نظرات و پيشنهادات خود را براي سردبير پيام آشنا ارسال نماييد
...با آن که بنا بدرخواست روس ها مجلس بسته شد و دولت اولتیماتوم آنان را پذیرفت، نسبت به تخلیه نیروهای متجاوز خود از ایران عهد شکنی کردند. با خشونت سابقه دار خود به اشغال تبریز و گیلان نیز همچنان ادامه دادند. در تبریز پی بهانه می گشتند تا جوی خون راه بیندازند. به مردم تنه می زدند. آنان را زمین می زدند. از این حد هم تجاوز کردند. جیب مردان را از پول و ساعت خالی می کردند و سیلی بر سر و صورت شان وارد می نمودند. به مردم از طرف انجمن ایالتی سفارش شده بود واکنشی نشان ندهند تا خون مردم ریخته نشود.
اواخر پائیز بود و مردم در هوای سرد در خانه های خود آسوده بودند که عده ای سالدات به عنوان این که سیم تلفن را میان باغ شمال (محل اقامت سربازان روس) و قنسول خانه درست کنند به در شهربانی رفتند و گفتند می خواهند از بالای بام سیم کشی کنند. پاسبان دلیری بنام حسین به آنان اجازه نداد و گفت باید از رئیس شهربانی اجازه بگیرم. آنان رفتند و با گروه دیگری بفرماندهی افسری به شهربانی بازگشتند. افسر پرسید کدام پاسبان از کار تو جلوگیری کرد؟ آنان حسین را نشان دادند. افسر هفت تیر را از کمر کشید و گلوله ای به مغز او شلیک کرد. خون گرم نگهبانی را هم که وارد ماجرا نشده بود بر زمین سرد ریختند.
روز بعد که مردم از خواب برخاستند و از خانه بیرون آمدند متوجه شدند که پشت بام شهربانی و نقاط دیگر در اشغال سالدات ها و قزاق های مسلح روسی است. در تاریکی سحر هر کس از خانه خارج می شد کشته می شد. آدم کشان با دمیدن خورشید برای خلع سلاح کردن مجاهدان همه کوچه ها و محله ها را به تصرف درآوردند. خانه امیر حشمت رئیس شهربانی را محاصره کردند تا نتواند با افراد تحت فرماندهی خود تماس بگیرد. مردم ناآگاه که ازخانه بیرون می آمدند تا کار روزانه را آغاز نمایند مورد تفتیش قرار می گرفتند. جیب شان را خالی می کردند. عده ای که لباس نوتری به بر داشتند بکلی لخت می شدند. بسیاری را کتک می زدند. اگر به کسانی گمان می بردند که ممکن است اسلحه داشته باشند پیش از نزدیک شدن شان به قتل می رسیدند.
|
advertisement at gooya dot com |
|
|
آگهی بازرگانی شما در ماهنامه و وب سایت پیام آشنا |
|
|
سایت اینترنتی دکتر علیرضا نوری زاده |
|
مجاهدان وسیله تلفن از امیر حشمت، ثقه الاسلام و ضیاء الدوله کسب تکلیف می کردند. ضیاءالدوله که وظایف حکمران را انجام می داد نامه ای به کنسولگری فرستاد تا روسیان دست از آدم کشی بردارند و به اقامتگاه خود باز گردند. ولی نامه ها تأثیری نداشت و معلوم شد که قونسول روسیه بنا به اوامر دولت متبوع خود دست قزاق ها و سالدات ها را در غارت و ویران کردن و کشتن باز گذاشته است. امیر حشمت تحت فشار تقاضاهای مجاهدان از ثقه الاسلام و ضیاءالدوله نوشته تأییدیه ای گرفت و به مجاهدان اجازه دفاع داد. روسها که معتقد بودند مردم تبریز افراد بی دست و پائی هستند برای مجاهدان هم اهمیتی قائل نبودند. اما ناگهان زندگی خود را در میان آتش دیدند. مجاهدان از هر طرف به آنان حمله می بردند و از ارگ به غرش توپ های دشمن پاسخ دادند. مجاهدان گام به گام پیش می رفتند. می کشتند و کشته می شدند. اگر روس ها یک تن را می کشتند ده بیست تن کشته می دادند. سالدات ها مسلسل به کار می بردند، اما مجاهدان دلیر در سنگر استواری سردسته و چند قزاق را کشتند. بقیه تاب مقاومت نیاورده از برابر دلیران تبریز فرار کردند. فرصت بردن تجهیزات نظامی خود را هم نداشتند. در نتیجه مسلسل، شست تیر و چند اسب قزاق ها و پاره ای از ابزار دیگر جنگی بدست مجاهدان افتاد.
در پیرامون ارگ، روس ها کوچه ها را گرفته بودند. مجاهدان گام به گام پیش می رفتند. در این منطقه شدیدترین جنگ ها در گرفت و تعداد تلفات از دو سو زیاد بود. یک دسته از سالدات در عقب نشینی وارد خانه شدند و هر کس را وارد میشد به آسانی می کشتند. مجاهدان که در جنگ ورزیده و کاردان بودند تصمیم گرفتند راه فرار را برای آنان باز بگذارند. در همان هنگام حاج باباخان اردبیلی با دسته خود رسید و جنگ با آن گروه را بر عهده گرفت. همراهانش خود را به خانه افکندند و در اندک زمانی روس ها را بخاک انداختند. جنگ پیش می رفت و اطراف ارگ از وجود افراد مسلح روسی پاک گردید. امیر حشمت، رئیس شهربانی جنگ کنان تا عالی قاپو پیش رفت و روس ها را از آنجا و دور و نزدیک بانک روس به عقب راند.
گروهی از روس ها در اداره شهربانی سنگر گرفته بودند. مجاهدان به پشت بام ها رفتند و آنان را طوری محاصره کردند که راه گریزی نداشتند. اما میل به کشتن آنان نداشتند. می خواستند به آنان راه گریزی دهند. یکی از مجاهدان جوانمرد که زبان روسی می دانست از سنگر بیرون آمد و خطاب به محاصره شدگان گفت اسلحه خود را زمین بگذارید و اینجا را ترک کنید و مطمئن باشید که موئی از سر کسی کم نخواهد شد. در این حال یکی از روس ها گلوله ای به دهان او زد که همانجا افتاد و جان داد. مجاهدان به جنگ پرداختند. از پنجاه نفر روسی که در آنجا بودند حتی یک تن زنده نماند.
روس ها هنوز کاروانسرای «محمداف» را در اختیار داشتند. از این محل تا باغ شمال را که ستادشان بود در تصرف داشتند. هنوز دلگرم بودند که مرکز شهر را در اختیار دارند. نزدیک غروب مجاهدان قصد آزاد کردن کاروانسرا را گرفتند. «محمد عمواغلی» نیز با دسته ای از سوی«سرخاب» به کمک آمد. روس ها دلیرانه می جنگیدند. با وصف بر این مجاهدان دست از جان شسته حمله کردند. روس ها را ترس فرا گرفت. سنگر ها را ترک کرده به سوی باغ شمال فرار کردند. نعش بسیاری از آنان در کاروانسرا افتاده بود. هوا تاریک شد و جنگ فرو نشست.
روز بعد (30 ذیحجه 1329 ه ق) پیش از طلوع آفتاب روس ها از باغ شمال توپ ها را به کار انداختند و غرش آن ها با صدای تفنگ ها در هم می پیچید. این باغ از سه سو به شهر راه داشت. مجاهدان در همه راه ها می جنگیدند. عده ای از سالدات ها بر خلاف مرسوم در قنسولخانه سنگر گرفته بودند. مجاهدان مایل نبودند به آن محل که مصونیت سیاسی داشت حمله کنند و به سوءاستفاده ناشی از ترس سالدات ها در این موضوع اعتنائی نکردند و تمام کوشش خود را صرف جنگ با ساکنان باغ شمال کردند. روس ها از سوی «مارالان» وارد خانه ها می شدند و زن و مرد و کودک را با شقاوت می کشتند. بسیاری را در تنور می انداختند و بنزین روی شان می ریختند و آتش می زدند. این سنگدلی ها شخصی بنام حاج حسین خانی را برانگیخت و بسیاری از روسها را کشت.
دسته ای از قره باغیان وابسته به روس به ایالت آمده تقاضای تفنگ کردند تا به نام مسلمانی به طرفداری ایرانیان با روس ها بجنگند. سردسته های مجاهدان با سپاسگزاری آنان را باز گردانیدند. مجاهدان می دانستند دولت روس ممکن است سد هزار سرباز دیگر به جنگ بفرستد ولی از ستم های آنان چنان به جوش آمده بودند که اهمیتی به مردن نمی دادند. داستان دیگر جوان هفده ساله بی خانمانی، حماسه ایست. او در بازارچه «نوبر» می خوابید. در شب دوم جنگ می بیند دو سالدات در حال عبور هستند. در پاچال نانوائی پنهان می شود. همینکه سالدات ها می گذرند با کارد بزرگی که در دست داشته از پشت چند زخم به یکی از آنان می زند و تفنگش را می رباید. سالدات دیگر فرار می کند تا جانی بدر برد. جوان نزد مجاهدان می رود و با آنان در جنگ همراه می شود. داستان دیگر سرگذشت یک افسر روسی است که با سازمان سوسیال دمکرات کشور خود در تماس بوده است. وقتی وحشیگری های هموطنان خود را می بیند، به ارتش روسیه پشت می کند و به مجاهدان می پیوندد. نمونه دیگر ماجرای بابا یوف نامی از اعضای کنسول خانه است که در بالای بام سنگر گرفته با روس ها می جنگید.
روس ها بازارچه نوبر و مقصودیه و خیابان را که در دسترس داشتند تاراج کردند. مجاهدان بانک روس و همچنین بانک شاهنشاهی را که متعلق به انگلیس بود و تجارتخانه های خارجیان را با دقت مراقبت می کردند تا روسها با غارت آن ها بهانه تازه بدست نیاورند و مجاهدان را متهم به غارتگری ننمایند. از تهران دستور رسید که جنگ را متوقف سازند. سفیر روسیه در تهران نیز به کنسول تبریز توصیه کرد که جنگ با مجاهدان را در یک روز با هم ترک نمایند. بهمین جهت جلسه ای با حضور کنسول های روس، انگلیس و فرانسه با حضور ضیاءالدوله و ثقه الاسلام تشکیل شد که از روز بعد از جنگیدن باز ایستد اما کنسول روس بهانه آورد که چون بین قنسولخانه و باغ شمال راه وسیله مجاهدان بسته و تلفن نیز قطع است نمی توانم دستور را به آگاهی لشکر روس برسانم.
بامداد اول دیماه، در هوای سرد توپ های روس ها به خانه های میان ارگ و باغ شمال آسیب های زیاد وارد آورد و ساکنان آن خانه ها آواره شدند. چون دکان ها بسته بود نان کمیاب شد. مجاهدان بسوی باغ شمال پیش می رفتند برای روس ها نیروی کمکی همراه با تجهیزات جنگی از «ایروان» رسید. با اینهمه ارتش روس خود را در پرتگاه نابودی می دید. زیرا مجاهدان با پیشروی سریع و عقب راندن دشمن باغ شمال را در محاصره گرفتند. روسها برای ترسانیدن چشم مجاهدان به کشتار بیگناهان پرداختند. دیوار خانه ها را سورخ کردند و با ورود به خانه ها زن و مرد و کودک را نابود می ساختند. ساکنان خانه ها را دو تن دو تن با سیم می بستند، در تنور می انداختند و بنزین رویشان می پاشیدند و آتش می زدند. به محله ای که ثروتمندان می زیستند حمله کردند. ساکنا خانه ها را می کشتند، پس از تاراج با تلمبه بنزین به ساختمان می پاشیدند و آن ها را آتش می زدند. مجاهدان از این وحشیگری ها آگاه نبودند تا به یاری شان بپردازند.
نتیجه نامطلوب این درندگی ها این بود که مردم آسیب دیده از مجاهدان بدگویی می کردند. آنان از خود نمی پرسیدند چرا پیش از جنگ روس ها به آزار تبریزیان می پرداختند و حتی دو تن از پاسبانان شهربانی را بدون گناه کشتند و چرا سحرگاه هر کسی از خانه بیرون می آمد هدف گلوله سالدات ها قرار می گرفت. آیا مطلوب بود که آن متجاوزان جیب مرد ها را می کاویدند پول و ساعت و هر چیز با ارزش را بر می داشتند و با تو سری و لگد رهایشان می کردند. کار به کشتن افراد، منجمله پاسبانان شهربانی کشیده و در ساختمان آن سنگربندی کردند پس مجاهدان ناچار بودند به یاری همشهریان برخیزند و ظرف چهار روز 850 سالدات و قزاق را بقتل رسانیدند و این در حالی بود که گاه راه گریز را برای آنان باز می گذاشتند تا مجبور به کشتن آنان نشوند.
ایران می خواست به اروپائیان و روزنامه هایشان داستان اشغال بدون دلیل روس ها را آگاهی دهد ولی دولت انگلیس مانع شد که اروپا صدای مظلومیت ایران را بشنود. تنها دانشمند ایران شناس و ایران پرستی بنام «ادوارد براون» تلاش خود را بکار برد و در این باره کتابی نوشت. روس ها شایع کرده بودند که «نجیبانه» رفتار می کردند و لی مجاهدان آغاز گر جنگ بودند. دولت هم باور کرده بود، زیرا ارتباطش با تبریز قطع بود. ضیاءالدوله با تلگرافخانه کمپانی به تهران تلگراف فرستاد که در آن خاطر نشان کرد بود «امروز 3 ساعت به غروب مانده شلیک از طرف قزاق و سالدات آغاز گردید. هر کسی از بزرگ و کوچک و طفل را که می بینند می زنند. هر چه شهرت داده اند بی اساس است. کار مجاهدان چیزی جز دفاع و رفع اقدام نیست.»
روز دوم دیماه چهارمین روز جنگ بود. مجاهدان طرحی ریخته بودند که ظرف دو روز باغ شمال را از میان بردارند و به درندگی های روس ها خاتمه دهند. اما مردم اعتراض کردند که وحشیگری روس ها ناشی از جنگ مجاهدان است. در این احوال قونسول های مقیم تبریز با نمایندگان انجمن گفتگو کردند و مجاهدان مجبور شدند غروب چهارمین روز، جنگ را موقوف نمایند. آزادیخواهان می دانستند که روس ها برای انتقام کشی آماده خواهند شد. عده ای از آنان تبریز را ترک گفتند. اما روس ها ثقه الاسلام، شیخ سلیم و ضیاءالعلما و دیگران را به دار کشیدند و چندین سال تسلط خود را بر تبریز ادامه دادند. در حالی که ظلم آنان دامنه دار بود جنگ جهانی اول آغاز گردید و انقلابیون دولت درنده روس را سرنگون کردند و امپراتور و تمام اعضای خانواده اش را اعدام کردند.
پیش از انقلاب 1917 روس، بلافاصله پس از پایان جنگ اعضای انجمن ایالتی با حضور امیر حشمت و ضیاءالدوله سران مجاهدان را احضار کردند و گفتند شما می توانید اسلحه را زمین گذاشته به کار خود برگردید یا از تبریز خارج شوید.
مجاهدان دارای همسر و بچه بودند و دست شان از پول خالی بود. در مدت جنگ دیناری دریافت نکردند. از آنهمه پول که مورد محافظت شان بود با کمال درستی و غیرتمندی بهره ای نبردند. اکنون با وجودیکه خطر انتقام روس ها را درک می کردند ناچار بودند بر سر کار برگردند و برای امرار معاش در شهر بمانند.
در تبریز عده ای که با مشروطه دشمنی داشتند با گروهی که طرفدار بازگشت محمدعلی میرزا بودند همدست شده از روس ها می خواستند شهر را ترک نکنند و شاه مخلوع را به ایران بیاورند و بر تخت سلطنت بنشانند. ملایانی هم که مریدانشان آزادی را بر اطاعت از آخوندهای آزمند ترجیح می دادند از ادامه اقامت روس ها در ایران استقبال می کردند و امید داشتند دولت مشروطه بدست روس ها سرنگون گردد. هنوز پنج سال تا انقلاب روسیه مانده بود و تصور چنین انقلابی وجود نداشت.
در شماره آینده از بدبختی هایی که بر مردم تبریز چیره گردید سخن خواهیم گفت که هنوز پنج سال ستم روس را تحمل می کردند.
بتاریخ 28 مارچ 2008 - سان دیه گو - کالیفرنیا