نامداران ما و ننگ حكومتيان
نسيم
خاكسار

متن
سخنراني نسيم خاكسار در هايلدلبرگ و آخن، در
بزرگداشت خاطره همه آن هائي كه در تابستان سال 67
در زندان هاي سياسي جمهوري اسلامي به قتل رسيدند
چرا هر ساله خاطره جان
باختگان تابستان سال 67 را در اين روز گرامي مي
داريم و در مراسمي كه براي آن ها مي گذارند شركت مي
كنيم؟
اين پرسشي است كه من
از خودم مي كردم. و اين چند كلمه را كه خدمتتان عرض
مي كنم حرف هائي است و يا زمزمه هائي است كه در
ادامه اين پرسش با خودم داشته ام. اول در ذهن و بعد
و يا اكنون در زبان و گفتگو با شما.
انگار يكبار در جائي
گفته بودم كه اين نوع مراسم براي من به يكجور
برگزاري آئيني قديمي شبيه است و يا با اجراي شان ،
يكي از آن آئين ها در ذهنم تداعي مي شود. كار
برگذاري آئين ها تا آن جا كه خوانده ام زنده كردن
وقايعي است كه در گذشته رخ داده تا از طريق آن ها به
واقعيت هاي درون شان زندگي ببخشد. يعني آئين ها
كارشان تضمين تداوم واقعيت هايي است كه در درون آن
هاست. و قدر مسلم نه همه واقعيت ها، بلكه آن هائي كه
بشر احساس مي كرد و يا احساس مي كند به حضورشان
درزندگي نياز دارد. اين تعريف در مجموع خويشكاري همه
آئين ها را شامل مي شود: چه آئين هاي سري ، عرفاني و
مذهبي و چه آن هاي كه فارغ از آن ها هستند و مستقيم
با مسائل عيني و اجتماعي در زندگي ربط دارند مثل
آئين هايي كه براي بارآوري زمين و آمدن باران در
روستاها در بازي و رقص تجلي مي يابد. انگار انسان
با اجراي آن ها و يا شركت در برگذاري آن ها نمي
خواهد با فرهنگ و تاريخ گذشته اش وداع كامل كند.
بخش هائي را كه مضر و بي فايده مي داند و يا در طي
زمان بي فايده و پژمرده و فرسوده شده اند دور مي
اندازد و بخش هائي را كه هنوز مفيد مي داند رنگ و
جلائي نو مي دهد. مثل برگذاري آئين نوروز و يا
چهارشنبه سوري در ميهن ما. و نمونه هاي فراوان از
اين دست در جاهاي ديگر. براي من اين گردهمائي
هرساله ما هم يكي از آن ها شده است. و براي همين
است كه چون فردي از اين جمع از خودم پرسيده ام و مي
پرسم با شركت كردنم در بزرگداشت خاطره عزيزان مان كه
با دست شوم ارتجاع و استبداد مذهبي جان باختند و
ديگر براي ما نمادي آئيني يافته چه انتظاري از آن
دارم.
تجديد عهد با قهرمانان
مان؟ بيدار كردن حس و شعور مبارزه جويانه براي ستيز
با هر آن چه دشمن آزادي و انسان است؟ نزديك شدن به
خرد و شجاعت آن هائي كه در اين راه جان باختند و فهم
آرمان ها شان ؟ جلوگيري از فراموشي ؟ فكر كردن روي
تجربه مبارزاتي آناني كه رو در رو با مرگ ستايشگر
زندگي و زيبائي هاي آن بودند؟ غنا بخشيدن به زندگي
مان با بررسي كار و كردار آن ها؟ تماشا كردن اوج
روح و مقاومت انسان و در ضمن افشاي شقاوت و بيرحمي
آدمياني ديگر كه رفتارشان تجسم حقيرانه اي است از
زيستني آلوده به بيداد ، زورگوئي ، دروغ و جهالت و
جنايت؟ يعني آن چه در اين لحظه در حكومتي مثل
جمهوري اسلامي تجسم يافته است؟
با شركت در اين
گردهمائي همه اين پرسش ها در وجودم جاري مي شود. و
يا در وجود همه ما.
ترديدي در اين نيست
كه اين روز براي ما از يك اهميت سياسي برخوردار
است. زيرا اين موضوع در نبرد آرماني آناني كه جان
در راه آن گذاشتند گره مي خورد. برقراري آزادي و
دمكراسي و محو ستم ، هرگونه ستم بر انسان در جامعه
ما خواست آنان بود. آن ها در مبارزه اي سياسي براي
تغيير نظامي كه انسان سرزمين ما را در بند كرده است
جان باختند. ما با بزرگداشت خاطره آن ها راه شان را
پي مي گيريم. يعني نمي گذاريم اين راه مسدود شود.
يا بي رهرو بماند. و درست در همين جاست كه كار ما
نمادي آئيني مي يابد. آئيني كه كارش ايستادن در
برابر نيروي قوي فراموشي است. چگونه؟ با ناميدن شان.
صدا زدن شان به نام؟ نشان دادن تصويرشان، و حرف از
كار و كردارشان و نوع نگاهشان به زندگي تا زمان،
اين نيروي ناگزير و مهيب، آن ها را در باد خود نپيچد
و گم كند.
كه چون باد بر ما همي
بگذرد
خردمند مردم چرا غم
خورد
زمان مي گذرد. آدم ها
مي ميرند و كسي را از آن گريزي نيست.
فردوسي در مرگ طهمورث
ديوبند مي گويد:
برفت و سرآمد برو
روزگار
همه رنج او ماند از او
يادگار
جهانا مپرور چو خواهي
دورود
چه مي به دروي،
پروريدن چه سود
سرآري يكي را به چرخ
بلند
سپاريش ناگه به خاك
نژند
جسم و يا تن مي ميرد
و حياتش بر باد است. شناختن اين واقعيت اگر بخشي
ازشناخت انسان هاي حماسي بود بخش ديگر شناخت آن ها
آگاهي يافتن بر بخش ديگري از حيات بود كه جاودانه مي
ماند كه آن را در واژه نام خلاصه مي كردند.
اين دوستان بر خاك
افتاده ما و يا به زبان حافظ اين خونين كفنان كه
براي حفظ نام شان اين جا گرد آمده ايم كه اگر به
هركدام از ما رشته سخن سپرده شود شبان روزان از آن
ها خاطره و حرف داريم، همه انسان هائي عادي بودند.
انسان هاي ساده و معمولي كه خيلي ساده به زندگي عشق
مي ورزيدند. و علائق و دلبستگي هاي معمول همه انسان
هائي را داشتند كه به زندگي عشق مي ورزند و آزادي را
و ادبيات را و شعر را و موسيقي را و زن را و مرد را
و عشق را مي شناسند. تاريخ مملو از مرگ و ميلاد
چنين انسان هائي است. اما همين انسان هاي معمولي در
يك نبرد دائم با زمان هستند. زماني كه به نقل از
رمان «كليدر» محمود دولت آبادي آدمي را در باد خود
مي پيچد و مي برد. در داستان هاي حماسي مي بينيم كه
همه قهرمانان تلاش مي كنند تا از خود نامي بگذارند.
نام آن ها را زنده نگه مي دارد. تمام قهرمانان
شاهنامه از رستم و سهراب گرفته و تا اسفنديار و
گشناسب و سام و زال و پيران، همه در جستجوي نام اند.
فردوسي در مرگ هوشنگ
مي گويد:
ببخشيد و گسترد و خورد
و سپرد
برفت و جز از نام نيكي
نبرد.
و يا
اگر شهرياري و گر زير
دست
چو از تو جهان آن نفس
را گسست
همه درد و خوش تو شد
چو آب
به جاويد ماندن دلت را
متاب
خنك آن كزو نيكوئي
يادگار
بماند، اگر بنده ، گر
شهريار.
يعني آگر آن ها، آدم
ها، نام بگيرند و نام بيابند زندگي شان ادامه مي
يابد و در برابر مرگ و زمان مي ايستند و ناميرا مي
شوند. و پايه هاي قدرتي كه آن ها را كشته است از حس
حضور مداوم و پاينده آن ها به لرزه مي افتد. قدرت در
شكل بيدادگرانه اش با كشتن آن ها زمان را به خدمت
مي گيرد تا آن ها را حذف كند. در واقع نيت اصلي كشتن
آن ها حذف ابدي آن هاست از صحنه زندگي، يعني از
ميدان گسترده اي كه خير و شر، نيكي و بدي، عدالت و
بي عدالتي،آزاديخواه و مستبد در آن برابر هم
ايستاده اند. ستمگر به محو آن ها كه در برابرش
ايستاده اند مي پردازد، چون بودن آن ها باعث نام
يافتن شان مي شود و همين حيات حكومتش را كه بر پايه
زور و جنايت ايستاده است به خطرمي اندازد. از اين
جاست كه نبرد زندگان براي حفظ نام آن هائي كه در راه
آزادي جان باختند شروع مي شود. حكومت ها همچنان در
كشتن آن ها حركت مي كنند و ما در زندگي بخشيدن به آن
ها، از طريق يادآوري و بكارگيري نامشان. اين آئين
هرساله با جوشش و گرماي بيشتري برگذارمي شود تا ما
در فردائي هنوز نيامده اما در آرزو هايمان به آن
دلبسته، بشنويم صداي شان را در خيابان ها و ببينيم
گل خنده هايشان را در روزهاي آزادي. نام هميشه بايد
با نيكي و آزادگي همراه باشد و گرنه نام نيست و ننگ
است. پس حفظ نام يعني تلاش براي آزادي و حفظ
آزادگي. براي مثال وقتي رستم در نبردي اجباري با
اسفنديار روبرو مي شود بيش از همه چيز هراس نامش را
دارد. اگر دست بسته همراه او شود نام پهلواني اش
بيرنگ مي شود و گر جواني آزاده مثل اسفنديار را كه
به تحريك پدر با او به نبرد آمده بكشد مي ترسد از او
به خوبي نام نبرند.
دوكاراست هردو به
نفرين و بد
گزاينده رسمي نو آئين
و بد
هم از بند او بد شود
نام من
بد آيد ز گشناسب انجام
من
به گرد جهان هركه راند
سخن
نكوهيدن من نگردد كهن
كه رستم ز دست جواني
بخست
به زاول شد و دست او
را ببست
همان نام من بازگردد
به ننگ
نماند زمن در جهان بوي
و رنگ
و گر كشته آيد به دشت
نبرد
شود نزد شاهان مرا روي
زرد
كه او شهرياري جوان را
بكشت
بدان كو سخن گفت با او
درشت
برين بر پس از مرگ
نفرين بود
همان نام من نيز بي
دين بود
و گر من شوم كشته بر
دست اوي
نماند به زاولستان رنگ
و بوي
شكسته شود نام دستان
سام
ز زابل نگيرد كسي نيز
نام
و زال هم با تاكيد به
اهميت نيك ماندن نام همين را به او مي گويد
به دست جواني چو
اسفنديار
اگر تو شوي كشته در
كارزار
نماند به زاوال ستان
آب و خاك
بلندي بر و بوم گردد
مغاك
ور
ايدونك او را
رسد زين گزند
نباشد ترا نيز نام
بلند
همي هركسي داستان ها
زنند
برآورده نام ترا
بشكرند.
اين ها را گفتم تا
بگويم از همان زمان كه اين نامداران ما را از زن و
مرد، پير و جوان در زندان ها به قتل رساندند و بطور
پنهاني در گورهاي دستجمعي به خاك سپردند نبردي ديگر
بين نام و ننگ در تاريخ سرزمين ما آغاز شد. در همان
عمل مختصر و به ظاهرخردِ گُل گذاشتن مادران و
خانواده هاي جان باختگان بر سر گورهاي ناشناخته و
كردار متقابل ،غير انساني و زشت حكومتيان نطفه يك
نبرد كهن از نو بسته شد. با گذاشتن هر گل از سوي
مردم بر خاك، آن ها نام مي يافتند و صداي شان كه
خواهان آزادي انسان ها از قيد هرگونه ستم بود از
ميان گل بوته هاي عشق و عاطفه مادران در رگ زندگي
جاري مي شد و ديو سيرتان هي حمله مي بردند تا با
لگد مال كردن هر گل و بوته اي آن ها را از نو بكشند.
در اين چرخش مردن و از نو زنده شدن آن ها بود كه
نبرد آن ها ديوارهاي بتوني زندان ها را پشت سر گذاشت
و به خانه ها رفت و به انجمن ها، و حكومتيان ناچار
شدند كه از خفا بيرون آيند و در تعقيب آن ها به هر
محفل و انجمني با سوء ظن نگاه كنند. و هر محفل و
انجمني حكومتيان را بترساند. و چنان شد تا آن چه كه
در سال 1367 پنهان از چشم دنيا در زندان ها صورت
گرفته بود بعد از آن آشكارا در برابر چشم خانواده ها
صورت بگيرد. در اين نبرد بين نام و ننگ ما هم از
طريق همين برنامه هائي كه در بزرگداشت خاطره
جانباختگان مان برگذار مي كرديم و برگذار مي كنيم
شركت داشتيم. اين صف آرائي رو در رو به مثابه سندي
روشن نشان مي دهد قاتل همواره قتل مي كند. چه در
درون زندان و چه بيرون از زندان. قاتل دست به شلاق و
شكنجه و طناب و كارد مي برد و زنجيره جنايت هاش از
قتل عام در زندان به قتل عام نويسندگان، روشنفكران
و روزنامه نگارها مي رسد. آن ها تهديد مي كردند و
مردم گمنام ما از كلمه دفاع مي كرد. آنها زندان مي
كردند و مردم در گمنامي شان از انسان دفاع مي كرد.
آن ها مي كشتند و مردم در گمنامي شان از شعر دفاع مي
كردند. آنها كه ننگ را پذيره شده بودند در ننگ غرق
شدند و مردم ما نام يافتند. اگر بعد از قتل عام شصت
و هفت زندانيان سياسي در زندان ها، در گورهاي دست
جمعي فقط انگشت و دست يكي از اجساداز خاك بيرون
افتاده بود به نشانه افشاگري، در چند سال بعد از آن
با پيدا شدن مرده محمد مختاري و پوينده در بيابان ها
با آثار طنابي به دور گردن شان و يا پيدا شدن اجساد
خونين پروانه و داريوش فروهر در خانه شان تمامي جسد
بر خاك افتاد. ننگ در سراشيبي ننگ بيشتر فرو مي افتد
و در مقابل هر لحظه به انجمن نام آوران مردمي گمنام،
كه در خاموشي خود سازندگان و آفرييندگان زيبائي و
عشق و راستي و هنر هستند، نامداراني افزوده مي شوند.
نام داراني چون دكتر ناصر زرافشان وكيل شجاع
خانواده پرونده قتل هاي زنجيره اي و محمد رضا باطبي
دانشجوي شجاعي كه پيراهن خونين دوستانش را بر دست
گرفته بود. و هم اكنون در آخرين حلقه اين قتل هاي
زنجيره اي قتل مظلومانه زهرا كاظمي روزنامه نگار و
عكاس هموطن مان برابر چشم جهانيان است. مراسم ما كه
كوشاي حفظ واقعيت هايي براي خودمان در آئين هاي
زندگي بود اكنون به مراسمي جهاني تبديل شده است.
دولت ها در پاي ميز مذاكره از آن حرف مي زنند. قاتل
در هيچ جا پناهي ندارد. روز به روز نقاب هاي دروغين
جهره اش برداشته مي شود تا بدان سان كه از ظلمت زاده
شده بود در قعر ظلمت نيز فرو رود. ما نيز در پرتو
همين مشعل هاي كوچك دانائي كه در دست گرفته ايم كم
كم آموخته ايم يا مي آموزيم براي حفاظت از نام مان
چگونه بايد، فروتنانه و جستجوگر، در روشنائي به خود
نگاه كنيم.
نسيم خاكسار
سپتامبر 2003