نظرات و پيشنهادات خود را براي سردبير پيام آشنا ارسال نماييد
سعید شفا
یک سال قبل از انقلاب اسلامی ایران، پر خرج ترین فیلم مشترک ایران به اسم «کاروانها» در سال 1978 در ایران ساخته شد. فیلم را یک فیلمساز نه چندان معروف به اسم «جمیز فارگو» با بازیگرانی چون: انتونی کوئین، جنیفر اونیل، مایکل سارازین... بر اساس کتاب «جمیز میچنر» ساخت که در حول و حوش فیلم های مشترک بود با کشورهای دیگر. متأسفانه دولت ایران و وزارت فرهنگ و هنر که از درآمد سرشار نفت در دهه 1970 به ساختن فیلم های مشترک روی آورده بودند، جدا از پس زمینه فیلم ها (مکان)، و صرف مخارج بسیار، نظیر اکثر برنامه های تجملی آن زمان (جشن هنر شیراز، جشنواره فیلم تهران...) فاقد یک برنامه دراز مدت بودند. چنانچه اگر همین فیلم های مشترک کاملاً از طریق یک برنامه اصولی با سینما گران بین المللی، برای ارائه سینما و سرزمین ایران ساخته می شد، نتیجه پایدارتری می داشت.
|
advertisement at gooya dot com |
|
|
آگهی بازرگانی شما در ماهنامه و وب سایت پیام آشنا |
|
|
سایت اینترنتی دکتر علیرضا نوری زاده |
|
در همین سال ها (1966 در واقع) فیلم دیگری هم در ایران ساخته شد به اسم «گل شیطان»، ساخته «ترنس یانگ» سازنده چند فیلم جمیز باندی (دکترنو، از روسیه با عشق، تاندربال) درباره ترافیک مواد مخدر (تریاک) از ایران که پر از بازیگران معروف زمان، نظیر: یول برینر، عمر شریف، انجی دیکنسن، مارچلوماسترویانی و...بود.
دولت وقت با درگیری در کارهای تجملی خود، با وجود مخارج بسیار، از هیچ یک از این امکانات برای معروف ساختن ایران و سینمای ایران بهره نبرد، و ایران هم چنان یکی از مستعمره های آمریکا باقی ماند تا انقلاب اسلامی رژیم آن را سرنگون ساخت.
داستان «کاروانها» در یک کشور خیالی در سال 1948 اتفاق می افتد: یک زن آمریکایی (جنیفر اونیل) که از شوهرش (بهروز وثوقی) متنفر است، به یکی از ایلات این سرزمین خیالی پناه می برد که سردسته آن «انتونی کوئین» است. یک کارمند سفارت آمریکا (مایکل سارازین) مأمور می شود تا این زن را پیدا کند، چرا که پدرش یک سناتور است در آمریکا. این مأمور، بدون آن که بداند این زن کجاست، با دست گرفتن یک نقشه، بدون راهنما و مترجم، سوار بر جیپی به تنهایی راهی قلب کویر می شود. ضعف و سکته های متعدد فیلم هم از همین جا شروع و تا انتها، آن چنان در لابلای پرسش های بدون پاسخ غرق می شود که هیچ معجزه یی نمی تواند آن را از صحرای خشک بی ذوقی نجات دهد.
«فارگو» حتی با سناریو نویس فیلم روی زبان مکالمه قراری نمی گذارد که کجا شخصیت های فیلم فارسی و کجا انگلیسی صحبت کنند. به «انتونی کوئین» چند کلمه فارسی یاد داده اند که یک جا می گوید «مرسی»! ولی اغلب با همه انگلیسی صحبت می کند و گهگاه نیز می کوشد به زبان محلی یا فارسی صحبت کند که قرقره کلماتی است نامفهوم که مثلاً دارد به زبان محلی صحبت می کند! حتی بازیگران ایرانی هم از این شاهکار بی بهره نیستند! دختر کُرد «انتونی کوئین» دوان دوان نزد او می رود و یک باره به انگلیسی به او می گوید: «محب ایز هیر»! با این حرف، خیال تماشاچی راحت می شود که «انتونی کوئین» فهمید طرف چه می گوید! اما تماشاچی ایرانی و غیر انگلیسی چی؟
در صحنه محکمه ی دکتر (که در قلب صحرا دکتر، انگلیسی از کار در می آید!) شوهر زنی که مریض است، برای این دکتر انگلیسی که معلوم نیست در این بیابان برهوت چکار می کند، مرض زنش را توضیح می دهد (که مثلاً دکتر نامحرم!! است) و این دکتر انگلیسی هم (از آن جا که انگلیسی ها آدم های سیاستمداری هستند!) بدون معطلی نسخه یی می نویسد و می دهد دست مردک!
فیلم قرار نیست تفریحی باشد، اما حماقت های بی شمارش آن را از حد یک فیلم کمدی هم فراتر می برد. حالا بگذریم که در این کشور خیالی ولی اسلامی، آن هم میان روستائیانی که مذهب ریشه دارتر است، چرا «محمد علی کشاورز» و «انتونی کوئین» به جای «چای»، «مشروب» می خورند (آن هم نه مشروب معمولی، بلکه «برندی»!) حالا چگونه «برندی» به کویر لوت راه یافته، لابد کارگردان نادان فیلم نمی دانسته (همین طور گروه تهیه ایرانی فیلم) که مسلمان ها (ظاهراً )مشروب خوار نیستند و یا لااقل نوع «برندی» آن را در بیابان به سختی پیدا می کنند!
صحنه جالب دیگر هم هتل وسط دشت است با متصدی اطو کشیده با پیراهن سفید و کراوات که مسلماً انگلیسی هم صحبت می کند و به سبک هتل های پنج ستاره(!) پاسپورت مأمور آمریکایی را می گیرد...که مثلاً...در وسط بیابان فرار نکند؟!
حالا بگذریم که «پرویز قریب افشار» هم در صحنه ی بعدی، شش دلار از این آمریکایی می گیرد تا اتاقی به او بدهد. بعد موقع شام وقتی غذا آورده می شود، هنوز (دقیقاً) یک لقمه نخورده اند برنامه بزم شروع می شود و «قریب افشار» به مأمور آمریکایی می گوید: باید رفت رقص را تماشا کرد! آن هم رقص یک مرد هم جنس باز که در یک محیط مذهبی اسلامی، آزادانه از این روستا به آن روستا می رود و هر کجا می رود شر به پا می کند بی آن که کسی مانع اش بشود!
به این کلکسیون نکته های جالب، رقص کردی یا قشفایی «انتونی کوئین» را هم اضافه کنید چرا که آقای کارگردان یادش می آید «انتونی کوئین» در فیلم «زوربای یونانی» هم رقصی کرده بود چرا توی فیلم او نرقصد!
گرچه «جمیز فارگو» سعی می کند با این فیلم یک «لارنس عربستان» دیگر را با پس زمینه مشابه آن فیلم، با همان کاراکترها بسازد، ولی به خاطر درک نکردن داستان و محیط و ناآشنایی با شخصیت های کتاب، چنان کلاف سردرگمی تحویل می دهد که بزرگترین شانس سینمای ایران بر باد می رود. گروه تهیه ایرانی فیلم هم کوچکترین کمکی به این فیلمساز ضعیف نمی کند و باوجود این که چهره های ایرانی در آن بسیار است: بهروز وثوقی، محمد علی کشاورز، پرویز قریب افشار، بزرگمهر رفیعا...اما معلوم است انتخاب آن ها بر اساس ضوابطی بوده که کلاً به فیلم لطمه می زند. هیچ کدام از اکیپ ایرانی فیلم در برطرف ساختن ضعف های فیلم کوششی مبذول نداشته و حتی در صحنه های داخلی، فضایی را خلق کرده اند که با فضای ایران مغایرت دارد. لابد بهانه آن ها روی خیالی بودن کشور کذایی بوده است!
آن چه باقی می ماند، فیلمبرداری زیبای «داگلاس اسلوکومپ» (فروید، جولیا، ایندیانا جونزها...) است با موسیقی دلنواز فیلم که باز فیلم «لارنس عربستان» را به یاد می آورد.