشان داد که تا آن جا بروند که خود در بدکاری خود غرقه شوند، می شد سال ها صبوری کرد تا گروهی که کار نمی دانند همه آن کنند که می دانند و می بينيم و آن گاه به تماشای سقوط دردناکشان نشست که مقدرشان جز اين نيست ولی مگر نسل های ايران چه کرده اند که بايد باز هم فدا شوند.

اين صورت مسئله ماست. تاکنون خشگ مغزان به حمايت ضمنی اروپا دلخوش بودند و می پنداشتند نگرانی اروپائيان از تسلط بی چون آمريکا به آنان مجال باقی ماندن می دهد تا هر کس را که سخنی می گويد به حبس و رنج و مرگ رسانند و هزار هزار راهی مهاجرت کنند و باز هم مهلتی مانند ربع قرن گذشته بخرند، اما اينک اروپائيان به صدا آمده و به صد زبان می گويند ـ چنين که سولانا دو روز پيش در تهران گفت ـ که بر ما حسابی نگشائيد. روسيه با همه نيازی به پول دارد امضای دور تازه فعاليت های هسته ای را به تعويق می بيند، فرانسه که تا همين سه سال پيش در خود توان آن می ديد که تجهيزات تغليظ اورانيوم بفروشد به صف منقدان در آمده و نگران حيثيت خود است، از چين و ژاپن هم خبری جز اين نمی رسد. صريح بگويم نگرانی از آن است که خشگ مغزان در اين دوران فقر امکان يافته اند تا بودجه حوزه علميه قم را هشت برابر کنند و برای طرح آماده سازی هشت ميليون نوجوان و آموزش جنگی به آن ها اعتبار بگيرند. اگر سال ها بعد معلوم شود مانند صدام که از قبل فکر پناهگاه کرده و در آن دلار ها نهاده بود و ملاعمر و بن لادن که پيش بينی اين روز را کرده بودند و به همين جهت هم هنوز گرفتار نشده اند کسانی در ايران در انديشه بوده باشند. ارزانی شان آن چه با خود می کنند اما پشت اين نوع آرايش تفکری ديگر خفته است و آن کشاندن ايران است به مهلکه بزرگ. اين اسباب نگرانی است.

اگر از صاحب اين قلم که بی علم بونصر مشکان، استاد بيهفی، مانند او به حيرت چنان است که پيش از اين هرگز نبود، و اگر بپرسيد چاره چيست در پاسخ درمانده است. اين قدرم هست که می گويم بايد مردم را با خبر کرد که در خانه شان چه می گذرد. فردا روزی که نه آقای جنتی به بيماری مبتلا و نه عسگراولادی پير و رنجور که امروز از همان تهران برای همه مسائل جهانی راه حل دارد و برای همه چيز حکم می دهد اگر تاريکی های نيويورک است و يا مرگ ديويد کلی، اگر حادثه سميرم است و يا ماجرای پيچيده مسائل حقوقی بين المللی، و نه ديگران نباشند و نامی هم از آن ها نماند که نمی ماند، آثار آن چه خشگ مغزان با اين ملک می کنند بر سينه مجروح اين قوم می ماند. امروز بايد در فکر چاره بود. من اين قدر می دانم که ما ايرانيان از هر مرام و انديشه و مسلک که هستيم جا دارد که يک چشم بخوابيم از هيبت ماجرائی که به ما نزديک می شود. زمان بحث های فرعی حتی گفتگو بر سر حکومت و قدرت نيست، يا اگر هست کار ما نيست، هر کس که مردم می خواهند بر سرير قدرتی باشد که ديگر تا سال ها جز درد ندارد، اين بحث را بايد رها کرد و امکان نداد که مردم پشت پرده ها را بدانند، چون دانستن آن ها تنها چاره کاستن از دردی که به آن مبتلائيم چه اين حکومت بماند و يا کار را رها کند. مثلا همين امروز مردم خوب است بدانند که کار دادستان تهران در مورد پنهان کاری علت و عامل قتل زهرا کاظمی برايشان خرج برداشته است و دولت های فرانسه و ايتاليا و کانادا و حتی آلمان و بلژيک چه قراردادها و پيمان ها را به همين دليل باطل کرده اند و بانک جهانی را نظر چيست و زيان آن چقدر است، مردم خوب است بدانند که استدلال جهان که دارد ايران را از حق خود در داشتن صنايع هسته ای محروم می کند چيست و استناد آن به کدام مقاله نشريه ای است که مديرش نماينده رهبری است و کدام سخن دبير شورای نگهبان که او هم منصوب رهبری است، مردم خوب است بدانند پشت شعار ارزانی که خشگ مغزان می دهند چيست. خشگ مغزان اهل صلاح و علم و ادب دولت را پيام می دهند که نفت بفروش و بين فقيران توزيع کن تا فقيرتر بمانند اما ندانند که چرا، ببخش تا ما بتوانيم با همين خشگ مغزی که داريم بر سرير بمانيم. هر کار که اهل عمل برای اقتصاد، سياست خارجی، اچتماع می کنند آن ها در برابرشان ايستاده اند. شهردار تازه که از نوحه خوانی برای هيات موتلفه به شهرداری رسيده می گويد ساختمان های قشنگ نسازيم که فقرا تحقير می شوند، و بودچه شهرداری را به همفکران خود داده که منشور شهروندی مسلمانی بنويسند و در صدد تشکيل دسته های صدهزاری سينه زنی در شهرداری است به جای انديشه بر شهر سيزده ميليونی که ديگر همه در کار آن مانده اند. چرا چون عقلايشان فرمان داده اند که زمان زمان بهره گرفتن از احساسات مذهبی مردم است که تنها سرمايه ای است که هنوز مانده است. بهره گرفتن از احساسات مذهبی مردم زمانی برای ايستادگی در برابر صدام بود و اصلا عيبی نداشت که سهل است به چا هم بود اما اينک برای آن است که عده ای می خواهند به سليقه هارون الرشيدی خود در جهانی که علم و عقل در آن بيداد می کند حکم برانند. آری مرا و همچون مرا در اين کار که در آن درمانده ايم جز دانستن مردم راهی به نظر نمی رسد و گرنه بهزاد نبوی راست می گويد همه بايد بدانند که در چه نقطه ای قرار دارند و از هر راه بايد به آگاهی مردم کمک کرد، مردم حق دارند که بدانند که کسانی به نمايندگی آن ها، برای دفع خطر ها که به آن گرفتارند، چه می دهند و از کيسه که می دهند و چه سرنوشتی را برايشان رقم می زنند. اين روزها سخن از اعدام های هزاربيش سال 67 گفتگوهاست در همه جهان، مردم حق دارند بدانند که چرا خشگ مغزان اين وهن به تاريخ ما بخشيده اند به نام مصلحت و به نام دينی که در خاطرمان بود منادی رافت است و مدارا. خوب است بدانند که به کدام صلاح به نامش کاری کرده اند که نامشان در صف تروريست ها درآمده مردمی که به تسامح و نرم خوئی شهره اند.

بيهفی استاد عبرت تاريخ حکايتی دارد اندر پشيمانی مسعود با عنوان « چه سود خواهد داشت پشيمانی در ميان دام» که در آن جا می گويد از تصميم نه موافق عقل پادشاه که لجاج می کرد و ياران دانا را به گردن زدن تهديد می کرد و آنان به قول خواجه ای می رفتند چرا که «قضا آمده، رسن در گردن کرده است استوار، و می کشد».



Back

 
online

gooya 1998-2003