|
چالش
امروز جهان و ما
مسعود
بهنود
ديگر در اين دنيای بزرگ
کسی نيست که نداند کار ايران و حکومت جمهوری اسلامی به
جای باريک رسيده است و حتی بعضی از مقاله نويسان بزرگ
دنيا با بعضی از جوانان خودمان همصدا شده و از هم اکنون
کار جمهوری اسلامی را تمام ديده اند که من از آن گروه
نيستم. در وسط اين هياهو که دنبال کردنش وقت و عمر بسيار
می خواهد و من که کارم اين است و کاری ديگر ندارم روزها
چندين ساعت ناگزيرم اخبار و نوشته های گونه گون را
بخوانم و گاه هم درباره آن اظهار نظری کنم، به باورم
گاه لازم است برای خودمان هم شده با صدای بلند صورت
مسئله مان را تکرار کنيم مبادا در اين هنگامه از يادمان
برود.
اين که مسئله آمريکا و
قدرت های جهانی در اين ماجرای اخير چيست با کمی اختلاف
معلوم است و جای انکار ندارد اما اين که ماجرای ما
ايرانيان چيست محتاج تاملی است حتی اگر توضيح مکرر و
واضح باشد. گاه موضوع از فرط وضوح از چشم ها دور می ماند
مانند تيترهای اول روزنامه ها که مطابق آمار در 31 در صد
موارد توسط خوانندگانش ديده نمی شود.
ماجرای ايران به طور خلاصه
اين است که حکومتی است که از چهارده سال پيش اگر نه همه
قريب به تمامی اختيارات و امکانات آن در دست گروهی با يک
طرز فکر خاص متمرکز شده است. اين گروه که در اصطلاح و با
مجامله بسيار گاهی به آن ها محافظه کار می گوئيم و بعضی
آنان را بنيادگرا و برخی تندرو می خوانند از جمله
مشخصاتی که دارند اين است که با جهان حرکت نمی کنند و از
همين رو همواره از مردم و نسل جوان فاصله ای داشته اند
که روز به روز بيش تر می شود. از جمله اين مشخصات يکی هم
اين است که به دموکراسی و مردم سالاری و موازين آن که
انتخابی بودن و در گردش آوردن قدرت است اعتنائی ندارند
و برعکس هرگاه که امکانی به دست آورند و جائی را در
اختيار بگيرند همه سعی خود را به کار می گيرند که
وجودشان را بر سر آن صندلی جاودانه و هميشگی و تا می شود
دور از دسترس نظارت ها و جابه جائی ها کنند. فرقی نمی
کند اگر رياست دانشگاه آزاد باشد و يا رياست اتاق
بازرگانی، اگر کميته امداد باشد يا فلان، رهبری باشد
يا فرمانبری ... هر جا بنشينند اول از همه به کار ميخ
کردن موقعيت خود همت می گمارند. در مجلس اکثريت پيدا
کنند قانونی می گذرانند که نامش نظارت استصوابی است و در
نهايت معنايش اين است که جز خودشان در خانه ملت جا
نيابد. در وزارت اطلاعات جا می گيرند کاری می کنند که
جانشينشان هم نتواند کار کنند و اگر کردند دستشان در
پوست گردو بماند و به قول آقای فلاحيان مانند او حالا هم
در کاری نيست همه از او بترسند و با افتخار بگويد که
رييس جمهوری اگر بجنبد او با خبر است.
به احوال گروهی که به آن
ها اشاره کنم نيک بنگريد از اولی که رژيم گذشته به خواست
مردم چون استبدادی بود و رای يک نفر در آن حکم داشت و
بقيه وزن شعر بودند، سرنگون شد اين گروه در کار ايجاد
نوع ديگری از حکومت فردی و مطلق برآمدند و نامش را ديگر
گذاشتند و برای اين کار متون فقهی را گشتند و توجيه آن
را يافتند و بعضی از بزرگان را که سال ها با چنين انديشه
ای مخالفت کرده بودند، به راه خود انداختند. و در هر
فرصت که پيش آمد – معتبرترينش موقع بازنگری در قانون
اساسی بود که حالا بازنگری در آن را خلاف ديانت و مصلحت
و منافع ملی و حاکميت ملی و کيان اسلامی می دانند – اين
جايگاه را وسعت بخشيدند. با شورای نگهبان هم قرار بود
مواظب شرع و قانون اساسی باشد همين کار را کردند تا به
جائی که امروز اين شورا هيچ خدائی را بنده نيست و هيچ حد
و مرزی براي خود قائل نمی شود. وقتی که در شروع کارشان
بنيادگذار انقلاب از کار شورای نگهبان – شورائی که اين
همه اختيار و دست باز نداشت – به ستوه آمد و مصوباتش را
خلاف رای و مصلحت ديد و شورائی ديگر ساخت که مواظب تناقص
های شورای نگهبان و مصلحت مردم باشد و نام آن را مجمع
تشخيص نظام گذاشت باز در آن لانه کردند و آن را به عنوان
ستونی از ستون های خود درآوردند و کاری کردند که به حياط
خلوتشان تبديل شود و رييس جمهور از فرستادن لوايح
پيشنهادی خود به آن جا چنان ابا کند که باز شورای نگهبان
را بيش تر قابل گفتگو ببيند.
به همين روال گذشت تا کار
به آن جا رسيد که عقلا خبر دادند کار نمی چرخد و بازسازی
مملکت در حال جنگ نياز به پذيرش جهانی دارد که ميسر نيست
و رای دادگاه ميکونوس هم مزيد شده بود، دوستان به تنگنا
افتادند و از ميان بحث های پشت در به فکر آراستن ظاهر و
به نوعی فريب جهان افتادند که اين هم از مکرهائی است که
آن را مستحب می دانند. ماجرای دوم خرداد پديد آمد که از
نظر خشگ مغزان فرصتی بود که برای ساختن رونمای ترک خورده
نظام و نه بيش تر. اما کار به آن جا نماند و مردم و
کسانی که انتخاب کرده بودند راه خود رفتند. اين جا بود
که خشگ مغزان به جر زدن پرداختند چون در ذهنشان چيز ديگر
می گشت و حاضر به از دست دادن مقام ها و موقع ها نبودند
حتی وقتنی با خبر شدند که مردم اين نمی خواهند. تلاش
اول و اخرشان که هنوز هم ادامه می دهند اين است که به
ياران قديم بگويند بنا نبود که از کلاف به در رويد. با
نصيحت نشد و آن اتفاق تاريخی افتاد و آشکار شد همه آن که
سعی در نهفتنش داشتند. سخت بود برايشان از پرده به در
آمدن ولی چاره ای نماند جز آن که خود آشکار شدند. وبرای
آن که کار خشگ مغزان به اين جا برسد که رسيده است از
خودگذشتگی می خواست که کسانی مانند سعيد حجاريان
وعبدالله نوری و اکبر گنجی و عماد باقی کردند و بر موضع
ماندند تا دوستان شمشير برکشيدند و هويدا شد ماجرايشان و
خلاف آمدشان با زندگی مدرن و انسان امروز. کهنگی شان
بيرون زد. از اين جا بود که به ذهنشان زد که حرفی را که
پنهان می کردند آشکار کنند و به صراحت اعلام دارند که
روايتشان از اسلام و حکومت با دموکراسی و رای مردم
سازگاری ندارد. و جنگی شروع شد که حاصلش را می دانيد و
می بينيد و مردم را به جائی رساندند که دخالت خارجی را
آرزو کند.
اما در اين دستگاهی که می
نوازند گوشه ای هست که شيواست و سر زدن به آن اولی. خشگ
مغزان که به اين روال اندرند از جمله مشخصات که دارند
اين است که هر تصميم می گيرند بايد در نظر مردم عين صواب
تلقی شود و حد دينداری و مملکتداری و حفظ مصلحت مردم.
کسی را حق آن نيست که در اين کار ذره ای کم بگذارد که
اگر گذاشت بر سرش همان خواهد آمد که بر اکبر گنجی آمد که
جرمش اين بود که اسرار هويدا می کرد و جرم دکتر سروش و
سعيد حجاريان ومحسن سازگارا و عباس عبدی و همه آن ها که
به ملی – مذهبی و اصلاح طلب و نوانديشان دينی نام گرفته
اند جز اين نيست. حتی اگر از طايفه بنيادگذاران باشند و
از جمله رهروان اول .
مثال بزنم که به روز آمده
باشم. در اول انقلاب به راه افتادند که شاه و دستگاه او
هر چه می کردند نشانه انقياد و وابستگی شان بود. با اين
خيال از جمله با وجود تذکر و توجهی که شرکت المانی طرف
قرارداد نيروگاه بوشهر داد، خود خواسته و با کلی شعار و
تحريک احساسات قرارداد های هسته ای را باطل کردند. در
دادگاه هايشان به غلط عليه مسوولان رژيم گذشته گفتند و
بر آن اساس رای دادند که اين بی وطنان در کشوری که نياز
ندارد صنايع هسته ای آوردند و خيال دفن تفاله های اتمی
داشتند. مصاحبه ای از آقای هاشمی را به ياد دارم در
اوايل دهه شصت در باب مضار نيروگاه های هسته ای و اين که
برای مردمی که ما باشيم اصلا لازم نيست اين تجمل که خود
می توانيم نيروی برق را از آب بگيريم ارزان تر. و اين را
نشانه شور ناوابستگی در نظام تازه خواندند. در آن روز
اگر کسی می گفت که داشتن صنايع هسته ای چندان هم موجب
وابستگی نيست متهم می شد به هواداری از طاغوت و وابستگی
های او. و از همين رو ابا نکردند که کسی را که تخصصی در
اين کار نداشت برای سال ها بر سر سازمان انرژی اتمی
بگذارند. حتی در اوايل دهه هفتاد که سخن از پيمان منع
گسترش سلاح های هسته ای بود لحظه ای آن را مهم نديدند که
مشورتی با اهل کار کنند و همان ها که امروز می گويند به
ذهنشان زده شود. به امضای دکتر ولايتی وزير وقت خارجه
پيمان را نامحدود و برای هميشه تمديد کردند. حتی لازم
نديدند که اعضای هيات دولت را با خبر کنند که اگر هم می
کردند جز امضا کارشان نبود.
در آن روز اگر مثلا عباس
عبدی آدمی که در روزنامه سلام بود به اين موضوع می
پرداخت و اشاره ای مختصر می کرد زمين به آسمان دوخته می
شد و همان طور که يک بار گذارش به زندان اطلاعات افتاد
به اشاره بالا کارش سخت تر می شد و اتهامش جاسوسی و وطن
فروشی بی هيچ ترديد. اما امروز تصميم حضرات بر آن قرار
گرفته که داشته باشيم انرژی هسته ای را به همان ضرورت که
شاه می گفت و می خواست و با همان استدلال ها و باز هم
اين عين مصلحت است و ديانت و اگر کسی مانند بهزاد نبوی
اين سئوال را مطرح می کند که چرا بايد چيزی را خواست که
خواستنش با اين کسان که شما هستيد مستلزم درافتادن با
جهان و درگيری و به هدر دادن منابع ارزی و مالی کشور و
فرصت ها که برای آبادانی لازم است از نظر آقايان سخنش
عين وطن فروشی و همدستی با بيگانگان است چرا چون اين
معيار وطن پرستی و دين خواهی به خواست آن ها باز و بسته
و تنگ و گشاد می شود و در هر زمان مصداقی ديگر می گيرد.
در همه حال هم حد همان است که می گويند.
به سراغ داستان جنگ اگر
برويم بارها و بارها از اين دردناک ترست چرا که موجد
فاجعه های انسانی بود. صحنه هائی که به گفته هفته گذشته
آقای هاشمی – در مصاحبه با همشهری - رقت آور بود، کشتار
بی امان و کشته های فراوان و از ميان رفتن فرصت پيشرفت
برای نسل ها. چنين تصميم مهمی به دست که بود گرفتنش. اين
سئوالی جدی است. اسناد می گويد کسانی مانند مسيح مهاجری
مدير امروز و ديروز روزنامه جمهوری اسلامی و مشاور سابق
و لاحق امنيتی و اطلاعاتی نظام که بر اين تصور بودند
که حکومت صدام پوشالی است و می توان به ضربه ای سرنگونش
کرد و پرچم را بر بالای سر بقاع متبرکه زد و به کاری دست
زد که شاه اسماعيل صفوی برايمان باقی گذاشته است. خوش
خيالی بود که وقتی با وحشی گری خوی درنده صدامی در هم
آميخت کشور را به جنگی بزرگ و ويرانگر رساند. وقت فتح
خرمشهر هنوز کشور در معرض ويرانی نبود و کسانی مانند
مهندس بازرگان و عزت الله سحابی در نامه ای که به رهبر
نوشتند استدلال های خود آوردند و چون می دانستند چه خطری
می کنند با شک کردن به تصميم های آقايان شهادتين
خواندند. می دانيد که نثارشان چه شد. زندان سخت برای
مردانی که در اول کار بی حضورشان اين حکومت پا نمی گرفت.
کسی حرفی از سابقه وطن خواهی و دين داری آنان نزد و رفت
تا جائی که به گفته مهندس بازرگان فرمان قتل او را هم از
آقای خمينی خواستند و او نداد وگرنه در دل بی رحمشان هيچ
تقصير نبود. پس در آن روز جنگ عين صواب و دينداری شد و
کسی را جايز نبود که سئوالی کند که هر سئوالی به ديد
آنان شک در اصالت حکومت و صلاحيت پيامبر بود، صدام مظهر
همه کفر بود که داشت با ما که مظهر همه ايمان بوديم می
جنگيد.
رمه که از نظر آقايان همه
ايرانيان باشند ،به تعبير زنده يادش محمد مختاری، نبايد
در اصالت رای شبانان شک کنند. اما حالا که به گفته آقای
هاشمی زمان مناسب گفتن هاست. رای و تدبير ديگرست. احمد
خمينی ماهی قبل از مرگ نابه هنگام خود فاش می کند که
بنيادگذار انقلاب اسلامی با ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر
مخالف بود و آقای هاشمی چنان که پيش از اين هم گفته است
باز می گويد که از اواسط کار نظری به سقوط صدام نداشت
فقط يک پيروزی می خواست برای پايان دادن جنگ – به گفته
او امام و سپاه موافق نبودند – . خلاصه هر کس می کوشد به
نوعی نام از آن ماجرا به در برد و در جمع کاری را به
جائی رسانده اند که باز به گفته آقای هاشمی که عملا
فرمانده کل جنگ بود صحنه های رقت آور از بچه های ما در
جبهه های جنگ پيدا شد، شکست پشت شکست، دولت گزارش داد که
چيزی در خزانه برای همان اندک زندگی کوپنی ندارد، بچه
های جبهه خسته اند و فرماندهان جبهه گزارش دادند که باز
ميلياردها برای تجهيزات می خواهند و نيست. در اين زمان
آقای هاشمی جمع را پيش امام می برد و اجازه پايان جنگ می
گيرد، جنگی که به گفته ايشان سپاه و امام موافق پايانش
نبودند. ديگران در خاطرات هنوز منتشر نشده خود ادعا کرده
اند که از جمله مخالفان پايان جنگ و موافقان حمله بيش تر
به شهرهای عراق آقای خامنه ای رييس جمهور وقت بوده است.
آقای محسن رضائی فرمانده وقت سپاه البته در اخرين روزهای
رياست خود در مصاحبه ای که سلام آن را چاپ کرد اظهارات
امروز آقای هاشمی را به نوعی تائيد می کند و حتی به
تعبير فريب خوردن ما از آقای هاشمی نزديک می شود چرا که
می گويد از ما فهرستی خواستند از آن تجهيزات که می
خواستيم برای جبهه ها و نگفتند برای چه کار می خواهند.
ما حداکثر خواست هايمان را داديم و بعد دانستيم که بر آن
اساس قرار است که رای به ناتوانی مملکت در ادامه جنگ
داده شود. او می گويد که ما، يعنی فرماندهان سپاه، راضی
به پايان جنگ نبوديم و از همين رو بعد از اعلام قبول
قطعنامه هم به جنگ ادامه داده شد تا فرمان دوباره رهبری
رسيد.
در همه اين مسير که گام به
گامش با هزاران کشته و درد و پراکندگی خانواده ها و از
بين رفتن فرصت ها و امکانات همراه بود، باز رای کسانی می
تاخت و عين مصلحت شناخته می شد که امروز حاضر به دفاع از
موضع آن روزی خود نيستند.
اين که گفتم، يعنی عين حق
دانستن هر تصميمی که می گيرند، از مشخصات آن خشگ مغزی
است که دنيای امروز نمی شناسد و به طرح هائی مانند کيش
دادن و مجبور کردن ديگران به مهاجرت های ناخواسته دست می
زند و کار را به اين جا کشانده که کشور در معرض چالشی
سخت است تا هيچ کس نگويد بهای اين همه تصميم های جانگاه
به عهده کيست. حتی از خسارت های جنگ که به عهده صدام است
هم دم نزند چون يک سالی است که او ديگر تمام باطل نيست
بلکه دارد به نمايندگی آقايان با باطلی ديگر که تشخيص
داده اند می جنگد. در دوران جنگ چنين نبود ها. صدام تمام
باطل بود و برای برکندن او می شد با آمريکا معامله کرد و
توقع داشت گيرم به گفته اخير آقای هاشمی «آمريکائی ها
جفا کردند وگرنه خط خوبی بود و داشت دنبال می شد » و اين
اشاره به همان خط معروف به ايران – کنترا ست که مهدی
هاشمی جان بر سر افشايش به نشريه عربی الشراع گذاشت و پس
از آن بود که کشف شد همه عمر قاتل و همکار ساواک بوده
است و اعدامش واجب آمد. آن ها که بر اعتراض به تصميم های
روز خشگ مغزان جان نهاده اند کم نيستند و ماجرايشان دراز
است که به زمان خود گفته خواهد آمد. اما امروز...
پرسيدم اين خشگ مغزان کار
را به کجا می برند. پاسخ خود را بدهم.
کاری می کنند که مشابه
همان است که شاه آخرين کرد. به اين معنا که خود و رای
خود را به سرنوشت نظام گره می زنند. تا باز کنم اين سخن
را به يادتان می آورم که شاه هم رائی داشت در حکومتداری
که به طور خلاصه در او جمع می شد. استبداد مطلق برای
تجدد و پيشرفت کشور البته، منتها به روايت او. هر چه
عقلا به او گفتند که اين روايت خود و خود را عين نظام
نگيرد. و امکان دهد که اگر مردم آن نظر را نخواستند مفری
داشته باشند و نظم و نظام جامعه از هم به در نرود، او
نپذيرفت سخن هيچ خردمند عاقلی را. سرانجام کار به آن جا
کشيد که برای به جا ماندن نظامی که يادگار مشروطه خواهان
و آزادی طلبان بود حاضر نشد که به نفع همسر و پسرش کنار
رود. آن هم به زمانی که معلوم شده بود مردم به هر دليل
او را نمی خواهند. اما مردم را که در آن زمان خيال
انقلاب و تغيير حکومت نبود. حتی به شهادت گفته ها و
نوشته هايش رهبر انقلاب هم در آن زمان بر اجرای قانون
اساسی تاکيد می کرد و سخن خود را با عنوان «به شاه نصيحت
می کنم» می آراست. اما شاه نپذيرفت چون رای خود را عين
مصلحت تاريخ می دانست و در همسر و پسرش و در مردم ايران
اين نمی ديد که مصلحت بدانند و شايد بهتر از او. نتيجه
اين تفکر آن شد که در بهمن 57 تمامی نظام و ارگان های آن
با او فدا شدند. حال بپرسيم آيا شاه مشروطه خواه و حتی
سلطنت طلب بود که کار را به اين جا کشاند يا همه آن عقلا
که به او نصيحت کردند. پاسخ معلوم است.
امروز هم مردم را سر ستيز
با روايتی است که اين خشگ مغزان از حکومت و مملکتداری و
قدرت دارند. اصلا بحثی از دين نيست و اصلا مقوله دين را
اينان به عبای خود سنجاق کرده اند و می کنند و مطابق
هميشه خود را طراز عالم امکان و دين و ايران می گيرند.
اگر بر همين روال روند و هيچ کار را به منهاج عقل و رای
سليم و خواست مردم نيندازند، پايان کار پيداست از همين
حالا. وگرنه همه عالم را در اختيار گير و به همه پيام
فرست که هر چه من می کنم به جاست ور تو بنالی خطاست. کار
درست نمی شود و اميد از مردم برای اصلاح امور و زندگی
خود رخت نمی بندد و از درونشان صدائی می گويد:
شرممان باد ز پشمينه آلوده
خويش
گر بدين فضل و هنر نام
کرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و
کاری نکند
بس خجالت که ازين حاصل
اوقات بريم
در بيابان هوا گم شدن آخر
تا چند
ره بپرسيم مگر پی به مهمات
بريم
لينک مطلب اصلي |