جمعه 5 بهمن 1386

عمری که رفت بر باد، پیام آشنا

نظرات و پيشنهادات خود را براي سردبير پيام آشنا ارسال نماييد

بهزاد مهرانی

گفت و گوی احمد باطبی و خانم نوشابه امیری را که خواندم،خیلی دلم گرفت.نه به خاطر این که احمد، دوستی صمیمی است و لحظات غم واندوه بسیاری را سر کردیم.نه! به یاد نسل خودمان افتادم.نسلی که بر او بسیار سخت گذشت.نسلی که زخم های بسیاری خورده است.نسلی که بزرگترین سرمایه اش همین زخم هایی است که هنوز مرهمی نیافته اند.تاول ِ ناسوری که هنوز چرکین است.

کودکی مان به سختی گذشت.زمانه ای که در آن ساز نبود .ساز را می شکستند.شطرنج نبود،هر چه بود رنج بود.در خانه نیز آهنگی نبود.پدر همیشه عبوس و خشمگین بود.او غم نان داشت.نمی توانستیم به نغمه های دل انگیز ِ ترانه ای دل بسپاریم.ترانه حرام بود،حرمت آن را شکسته بودند.در نوجوانی مان جنگ بود.باز هم لب ترانه را دوخته بودند.آهنگ نبود.صدای مارش عزا بود.همان صدای آژیری که کودکی و نوجوانی مان را به یغما برد.کودکی مان در حسرت گذشت و نوجوانی مان نیز.عطر نبود.زن نبود.هر چه بود صدای هولناک «قدغن» بود.برادر هایمان روی مین ها پرپر می شدند.جنگ چیز خوبی بود.سخن از دستان ِ نوازشگری نبود،دستان ِ بازی که می بخشد.سخن از مشت های گره کرده بود.همه چیز ممنوع بود.دور از پدر و مادر و شحنه و عسس،گوش به ترانه می سپردیم.

میون ِ این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه ی ِ قدیمی ِ ما، کوچه ی بن بست...

دل ترانه هامان نیز خونین بود.گویا شادی و شادمانی گناهی نابخشودنی بود. –جای بسیاری از این«بود»ها می توانیم «است» بگذاریم -.

عطر خوش زن قدغن
جوان شدیم.باز جنگ بود.زنان همچنان قدغن بودند.عشق بازی گناه کبیره ای بود که عقوبت دنیوی ِ بسیار در پی داشت.روی آرایش زنان تیغ می کشیدند.دستان ِ آنانی که آستین کوتاه می پوشیدند را رنگ می کردند.با این حال دنیامان رنگی نبود.راستی چرا؟این همه که ما را رنگ کردند،چرا دنیامان رنگی نشد؟بر ما رنگ سیاه می زدند و دنیا همچنان سیاه و سفید بود.داستان های «ژول ورن» را که می خواندیم،تخیلمان عرش می گرفت.می خواستیم با موشک به کرات دیگر برویم.اما نشد.نشد، اما موشک بر سرمان باریدن گرفت.شهرمان بوی باروت می داد.تنگی ِ نفس می گرفتیم.سنگ بر سرمان می ارید.سنگسار.چقدر سنگسار تماشا کردیم.سنگ بود و ساری اما نبود.پرندگان گریخته بودند.راستی احمد!سنگساری که در نوجوانی دیدیم را به یاد می آوری؟سنگساری که به قول خانم بهبهانی «البته سیمان سار شد».امروز می فهمم که آن روز چقدر روحمان زخمی شد.آیا آن روز ندانستی که سیلی و کتک که چیزی نیست،انسان می تواند،انسانی دیگر را در خاک کند و آنقدر بر او سنگ زند تا جانش را بستاند؟می دانم که یادت مانده است.در این سال ها خواستیم آن را فراموش کنیم.فراموش کنیم تا زندگی ادامه یابد.خواستیم با خود بگوییم «زندگی و دیگر هیچ».اما فراموشمان نشد.

کاش در جواب خانم امیری،آنجا که پرسید :«ممکن است سیاستمدار بشوید؟» می گفتی نه.ما نمی توانیم سیاستمدار شویم .کار ما نیست.یا لااقل اینجا که ما زیست می کنیم،کار ما سیاست نیست.اینجا سیاست را گونه ای می نویسند و گونه ای دیگر می خوانند.بگذریم.اما از چه بگذریم؟

نسل ما چه زخم هایی که نخورد.
همیشه چشم بر آسمان داشتیم.نه اینکه دعا کنیم تا باران ببارد،یا ستاره ها را رصد کنیم.بلکه چشم انتظار بودیم چه زمان بمب ها بر سرمان می بارند.بزرگ شدیم.بزرگ و بزرگ تر.

تو به زندان رفتی و بیشتر جوانیت را آنجا گذراندی.همان جایی که دیگرانی با جرمی بسیار کمتر از تو جان دادند.بر تو سخت تر گذشت، اما ما نیز در زندانی بزرگ تر،روزها را به شب رساندیم.اندازه ی تو و امثال تو رنج نبردیم، اما آسوده خاطر نیز روزگار نگذراندیم.کتاب خواندیم،فیلم دیدیم،موسیقی گوش کردیم ، اما هر وقت خواستیم بگوییم «من می اندیشم،پس هستم»،گرزی بر سرمان فرود آمد. گفتند نیاندیشید که اندیشیدن ،خطر کردن است.

آن نسل، امروز ،همه ی غم ها را با هم دارد.نگران است که مبادا دوباره «زن»واژه ای قدغن باشد.هر چند که هنوز هست .مبادا دوباره سنگسار شود، که می شود.مبادا ،مبادا ،مبادا.مبادا که دوباره بمب ها بر سرش ببارند.
هر چند در همه ی این قرن ها و سال ها پناهی نیافته ایم،اما می ترسم که این اندک رمق نیز نابود شود. می ترسم...می ترسم...

http://ahmadbatebi.ir/?p=31

Copyright: gooya.com 2009