در
پاسخ روحانيون حکومتگر
اما
باز هم نمی شنوند
مسعود
بهنود

http://behnoudonline.com
اين سخن که «بدون
روحانيت ايران استقلال خود را از دست خواهد داد»، و
اين که «در حال حاضر جز اسلام [روحانيون] نيروئی
قادر به تامين استقلال ايران نيست» در روزهای اخير
از زبان رييس قوه قضاييه، رييس مجمع تشخيص مصلحت و
اعضای مجلس خبرگان هر يک به نوعی شنيده شده است و
نياز به بازشکافی دارد.
اول گفتگوئی را
بخوانيد که در آخرين روزهای بازداشت، بين ما و آقائی
گذشت که خود را مستوفی معرفی می کرد و بعد او را
شناختم. دارای فوق ليسانس ارتباطات بود که در دوره
دکترای سال پيش پذيرفته نشده بود و جا در جا از
استادان اين رشته که آن ها را می شناسم نقل قول می
آورد و اصرار داشت که اين ها جنبه بازجوئی ندارد و
گفتگوئی دوستانه است، تنها نبودم و روزنامه نگاران
ديگر زندانی احمد زيدآبادی و ابراهيم نبوی هم در اين
«گفتگو» ها حضور داشتند:
گفت: روشنفکران مشکل
اين مملکت هستند و نمی گذارند مردم روی خوشی ببينند
و مملکت استقلال خود به دست آورد و رو به آبادانی
برود، چنان که در مشروطيت مملکت را از دست روحانيت
دزديدند و به رضاخان و انگليسی ها تحويل دادند و به
همکاری بااو پرداختند، ديديد وثوق الدوله خواست
مملکت را به انگليسی ها واگذار کند، فروغی و
تيمورتاش کشف حجاب را مطرح کردند و نقشه شان اين بود
که با نابود کردن روحانيون استقلال کشور و دين را از
بين ببرند، شاه هم با کودتا بر سر کار آمد و تمام
منابع ايران را به آمريکائی ها واگذاشت، مصدق با
انگليسی ها همدست بود و حقوق را در سويس خوانده بود
با مردم مسلمان آشنائی نداشت، شاملو در شعرهايش يک
جا به مردم مسلمان اشاره ندارد و همه ترکيب ها و
مضمون های خود را از مسيحيت و يهوديت گرفته است، شما
هم در هر مقاله که می نويسيد يک جا حرف از قرآن نمی
زنيد و همه جا دموکراسی غربی را تبليغ می کنيد.
گفتم ابتدا روشنفکر را
بيان کنيد که کيست چون در توضيح شما وثوق الدوله و
مصدق و شاه و تيمورتاش و شاملو و نويسندگانی چون ما
همگی روشنفکر به حساب آمده اند، چه جمع متضادی. من
نشنيده ام تا به حال چنين تعبيری را برای اين جمع.
گفت : خلاصه بگويم از
آن روز که عباس ميرزا نايب السلطنه در جريان جنگ
ايران و روس آن چهار تن را به خارج فرستاد طبقه ای
در ايران متولد شد که نگاهش به فرنگ بود، به ساخته
هايش و به دموکراسی اش اين ها همه روشنفکرند از نظر
ما و بايد آنان را نابود کنيم اگر بتوانيم.
گفتم: به فرض صحت
استدلال شما امروز اين کسان که می گوئيد ميليون ها
نفرند چطور می توان اين همه آدم را که دموکراسی می
خواهند نابود کرد.
گفت: مشکل ما همين
جاست.
جلسه ای ديگر باز همين
آقا بحث روحانيت را پيش کشيد و به من و نبوی گفت که
به روحانيت در مقالات خود توهين کرده ايد و توهين به
روحانيت توهين به خدا و پيامبر است.
نبوی جوابی گفت که با
طنز همراه بود . باز من پرسيدم که از نظر شما
روحانيون چه کسانی هستند.
گفت خوب شد پرسيدی. هر
کس که آن لباس به تن دارد احترامش واجب است مقصودم
علما و آقا و امام نيست همان آخوند پيش نماز فلان ده
هم. اين ها استقلال و آزادی مملکت و از همه اين ها
مهم تر دين محمد را نگاهبانند. شما تصور نکنيد که
آقاحسنی امام جمعه اروميه و عباسی نماينده بندرعباس
مستثنی هستند و توهين به آن ها اشکال ندارد، نه.
( اشاره آن که نبوی
مقاله ای نوشته بود چنان که افتد و دانی درباره حسنی
و من در يک سخنرانی که نوارش از خانه ام کشف کرده
بودند در تورنتو درباره عباسی نماينده بندرعباس در
مجلس گذشته گفته بودم آن آقائی که می خواهد ديواره
ازن را بتونه کند گفته است زن ها در طول زمان
«مستهلک » می شوند و بايد مهريه کم تری بگيرند. بابت
نقل اين جمله هم از حضار معذرت خواسته بودم )
گفتم: سيدضياء الدين
طباطبائی که تا روز دوم اسفند سال 1299 که فردايش
کودتا کرد عبا و عمامه داشت چه می شود، حسن تقی زاده
و احمد کسروی حتی...
گفت اين ها همه از
خوارج هستند که اگر دست مسلمانان می رسيد نابودشان
می کردند. چنان که می دانيد در مورد تقی زاده علمای
نجف حکم به تکفير او دادند و در مورد کسروی هم که
حکم اجرا شد.
گفتم ولی همان ها که
حکم به تکفير تقی زاده داده بودند حکم به تکفير شيخ
فضل الله نوری هم دادند و بدون آن حکم، اعدام او
ميسر نبود. تازه شيخ ابراهيم زنجانی چه می شود که
حکم شيخ را امضا و دادنامه را صادر کرد.
گفت: به هر حال اين
بحث درونی روحانيت است و ما را در آن جائی نيست. آن
کس که امروز لباس روحانيت بر تن دارد و همان است که
به قول دکتر شريعتی پای هيچ قرارداد استعماری را
امضا نکرده است واجب احترام و از هر نوع انتقاد مصون
هستند، استثنا هائی مانند منتظری را هم روحانيت
تکليفش را روشن کرده است، به ما مربوطی نيست.
زيدآبادی توضيح داد
وقتی که شريعتی آن گفت هيچ آخوندی به حکومت نرسيده
بود که قراردادی امضا کند، و من با احتياط افزودم که
در مورد جنگ های ايران و روس و قراردادهای گستان و
ترکمان چای و نقش روحانيون زمان در مورد آن ها حرف
ها هست، نيست.
سخن درست زيدآبادی را
بی جواب گذاشت و به من گفت آن ها که می گوئيد منابع
معتبری نيستند و از کتاب ايران بين دو انقلاب آقای
ابراهاميان مثال ها آورد که قبلا هم آورده بود و من
برايش توضيح دادم که به عنوان يک شاگرد تاريخ کتاب
آقای ابراهاميان را فاقد ارزش می دانم مگر برای نشان
دادن بی اعتباری اسناد سفارتخانه های خارجی و بی
پايه بودن گزارش های ماموران آن ها که بعضی به غلط
تصور می کنند همه چيز را اين ها می دانند و همه چيز
را واقعی می نويسند به وزارت خانه های متبوع خود. و
برايش چند مثال آوردم از حافظه و گفتم که روزگاری
قصد نقد آن کتاب را داشته ام ولی آن قدر موارد خطا
را زياد ديدم که لازم بود کتابی در اين باره نوشته
شود و منابع مورد استناد ايشان نقد شود مثل نوشته
فلان مامور سفارت انگليس که قوام السطنه را کمونيستی
دو آتشه خوانده شود به سال 24 و همان نظر نقادی نشده
مستند کتاب آقای ابراهاميان شده است.
گفت ولی معتبرترين متن
در تاريخ معاصر ايران است.
( اين گفتگوها بلند تر
از اين هاست و در کتاب خاطراتم آورده ام)
باز می گردم به مقدمه.
اول آن که اين احساس که تنها ما می توانيم ايران را
اداره کنيم و هيچ کس ديگر نمی تواند که ادعائی است
که مخاطبش هم بيش تر خارجی ها هستند تا از تصور
توطئه و انتظار سرنگونی حکومت منصرف شوند، به دو
دليل احساسی نا به جاست. نخست آن که از آن رو به دست
می آيد که حکومت ها دست کم در تاريخ معاصر هر که را
سری به تن دارد از بين می برند و مانند ماشين چمن
زنی عمل می کنند و هيچ حزب و گروهی را امکان زيست
نمی دهند و آن گاه در قله می نشينند و احساس بی
رقيبی می کنند و مانند ايدی امين فرياد سر می دهند
که منم و فقط منم. اين نوعی جر زدن در بازی است و
منصفانه نيست به ملتی چنين توهين کردن. به دوران
پادشاهان صفوی، نه فقط خود آن ها که تا ساليان سال
ملت درد کشيده ايران هم تصور می کرد جز نوادگان شاه
اسماعيل کسی را ندارد و کسی شايسته سروری نيست. چنان
که حتی نادر هم بچه ای قنداقی را در تخت خود
تاجگذاری کرد و خود به نيابت او به حکمرانی مشغول شد
ولی ديديم که از اتفاق نقشه امروزی ايران مديون
آقامحمدخان قاجار است که با خشونت و سبعيت همه را
متحد کرد و عرض و طول کشور را تعيين و اگر او را
نکشته بودند و جانشينش فريب روحانيت زمان را نخورده
بود و در عين ناتوانی به جنگ روسيه نرفته بود، امروز
کشور از شمال هم به دريای سياه راه داشت و بندر پوتی
گرجستان ساحلش بود، پس نه که بی صفويه ماند و از هم
نپاشيد که قوت هم گرفت. اين احساس در سال های بعد به
جانشينان آقامحمد خان قاجار هم دست داد، حتی مردمی
که تهران را فتح کردند و محمد علی شاه بدکار را
راندند باز فرزند خردسال او را بر تخت نشاندند به
زور که مملکت مبادا از هم بپاشد. آن احساس بی پايه
در دوران خود به رضاشاه هم دست داد و مجمد رضاشاه
که متاخر است و ما او را و سخنانش را به ياد داريم
در همه احوال محکم نشسته بود چون می پنداشت ملت
ايران کسی را جز او ندارند. وقتی می رفت گفت تا سه
ماه ديگر کشور حمام خون می شود و تجزيه. سال قبلش هم
گفته بود ايرانستان خواهيم شد ( مقصودش اين بود که
او و ارتشش مانع آن شده اند که ايران را شوروی فتح و
به عنوان يکی از جمهورهای خود اعلام دارد) ديديم که
همه اين ها سقوط کردند و هيچ کدام از پيش بينی
هايشان درست از کار در نيامد و يک ماه بعد از رفتن
شاه آخرين از کشور، آقای خمينی آمد که خود را آخوند
ساده ای می دانست و مردم دو ميليونی به استقبالش
رفتند و آزادی و استقلال را در کسی ديدند که تا ماه
قبلش اکثر مردم نام او را هم نشنيده بودند.
پس نه آن استدلال که
تنها عامل استقلال ايران روحانيت است درست به نظر می
رسد و نه آن که جز ما کسی نيست که بتواند اداره کند
کشور را. کشورها به عواملی متعددی بندند که هيچ شخص
و گروهی هر چقدر هم در حال احساس تنهائی در قله قدرت
کنند باز ضامن استقلال و حاکميتش نيستند و در زمان
مقتضی عکس آن اثبات می شود. حکومت های اينچنينی
کاری که می کنند اين است که با پول ملت مدام بر عرض
و طول محافظان خود می افزايند چنان که شاه با داشتن
ارتشی بزرگ و قدرتمند – که می گفت تنها از من فرمان
می برد و حتی از وليعهدم هم نه – به سادگی فروريخت و
حکومت صدام حسين را هم گارد جمهوری و هزاران جانباز
و فدائی بعثی که داشت، و هزاران شهيد که ادعا می کرد
در راه اعتلای اسلام در جنگ با مجوس های متحد
صهيونيزم و استکبار و ديگر متحدان جهودان داده است و
القابی مانند سيف الاسلام و جندالاسلام که به خود
داده بود محافظت نتوانست و به دو هفته منهدم شد.
اما عامل ديگری هست که
ضامن استقلال هر کشوری و از جمله ايران است که هيچ
قدرتی توان مقابله با آن را ندارد و می تواند عامل
دوام حکومت ها هم باشد و آن مردم هستند، همان مردمی
که صدام نداشت و همان مردمی که خشگ مغزان باعث شده
اند که از همراهی و همدلی با جمهوری اسلامی روی
گردانده اند. جز اين هر ادعائی پوچ است و نه تاريخ
آن را تائيد می کند و نه خيال حمله را از سر هيچ
خارجی بيرون می برد.
آن چه می تواند اين
تصور را در ذهن بعضی ايجاد کرده باشد بی خبری از
تحولات جهانی است. از جمله آن که نمی دانند در جهان
چند قطبی پيشين گاه شد که «هلال خضيب» در ذهن لندن
مناسب افتاد و فکر اتحاد اسلام را برای جلوگيری از
دست اندازی ديگران به خاورميانه مسلمان در نقشه شان
قرارداد، در جهان دوقطبی هم که محافظت از پيشروی
ارتش سرخ از ديد آمريکائيان لازم بود باز به وهابی
ها و از جمله بن لادن و ملاعمرها و طالبان مجال
دادند، حتی کسانی مانند صدام حسين هم در همان دوران
مورد مصرف داشتند برای جلوگيری از توسعه نفوذ ايران،
جمهوری اسلامی هم از نظر کارتری های ساکن کاخ سفيد،
در زمانی که حکومت شاه سقوط کرده بود و شوروی در
بالا دست وجود داشت، از همين ديد بهترين آلترناتيو
بود. صدام اين ندانست که آن دوران تمام شده است و
شيشه عمرش تا زمانی محفوظ است که جمهوری اسلامی لازم
است برای محافظت دروازه ارتش سرخ و او لازم است برای
ترساندن و مهارکردن ايران ( مهار دو جانبه جز اين
معنا نداشت )، ملاعمر هم در سرزمين افغان ها سايه
ديوار را با سايه دم خود اشتباه گرفت و تصور کرد که
چون ماموران سيا و وزارت دفاع آمريکا در تامين
مخارج تاسيسش دست گشاده ای داشتند اين نشانه اهميت
طالبان است. بازتر بگوئيم که ژنرال های پاکستانی و
ترک هم زمانی گرفتار اين مغالطه بودند و تنها زمانی
ماجرا را دريافتند که به واشنگتن فراخوانده شدند و
نهيبشان زدند که هی در زمان شوروی لازم بوديد تا
نظام ضدکمونيزم را پشت دروازه های شوروی محافظت کنيد
اينک او رفته است و ملاحظه ای در کار نيست.
اگر نيک بنگريم شيخ ها
و شيخک های جنوب خليج فارس اين دريافته و هر کدام به
فراخور راهی ديگر برای ماندن برگزيده اند و دريافته
اند که صيغه اخوت غرب با آنان فسخ شده است. به
تحولات اردن، سوريه، سعودی، دوبی، قطر، مصر نگاه
کنيد و قفل شدن نظاميان را در ترکيه و پاکستان
ببنيد، اندر آن عبرتی درج است. اما آن ها هم با همه
تدبيرها که به کار آورده اند باز همه در خطرند گيرم
نوبتشان فرانرسيده و در اولويت نيستند. و روزی که
اجل اين حکومت ها فرارسد تنها آن ها جان به در می
برند که با مردم پيوند بسته و آنان را در قدرت سهيم
کرده و در اداره کشور و آبادانی اش نشان لياقتی از
خود به جا گذاشته باشند. همين.
بگذار بعضی در اين
غفلت بمانند که عراق گورستان و باتلاق نيروهای
اشغالگرست که اگر هم باشد و بشود باز از آن نمد
کلاهی برای صدام و حزب بعث دوخته نمی شود، او رفت و
گيرم آمريکائی ها هم کار را به سازمان ملل بسپارند و
در نهايت در کف عراقی ها قرار دهند و بروند، گيرم هم
در آن زمان در عراق تضادهای قومی و مذهبی حمام خون
بسازد باز چيزی به صدام نمی رسد که تنها راه زنده
بودن خودش و دست نشاندگان اصليش اينست که وقت رفتن
به دامن آمريکائی ها بياويزند که آن ها را هم با خود
ببرند تا از غضب ملت در امان بمانند.
معلوم نيست بعضی به
کجای شب های افغانستان و عراق عبای ژنده خود آويخته
اند که دل خوش کرده اند به خرابکاری مشتی بی عاقبت
که همين نيمه ويرانه را هم ويرانه می خواهند، مگر
آن که با رهبر جمهوری اسلامی همرای باشيم که سقوط
آمريکا را به مردم وعده می دهد که امری محال است و
دموکراسی ها به جائی تکيه دارند که سقوطشان موضوع و
دستور نيست. شکست می خورند چنان که در ويت نام
خوردند ولی نه که ساقط نمی شوند که شکست دهندگان خود
را هم از دشمنی با خود پشيمان می کنند به مرور ايام،
چنان که در ويت نام و چنان که در اروپای شرقی و
روسيه. و اين از هنر دولتمردان آمريکائی نيست که همه
مضحکه بوش را می دانند، بلکه در ذات حکومت های مردم
سالار است که تا مردم هستند سقوطی برايشان متصور
نيست، اين يعنی جاودانگی، چرا چون بر کسی و کسانی
موکول و متکی نيستند. ممکن است مردم آمريکا به
دارودسته بوش و تگزاسی های حاکم فعلی کاخ سفيد در
همين انتخابات آينده رای ندهند، ممکن است از رفتن به
عراق هم روزی پشيمان شوند و اين را باز بگويند، حتی
ممکن است حمايت و پيوندشان با اسرائيل گسسته شود،
اما سقوط نه. سقوط تنها محتمل حکومت هائی است که جز
بر مردم تکيه دارند حتی اگر خود را به دين و
مسلمانی ببندند چنان که طالبان و صدام بسته بودند و
شيخ ها منافع اعراب هم بر آن افزوده اند. سقوط فقط
از آن آن هاست که مردم را به چيزی نمی گيرند و گرنه
با پيام فرستادن که منم تنهای تنها حاکم ممکن و جز
من ملتی آن هم مانند ايران را پناه و چاره ای نيست،
ديگر کسی را به فکر نمی اندازد به ويژه حالا که
سرنوشت طالبان و صدام را هم ديده اند.
از همين روست که ملت
عراق اين روزها، در سختی که به آن دچار آمده اند حق
دارند اگر به زبان آمده و با کلام مولانا به صدام
بگويند:
نگفتم مرو آن جا که
آشنات منم.
مردم ايران قرنی است
که به حکومت هايشان همين را پيام می دهند ولی
حکومتگران باز نمی شنوند.