از کانون سينماگران
پيشرو تا
جشنواره
جهاني فيلم
تهران
گفت
و گوی پيام
فضلي نژاد
با منوچهر
انور ، رييس
کانون سينماگران
پيشرو


www.fazlinejad.com
payam@fazlinejad.com
اساس شكل
گيري كانون
سينماگران
پيشرو اين
بود كه فيلمسازان
عضو ، آثاري
را كه واقعا
دوست دارند،
بسازند.
آثاري كه
شايد تهيهكنندگان
ديگر، به
سبب نوع
سوژه، حاضر
به تهيه
آن نشوند.
قرار بود
در روند
آفرينش اثر،
هيچگونه
قيد و بندي
در كار نباشد
و از سوي
هيچ يك
ازاعضاء
كانون درباره
كيفيت و
كميت فيلمها
، نظري
اعمال نگردد...شايد
در يك صورت
كانون مي
توانست در
نظام گذشته
مشروعيت
رسمي يابد
و آن همنوايي
با سيستم
بود. اين
همنوايي
وجود نداشت
و عدم وجود
آن، تلقياي
سياسي را
در اذهان
سياستگذاري
فرهنگي حكومت
از كانون
رقم زد. به
غلط فكر
ميكردند
كه هدف ما
مبارزه سياسي
است...
برآستانه
: مرا ببخش
اي يار
يك - مرا ببخش
اي يار! با
صورتكي كه
حتي آيينه
بازش نميشناسد،
چگونه به
ميعادگاه
بيايم. مرا
ببخش اي
يار! ديگر
توان آمدنم
نيست. با
چشماني كه
ندارم چگونه
تو را ديدار
توانم كرد
و با دهاني
كه نيست
، چگونه
بوسيدنت
ميسر است.
براي دوباره
ديدن تو
هيچ ندارم
. مرا ببخش
اي صاحب
همه چيز،اي
همه كس،
اي عزيز.
دو - ساليان
درازي است
كه گويي
خود را از
حضور در
متن سينماي
ايران و
جنش فرومايگان
رها كرده
است و بسيار
اندك خواسته
است تا انگارهاي
فكري و ديدگاههاي
هنري اش
وارد عرصه
عمومي سينما
شود . منوچهر
انور كه
روزگاري
در كانون
مهمترين
تكاپوي سينماي
پيش از انقلاب
،نقشهاي
به سزايي
را براي
شكلگيري
موجنو ايفا
كرد،امروز
و در آستانه
هفتادو پنج
سالگي ،هيچ
مايل نيست
تا درباره
سينماي ديروز،
امروز و
فرداي ايران
به گفتوگو
بنشيند و
گذشته و
حال را به
قصد پيريزي
بنا و ترسيم
چشمانداز
آينده باز
كاود. فيلمساز
ديروز ما،كه
تاتر را
در آكادمي
سلطنتي هنرهاي
دراماتيك
انگلستان
آموخته ،شكسپير
را خوب ميشناسد
و با صداي
جادويياش
خوبتر ميخواند
، سرگذشتي
غريب و حيرتانگيز
دارد. سالها
پيش از اين
در اوايل
دهه پنجاه
فيلم شهر
قصه را،
كه درآن
زمان كوششي
ناموفق براي
تلفيق تاتر
و سينما
لقب گرفت،
ساخت. فيلمي
كه برخلاف
همه پيشبينيها،
كه توفيق
فراوان آن
را از پيش
تضمين شده
ميدانستند
،فقط يك
ميليون و
ششصدهزار
ريال ميفروشدو
با شكست
تجاري روبهرو
ميشود.
شهر قصه
آغاز و پايان
حضور او
در سينماي
حرفهاي
ايران در
مقام كارگردان
بود؛ اما
انور پيش
وپس از اين
تجربه ،فيلمهاي
تبليغاتي
-سفارشي
كوتاه فراواني
را من جمله
كفشها،
پروژه جم،
آلبوم ،
نيشدارو،
چاه سركش،
نان از آتش،خارك
و… كارگرداني
كرده بود
كه در آراء
صاحبنظران
،از آثار
قابل اعتناء
به شمار
ميرود .
خودش ميگويد
هر اهل هنري
كه فيلم
نيشدار،متعلق
به چهاردهه
پيش ، را
ببيند خواهد
يافت كه
چرا فيلم
نساختهام
. او روزگاري
پروژه مستند
حماسه آب
را در سازمان
برنامه و
بودجه آغاز
كرد،اما
در ميان
راه با اين
تلقي روساي
سازمان ،
كه انور
آنجا را
تبديل به
آزمايشگاه
هنري خود
كرده است
،از ادامه
كار منصرف
شد و به فعاليت
خود درآن
سازمان پايان
داد. جلال
آل احمد
يكي از مشاورين
او در اين
فيلم مستند
بود.
منوچهر انور
را بايد
"مرد تشكيلاتي
سينماي ايران"
محسوب كرد؛
چرا كه بيشتر
جذب فعاليتهاي
تشكيلاتي
سينماي ايران
بود . او در
دهه پنجاه
كانون سينماگران
پيشرو را
به همراه
داريوش مهرجويي،
مسعود كيميايي،
پرويز صياد
و… بنيان
نهاد و رياست
آن را برعهده
گرفت و مسبب
ساخت فيلم
طبيعت بيجان
(سهراب شهيد
ثالث) شد.
كانون سينماگران
پيشرو در
عمر كوتاه
خود آثار
ديگري چون
دايره مينا
(داريوش
مهرجويي)
و غزل(مسعود
كيميايي)
را نيز به
نام خود
ثبت كرده
است . منوچهر
انور به
سبب سالها
حضور به
عنوان عضو
هيات انتخاب
فيلمها
و داور جشنوارههايي
همچون جشنواره
فيلم تهران،
جشنواره
سپاس و جشنواره
فيلمهاي
تبليغاتي
،تاثيري
فزاينده
و فراگير
در سياستهاي
جشنوارهاي
داشته است
. پس از انقلاب
57 ايران نيمي
از سال در
ايران و
نيم ديگر
را در فرانسه
اقامت دارد.
اگر چه بيشتر
وقتش صرف
تدريس و
تحقيق هنر
و زيبايي
شناسي ميگردد
،اما فكر
فيلمسازي
را از ياد
نبرده است
؛فيلمسازي
با همه و
هر آنچه
كه او ميخواهد
، نه كم
و نه بيش
! گويي همين
ديدگاه است
كه متفكر
حاشيهنشين
ما را از
عالم سينما
دور كرده
است . شرطي
غريب و انگار
ناممكن كه
در سينماي
ايران سخت
تحقق
مييابد
،امااو
حضور در
سينما را
به هر قيمتي
خواستار
نيست و وسوسه
فيلمسازي
ندارد: "
در عمرم
وسوسه هيچ
كاري را
نداشتم .
اساسا كمتر
وسوسه شدهام."
يكبار فيلم
نامه نويسي
كه در سفر
فرانسه منوچهر
انور را
ديده بود،
ميگفت در
تعجب است
كه " مردي
با كاريزمايي
چون انور
چگونه ميتواند
خود را از
شر وسوسه
جلوي دوربين
رفتن خلاص
كند". گويي
براي او
هيچ وسوسهاي
معنا ندارد،
غير از وسوسه
كمرنگ پديد
آمدن شرايط
و امكاناتي
كه او
براي رفتن
پشت دوربين
مي خواهد.
سه - نخستين
بار بر آن
بودم تا
براي ويژهنامه
صدسالگي
مجله هفتگياي
كه پيش از
اين دلبسته
آن بودم
و گاهگاه
در آن مينوشتم
،گفتوگويي
با منوچهر
انور پيرامون
تعامل سينما
و انديشه
به چاپ رسانم
. ايده اين
گفتوگو
از دوست
ارزندهام
،سعيد مستغاثي
بود،كه
به دليل
حضور انور
در پاريس
تحقق نپذيرفت.
در پاريس
اتاقي را
در خانهآش
براي خواندن
و نوشتن
برگزيده
بود و كمتر
بامحيط پيرامونياش
تماس داشت.پيشنهاد
ديداري را
به انور
رساندم و
او پس از
ورود به
ايران ،
بيآنكه
چيستي و
چرايي اين
ديدار را
بداند، با
من تماس
گرفت. به
دلايلي نتوانستم
با او تماس
بگيرم تا
سه ماه پيش.
از بخت من
او در ايران
بود. خاطره
ماهها قبل
و درخواست
ديدار را
دوباره بازگفتم
و پذيرفت؛
اما گفت
كه گفتوگو
نميكند
و غرضش از
اين ديدار
تنها نشستن
پاي گپي
دوستانه
و رويارويي
با فردي
است كه در
يك جريده
متعلق به
سينماي ايران
امروز فعاليت
ميكند.
به هر تقدير
من به رسم
گفتوگو
باعكاس به
ديدن او
رفتم . پيام
مستوفي نيز
براي تصويربرداري
از اينگپوگفت
، به همراهم
آمد. بهانهام
داشتن تصويري
نوين از
اين مرد
كهنه كار
سينماي ايران
بود. برسرآنچه
كه گفته
بود،ماند.
يك ده
است كه گفتوگو
نكرده است
و با منطق
خود،حق
دارد كه
نگذارد اين
سكوت شكسته
شود . گفتوگويي
در ميان
نبود و حرفهاي
ما پراكنده
بود؛ از
اين سو و
آن سو گپمان
از كانون
سينماگران
پيشرو آغاز شد
و به پرويز
صياد رسيد.
ميگفت؛
" پرويز ديگر
شورش را
درآورده
است. ديوانهوار
به همهچيز
معترض بود
و هنگام
نمايش فيلم
او جلوي
در سالن
نمايش فيلم
کيارستمي
تظاهرات
به راه انداخته
بود. كيارستمي
هم جواب
خوبي به
او داد. گفت
من پلاكارد
تو رانگه
ميدارم،
اما برو
فيلم من
را ببين!"
مانع ضبط
كردن حرفها
و خاطرههايي
كه گاه سرذوق
ميآمد و
ميگفت،
نشد. در
پايان ديداري
كه برايم
بس شورانگيز
بود و خاطرنواز
از او خواستم
تا بپذيرد،شرح
اين ديدار
را به مناسبتي
منتشر کنم،
بيآنكه
ذكري از
نام گفتوگو
به ميان
آيد. . ديداري
كه درسي
بود براي
وسوسه گريزي
و دغدغهگرايي
. گريز از
هر وسوسه
حضور كاذب
و زائد در
سينما و
گرايش به
تكاپو و
مسئلهپردازي
هنري-ذهني،
بيجنجال
مرسومي و
بيبندگي
رايج و امروزيني.
ظهور كانون
سينماگران
پيشرو
نظريهپردازي
درباره ماهيت
ساحت دموكراتيك
عرصه هنر
و برخوردهاي
نظري برسراين
معنا و چندوچون
گستره ،امكانات
و محدوديتهاي
عملي اين
ساحت، از
روزگار پيشين
فراوان بوده
است؛ اما
مهمترين
ابعاد ساحتي
دموكراتيك
،امكان
مشاركت آزادانه
در ايجاد
انجمنها
،مجمعها
يا شركتها
در آنهاست.
جامعه عرصه
فعاليت و
درگيري گروهها،جنبشها
، سازمانها
،پيوندها
و برخوردهاي
طبقات اجتماعي
را منعكس
ميكند.
در دوراني
كه رقم زدن
چنين ساختي
سخت ممكن
بود و شايد
پاسداري
از اصول
و ارزشهاي
هنري ،با
وجود نرخ
نازلآزادي
و محدوديتهاي
فراوان ،چون
تزئينات
و فراگردهاي
صوري ميمانست
، كه ناگزير
فقط ميتوانست
صبغهاي
ظاهري از
ساحتي فعال
در گرداگرد
ارزشهاي
روشنفكري
را حفظ كند،
منوچهر انور
، مشتاقانه
و بيتابانه
به همراه
چند سينماگر
سرشناس ديگر(سهراب
شهيدثالث،داريوش
مهرجويي،مسعود
كيميايي
و…) كانون
سينماگران
پيشرو ايران
را براي
فعالتر
كردن حوزه
سينماي موسوم
به جبهه
سوم و روشنفكري
ايران پايه
گذارد و
رهبري آن
را پذيرفت.
او در دوراني
كه حاكميت
سخت حساس
و نگران
از فعاليتهايي
اين چنين
بود، موجي
نوين را
در گستره
فعاليتهاي
تشكيلاتي
- مدني سينماي
پيش از انقلاب
57 سبب شد،
كه هم كشاكش
ميان حوزههاي
گونهگون
تفكر در
سينما را
موجب گشت
و هم بازتابنده
خواستها
و آمال طيفي
تعيين كننده
در حيطه
اين هنر
بود. رييس
اين نهاد
مدني نيمه
تمام و كوتاه
عمر ظهور
كانون سينماگران
پيشرو را
چنين به
ياد ميآورد:
" اساس شكل
گيري كانون
سينماگران
پيشرو براين
نظر هيات
موسس استوار
بود كه فيلمسازان
عضو، آثاري
را كه واقعا
دوست دارند،
بسازند.
آثاري كه
شايد تهيهكنندگان
ديگر، به
سبب نوع
سوژه، حاضر
به تهيه
آن نشوند.
قرار بود
در روند
آفرينش اثر،
هيچگونه
قيد و بندي
در كار نباشد
و از سوي
هيچيك ازاعضاء
كانون درباره
كيفيت و
كميت فيلمها،نظري
اعمال نگردد.
تنها مساله
مبتلا به
كانون، تهيه
بودجه و
سرمايه فيلمها
بود. تلاش
ميكرديم
آثاري را
براي ساخت
برگزينيم
كه نيازمند
صرف سرمايه
كمتري باشد.
فيلم طبيعت
بيجان ،اثر
سهراب شهيدثالث،
در حقيقت
بهسبب كمهزينه
بودن آن،
مورد حمايت
كانون قرار
گرفت و در
نهايت ساخته
شد."
سابقه آشنايي
منوچهر انور
و سهراب
شهيد ثالث
به دومين
جشنواره
جهاني فيلم
تهران بازميگردد.
در هنگامهاي
كه سيستم
حاكم در
سينما به
سختي مقاومت
ميكرد تا
فيلم يك
اتفاق ساده
اين فيلمساز
به جشنواره
راه نيابد،
انور با
نفوذ فراواني
كه درجشنواره
فيلم تهران
داشت ،
وزارت فرهنگ
و هنر را
تحت فشار
فراوان قرار
داد تا يك
اتفاق ساده
را در جشنواره
بپذيرند
و از مخالفتهاي
بياساس
خود با شهيدثالث
دست بردارند.
انور سرانجام
پس از ملاقات
با مهرداد
پهلبد،وزير
فرهنگ و
هنر، كار
را به جايي
رساند كه
او پس از
اين ديدار
و براي ختم
جنجال، در
حالي كه
همراهانش
به فيلم
بدوبيراه
ميگفتند،
راهي سالن
نمايشي ويژه
براي رويارويي
با اثر شد.
در حالي
كه عدهاي
پشت در سالن
براي اتمام
فيلم و اطلاع
از نظر وزير،انتظار
ميكشيدند.
پهلبد در
نيمههاي
فيلم از
صندلي خود
برخاست و
بهعنوان
عاليترين
مقام فرهنگي
ايران،هنگام
پايين آمدن
از پلههاي
طبقه دوم
ساختمان
وزارت، نظر
خود را به
حاضرين اعلام
كرد:" نمايش
فيلم در
جشنواره
فيلم تهران
بلامانع
است. اثر
دلنشيني
بود." جالب
است كه پس
از اعلام
نظر وزير،ناگهان
تمام مخالفان
فيلم، به
موافقان
بدل شدند.
منوچهر انور
كه
مسبب اصلي
راهيابي
يك اتفاق
ساده به
جشنواره
جهاني فيلم
تهران و
شهرت سهراب
شهيدثالث
بود،بعدها
درباره اين
اثر نوشت:"
باريك بيني
و حساسيتي
كه فيلمساز
از آن برخوردار
است و فيلمش
هم ميتواند
اين را القاكند،
در سينماي
ايران كمنظير
است . يك اتفاق
ساده همچون
درختي است
كه جان دارد
و بارور
است ولي
شاخههاي
اضافي دارد
و بايد اين
شاخهها
رابريد."
آشنايي منوچهر
انور وسهراب
شهيدثالث
به توليد
فيلم طبيعت
بيجان در
كانون سينماگران
پيشرو ميانجامد.
كانوني كه
شهيدثالث
هيچگاه
عضو هيات
موسس و هيات
مديره آن
نبود. " پس
از آن كه
فيلم يك
اتفاق ساده
با راهيابي
به جشنواره
فيلم تهران،
موجب شهرت
و اعتبار
سهراب شد،او
براي قدرشناسي
يك شب به
همراه طرح
فيلم طبيعت
بيجان به
ديدن من
آمد. همان
شب تصميم
به توليد
اين فيلم
گرفتيم.
فرداي آن
شب پيش از
آن كه شهيدثالث
فيلمبرداري
را آغاز
كند به بندر
شاه رفت
و در راديوي
بندر شاه
صداهاي مورد
نياز فيلم
را ضبط كرد.
چنان برفيلم
و ريتم آن
تسلط داشت
و دقيقا
ميدانست
كه چه ميخواهدبكند،كه
صداها را
پيش از فيلمبرداري
ضبط كرد
و بعد از
فيلمبرداري
روي فيلم
گذاشت. دوربيني
كه اين فيلم
با آن فيلمبرداري
شد،متعلق
به من بود.
در فيلم
يك حركت
دوربين هم
وجود نداشت
و مخاطب
شاهد عكسهايي
كارتپستالي
است . حركتهاي
محدود و
سادهاي
كه در طبيعت
بيجان است
مربوط به
بازيگران
است. فكر
اثر ،فكري
سادهاي
بود و هزينه
مالي فراواني
را نميطلبيد."
پيانو : اثري
نافرجام
در کانون
خلاصه طرح
فيلم : در
يكي از شهرهاي
دورافتاده
و كهنسال
كنار كوير،مردمي
سختكوش
قرنها با
كوير و سختيهاي
آن جنگيدهاند.
خانهها
و بناهاي
اصيل و قلعههاي
كنگرهدار
و برجهاي
مغرور شهر
كه از بيرحمي
و خشونت
كوير و توفانهاي
شن و ريگروان
، زخمهاي
فراوان برتن
دارند، در
ميان نارنجستانها
و نخلستانهاي
پرآفتاب
همچنان
برجاي ماندهاند.
مظاهر هجوم
تمدن جديد
تكتك اينجا
و آنجا ديده
ميشود و
سنتهاي
كهن هنوز
از ميان
نرفته است،
با اين حال
نشانههايي
از سقوط
تدريجي آنها
به چشم ميخورد.
(اين شهر
از تلفيق
نمونههاي
معماري چندين
شهر قديمي
مجسم ميشود؛
بنابراين
شهري است
بينام).
در چنين
احوالي است
كه مالكي
بزرگ و ثروتمند
كه زاده
اين شهر
است ، ولي
اغلب در
تهران ساكن
بوده وفرزندانش
در اروپا
و امريكا
تحصيل كردهاند
، تصميم
به مدرن
ساختن زادگاه
خود ميگيرد.
قصد دارد
وسايلي برانگيزد
و شرايطي
به وجود
آورد كه
خود و خانواده
اروپا ديده
و امروزيش
با رغبت
تمام بتوانند
لااقل سالي
شش ماه در
شهر پدرشان
بگذرانند
و با استفاده
از معلومات
و تجارت
امروزيشان
به مدرن
كردن و پيشرفت
دادن احوال
اقتصادي
و اجتماعي
شهر،به
طور كلي،
و املاك
وسيع
خانوادگي،بالاخص،بپردازندو
نمونههايي
از زندگاني
امروزي تهران
را وارد
اين شهر
دور افتاده
و گمنام
كند.
اولين قدم
مالك نوانديش
اقدام به
ساختن ويلاي
بسيار مدرن
و مجهزي
است در نارنجستان
كهنسال قلعه
قديمي ،
قصدش اين
است كه براي
هريك از
فرزندان
آپارتمان
جداگانهاي
برحسب سليقههاي
خاص آنها
بسازد . از
خانواده
جز مالك
و دختر هجده
سالهاش
، كسي را
نميبينم.
ديگران را
از طريق
گفتوگوهاي
آن دو ميشناسيم.
دختر در
اروپا تعليم
پيانو ديده
است،بنابراين
وجود يك
گراند پيانو
در آپارتمان
او از واجبات
حياتي است.
ترتيب خريد
پيانو قبلا
داده شده
و قرار است
همينروزها
به يكي از
بنادر خليجفارس
وارد شود
. بايد مقارن
تكميل ساختمان
ويلا پيانو
را به شهر
كوچك و دورافتاده
حمل كنند.
اما چگونه؟
ميان بندر
و شهرقشنگ
بياباني
، جادهاي
نيست… چارهاي
نيست جز
آن كه هفت
هشت نفر
آدم آن را
روي سر از
بندر به
شهر بياورند.
در املاك
اربابي ،
رعيتهاي
زورمند و
قانع فراوانند.
چنين كاري
براي شان
خارقعادت
به نظر نميرسد.
موضوع بيدردسر
و به سرعت
برگزار ميشود.
هشت رعيت
قلچماق براي
حمل پيانو
انتخاب و
روانه ميشوند.
كلنگي بر
وسط سر در
فرتوتي فرود
ميآيد.
( براي احداث
خانه دختر
كه ميترا
نام دارد
) و با همان
يك ضربت،
نيمي از
گچكاريهاي
بيمثال
و ظريف آن
فرو
ميريزد…جعبه
به سرها
وارد شهر
ميشوند:
خاكآلود
و آفتاب
سوخته وتشنه
،با قدمهاي
منظم سنگين،خستهتر
از پيش با
پيانوي پا
در هواي
ژندهپوش
به سر، در
ميان نخلها
و ديوارهاي
كنگرهدار،
از كوچههاي
پيچپيچ
ميگذرند.
حركت آنها
را از پنجره
دختر تماشا
ميكنيم.
پيانو به
خانه ميرسد.
با سلام
وصلوات وارد
خانه ميشود
و با دقت
و به دشواري
جلوي پنجره
قرار ميگيرد.
دختر پشت
پيانوي سياه
نشسته و
مفاصل و
انگشتهايش
را ميفشارد
و پنجههايش
را باز و
بسته ميكند.
و بعد با
صورتي سرشار
از رضايت،
در حالي
كه بيدار
خوابهاي
خوش ميبيند،
شروع به
نواختن ميكند:
دوـ رـ
ميـ فاـ
سوـ لاـ
سي ـ لاـ
سل ـ مي ـ
رـ دو.
در حالي
كه دختر
اكتاو را
مي̴