Tuesday, Jun 20, 2017

صفحه نخست » خط شریعتی، مظلوم پس از چهار دهه، علی کلائی

Ali_Kalaei.jpgمی گویند چهل سالگی سن کمال عقل است. در آیه ۱۵ سوره احقاف نیز بدان اشاره شده است که چهل سالگی سن به حد رشد رسیدن است. در قرآن مبین با ترجمه علی اکبر طاهری قزوینی اما این چهل سالگی را "سن تکامل عقل" بر شمرده است ونه دقیقا چهل سالگی. چه عدد دقیق باشد و چه اراده بر امر عام تکامل عقل، وقتی ۴۰ خزان گذشت، روزگار انگار نگاهی نو با چشم اندازی بالغانه خواهد افکند.


از خرداد ۱۳۵۶ تا خرداد ۱۳۹۶ دقیقا ۴۰ سال راه است. ۴۰ سالی که نه از یک تولد (به ظاهر) که از یک مرگ (و باز هم به ظاهر) می گذرد. چه بر این باور باشیم که او در آن شب در ساوت همپتون انگلستان شهید شد و چه بر این نظر باشیم که او خود به مرگ طبیعی جهان ما را ترک کرد، نمی توانیم نپذیریم که او در تمام این ۴۰ سال پس از مرگش زنده بوده است. زندگی او را در خط به خط آثارش، در جلد به جلد مجموعه آثارش و در تک به تک مخاطبینش در تمام این چهل سال می توان دید. همین که هنوز کتابهای او، نه تنها در میهنش و به زبان مادری اش که در ترکیه، مالزی، کوزوو، در کشورهای عربی (در عراقش را از تنی چند از شیعیان عراقی اخیر شنیده ام) و ... و به زبانهای محلی آن کشورها پر فروش است، نشان از آن دارد که دکتر علی شریعتی مزینانی، چهل سال پس از عروج، نه تنها در میهنش که در بسیاری از نقاط این کره خاکی، از کشورهایی با اکثریت مسلمان (از عبارت کشورهای اسلامی ابا دارم که هیچ کدامشان متاسفانه ربطی به اسلامی که شریعتی می شناخت و می گفت ندارند) تا ممالک دیگر غریب نیست. او برای مردم و توده های مسلمان و غیر مسلمان این کشور قریب است، هرچند که به نظر می رسد برای اهل قلم و کتابت سرزمینش به قدری کافی قریب نیست و انگار غربتش بیش از حد انتظار است.



۳۹ سال پیش و یک سال و اندی پس از عروجش، در ایران انقلابی رخ داد. انقلابی که بسیاری گفتند و تبلیغ کردند که او معلم آن بود. برایش سرود ساختند و خواندند. درست است که بخش اعظمی از نیروهای این انقلاب از کریدور حسینیه ارشاد، با شریعتی گذشتند، اما انقلاب برای شریعتی پیش از خودآگاهی توده یک فاجعه بود و او بارها آن را به صراحت گفته بود. اما در آن هیاهوی انقلابیون، در شرایطی به تعبیر مهندس بازرگان، دعا کرده بودیم که باران بیاید اما سیل آمد، سیل انقلاب صدای سخن شریعتی را نشنید و صدای تفسیر از سخن او بر متن غالب شد.شریعتی ای که به دنبال خودآگاهی توده ها بود، بدل به معلم انقلاب سیاسی رخ داده ای شد که چون سیل آمد و باران خواهان ایران دوست را برد و معممی را بر تخت قدرت نشاند که اسلام و فهمش کاملا بر آمده همان دستگاه روحانیت سنتی ای بود که شریعتی بارها گفته بود که امیدوار است اسلام از انحصارشان خارج شود و آرزوی امیدواری کرده بود که "با مرگ‌روحانیت‌ رسمی‌ ما، اسلام‌ خوشبختانه‌ نخواهد مرد."


بد نیست که جملات بطور کامل ذکر شود: "من‌ از وقتی‌ امیدوار شدم‌ که‌اسلام‌ به‌ جایی‌ رسیده‌ که‌ از انحصار روحانیت‌ خارج‌ شده‌ است‌. ببینید الا´ن‌ درست‌ است‌ که‌ هنوز قدرت‌ اساسی‌ و زیاد باز دست‌ روحانیت‌ رسمی‌ است‌، دست‌ همین‌ مراجع‌ ما است‌، ولی‌ اسلام‌ از درون‌ نسل‌های‌ غیر رسمی‌، اسلام فداکار و فداییان‌، واقعاً عاشقانی‌ پیداکرده‌ که هیچ انتظاری نمی رفت و آنها بدون اینکه در این چهارچوب پول و دین محصور باشند، عاشقانه اسلام را حس کرده اند و زمان را حس کرده اند و جهت تاریخ را حس کرده اند و الان‌ می‌بینیم‌ که‌ چهره‌ی‌ اسلام‌ را در سطح‌ جهانی‌ عوض‌ کرده‌اند و با مرگ‌روحانیت‌ رسمی‌ ما، اسلام‌ خوشبختانه‌ نخواهد مرد."


خلاصه پس از انقلاب همان "تیغ و طلا و تسبیح" و " فرعون و قارون و بلعم باعورا" بر تخت حاکمیت نشستند و حدث ما حدث. و انگار نقل از جهانگشای جوینی در باب حمله مغولان به بخارا مصداق پیدا کرد که "آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند." و البته در روزگار ما باید تغییرش بدهند به: آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و هنوز هم هستند و ادامه می دهند.


دهه اول انقلاب، حاکمیت تازه بر تخت نشسته، تیغ بر گلوی آنانی نهاده بود که به واقع هم اندیش شریعتی بودند و به مانند دیگران قصد نداشتند شور شریعتی را با به قول خودشان شعور مطهری مخلوط کنند. این تز اختلاط، سخنان "سید علی خامنه ای"، رهبر فعلی نظام جمهوری اسلامی، امام جمعه آن روز تهران و آشنای روزهای دور با شریعتی در حسینیه ارشاد بود که در سخنرانی او در سالهای ابتدایی دهه ۶۰ و در روزهای آخر خرداد ماه در حزب جمهوری اسلامی بر زبان رانده شد. در واقع حاکمیت از همان روزها که علاقمندان شریعتی را به بند کشید (چه منفردین را و چه مرتبطین واعضای سازمانهایی چون آرمان مستضعفین، کانون ابلاغ اندیشه‌های شریعتی، سازمان موحدین انقلابی و ...) و عده ای از ایشان را مجبور به خروج از کشور کرد، عزم خود را نه برای حذف شریعتی که برای قلب سکه شریعتی و ساختن شریعتی که خود میخواهند نه شریعتی که واقعا بود، جزم کرد. آنانی که سالها بعد از بستر همان نیروها برخواستند و اصلاحات را طلب کردند هم در دهه ۷۰ آن را تکرار کردند.


اما دهه ۷۰ به عرصه انتقام گیری انقلابیون سابق از شریعتی و انداختن همه تقصیرها به گردن او برای تبرئه خود بدل شد. بزرگانی با تحریف آنچه شریعتی از ایدئولوژی مراد کرده بود (که در اسلام شناسی درسهای مشهد، در آغازین سخن به عنوان مثال میتوان سراغش را گرفت و در جاهای دیگر از نوشته جات او)، فهم شریعتی از ایدئولوژی را به فهم مارکسیسم روسی از ایدئولوژی گرده زدند و در باب آن کتابها نوشتند و از "دین فربه تر از ایدئولوژی" سخن گفتند. این بزرگان که از دل ایدئولوژی نظام حاکم در آمده بودند، در آن سالها کیهان فرهنگی برای نشر افکار خود داشتند و بعد "کیان" را ساختند تا بنیانگذار تغییرات فکری در سالهای آتی باشند. اجرشان محفوظ و قطعا "قبض و بسط تئوریک شریعت" شان خواندنی و آموختنی. اما این اساتید راه ورود و نقد دیروز را نه از نقد خود که از نفی شریعتی آغاز کردند. شریعتی ای که در دیروز نظام، در دهه اول مغضوب حاکمیت و شخص اول آن بود که حتی حاضر نشده بود مرگ شریعتی را تسلیت بگوید و تنها از "فقد" شریعتی سخن گفته بود. و همان شخص اول به "سید حمید روحانی (زیارتی)" گفته بود که "اگر من از تمام خطاهای شریعتی بگذرم ، از اهانتهای او به علمای اسلام هرگز نخواهم گذشت و همواره دلم از او چرکین است ."


و البته ایدئولوگ نظام که بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی خواندن تمام کتابها او را "خوب و انسان ساز" توصیف کرده بود نیز در نامه ای سراسر توهین به دکتر شریعتی نوشته بود: "کوچکترین گناه این مرد (شریعتی) ، بدنام کردن روحانیت است."


باری انقلابیون دیروزین دهه ۶۰ ای درون نظام که در دهه ۷۰ به منتقدین سیطره تمام عیار ولایت مطلقه فقیه در آن بدل شده بودند متاسفانه آنقدر با خود صراحت و صداقت نداشتند که دست به نقد خود بزنند و مثلا بگویند آن بزرگوار در ستاد انقلاب فرهنگی چه می کرد و آن یکی در "فرمانداری نقده" و یا معاونت سیاسی امنیتی استانداری کردستان در آن سالهای تلخ چه می کرده است. بار ایدئولوژیک انقلاب و خشونت هایش را به یکبار بر گردن شریعتی انداختند. اما در این میانه جماعت شاگردان شریعتی که سالهای تلخ دهه ۶۰ را طی کرده بودند و از آن روزگار جان به در برده بودند کَم کَمَک دور هم جمع شدند. دفتر پژوهشهای فرهنگی دکتر شریعتی دوباره کمر راست کرد و "ایران فردا" راه افتاد و علاقمندان دور هم جمع شدند. اندک اندک جمع مستان رسیدند و همین جماعت هم به محور علاقه و هم راهی با دانشجویان بدل شدند. و در همان دهه، بالاخص پس از آغاز عصر اصلاحات در ایران هم همین جماعت مرغ عزا و عروسی حاکمیت بودند و هربار و به هر بهانه، از خیزش دانشجویی تا برخورد با مطبوعات، به عنوان سیبل یک مورد حمله قرار گرفتند. بخشی از ایشان، شبه جزائری با علاقمندی های مشترک در قالب "ملی، مذهبی" خود را سامان دادند و اما در سالهای ۷۹ تا ۸۰ و پس از آن به صورت دسته جمعی بازداشت شده و عده ای شان در زندان ماندند. دقیقا در همان سالهایی که رئیس جمهور اصلاحات دوباره انتخاب شد و یارانش با او همراه بودند. ملی مذهبی ها و شاگردان و هم اندیشان دکتر شریعتی اما باز دل در گرو امید به تغییرات تدریجی در میهن داشتند و با وجود ظلم عظیمی که به ایشان میشد، "برای ایران" تاب آوردند. اگر ایران گرایی در سالهای دهه ۹۰ به سکه پر ضرب زبان اصلاح طلبان و اعتدالیون بدل شده، ایران مبنایی در اندیشه ملیون مصدقی ایرانی به مشروطیت و نهضت ملی باز می گردد و ملی مذهبی ها به عنوان یکی از طیف های اصلی ملی مصدقی های ایرانی، این ندا را (که بارها توسط ملی مصدقی ها از طیف های مختلف مطرح شده بود) بار دیگر در سالهای پایانی دهه ۷۰ و آغازین دهه ۸۰ بلند کردند.


کار به میانه دهه ۸۰ رسید. ۸۸ شد و جنبش سبز و باز حضور شاگردان شریعتی در کنار مردم برای ایران. اینقدر از آن سالها نگذشته که خاطره اش فراموش شود و یا توسط کسانی که سالها تلاش کرده اند این خط را پاک کنند و آن را از حافظه مردم ایران بزدایند حذف شده باشد.


اما چند اتفاق مهم در دهه اخیر روی داد. خط هایی تغییر کرد. روشهایی عوض شد و بخشی از آنانی که پیشتر هم زبان شریعتی بودند، زبانشان، نگاهشان و بعد رویکرد و اندیشه شان به اصلاح طلبان برآمده از دل حاکمیت و دهه شصتی که هنوز آیت الله خمینی و مرتضی مطهری در ذهنشان برجسته است نزدیکتر شد. در واقع آنچه روی داد تغییر روشنفکران دیروز با فهم دکتر علی شریعتی به "فقیهان"، "متکلمان" و "فیلسوفان" جدید یا اصلاح طلبانی (منظور همان جریان معروف اصلاح طلبان است) با خواستگاهی متفاوت بود. که البته باید به این طائفه "تحلیل گران سیاسی" و "جامعه شناسان"، "روزنامه نگاران حرفه ای" و "اقتصاد دانان" و ... را نیز اضافه کرد. روشنفکر در نگاه شریعتی، خودآگاه نسبت به "وضع انسانی خودش در زمان و مکان تاریخی و اجتماعی‌ای که در آن است." درد و مسئولیت دارد. شریعتی در چه باید کرد یا همان مجموعه آثار ۲۰ در ارتباط با روشنفکر می نویسد: "روشنفکر، به معنای مطلق، "خداگونه‌ای" است در "جهان"، و "پیامبرگونه‌ای" است در "جامعه"، و "امام گونه‌ای" است در تاریخ. روشنفکری، نه فلسفه است، نه علم، نه فقه، و نه ادب و هنر، بلکه در یک کلمه، "علم هدایت" است، و نوعی "علم نبوت"، که نه چون فلسفه ذهنیت‌سازی است، و نه چون علم، نقش صورت اشیا و روابط‌شان است که در ذهن آن‌چنان که هستند، بلکه علم "شدن" است، و خبر دادن از "راه"، که از "خودآگاهی وجودی"ی آدمی سرچشمه می‌گیرد، و بنابراین، در ذات خود "دعوت" را به همراه دارد، و بنابراین، "مسئولیت" را."


و باز در همان مجموعه او در ارتباط با روشنفکر میگوید: "روشنفکر عبارت است یک انسان آگاه نسبت به ناهنجاری‌های اجتماعی، آگاه به عوامل درست این تضاد و ناهنجاری، آگاه نسبت به نیاز این قرن و این نسل، و مسئول در ارائه‌ی راه نجات جامعه از این وضع ناهنجار محکوم و تعیین راه‌حل ایده‌آل‌های مشترک برای جامعه، و بخشیدن یک عشق و ایمان مشترک جوشان به مردم، که در متن سرد و منجمد اجتماع منحط سنتی‌اش حرکت ایجاد کند و آگاهی و خودآگاهی خویش را به مردم‌اش منتقل نماید، و در یک کلمه، برای جامعه‌اش پیغمبری کند، ادامه‌دهنده‌ی راه پیامبران تاریخ که ایجاد عشق و ایمان و هدف و حرکت بود برای "هدایت و عدالت"، زبان‌اش متناسب با این زمان، و راه‌هایش متناسب با این ناهنجاری‌ها، و سرمایه‌اش متناسب با این فرهنگ."


خوانندگان محترم با آثار منسوبین به اندیشه، راه و خط دکتر شریعتی به طور مشخص در دهه اخیر آشنا هستند. باید پرسید (و این پرسش نافی زحمات کسانی که چنین کرده اند نیست. اما نقد می تواند به خودیابی بیانجامد و گامی به پیش را آغاز کند) که چه تعدادشان چنین کرده اند؟ در اکثر موارد آنچه رخ داده این بوده که به جای تولید اندیشه برای راه سپاری و خط یابی نسل جوان نوخواسته ای که طلب می کرد تا شریعتی را از طریق پیروان اعلام شده اش بشناسد، از ایشان سخنانی متعلق به تاریخ و نه امروز (به مانند تبیین تاریخی به مثابه یک آکادمیسین تاریخ و یا تبیین سیاسی به مثابه یک فعال سیاسی عملگرا و ...) یا تنها تحلیل سیاسی (با سو گیری نزدیکی به اصلاح طلبان) شنیده اند. قطعا این حکم عام نیست. قطعا می توان برشمرد کسانی را (به مانند ستاره می درخشند) که همقدم با فهم شریعتی از روشنفکر شده اند. قطعا می توان افرادی را برشمرد که برخی آثارشان در همین مسیر است. اما چقدر است؟ بزرگان، جوانان و نو "جوانانی" که به عنوان متعلقین خط شریعتی شناخته می شوند به چه میزان اند؟ ۴۰ سال پس از شریعتی، در عصری که باید زمان بلوغ درسهای معلم باشد، وضعیت به چه گونه است؟


این سوال به طور مشخص در ارتباط با برون مرز نشینان برجسته تر است. هرگز با تفکیک برون مرز، درون مرز همراه نبوده ام و اما می دانم که درون مرز نشینان به چه میزان در محدودیت و فشار هستند. تازه و پس از هشت سالِ پسا۸۸ از زندان به در آمده اند، یا هنوز بندی اند و یا در تبعید. کمر راست کردن پس از ضربتی سنگین با توجه به فشار امنیتی سنگین حاکمیت بسیار سخت و سنگین است. همین چندی پیش آقای محمدصادق کوشکی در "جهان آرا" ی یامین پور معروف (که امثال آقای علیزاده، تحلیل گر نام آشنای بی بی سی فارسی به شدت به ایشان و برنامه شان علاقمند شده اند. فتامل!) به بهانه عملیات تروریستی در تهران با شدیدترین وجه ممکن به دروغ پراکنی علیه ملی مذهبی ها دست زد تا بخشی از خشم پس از عملیات تروریستی اخیر داعش در تهران را روانه اردوگاه ملی مذهبی ها کند. شاید بیش از درون مرز نشینان باید برون مرز نشینان را مورد خطاب قرار داد. آنانی که دیگر تیغ امنیت بانان بر سرشان نیست و اما در هر تلاشی به اردوگاه اصلاح طلبان ختم می شوند. آیا خط شریعتی مستقل نیست؟ آیا باید به کناره ای در کنار اصلاح طلبان تبدیل شود؟ به چه میزان تولید اندیشه صورت گرفته است؟ آیا حتی برای نزدیک شدن به اصلاح طلبان از اندیشه ورزان و قلم به دستان هم اندیش با شریعتی که هنوز آن اصول، مبانی و نگاه رادیکال را حفظ کرده اند حذر نمی شود؟! فتامل!


۴۰ سال پس از شریعتی، ۳۹ سال پس از انقلاب و ۲۰ سال پس از آغاز عصر اصلاحات در ایران، خط شریعتی و نوشریعتی ها کدام رسانه، کدام منبع قطعی را می توانند معرفی کنند که بدنه نسل جوان حرفهای آنان را در حوزه های مختلف، به روز و دقیق و در عصری که رسانه حرف اول را می زند و مفهوم رسانه از بعد سنتی آن به در آمده و رسانه های آلترناتیو بدل به راهبران در جوامع مختلف شده اند، بتوانند بخوانند و بشنوند؟ آیا جز این است که یا رسانه ها قبضه عملگرایانی شده است که تنها نامی از شریعتی یدک می کشند و یا با وجود بنیادگذاری توسط نیک نامان به جریان اصلاح طلب پر رسانه تقدیم شده است و نام آن رسانه ستاره ای روشن می کند و اما محتوا و "آنچه می گوید" آن رسانه، ستاره ای دیگر را؟


۴۰ سال پس از شریعتی خط شریعتی، با هر تعبیری، همچنان مظلوم است. قطعا بزرگترها و جوانان و اهل علمی که روشنفکری را چون شریعتی فهمیده اند هستند که در درون و برون مرز، در رسانه های مختلف می کوشند و تلاشگرند. اما آیا باید وضعیت این جریان ۴۰ سال پس از پرواز آن مرد بزرگ چنین باشند؟


داستان اینقدر غم انگیز شده که کارگردان یک سریال متعلق به شبکه خانگی که بر سر بودجه آن حرفهای بسیاری هست و هیچ چیزش شفاف نیست و پای پولهای معلمان در "صندوق ذخیره فرهنگیان" در میان است، فصل جدید سریال خود را به "دکتر علی شریعتی" تقدیم می کند. علی شریعتی که ابوذرش استخوان بر کف فرق کعب الاحبار ها را هدف قرار می دهد تا از عدالت و برابری دفاع کند. و بعد کارگردان سریالی که بودجه ای مسئله دار دارد و پای بیت المال و حق مردم در میان است، چنین می کند. و غم انگیزتر اینکه رسانه های نزدیک به خط شریعتی هم آن را پوشش می دهند که چه خوب شده چنین شده!


قرار نیست دوباره تلاشی که حاکمیت می کرد تا شریعتی را تحریف کند، به زبان دیگر و از سوی خیرخواهان ولی به خطا سامان یابد. به قول خود دکتر شریعتی باید مرز بندی ها مشخص شود. باید خندق را دومرتبه حفر کرد. "کسی که عثمانی زندگی می کند و برای ابوذر اشک می ریزد او از این مرز، مرز تشیع خارج است. کسی که ابوسفیانی زندگی می کند و ایمان محمدی دارد از مرز خارج است. او آنور خندق است. این خندق را دومرتبه باید حفر کرد. باید معلوم شود انور خندق کیست اینور خندق کیست. جنگ خندق جنگ الان است. دور مدینه را باید خندق کند که بفهمیم این مدینه کیست و بیرون این مدینه کیست."


خط شریعتی مظلوم است. تنهاست. چون علی ابن ابی طالب، مراد معلم جاوید. میخواهد صدای عدالت و انسانیت باشد اما همزمان از سوی معاویه ها و کسانی که زیست عثمانی دارند و سوابقی چون طلحه و زبیر در محاصره است. کسانی به همراهی دیروزشان و هزینه دادن دیروزشان در این خط مباهات می کنند و اما داریم که طلحه الخیر و سیف الاسلام زبیر هم بودند که در "جمل" بر روی علی شمشیر کشیدند اما در ایام حیات نبی در کنارش بوده اند.


خط شریعتی مظلوم است و همواره در معرض تهدید تحریف بوده است. در روزگاری که این خط می تواند مولد گفتمانی شود که عدالت و آزادی را همزمان و توامان در کنار هم داشته باشد. گفتمانی که میتوان گفت با دکتر نخشب آغاز شد و با شریعتی با اوج رسید. اما در عصر گفتمان های بدلی و دروغین عدالت طلبانه (یک نوعش احمدی نژاد)، در عصر عملگرایی های بی آرمان و بی مبنا، در عصری که شریعتی را با خود منطبق می کنند نه خود را با او، و در عصری که از خندق کشیدن برای مشخص کردن مرزهای هویتی خود اجتناب می شود، شریعتی، اندیشه و خط او همچنان مظلوم است.


۴ دهه در تاریخ می تواند لحظه ای باشد. اما قطعا زمان زیادی است. باید جمع بندی درستی از آنچه کرده ایم در ۴ دهه اخیر داشت. قطعا بازتعریف نسبت ما با شریعتی می تواند راهگشا باشد اما فراتر از هر بازتعریف گفتمانی دیگری قدری روبرو آئینه بنشینیم و از خود بپرسیم. نگارنده به عنوان یک مبتدی تازه قلم، اولین سوزن را به خود می زند. کم کاری کردم. کم کاری کردیم.


امید که تندی قلم را به رک و راستی اش ببخشید که به قول دکتر شریعتی جاوید یاد:


خدایا: مگذار که: ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر، مرا با کسبه دین، با حمله تعصب و عمله ارتجاع، هم آواز کند. که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد. که "دینم"، در پس "وجهه دینی‌ام"، دفن شود، که آنچه را "حق می‌دانم"، بخاطر آنکه "بد می‌دانند" کتمان نکنم.




پر بیننده ترین ها



Copyright© 1998 - 2017 Gooya.com - Contact: info@gooya.com Ads: advertisement@gooya.com