Iran India









 





Click for Amazing Phone Card



نامه پيام آرماندوست، يكى از بازماندگان قتل‌عام 1367 به هم ميهنان

 

حال ِ خونين‌دلان كه گويد باز

وز فلك خون ِ خُم كه جويد باز

هركه چون لاله كاسه گردان شد

زين جفا رخ به خون بشويد باز(حافظ)

 

هم ميهنان گرامى!

اين تلاشى است از سر ِ درد و برخاسته از دل ِ پرخون يك از بند رسته و شاهد قتل‌عام ِ فرزندان، پدران و مادران آزاديخواه مردم ميهن دربندمان در تابستان 67 كه براى هميشه آثار شكنجه‌هاى جسمى و روانى جلادان رژيم بر جسم و جانش ثبت شده است. اميدم قبل از هرچيز و هركس به شماست؛ چون اميدم به سران جمهورى اسلامى، با شروع سركوب‌هاى پس از انقلاب برعليه دگرانديشان زايل شد و سرانجام با قربانيان قتل‌عام تابستان 1367 در گورهاى دستجمعى و مخفى به خاك سپرده شد. سكوت اصلاح‌طلبان حكومتى - كه حساب‌شان را كاملا ًً از اصلاح‌طلبان ِ خارج از ارگان‌هاى رهبرى ِ حكومت جدا مىدانم- درباره اين بزرگ‌ترين جنايتِ تاريخ معاصر ايران ، سازش‌شان در ساير جناياتِ با بُعد كوچك‌تر، از جمله زندانى كردن ِ دادخواهان قتل‌هاى زنجيره‌اى و حمله به كوى دانشگاه، خود تاييدى بود برمرگ ودفن اين اميد.

حال اميدم آن است كه فارغ از چارچوب تنگ جهت‌گيرىهاى گروهى، حزبى، سياسى يا روزنامه‌نگارى اجازه دهيد اين تلاش بازتابى هر چه وسيع تر يابد. چارچوب تنگى كه خود آن را به كنارى گذاشته‌ام؛ آن‌هم پس از مشاهده تكان‌دهنده اين همه انسان‌هاى دربند و وابسته به گروه ها و احزاب رنگارنگ كه با يك طناب به دار آويخته شدند؛ خون‌شان بر يك جوى جارى شد؛ و در گورهاى مشترك دفن شدند. دريغ و درد كه كسانى از آن‌ها حتى سلام يكديگر را پاسخ نمىگفتند تا چه رسد به شنيدن ِ نظرات ِ متفاوت همديگر؛ و اين مختص به دو گروه سياسى متفاوت نبود. چه بسا در درون يك گروه سياسى هم جريان داشت. اين براى مردم و آينده سياسى ميهن‌مان فاجعه‌اى تاريخى است كه هنوز هم ادامه دارد؛ اين از خودِ قتل‌عام هم دردناك‌تر است.

از آنجا كه براى خواننده مهم است كه نويسنده كيست ومتاسفانه چه بسا خود وى مورد قضاوت واقع مىشود نه سخن و انديشه‌اش، لازم است مختصرى در باره خود و مشاهداتم بگويم. در سال 62 دستگيرشدم. تا دوسه‌ماه خانواده‌ام نمىدانستند كجا هستم. بلافاصله پس از دستگيرى، تحت شكنجه مداوم قرارگرفتم. به دليل بحرانى شدن شرايط جسمى، يك هفته در بهدارى زندان اوين بسترى شدم. پس از شكنجه مجدد، هفته ديگرى در بهدارى بسترى شدم و تا آستانه مرگ رفتم. پنج تاشش ماه طول كشيد تا توانستم به طورعادى راه بروم. هنگامى كه مرا به بيدادگاه بردند، در آن‌جا تنها قاضى شرع بود و نماينده دادستانى كه براى اولين و آخرين بار كيفرخواست مرا خواندند. در يك مورد، متهم به محاربه شده بودم. يك ماه بعد در ابلاغ حكم زندانم، دوران يك‌ساله بازداشتم محسوب نشد. اين داستان مشترك بسيارى از زندانيان سياسى رژيم تا امروز است.

مدت پنج سال در زندان‌هاى اوين، قزل‌حصار و گوهردشت اسير بودم كه پس از قتل‌عام همراه با ساير بازماندگان آزاد شدم. به دليل آن كه در طول دوره زندان همواره و علنا ً از آرمان‌هاى سياسى خود دفاع مىكردم و حاضر نشدم به فشارهاى رژيم براى توبه و انزجار( كتبى، شفاهى، ويديويى ويا در جمع زندانيان) نسبت به همه گروه‌هاى سياسى و از جمله گروه خود، و همچنين فشار براى همكارى اطلاعاتى - كه نسبت به همه زندانيان اعمال مىشود- تن بدهم، همراه با ساير زندانيان مشابه، تحت سخت‌ترين شرايط و فشارهاى جسمى و روانى قرارداشتيم. كسان زيادى را هم ديدم كه تنها به اين دليل، بدون محكوميت و يا پس از پايان دوران محكوميت، هنوز اسير بودند. خوشبختانه، به همين دليل، در محدوده سلول يا بند، دور از چشم جلادان و قربانيان تواب‌شان، آزادى و آسايش خودمان را داشتيم.

از اوين به قزل‌حصار و پس از تخليه اين زندان از زندانيان سياسى، همه به گوهردشت منتقل شديم. تدارك قتل‌عام، حدود شش يا هفت ماه قبل از اجراى آن، با تفكيك زندانيان بر اساس احكام زير و بالاى 15 سال، چپ يا مذهبى بودن، پايبندى و سرسختى در اعتقادات و مبارزات صنفى‌شان در زندان، آغازشد. مرا نيز به يكى از بندهاى به اصطلاح "سر موضع" منتقل كردند و به همان نسبت نيز كم‌ترين امكانات رفاهى (جا، هواخورى، بهدارى، ارتباطات، فروشگاه و غيرو) را در اختيارمان گذاشتند. زندانيان ِ داراى احكام 15 سال و بالاتر به اوين منتقل شدند و آن‌ها كه زير15 سال حكم داشتند، بدون حكم و يا محكوميت‌شان پايان يافته بود، به گوهردشت. ضمنا ً در اين دوره شش‌ماهه، تفتيش عقايد زندانيان با انواع و اقسام فرم‌هاى مفصل و خلاصه- حاوى پرسش‌هايى درباره حد پشيمانى و توبه، جنگ، مذهب، ماركسيسم و گروه‌هاى سياسى- شدت گرفت تا پرونده سازىهاى لازم را براى قتل عام آماده كنند.

با آغاز اجراى قتل‌عام ازروز 26 تير ماه 1367 ، پس از قطع كامل ارتباطات بندها با خارج (نديدن پاسداران، قطع بلندگوها، ملاقات‌ها،هواخورى، بهدارى و فروشگاه، بردن تلويزيون بند وغيرو) شنيده‌ها و مشاهداتى داشتم، كه ذكرشان ضرورى است. از بند فرعى (كه در ساختمان اصلى و در مدخل ورودى بندهاى بزرگ واقع بود) در طبقه سوم، زندانيان مجاهد با مُرس به ما اطلاع دادند كه آن‌ها را براى اعدام مىبرند. آن‌ها با عجله تمام، ليست اسامىشان را به ما دادند؛ با اين خيال كه نيروهاى چپ معافند. نكته ديگر ورود دستگيرشدگان جديد به بندهاى بازجويى كرج بود. آزادشدگان سال‌هاى پيش وهمچنين سربازان و جوانانى كه در جبهه غرب نسبت به مجاهدين هوادارى نشان داده بودند، در جمع اين دستگيرشدگان بودند. هر از گاهى مىديديم كه از راه پلكان انتهاى بند- كه با درى فلزى از بند ما مجزا شده بود- اين زندانيان را با مينىبوس به حسينيه مىبرند ولى بازگشتى در كار نيست.

مهم‌تر از همه، شنيدن گفتگوها و بحث‌هاى عده‌اى از مقامات بود كه از اطاق‌هاى بند فرعى طبقه دوم، در سلول‌هاى محل تلاقى ساختمان ِ بند با ساختمان اصلى زندان، به گوش مى رسيد. نحوه برداشت از فتواى خمينى و نحوه تشخيص زندانيان مجاهد ِ محارب و غير محارب، مورد بحث هيئت سه نفره بود. مشكل هيئت اين بود كه مجاهدين باقى‌مانده در زندان‌ها، به دليل سال‌ها سبعيت نامحدود رژيم، به‌ندرت مواضع خود را آشكارمى‌كردند. نتيجه‌گيرى هيئت اين بود كه اگر كسى بگويد سازمانِش را قبول ندارد و يا حاضر به انزجار و مصاحبه است، كافى نيست. تصميم گرفتند كه زندانى بايد قبول كند كه همكارى اطلاعاتى كرده و نه تنها افراد "سرموضع ِ" بندش را معرفى كند، بلكه قبول كند كه در اعدام آن‌ها نيز شركت كند. بدين وسيله مطمئن مىشدند كه عده ناچيزى از آن ها باقى خواهند ماند.

بخش ديگر بحث ها، تكنيكى بود؛ در اين باره كه چگونه اعدام‌ها را با سرعت بيشتر انجام دهند. يكى ازاعضاى هيئت از تجربه‌اش در زمينه كشيدن چندين طنابِ دار با خودرو يا جرثقيل مىگفت. براى ما آشكار شد كه شيوه اعدام‌ها در گوهردشت، دار زدن است كه صدايى ندارد و ساير زندانيان را هشيار نخواهد كرد. بر خلاف اوين، در گوهردشت تجهيزات لازم براى ايزولاسيون صداى تيرباران وجود نداشت.

محور ديگر عمليات، بىاطلاع نگه‌داشتن كامل زندانى بود تا دم آخر تا امكان و فرصت پنهان‌كردن نظراتش را نداشته باشد. غيرانسانى‌ترين حيله اين بود كه به زندانيان درتمام مدت مىگفتند: "جنگ تمام شده و مىخواهيم زندانيان را آزاد كنيم. هيئت كارش انتخاب آن‌هايى است كه شرايط آزادى را دارند." يكى از اعضاى هيئت صحنه‌اى از حسينيه را با غرور و شادى تمام مطرح مىكرد كه زندانى زنى، تا لحظه اى كه طناب دار را به گردنش انداختند كاملا ً بىخبر بوده و تصورمىكرده كه اين‌بار هم، مانند سال‌هاى قبل، با يك صحنه‌سازى براى اعدام مصنوعى مواجه است؛ زن ناگهان مات و مبهوت شده و بلافاصله با حس فرصت كمى كه داشته شروع كرده به شعاردادن كه "برادران صدايش را در گلو خفه كردند و حاضرين صلوات فرستادند". پس از چند روزى ديگر صدايى نشنيديم؛ چون عمليات هيئت را به نقطه ديگرى از زندان منتقل كردند. متاسفانه چون از مدت‌ها قبل بند ما را در نقطه كورى از زندان درنظرگرفته بودند، به هيچ‌وجهى نمى ‌توانستيم اطلاعات خود را به زندانيان ديگر منتقل‌كنيم. ضمنا شنيدن صداى رفت‌وآمد هلىكوپترها به زندان، در مدت دو ماهه قتل‌عام، حاكى از آن بود كه مقامات بالا برآن نظارت دارند و نمىخواهند وقتى اتلاف شود.

در طول مرداد‌ماه، نيمه‌شب‌ها، مىديديم كه پاسداران زندان يك يا دوكاميون را، مقابل در خروجى سالن بزرگِ انتهاى ساختمان اصلى زندان، بار مىزدند. اين ساختمان به حسينيه معروف بود. كاميون‌ها يكى داراى كانتينر و ديگرى روباز بود. داخل هر يك، حدود 50 جسد را بار مىزدند. اجساد را جابه‌جا مىكردند تا از حداكثر ظرفيت كاميون‌ها استفاده بشود. پاسداران، در حالىكه قهقهه‌هاى هيستريك‌شان در محوطه اطراف زندان مىپيچيد، اجساد را تاب داده و به درون كاميون پرتاب مىكردند. ابتدا صداى ِ قابل شمارش ِ برخورد اجساد به كف كانتينر، در فضاى زندان بود كه توجه‌مان را جلب كرد؛ ولى زاويه ديدمان مناسب نبود و تنها كاميون‌ها را مىديديم وگاه پاسداران را. ضمنا ً عصرها پاسداران زندان را مىديديم كه تكه‌هايى از پارچه را(كه ظاهرا چشم بندهاى زندانيان بود) با همان حالات هيستريك، درحال شوخى و خنده با يكديگر، آتش مىزنند. يك شب به انتهاى بند كه حمام بود رفتيم و از لاى كركره فلزى پنجره، حدس‌هاى شوم و باورنكردنىمان- كه بر اساس مشاهدات و سير وقايع قبلى بود- مانند آوارى ناگهانى كه بر جسم و جان بريزد، برايمان اثبات شد. بعد‌ها، پس از ديدن ساير بازماندگان، برايمان روشن شد كه در چند روز اوليهِ اعدام‌ها، از يك تريلى كانتينردار براى حمل اجساد استفاده كرده بودند. اين تريلى، پس از بارگيرى، در زمين باير اطراف زندان به خاك مىنشيند. به‌ناچار در روزهاى بعد از كاميون استفاده مىكنند. زندانيان بندهاى ديگر، با نهايت تعجب، از لاى كركره‌هاى پنجره، اين تريلى را ديده بودند كه چندين روز آنجا مانده و پاسداران زندان با پمپى شبيه پمپ سم‌پاشى و بااستفاده از ماسك، موادى را به درون كانتينر مىپاشند. اين براى جلوگيرى از عفونت اجساد بود.

يك ماه تمام زير فشار چنين آوارى بوديم. صداى برخورد هر جسم به كف كاميون معادل خفه كردن انسانى بى پناه توسط سران جمهورىاسلامى بود. حسينيه تبديل به قصابخانه انسان‌ها شده بود. اى انسان‌هايى كه حتى با مرگ طبيعى يك انسان برمىآشوبيد! ما شاهد قتل هزاران انسان بى پناه بوده‌ايم. ما محكوم شديم به زنده ماندن و كشيدن اين درد با جسم و جان خود؛ و با حسرت ِ ديدن ِ عملى مشترك و موثر براى عدالت، نجات انسان و رسيدگى به اين جنايت ضد بشرى.


گاه رژیم می کوشد جنایات خود را به مثابه عکسالعملی در مقابل اقدامات خشن برخى ازسازمان هاى اپوزيسيون توجیه کند. براى آنان كه خشونت نيروهاى اپوزيسيون درنظرشان مهم تر از خشونت حكومتى تمام‌گرا جلوه مى كند، لازم است ذكر شود كه جمهورى اسلامى، مدت‌ها پيش، دستگيرشدگانى را كه به كوچك‌ترين نحوى در عمليات مسلحانه نقش داشتند با وحشيانه‌ترين شكل ممكن از بين برده بود؛ و يا سال‌ها آن‌ها را پس از ابلاغ حكم اعدام و يا با تهديد به آن نگاه داشته بود تا متهم را قبل از مرگ، از لحاظ روانى خرد كرده و يا به همكارى اطلاعاتى وادارد. باقيمانده متهمين به عمليات مسلحانه يا ترور تواب‌هايى بودند كه وجدان انسانى‌شان توسط جلادان قربانى شده بود. تواب‌ها هم سرانجام در جريان قتل‌عام اعدام شدند؛ چون آن‌ها به دليل وادار شدن به همكارى، اطلاعات گسترده‌اى از سال‌ها سركوب داشتند و پس از تخليه زندان‌ها به‌شان نيازى نبود. شكنجه مداوم جسمى و روانى، مواجهه روزمره و چندين ساله با مرگ و جهنم زندان جمهورى اسلامى، قابل تحمل هر انسانى نيست. بنابراين در طول دوره زندان، به موازات مقاومت، خودكشى، ديوانگى و تواب شدن پديده‌اى رايج بود و هست.

از 27 مرداد آمد و شد كاميون‌ها متوقف شد. كم‌كم حس كرديم شرايط دارد عادى مىشود. پاسداران، مانند قبل، هنگام باز كردن در ورودى بند، ديگر خود را پنهان نمىكردند. صبح روز 5 شهريور ماه، قبل از صبحانه، دو نفر را براى دندانپزشكى خواستند. مدت كوتاهى پس از آن‌كه آن‌ها رفتند، ناگهان عده‌اى پاسدار به همراه ناصريان، داديار و داود لشكرى، رئيس زندان، به داخل بند هجوم آوردند. همه را با توهين و كتك، بلافاصله به خارج از بند بردند؛ بدون لباس مناسب، بدون دم‌پايى و خواب‌آلود به صف‌مان كردند. تنها اجازه داشتيم چشم‌بندمان را با خود برداريم. انگار زمان در بند متوقف شد. همه بلافاصله مىدانستيم كه اين صف به كجا مىرود. سران رژيم بر اختلاف نظر خود و اعتراض آيت‌الله منتظرى فائق شده و به جنايت خود با قاطعيت ادامه دادند. ولى ظاهرا ً در مورد نيروهاى چپ، به جاى اكثريت آرا، اتفاق آرا براى اعدام در نظر گرفته شد. توسل به بخشى از فتوا، "احتياط بر اجماع است"، اين توافق را تسهيل كرد.

اين اولين بند چپ‌ها بود كه به سمت اطاق هيئت سه نفره برده شد. تنها نمىدانستيم كلاه شرعى براى ما چيست. پاسخ همه به سئوالات دانسته مشخص بود. آن‌هم پس از مشاهده اين جنايات شيطانى. نه! به توبه، نه! به انزجار. ولى بجز سئوالات معمول، سئوالات ديگرى بود براى اثبات كفر- يا برچسب نيروهاى چپ براى قتل‌عام. ظاهرا ً تنها پاسخ منفى به يكى از پرسش‌ها در مورد پذيرش خدا، نبوت و قيامت، مبناى تصميم براى اعدام زندانى بود. آن‌هايى را كه در ليست سياه بودند در هر صورت اعدام كردند. كسانى بودند كه عليرغم پاسخ منفى به "اصول دين"، اعدام نشدند. ولى همه بازماندگان را با شكنجه و پس از آنكه به ابعاد فاجعه آگاه شده بودند، وادار به نماز خواندن به پيش‌نمازى جانيان كردند. براى هر وعده نمازنخواندن، ده ضربه با كابل فولادى و براى هربار اظهار طرفدارى از گروه خود، ده ضربه. پاسداران براى آن كه ضربه‌ها كارآتر باشد، هر يك تنها يك ضربه مىزدند و با يكديگر در" ثواب آخرت" رقابت مىكردند. ناصريان زندانيانى را كه تحت اين شكنجه قرار داشتند، به سلولى مجزا مىبرد كه در آن طناب و ظروف شيشه‌اى بود. به آن‌ها مىگفت: "وسايل خودكشى فراهم است. سعىتان را بكنيد". برخى ازاين زندانيان مجدادا ً به بيدادگاه برده شدند. چند نفرى از آن‌ها پس آنكه اعدام نشدند و شكنجه‌شان ادامه يافت دست به خودكشى زدند. ننگ بر اولياى دينى كه از آن، اين چنين براى جنايات ضدانسانى استفاده مىشود و سكوت مىكنند!

پس از پايان اعدام‌ها و يك كاسه كردن بازماندگان متوجه شديم كه چند صد نفر از نيروهاى چپ تنها در گوهردشت اعدام شده بودند. از بندهاى مجاهدين و مذهبىها عده انگشت‌شمارى باقىماندند. بيش از نيمى از هم بندهاى خود را از دست دادم. پس از انتقال همه‌مان به اوين، متوجه شديم در آنجا بجز چند ده نفر كسى باقى نمانده است. زندان‌هاى خالى بلافاصله با اسراى بازگشته از عراق كاملا ً پرشد. با احتساب اين‌همه زندان در شهرستان‌ها، آزادى را اين‌بار نه تنها در بند، بلكه آن‌را در سراسر كشور به خاك كردند تا ‌بار ديگر وسيع‌تر، عميق تر و ريشه دارتر برويد.

پيام آرماندوست، دهم شهريور1382