|
پاسخی به
نادره افشاری
حميد
زواره اي
بر خلاف سبک خانم افشاری
مطلب را خلاصه می کنم. مقاله خانم افشاری بيشتر از هرچيز
به نظرم يک گلايه نامه بود. مطالب درست تاريخی در ان
وجود داشت که از اگاهی ايشان به ماوقع بيست و چند ساله و
حتی قبل از ان گواهی می داد. و من از چنين دانشی می
اموزم و انرا تقدير می کنم. انچه غايب بود خلاقيت سياسی
و مسؤليت پذيری و ارايه راه حل پيشنهادی بود. بر خورد
غالب بر نوشته از بالا و باتبختر بود و ابزار غالب بران
تختيه ديگران. تا انجا که دانش من اجازه می دهد کسی نبود
که از زير تيغ ايشان قسر در برود. از افرادو سازمانها و
طيف ها و گروهها همه مقصر و گناهکار بودند. تلويحی و به
شکل نامريی تنها يک جريان وجود داشت که از خطا ها و
کجروی و بيراهه روی منزه وپاک بود ولی در هيچ جای مقاله
به صراحت به ان اشاره ای نشده بود. برداشت من اينست که
خانم افشاری خود را در اين موقعيت می گذارند. حال اين
جريان نامريی از حيطه فرد ايشان فراتر می رود و کس ديگری
را و گروهی را در بر می گيرد يانه در نوشته مذکور اثری
از ان نديدم.
اين برخورد از بالا و به
زعم من، از ما بهترانی،در ترکيب با درک ارايه شده از
مردم ايران که مختصر توضيح می دهم شاکله تداوم فرهنگ
استبدادی است و اين حمله به فرد نادره افشاری نيست بلکه
برخوردی است به يک طرز فکر و گرايش که اينجاو انجا می
بينم و مايلم در باره اش نظر دهم.
مردم ايران در مقاله به
دفعات به عنوان يک مفهوم انتزاعی که معصوم است و پاک و
بی مسيوليت ارايه شده اند و از طرف ديگر انان که مسيول
اين صغير معصوم بوده اند سراپا تقصير. خود حديث مفصل
بخوان از اين رابطه.
به دفعات از فريب اين مردم
معصوم از همه طرف سخن گفته اند و د وباره بگويم مثل يک
قيم نا مريی و تنها دلسوز به حال مردم ايران اسف خورده
اند. حال قيم و يا قيمان درست و بی گناه در ان مقاطع
تاريخی چه می کرده اند معلوم نيست. تصويری که من برداشت
می کنم اينست که مردم صغيری هستند که نياز به رهبران
درست دارند وتا بحال با ساده لوحی تمام در دام فريب اين
و ان گرفتار شده اند. و اين و ان شامل تمام افراد،
گروهها، سازمانها و طيفهای سياسی ذکر شده درمقاله است.
در اينجا فقط اين مردم انتزاعی و ان جريان نامريی که از
بالا دارد به اين جريان نظاره می کند هستند که از هرگونه
مسيوليتی مبرا هستند.
من جزيی از مردم ايران
هستم. در تاريخ معاصربه اندازه يک جزُ سهيم هستم. شور
جوانی داشتم وارد فعاليت سياسی شدم، به يک سازمان سياسی
که بر سر راهم بود پيوستم. در تظاهرات و فعاليتها شرکت
کردم. همراه بقيه مردم به بيراهه رفتم، اشتباه کردم، اسف
خوردم، افسرده شدم، بر خاستم، ادامه دادم، رشد کردم ،
اشتباهاتم را بررسی و مرور کردم، انتقاد کردم و اموختم
که بدون خطا نمی اموزم.اموختم هيچ فرمول و نسخه ای نيست
که من از ان پيروی کنم و از اشتباه مصون باشم. اموختم که
ان سازمان و ديگر سازمانها اشتباه کردند. از همه مهمتر
اموختم که جای من نه بر فراز مردم و مسيو ليت من نه جدای
از مسيوليت مردم بلکه به عنوان يک فرد در تعامل
ديالکتيکی بامردم و جهان اطرافم قرار دارد. اموختم که
اگر بر فرض فرقه و گروه و کيش ما قدرت را به دست گرفته
بودند دقيقا به خاطر همان تفکر از ما بهترانی ارمغان اور
استبدادی ديگر بيش نبوديم. گمان می کنم اينچنين است
داستان من و ما. من به سهم خودم مسؤلم و ما مردم ايران
به سهم خود. و تا من و ما به رسالت فردی و جمعی خود پی
نبريم کاری که می کنيم باز توليد استبداد است. تمام بحث
دموکراسی و عدم قهرمان خواهی و قهرمان پروری به نظر من
بر اين محور می چرخد. به روشنی در استانه چنين انتخابی
قرار داريم.مسيوليت پذيرفتن يا نه. کدام جهت را انتخاب
خواهيم کرد. |