از کانون سينماگران
پيشرو تا
جشنواره
جهاني فيلم
تهران
گفت
و گوی پيام
فضلي نژاد
با منوچهر
انور ، رييس
کانون سينماگران
پيشرو


www.fazlinejad.com
payam@fazlinejad.com
اساس شكل
گيري كانون
سينماگران
پيشرو اين
بود كه فيلمسازان
عضو ، آثاري
را كه واقعا
دوست دارند،
بسازند.
آثاري كه
شايد تهيهكنندگان
ديگر، به
سبب نوع
سوژه، حاضر
به تهيه
آن نشوند.
قرار بود
در روند
آفرينش اثر،
هيچگونه
قيد و بندي
در كار نباشد
و از سوي
هيچ يك
ازاعضاء
كانون درباره
كيفيت و
كميت فيلمها
، نظري
اعمال نگردد...شايد
در يك صورت
كانون مي
توانست در
نظام گذشته
مشروعيت
رسمي يابد
و آن همنوايي
با سيستم
بود. اين
همنوايي
وجود نداشت
و عدم وجود
آن، تلقياي
سياسي را
در اذهان
سياستگذاري
فرهنگي حكومت
از كانون
رقم زد. به
غلط فكر
ميكردند
كه هدف ما
مبارزه سياسي
است...
برآستانه
: مرا ببخش
اي يار
يك - مرا ببخش
اي يار! با
صورتكي كه
حتي آيينه
بازش نميشناسد،
چگونه به
ميعادگاه
بيايم. مرا
ببخش اي
يار! ديگر
توان آمدنم
نيست. با
چشماني كه
ندارم چگونه
تو را ديدار
توانم كرد
و با دهاني
كه نيست
، چگونه
بوسيدنت
ميسر است.
براي دوباره
ديدن تو
هيچ ندارم
. مرا ببخش
اي صاحب
همه چيز،اي
همه كس،
اي عزيز.
دو - ساليان
درازي است
كه گويي
خود را از
حضور در
متن سينماي
ايران و
جنش فرومايگان
رها كرده
است و بسيار
اندك خواسته
است تا انگارهاي
فكري و ديدگاههاي
هنري اش
وارد عرصه
عمومي سينما
شود . منوچهر
انور كه
روزگاري
در كانون
مهمترين
تكاپوي سينماي
پيش از انقلاب
،نقشهاي
به سزايي
را براي
شكلگيري
موجنو ايفا
كرد،امروز
و در آستانه
هفتادو پنج
سالگي ،هيچ
مايل نيست
تا درباره
سينماي ديروز،
امروز و
فرداي ايران
به گفتوگو
بنشيند و
گذشته و
حال را به
قصد پيريزي
بنا و ترسيم
چشمانداز
آينده باز
كاود. فيلمساز
ديروز ما،كه
تاتر را
در آكادمي
سلطنتي هنرهاي
دراماتيك
انگلستان
آموخته ،شكسپير
را خوب ميشناسد
و با صداي
جادويياش
خوبتر ميخواند
، سرگذشتي
غريب و حيرتانگيز
دارد. سالها
پيش از اين
در اوايل
دهه پنجاه
فيلم شهر
قصه را،
كه درآن
زمان كوششي
ناموفق براي
تلفيق تاتر
و سينما
لقب گرفت،
ساخت. فيلمي
كه برخلاف
همه پيشبينيها،
كه توفيق
فراوان آن
را از پيش
تضمين شده
ميدانستند
،فقط يك
ميليون و
ششصدهزار
ريال ميفروشدو
با شكست
تجاري روبهرو
ميشود.
شهر قصه
آغاز و پايان
حضور او
در سينماي
حرفهاي
ايران در
مقام كارگردان
بود؛ اما
انور پيش
وپس از اين
تجربه ،فيلمهاي
تبليغاتي
-سفارشي
كوتاه فراواني
را من جمله
كفشها،
پروژه جم،
آلبوم ،
نيشدارو،
چاه سركش،
نان از آتش،خارك
و… كارگرداني
كرده بود
كه در آراء
صاحبنظران
،از آثار
قابل اعتناء
به شمار
ميرود .
خودش ميگويد
هر اهل هنري
كه فيلم
نيشدار،متعلق
به چهاردهه
پيش ، را
ببيند خواهد
يافت كه
چرا فيلم
نساختهام
. او روزگاري
پروژه مستند
حماسه آب
را در سازمان
برنامه و
بودجه آغاز
كرد،اما
در ميان
راه با اين
تلقي روساي
سازمان ،
كه انور
آنجا را
تبديل به
آزمايشگاه
هنري خود
كرده است
،از ادامه
كار منصرف
شد و به فعاليت
خود درآن
سازمان پايان
داد. جلال
آل احمد
يكي از مشاورين
او در اين
فيلم مستند
بود.
منوچهر انور
را بايد
"مرد تشكيلاتي
سينماي ايران"
محسوب كرد؛
چرا كه بيشتر
جذب فعاليتهاي
تشكيلاتي
سينماي ايران
بود . او در
دهه پنجاه
كانون سينماگران
پيشرو را
به همراه
داريوش مهرجويي،
مسعود كيميايي،
پرويز صياد
و… بنيان
نهاد و رياست
آن را برعهده
گرفت و مسبب
ساخت فيلم
طبيعت بيجان
(سهراب شهيد
ثالث) شد.
كانون سينماگران
پيشرو در
عمر كوتاه
خود آثار
ديگري چون
دايره مينا
(داريوش
مهرجويي)
و غزل(مسعود
كيميايي)
را نيز به
نام خود
ثبت كرده
است . منوچهر
انور به
سبب سالها
حضور به
عنوان عضو
هيات انتخاب
فيلمها
و داور جشنوارههايي
همچون جشنواره
فيلم تهران،
جشنواره
سپاس و جشنواره
فيلمهاي
تبليغاتي
،تاثيري
فزاينده
و فراگير
در سياستهاي
جشنوارهاي
داشته است
. پس از انقلاب
57 ايران نيمي
از سال در
ايران و
نيم ديگر
را در فرانسه
اقامت دارد.
اگر چه بيشتر
وقتش صرف
تدريس و
تحقيق هنر
و زيبايي
شناسي ميگردد
،اما فكر
فيلمسازي
را از ياد
نبرده است
؛فيلمسازي
با همه و
هر آنچه
كه او ميخواهد
، نه كم
و نه بيش
! گويي همين
ديدگاه است
كه متفكر
حاشيهنشين
ما را از
عالم سينما
دور كرده
است . شرطي
غريب و انگار
ناممكن كه
در سينماي
ايران سخت
تحقق
مييابد
،امااو
حضور در
سينما را
به هر قيمتي
خواستار
نيست و وسوسه
فيلمسازي
ندارد: "
در عمرم
وسوسه هيچ
كاري را
نداشتم .
اساسا كمتر
وسوسه شدهام."
يكبار فيلم
نامه نويسي
كه در سفر
فرانسه منوچهر
انور را
ديده بود،
ميگفت در
تعجب است
كه " مردي
با كاريزمايي
چون انور
چگونه ميتواند
خود را از
شر وسوسه
جلوي دوربين
رفتن خلاص
كند". گويي
براي او
هيچ وسوسهاي
معنا ندارد،
غير از وسوسه
كمرنگ پديد
آمدن شرايط
و امكاناتي
كه او
براي رفتن
پشت دوربين
مي خواهد.
سه - نخستين
بار بر آن
بودم تا
براي ويژهنامه
صدسالگي
مجله هفتگياي
كه پيش از
اين دلبسته
آن بودم
و گاهگاه
در آن مينوشتم
،گفتوگويي
با منوچهر
انور پيرامون
تعامل سينما
و انديشه
به چاپ رسانم
. ايده اين
گفتوگو
از دوست
ارزندهام
،سعيد مستغاثي
بود،كه
به دليل
حضور انور
در پاريس
تحقق نپذيرفت.
در پاريس
اتاقي را
در خانهآش
براي خواندن
و نوشتن
برگزيده
بود و كمتر
بامحيط پيرامونياش
تماس داشت.پيشنهاد
ديداري را
به انور
رساندم و
او پس از
ورود به
ايران ،
بيآنكه
چيستي و
چرايي اين
ديدار را
بداند، با
من تماس
گرفت. به
دلايلي نتوانستم
با او تماس
بگيرم تا
سه ماه پيش.
از بخت من
او در ايران
بود. خاطره
ماهها قبل
و درخواست
ديدار را
دوباره بازگفتم
و پذيرفت؛
اما گفت
كه گفتوگو
نميكند
و غرضش از
اين ديدار
تنها نشستن
پاي گپي
دوستانه
و رويارويي
با فردي
است كه در
يك جريده
متعلق به
سينماي ايران
امروز فعاليت
ميكند.
به هر تقدير
من به رسم
گفتوگو
باعكاس به
ديدن او
رفتم . پيام
مستوفي نيز
براي تصويربرداري
از اينگپوگفت
، به همراهم
آمد. بهانهام
داشتن تصويري
نوين از
اين مرد
كهنه كار
سينماي ايران
بود. برسرآنچه
كه گفته
بود،ماند.
يك ده
است كه گفتوگو
نكرده است
و با منطق
خود،حق
دارد كه
نگذارد اين
سكوت شكسته
شود . گفتوگويي
در ميان
نبود و حرفهاي
ما پراكنده
بود؛ از
اين سو و
آن سو گپمان
از كانون
سينماگران
پيشرو آغاز شد
و به پرويز
صياد رسيد.
ميگفت؛
" پرويز ديگر
شورش را
درآورده
است. ديوانهوار
به همهچيز
معترض بود
و هنگام
نمايش فيلم
او جلوي
در سالن
نمايش فيلم
کيارستمي
تظاهرات
به راه انداخته
بود. كيارستمي
هم جواب
خوبي به
او داد. گفت
من پلاكارد
تو رانگه
ميدارم،
اما برو
فيلم من
را ببين!"
مانع ضبط
كردن حرفها
و خاطرههايي
كه گاه سرذوق
ميآمد و
ميگفت،
نشد. در
پايان ديداري
كه برايم
بس شورانگيز
بود و خاطرنواز
از او خواستم
تا بپذيرد،شرح
اين ديدار
را به مناسبتي
منتشر کنم،
بيآنكه
ذكري از
نام گفتوگو
به ميان
آيد. . ديداري
كه درسي
بود براي
وسوسه گريزي
و دغدغهگرايي
. گريز از
هر وسوسه
حضور كاذب
و زائد در
سينما و
گرايش به
تكاپو و
مسئلهپردازي
هنري-ذهني،
بيجنجال
مرسومي و
بيبندگي
رايج و امروزيني.
ظهور كانون
سينماگران
پيشرو
نظريهپردازي
درباره ماهيت
ساحت دموكراتيك
عرصه هنر
و برخوردهاي
نظري برسراين
معنا و چندوچون
گستره ،امكانات
و محدوديتهاي
عملي اين
ساحت، از
روزگار پيشين
فراوان بوده
است؛ اما
مهمترين
ابعاد ساحتي
دموكراتيك
،امكان
مشاركت آزادانه
در ايجاد
انجمنها
،مجمعها
يا شركتها
در آنهاست.
جامعه عرصه
فعاليت و
درگيري گروهها،جنبشها
، سازمانها
،پيوندها
و برخوردهاي
طبقات اجتماعي
را منعكس
ميكند.
در دوراني
كه رقم زدن
چنين ساختي
سخت ممكن
بود و شايد
پاسداري
از اصول
و ارزشهاي
هنري ،با
وجود نرخ
نازلآزادي
و محدوديتهاي
فراوان ،چون
تزئينات
و فراگردهاي
صوري ميمانست
، كه ناگزير
فقط ميتوانست
صبغهاي
ظاهري از
ساحتي فعال
در گرداگرد
ارزشهاي
روشنفكري
را حفظ كند،
منوچهر انور
، مشتاقانه
و بيتابانه
به همراه
چند سينماگر
سرشناس ديگر(سهراب
شهيدثالث،داريوش
مهرجويي،مسعود
كيميايي
و…) كانون
سينماگران
پيشرو ايران
را براي
فعالتر
كردن حوزه
سينماي موسوم
به جبهه
سوم و روشنفكري
ايران پايه
گذارد و
رهبري آن
را پذيرفت.
او در دوراني
كه حاكميت
سخت حساس
و نگران
از فعاليتهايي
اين چنين
بود، موجي
نوين را
در گستره
فعاليتهاي
تشكيلاتي
- مدني سينماي
پيش از انقلاب
57 سبب شد،
كه هم كشاكش
ميان حوزههاي
گونهگون
تفكر در
سينما را
موجب گشت
و هم بازتابنده
خواستها
و آمال طيفي
تعيين كننده
در حيطه
اين هنر
بود. رييس
اين نهاد
مدني نيمه
تمام و كوتاه
عمر ظهور
كانون سينماگران
پيشرو را
چنين به
ياد ميآورد:
" اساس شكل
گيري كانون
سينماگران
پيشرو براين
نظر هيات
موسس استوار
بود كه فيلمسازان
عضو، آثاري
را كه واقعا
دوست دارند،
بسازند.
آثاري كه
شايد تهيهكنندگان
ديگر، به
سبب نوع
سوژه، حاضر
به تهيه
آن نشوند.
قرار بود
در روند
آفرينش اثر،
هيچگونه
قيد و بندي
در كار نباشد
و از سوي
هيچيك ازاعضاء
كانون درباره
كيفيت و
كميت فيلمها،نظري
اعمال نگردد.
تنها مساله
مبتلا به
كانون، تهيه
بودجه و
سرمايه فيلمها
بود. تلاش
ميكرديم
آثاري را
براي ساخت
برگزينيم
كه نيازمند
صرف سرمايه
كمتري باشد.
فيلم طبيعت
بيجان ،اثر
سهراب شهيدثالث،
در حقيقت
بهسبب كمهزينه
بودن آن،
مورد حمايت
كانون قرار
گرفت و در
نهايت ساخته
شد."
سابقه آشنايي
منوچهر انور
و سهراب
شهيد ثالث
به دومين
جشنواره
جهاني فيلم
تهران بازميگردد.
در هنگامهاي
كه سيستم
حاكم در
سينما به
سختي مقاومت
ميكرد تا
فيلم يك
اتفاق ساده
اين فيلمساز
به جشنواره
راه نيابد،
انور با
نفوذ فراواني
كه درجشنواره
فيلم تهران
داشت ،
وزارت فرهنگ
و هنر را
تحت فشار
فراوان قرار
داد تا يك
اتفاق ساده
را در جشنواره
بپذيرند
و از مخالفتهاي
بياساس
خود با شهيدثالث
دست بردارند.
انور سرانجام
پس از ملاقات
با مهرداد
پهلبد،وزير
فرهنگ و
هنر، كار
را به جايي
رساند كه
او پس از
اين ديدار
و براي ختم
جنجال، در
حالي كه
همراهانش
به فيلم
بدوبيراه
ميگفتند،
راهي سالن
نمايشي ويژه
براي رويارويي
با اثر شد.
در حالي
كه عدهاي
پشت در سالن
براي اتمام
فيلم و اطلاع
از نظر وزير،انتظار
ميكشيدند.
پهلبد در
نيمههاي
فيلم از
صندلي خود
برخاست و
بهعنوان
عاليترين
مقام فرهنگي
ايران،هنگام
پايين آمدن
از پلههاي
طبقه دوم
ساختمان
وزارت، نظر
خود را به
حاضرين اعلام
كرد:" نمايش
فيلم در
جشنواره
فيلم تهران
بلامانع
است. اثر
دلنشيني
بود." جالب
است كه پس
از اعلام
نظر وزير،ناگهان
تمام مخالفان
فيلم، به
موافقان
بدل شدند.
منوچهر انور
كه
مسبب اصلي
راهيابي
يك اتفاق
ساده به
جشنواره
جهاني فيلم
تهران و
شهرت سهراب
شهيدثالث
بود،بعدها
درباره اين
اثر نوشت:"
باريك بيني
و حساسيتي
كه فيلمساز
از آن برخوردار
است و فيلمش
هم ميتواند
اين را القاكند،
در سينماي
ايران كمنظير
است . يك اتفاق
ساده همچون
درختي است
كه جان دارد
و بارور
است ولي
شاخههاي
اضافي دارد
و بايد اين
شاخهها
رابريد."
آشنايي منوچهر
انور وسهراب
شهيدثالث
به توليد
فيلم طبيعت
بيجان در
كانون سينماگران
پيشرو ميانجامد.
كانوني كه
شهيدثالث
هيچگاه
عضو هيات
موسس و هيات
مديره آن
نبود. " پس
از آن كه
فيلم يك
اتفاق ساده
با راهيابي
به جشنواره
فيلم تهران،
موجب شهرت
و اعتبار
سهراب شد،او
براي قدرشناسي
يك شب به
همراه طرح
فيلم طبيعت
بيجان به
ديدن من
آمد. همان
شب تصميم
به توليد
اين فيلم
گرفتيم.
فرداي آن
شب پيش از
آن كه شهيدثالث
فيلمبرداري
را آغاز
كند به بندر
شاه رفت
و در راديوي
بندر شاه
صداهاي مورد
نياز فيلم
را ضبط كرد.
چنان برفيلم
و ريتم آن
تسلط داشت
و دقيقا
ميدانست
كه چه ميخواهدبكند،كه
صداها را
پيش از فيلمبرداري
ضبط كرد
و بعد از
فيلمبرداري
روي فيلم
گذاشت. دوربيني
كه اين فيلم
با آن فيلمبرداري
شد،متعلق
به من بود.
در فيلم
يك حركت
دوربين هم
وجود نداشت
و مخاطب
شاهد عكسهايي
كارتپستالي
است . حركتهاي
محدود و
سادهاي
كه در طبيعت
بيجان است
مربوط به
بازيگران
است. فكر
اثر ،فكري
سادهاي
بود و هزينه
مالي فراواني
را نميطلبيد."
پيانو : اثري
نافرجام
در کانون
خلاصه طرح
فيلم : در
يكي از شهرهاي
دورافتاده
و كهنسال
كنار كوير،مردمي
سختكوش
قرنها با
كوير و سختيهاي
آن جنگيدهاند.
خانهها
و بناهاي
اصيل و قلعههاي
كنگرهدار
و برجهاي
مغرور شهر
كه از بيرحمي
و خشونت
كوير و توفانهاي
شن و ريگروان
، زخمهاي
فراوان برتن
دارند، در
ميان نارنجستانها
و نخلستانهاي
پرآفتاب
همچنان
برجاي ماندهاند.
مظاهر هجوم
تمدن جديد
تكتك اينجا
و آنجا ديده
ميشود و
سنتهاي
كهن هنوز
از ميان
نرفته است،
با اين حال
نشانههايي
از سقوط
تدريجي آنها
به چشم ميخورد.
(اين شهر
از تلفيق
نمونههاي
معماري چندين
شهر قديمي
مجسم ميشود؛
بنابراين
شهري است
بينام).
در چنين
احوالي است
كه مالكي
بزرگ و ثروتمند
كه زاده
اين شهر
است ، ولي
اغلب در
تهران ساكن
بوده وفرزندانش
در اروپا
و امريكا
تحصيل كردهاند
، تصميم
به مدرن
ساختن زادگاه
خود ميگيرد.
قصد دارد
وسايلي برانگيزد
و شرايطي
به وجود
آورد كه
خود و خانواده
اروپا ديده
و امروزيش
با رغبت
تمام بتوانند
لااقل سالي
شش ماه در
شهر پدرشان
بگذرانند
و با استفاده
از معلومات
و تجارت
امروزيشان
به مدرن
كردن و پيشرفت
دادن احوال
اقتصادي
و اجتماعي
شهر،به
طور كلي،
و املاك
وسيع
خانوادگي،بالاخص،بپردازندو
نمونههايي
از زندگاني
امروزي تهران
را وارد
اين شهر
دور افتاده
و گمنام
كند.
اولين قدم
مالك نوانديش
اقدام به
ساختن ويلاي
بسيار مدرن
و مجهزي
است در نارنجستان
كهنسال قلعه
قديمي ،
قصدش اين
است كه براي
هريك از
فرزندان
آپارتمان
جداگانهاي
برحسب سليقههاي
خاص آنها
بسازد . از
خانواده
جز مالك
و دختر هجده
سالهاش
، كسي را
نميبينم.
ديگران را
از طريق
گفتوگوهاي
آن دو ميشناسيم.
دختر در
اروپا تعليم
پيانو ديده
است،بنابراين
وجود يك
گراند پيانو
در آپارتمان
او از واجبات
حياتي است.
ترتيب خريد
پيانو قبلا
داده شده
و قرار است
همينروزها
به يكي از
بنادر خليجفارس
وارد شود
. بايد مقارن
تكميل ساختمان
ويلا پيانو
را به شهر
كوچك و دورافتاده
حمل كنند.
اما چگونه؟
ميان بندر
و شهرقشنگ
بياباني
، جادهاي
نيست… چارهاي
نيست جز
آن كه هفت
هشت نفر
آدم آن را
روي سر از
بندر به
شهر بياورند.
در املاك
اربابي ،
رعيتهاي
زورمند و
قانع فراوانند.
چنين كاري
براي شان
خارقعادت
به نظر نميرسد.
موضوع بيدردسر
و به سرعت
برگزار ميشود.
هشت رعيت
قلچماق براي
حمل پيانو
انتخاب و
روانه ميشوند.
كلنگي بر
وسط سر در
فرتوتي فرود
ميآيد.
( براي احداث
خانه دختر
كه ميترا
نام دارد
) و با همان
يك ضربت،
نيمي از
گچكاريهاي
بيمثال
و ظريف آن
فرو
ميريزد…جعبه
به سرها
وارد شهر
ميشوند:
خاكآلود
و آفتاب
سوخته وتشنه
،با قدمهاي
منظم سنگين،خستهتر
از پيش با
پيانوي پا
در هواي
ژندهپوش
به سر، در
ميان نخلها
و ديوارهاي
كنگرهدار،
از كوچههاي
پيچپيچ
ميگذرند.
حركت آنها
را از پنجره
دختر تماشا
ميكنيم.
پيانو به
خانه ميرسد.
با سلام
وصلوات وارد
خانه ميشود
و با دقت
و به دشواري
جلوي پنجره
قرار ميگيرد.
دختر پشت
پيانوي سياه
نشسته و
مفاصل و
انگشتهايش
را ميفشارد
و پنجههايش
را باز و
بسته ميكند.
و بعد با
صورتي سرشار
از رضايت،
در حالي
كه بيدار
خوابهاي
خوش ميبيند،
شروع به
نواختن ميكند:
دوـ رـ
ميـ فاـ
سوـ لاـ
سي ـ لاـ
سل ـ مي ـ
رـ دو.
در حالي
كه دختر
اكتاو را
مينوازد
و مكرر تكرار
ميكند،آهسته
از پنجره
اتاق بيرون
ميرويم.
صداي اكتاو
مكرر را
با خود ميبريم
و روي شهر
سير ميكنيم.
به برخي
از گوشههاي
شهر سر ميزنيم
. زندگاني
مردم گوناگون
به همان
شكلي كه
در آغاز
ديديم جريان
دارد. باربرها
كه به خانههاشان
رسيدهاند
،هريك ازديدگاه
خود ، حرفي
درباره سفرش
به بستگانش
ميزند و
به نوعي
خود را براي
حرفه معمولش
آماده ميكند.
پيانو يكي
از فيلمهايي
بود كه كانون
سينماگران
پيشرو برآن
بود تا آن
را در پروسه
توليد قرار
دهد. اين
فيلم ميتوانست
نخستين فيلم
بلند منوچهر
انور باشد،
اما چنين
نشد و پيانو
هرگز به
مرز توليد
و ساخت نرسيد:"طرح
و قصه فيلم
پيانو هنگامي
به ذهنم
رسيد كه
بنا بود
فيلمي را
با عنوان
حماسه آب
براي سازمان
برنامه و
بودجه بسازم.
سناريويي
بود كه نشان
ميداد لولههاي
آب در حدود
شش هزار
كيلومتر
در تن خشك
اين فلات
يافته شدهاند
و آب را از
قلبش بيرون
ميكشند.
تمام اين
تمدن كهن
از آبي است
كه از درون
دشتهاي
خشك مملكت
به بيرون
ميكشند.
در كتابي
درباره آب،
كه محصول
تحقيقات
هياتي بود
از دانشگاه
آكسفورد
بر روي قناتهاي
ايران ،
نوشته بودند
وقتي اين
هيات انگليسي
در كرمان
به منزل
ميسيونري
پروتستان
ميروند
،ميبينند
آنجا يك
پيانو است.
كشيشي كه
آنجا بود
ميگويد
بايد به
اين پيانو
خيلي احترام
بگذريد،
چرا كه آن
را روي سر
به اينجا
آورده اند.
خواندن اين
نكته در
متن آن كتاب
فكر آوردن
گذشته و
حال گوشههايي
از تمدن
ايراني را
در فيلمي
كه موفق
شدم فقط
قصه آن را
بنويسم،
به ذهنم
آورد. ميخواستم
خان و مالكي
را نشان
دهم كه قصد
نيكويي دارد؛
اما با همين
قصد تمام
گذشته شهرش
راـ كه متشكل
از بناهاي
تاريخي و
معماري كهن
در شهرهاي
گوناگون
ايران است
ـ تخم مرغ
ميكند و
ميزند و
ميشكند."
انور طرح
فيلم پيانو
را در ابتداي
دهه چهل،يك
دهه پيش
از تاسيس
كانون سينماگران
پيشرو،مينويسد.
او يكبار
پيش از انقلاب
سفيد پيشنهاد
ساخت اين
فيلم را
به وزارت
فرهنگ و
هنر ارائه
ميدهد:"هنگامي
كه طرح ساخت
پيانو را
به وزارت
فرهنگ وهنر
ارائه كردم،
معاون وزير
آقاي جباري
بود.لهجهاي
رشتي داشت.
به من ميگفت:طرح
تو بودار
است ،داري
به مالكيت
حمله ميكني
و … گفتم :اصلا
فيلم سياسي
نيست و مفهوم
حمله به
مالكيت را
نميتوان
از آن اراده
كرد. جباري
زير بار
نميرفت.
ميگفت:
شخصيت اصلي
فيلم را
بايد كمي
بهتركني،اين
وضع خيلي
زننده است.
بودار است
. اگر تغييرات
لازم را
در قصه دادي
،ما حاضريم
براي ساخت
آن همكاري
كنيم، به
شرطي كه
زمان فيلمت
چهل دقيقه
بيشتر نشود
. پهلبد هم
قصه را خوانده
بود و به
شرط اعمال
تغييرات
مورد نظر
دستور ساخت
آن را داده
بود من گفتم:
پيانو نه
بودار است
و نه بيبواست.
به ايرادات
شما هم كاري
ندارم. اگر
بخواهم پيانو
را بسازم
، همينگونه
كه هست آن
را جلوي
دوربين خواهم
برد. چهل
دقيقه كم
است. زمان
فيلم چيزي
نزديك به
دو ساعت
ميشود.
زمان گذشت
و انقلاب
سفيد واقع
شد. روزي
آقاي جباري
مجددا به
من تلفن
زد و گفت:
انورجان
بيا،با
تو كار دارم
. رفتم به
وزارت فرهنگ
و هنر و گفت:
يادت هست
سناريوي
پيانو را
براي ساخت
فيلم پيشنهاد
دادي. حالا
وقت ساختن
آن است . منتها
آن آدم خيلي
آدم بدي
است و بايد
آن را ترميم
كني و زمان
فيلم هم
چهل دقيقه
بيشتر نشود.
من تعجب
كردم. ديدم
همان حرفهاي
پيش از انقلاب
سفيد را
تكرار ميكند!
تصميم گرفتم
با هزينه
خودم پيانو
را جلوي
دوربين ببرم.
ميسر نشد
تا به هنگام
تاسيس كانون
سينماگران
پيشرو. ساخت
اين فيلم،
در زمره
يكي از اصليترين
پروژههاي
كانون قرار
گرفت. بودجه
برآورد شده
براي ساخت
اين پنج
ميليون تومان
بود. درآن
روزگار هزينه
هر فيلم
نزديك به
چهارصدهزارتومان
بود. به سبب
هزينه بالاي
ساخت پيانو،
قرار بود
توليد آن
كمي عقب
بيفتد. به
زماني برخورد
كه ديگر
كانوني در
ميان نبود."
سقوط كانون
سينماگران
پيشرو
كانون سينماگران
پيشرو در
دورهاي
ظهور كرده
بود كه سينماي
ايران با
مونسان ديرين
و وفادارش
؛ آشفتگي
و ياس،احتياط
و ترديد
،دلهره
و نگراني
از زيان
و ورشكستگي
با گامهايي
لرزان و
نوميد به
حيات خود
ادامه ميداد؛
در مرحلهاي
حساس كه
شكستهاي
پيدرپي
هر گونه
تعلق و انديشه
سازنده را
از دستاندركاران
ايران سلب
كرده بود.
اما ديري
نميپايد
كه عمر كانون
سينماگران
پيشرو، كه
در بطن آشفتگي
و سرگرداني
سينماي ايران
آثار در
خود تاملي
را ـ طبيعت
بيجان ،
دايره مينا
و غزل ـ عرضه
ميكند،
به عنوان
يكي از بازيگرا
اصلي عرصه
قدرت سينما
،خاتمه
مييابد.
فقدان يك
دستي در
ديدگاه اعضا
و نبود تشكيلات
منظمي كه
اساسا چنين
تشكلي به
آن نياز
دارد را
سالها به
عنوان دلايل
انحلال كانون
دانستهاند؛اماروايت
منوچهر انور
چنين امري
را باز نميتاباند:"
كانون سينماگران
پيشرو حركتي
بود نه تنها
در مقابل
جريان فيلمفارسي
، بلكه در
قبال تحميلات
نظري كل
سيستم موجود
در سينما.
برآن بوديم
تا از قيد
اعمالنظر
افرادي كه
اختيار تهيه
فيلم را
داشتند،
اعم از اين
كه در ساختار
دولت فعال
بودند يا
درحيطه خصوصي
و تجارتي
فعاليت ميكردند،
رهاشويم.
در حركت
كلي سينماي
آن روزگار
چنين ايدهاي
برتابيده
نميشد.
مهمترين
علت انحلال
كانون،عدم
كسب مجوز
رسمي فعاليت
ازوزارت
فرهنگ وهنر
بود. تصور
وزارتخانه
اين بود
كه كانون
،جرياني
سياسي است
. مطلقا اين
چنين نبود
و قصد موسسان
،تنها ،فعاليت
حرفهاي
بود. قبول
اين امر
براي دستگاه
آسان نبود.
جنگ دائمي
براي مشروعيت
يافتن رسمي
كانون در
فضاي عمومي
سينماي ايران
وجود داشت،
كه در نهايت
كانون سينماگران
پيشرو مشروعيت
رسمي نيافت.
وزارت فرهنگ
معتقد بود
وجود اين
نهاد در
ساختار سينماي
ايران زائد
است ؛ چرا
كه سنديكا
وجود دارد.
به ما ميگفتند
چرا شما
با سنديكا
يا وزارت
فرهنگ و
هنر همكاري
نميكنيد.
عدم همكاري
با سنديكا
وزارتخانه
و در نهايت
تاسيس كانون
بدين سبب
بود كه بتوانيم
هم آثار
دلخواه سينماگران
عضو را توليد
كنيم و هم
دستمزدهاي
عوامل توليد
را به نفع
امكان ساخت
پارهاي
از آثارکاهش
دهيم. به
عنوان مثال
علي نصيريان
و عزت الله
انتظامي
با كانون
همكاري ميكردند
و حاضر بودند
براي ساختهشدن
اثري ارزشمند،
دستمزد كمتري
دريافت كنند.
مانعي ديگر
برسر راه
بود و آن
حركت حكومت
ايران به
سوي نظام
سياسي تكحزبي
بود.
بنا را بر
آن گذاشته
بودند كه
همه فعاليتها
از كانال
حزب رستاخيز
دنبال شود.
چنين شد
كه كانون
سينماگران
پيشرو از
نفس افتاد
و تا سالهاي
نخستين پيروزي
انقلاب ايران،
ديگر اثري
از آن وجود
نداشت. شايد
در يك صورت
ميتوانست
كانون در
نظام گذشته
مشروعيت
رسمي يابد
و آن همنوايي
با سيستم
بود. اين
همنوايي
وجود نداشت
و عدم وجود
آن، تلقياي
سياسي را
در اذهان
سياستگذاري
فرهنگي حكومت
از كانون
رقم زد. به
غلط فكر
ميكردند
كه هدف ما
مبارزه سياسي
است . چنين
نبود. مقصود
مبارزه هنري
بود و البته
نميتوان
كتمان كرد
كه شايد
هر مبارزه
هنرياي
خود وجهه
اي سياسي
يابد؛ چه
آن مبارزه
بهرهمند
از ذهنيت
سياسي باشد،
چه نباشد.
با محو كانون
سينماگرا
پيشرو طرحهاي
توليدي سينماگراي
چون بهرام
بيضايي،علي
حاتمي،
هژير داريوش،
ذكريا هاشمي
و… به مرحله
اجرا نرسيد
و در حقيقت
حكومت و
جريان فيلمفارسي
سبب سقوط
يك جناح
پرقدرت عرصه
سينماي ايران
شد."
شهر قصه
؛ تجربهاي
پس از سقوط
با انحلال
كانون سينماگران
پيشرو و
نافرجام
ماندن طرح
ساخت فيلم
پيانو توسط
منوچهر انور،
او نمايشنامه
مشهور بيژن
مفيد را
با همان
نام شهر
قصه جلوي
دوربين ميبرد.
شهر قصه
متعلق به
سينماي موزيكال
افسانهاي
قصه گوست
كه پيش از
اين به وسيله
علي حاتمي
در حسن كچل
و باباشمل
تجربه شده
بود. انور
نتوانست
موفقيت تاتري
شهر قصه
و موفقيت
تجاري حسن
كچل را تكرار
كند. اين
فيلم نخستين
فيلم فيلمسازان
جبهه سوم
و روشنفكر
در سال 1352 محسوب
ميگردد
و اگر چه
ميخواست
در پيوند
با سينماي
موج نو باشد
،اما فيلم
برجستهاي
در ژانر
خود نشد.
با اين همه
نكته مهم
و ارزنده
شهر قصه،
در پس يك
اثر افسانهاي،
بازتاب داشتن
مفاهيم اجتماعي
و جاي گرفتن
گفتمان هويت
درون اثراست.
دهه پنجاه
، دهه گفتمان
غربزدگي،
خودباختگي
و پرسش از
هويت در
سينماي ايران
بود. اين
پرسش در
آثار فراواني
از فيلم
گاو تا قيصر
و رضا موتوري
تا آرامش
در حضور
ديگران و
شوهر آهو
خانم تا
بيتا به
چشم ميخورد
. در شهر قصه
نيز اين
انديشه دنبال
شد. فيلمي
كه همه نشانههاي
فيل بودن
خود را قدمبهقدم
از او ميستاندند
و به موجودي
بينام و
بيهويت
و از خود
بيگانه تبديل
ميشد، گويي
تمثيلي از
موقع
يت يك كشور
كهنسال و
بهرهمند
از فرهنگ
سنتي بود
كه همه عناصر
تاريخي و
فرهنگي او
به يغما
ميرفت.
علت آن كه
فيلم انور
عليرغم
در برگرفتن
هجو مدرنيزاسيون
پهلويها،
طرح موضوعات
روز و… آشكارا
وجود داشت،نتوانست
با تماشاگر
زيادي ارتباط
برقرار كند،
عدم وامداري
شهر قصه
از تمهيدات
بصري و استفاده
فزاينده
از مفاهيم
نمايشنامهاي
بود. فيلمساز
نتوانست
موقعيتهاي
بصري و روابط
تصويري داستانپردازانه
ايجاد كند
و اثرش فاقد
طرح وتوطئه
و قواعد
قصهپردازي
در سينما
بود. فرم
شهر قصهانور،
فرم موجهي
براي تاتر
بودو حتي
تلفيق مطلوبي
از تاتر
و سينما
به شمار
نميرفت.
منتقدان
شكست منوچهرانور
در شهر قصه
را در پرسش
بيپاسخ
او به زبان
قصهگو در
سينما ميدانند،
اما خود
ميپندارد:"فيلم
شهر قصه
را به پيشنهاد
و اصرار
مرحوم بيژن
مفيد ساختم.
آنچه كه
پس از درخواست
او براي
من جاذبه
داشت،ساخت
فيلم در
ارگ بم
و استفاده
از ارگ
به مثابه
دكور بود.
ولي من نتوانستم
حق ارگ را
ادا كنم.
موضوع را
كمي دستكم
گرفته بوديم.
با امكانات
محدود آن
روز، آنچه
كه در ذهن
من و بيژن
مفيد بود،
تحقق تصويري
نمييافت.
اكنون پس
از سالها
درباره شهر
قصه ميتوانم
بگويم كه
گويا زيادي
جرات كردم
كه ميپنداشتم
ميتوانم
از ساختن
اين فيلم
در ارگبم
جواب مقبولي
بگيرم."
داوري جشنواره
جهاني فيلم
تهران
منوچهر انور،پس
از ترك عرصه
كارگرداني
سينماي ايران
،بارها
به عنوان
داور جشنوارههاي
معتبرايراني
برگزيده
شد. وي يكي
از داوران
نافذ جشنواره
فيلم سپاس،
عضو هيات
انتخاب و
داور جشنواره
جهاني فيلم
تهران محسوب
ميشود.
داوري كه
همواره در
جلسات رسمي
هيات داوران
با صداي
رسا و لحني
قاطع صريح
برآن بود
تا استاندارد
و سطح كيفي
جشنواره
در حد عالي
نگاه داشته
شود و سدي
بود در برابر
اعمال نفوذ
برخي نافذين
براي راهيابي
فيلمهاي
نازل به
جشنواره
و كسب جايزه.
انور تنها
يكبار از
نفوذ خود
، نزد وزيرفرهنگ
و هنر،براي
پذيرفتهشدن
فيلم يك
اتفاق ساده
(سهراب شهيدثالث)
در جشنواره
جهاني فيلم
تهران استفاده
كرد و در
برابر شنيدههاي
مهراد پهلبد
كه اثر شهيدثالث
را تصوير
چهره فقر
ميخواند،به
او گفت:"كشور
هندوستان
فقر خود
را به عنوان
مدال به
سينهاش
زده است؛
اما چون
كشور محترمي
است، مورد
انتقاد قرار
نميگيرد."
او در آن
زمان وزير
فرهنگ را
از برخوردي
كه ميپنداشت
با روحيه
فستيوال
سازگار نيست،
منع كرد.
منوچهر انور
اگر چه نميخواهد
تا برخي
ازسياستهاي
جشنوارهاي
آن زمان
را بشكافد
و تحليل
كند، اما
از خاطرات
حواشي جشنواره
جهاني فيلم
تهران ميگويد:"در
يك دوره
از جشنواره
رنه كلمان
به ايران
آمد. فيلم
پرستار بچه
از او در
جشنواره
به نمايش
درآمده بود،
كه معتقدبودم
فيلم ضعيفي
است. در جلسه
مطبوعاتي
فيلم به
كلمان انتقاد
كردم. او
ناگهان خشمگين
شد و به من
گفت: ميدانيد
من اين فيلم
را از كجا
فيلمبرداري
كردهام؟
خانهاي
كه در آن
فيلمبرداري
كردهام،
متعلق به
ميكلانژ
بوده است!
من در آنجا
فيلمبرداري
كردهام،
بعد شما
به آن ايراد
ميگيري؟
به او پاسخ
دادم: بسيار
جاي عالياي
فيلمبرداري
كردهايد،دكورهايتان
هم خيلي
عالي بود،ولي
فيلمتان
ضعيف بود.
ميكل آنجلوآنتونيوني
نيز در چهارمين
دوره جشنواره
جهاني فيلم
تهران به
ايران آمد.
از نظر شخصيتي،
انسان غيرعادياي
به نظر ميآمد.
حساسيت و
عقدهاي
در او بود
كه مرتبا
در قبال
هر انتقاد
كوچكي گارد
ميگرفت.
ميخواست
فقط ستايش
شود. تنشهاي
عصبي من
و او در دورهاي
كه مرور
بر آثارش
انجام شد،
به دليل
انتقادناپذيرياش
فراوان بود."
داور جشنواره
جهاني فيلم
تهران در
اين ميان
خاطرهاي
از فيلم
شب (ميكل
آنجلوآنتونيوني)
را به ياد
ميآورد،كه
تجربهاي
عجيب، فني
و در خور
تامل:"در
كانون فيلم،
شب اثر آنتونيوني
را به همراه
همسرم ديدم.
آن را شاهكاري
يافتم كه
مستم كرد.
كله پاشدم.
پس از تماشاي
فيلم براي
برخي از
دوستانم
چون سهراب
سپهري و…
كه نتوانستند
فيلم را
ببينند ،
قصه آن را
تعريف كردم.
به آنها
گفتم تماشاي
يك شاهكار
برجسته را
از دست داديد
. زمان گذشت
و من همچنان
از اين اثر
مست بودم.
روزي ديدم
كه يكي از
سينماهاي
ميدان انقلاب
اين فيلم
را به نمايش
گذاشته است.
سريع پانزده
بليت خريدم
و تمام دوستان
نزديكم را
از سهراب
سپهري تا
دكتر محمود
عنايت دعوت
كردم. گفتم
ميخواهم
شما را به
ضيافت آنتونيوني
ببرم. همه
با هيجان
آمدند.به
سالن سينما
رفتيم و
فيلم شروع
شد. چند دقيقه
كه گذشت
متعجب شدم
. با خودم
گفتم اين،
گويي كه
فيلم شب
نيست. كپي
از روي كپي
كشيده بودند
و كيفيت
فيلم به
نحو افتضاحي
پايين آمده
بود. هر چقدر
فيلم جلوتر
رفت، من
از صحنههاي
مختلف آن
بيشتر زده
شدم. فيلم
كه تمام
شد گفتم
عجب فيلم
مزخرفي بود.
فيلم همان
فيلم بود
با همان
زمان پخش،
بدون جرح
و تعديل.
آنتو
نيوني معمار
است و پلاستيك
اشياء،
حجم،سايهها
و… را به درستي
ميشناسد.
در فيلم
شب با كمك
همين عناصر
سخن گفته
بود و هنگامي
كه آپارات
تعادل تصوير
را برهم
ميزد،جلوه
اين عناصر
خراب ميشد.
تمام آنچه
كه براي
من مستي
آورده بود،
پس از دو
هفته، به
دليل كيفيت
پخش نامطلوب
و نامتعادل
اثر، ايجاد
كراهت كرد.
اولين بار
كه شب را
در كانون
فيلم ديدم
برايم ارزشهاي
هنرياي،
همچون اين
بيت شعر
حافظ، به
همراه داشت:
فاش ميگويم
و از گفته
خود دلشادم
بنده عشقم
و از هر دو
جهان آزادم
براي باردوم
كه آن را
ديدم و كيفيت
پخش آن نامطلوب
بود،گويي
كه شعر حافظ
تبديل به
نثري بد
فرم شده
بود: صراحتا
عرض ميكنم
كه خيلي
از سخنانم
خوشحالم!
كلام حافظ
مستكننده
است، حس
ميشود امري
در حال رخ
دادن است،
اما نثر
اصلا اين
قدرت را
ندارد. كسي
كه پس از
تماشاي فيلم
شب دريافته
بود كه پخش
نامطلوب
يك اثر چه
ضربه ويرانكنندهاي
برآن است،
سهراب سپهري
بود . او يك
والورشناس
و دقيق بر
روي ارزشهاي
پلاستيك
اشياء بود.
در زمينه
آنونس گفتن
هم من چنين
تجربهاي
دارم. بسياري
از فيلمسازان
به من دستمزد
بيشتري براي
گفتن آنونسشان
پيشنهاد
ميكردند.
ميپنداشتند
كه شيوه
من متفاوت
است،اما
هنگامي كه
آنونس در
سينماهاي
ايران پخش
ميشد، من
از خجالت
نميدانستم
چه كنم. كيفيت
پخش چنان
بود كه آنونس
، كاري بسيار
ضعيف جلوه
ميكرد.
فيلمسازان
پس از مدتي
دريافتند
كه هزينه
كردن اضافي
فايدهاي
ندارد،
چون در نهايت
كيفيت ضعيف
پخش، اثر
هنري پرارزش
را به اثر
هنري فاجعهآميزي
بدل ميسازد".