یکشنبه 5 خرداد 1387

زبان شکوه ندارد دلی که من دارم، غفور میرزایی

نظرات و پيشنهادات خود را براي سردبير پيام آشنا ارسال نماييد

سخن از دین و روشنگری دینی و ضدیت با دین و نفی آن، هم در جهان و هم در ایران بسیار است. من نه علاقه ای دارم که درباره دین سخن بگویم و بنویسم و نه آگاهی کافی و لازم را در این زمینه دارم. اما من هم مانند میلیون ها ایرانی دیگر علاقه مندم در کشورم آزادی های مدنی و قانون مندی و مردم سالاری باشد تا در سایه امنیت، مردم بتوانند با بهر وری از منابع طبیعی و امکانات علمی و نیروی ملی...زندگی بهتری در حد استعداد فردی فراهم کنند و مرفه تر و آسوده خیال تر باشند.

ما در مقایسه با کشورهای همسایه مانند پاکستان و افغانستان و ترکمنستان و آذربایجان و عراق، وضع مان بی گمان بهتر است. اما جهان امروز تنها شامل این کشورها نیست و امکانات طبیعی و منابع زیر زمینی و به ویژه تاریخ و سطح علمی و آگاهی و توقع ملت ما با آن ها نیز یکسان نمی باشد. مشروطه و نوخواهی و ترقی طلبی به شکل نهضتی ملی بیش از یکصد سال سابقه پیروزی در کشور ما دارد و ما هنوز در پیچ و خم کوچه های نخستین آن به بن بست برخورده ایم و با چند انقلاب و تحول تاریخی یک گام به پیش و دوگام به پس را تجربه می کنیم.

چرائی این عقب ماندگی تاریخی بحثی طولانی و از حوصله این نوشتار خارج است و من قصد دارم به اختصار درباره ناکامی انقلاب مشروطه و نرسیدن به آزادی را با وجود کودتای 1299 که منجر به براندازی سلسله قاجار و روی کار آمدن سلسله پهلوی شد و باوجود وقایع شهریور بیست که به تبعید رضاشاه و برچیده شدن دستگاه «نوگرائی بدون آزادی» او گردید و با وجود آزادی های نسبی دهه ی بیست و نهضت ملی و موفقیت و شکست آن با کودتای 28 مرداد 1332 و سایر حوادثی که با انقلاب سال 1357 پایان گرفت و حکومت سی ساله اسلامی که از سیر تا پیازش وسیله همین اسلامی ها نوشته شد و باز به درستی رعایت نمی گردد، سخن بگویم.

آمار برداری های متعدد نشان می دهد که مردم ما به رفاه اقتصادی و داشتن امنیت مدنی و شغلی بیش از آزادی و دموکراسی اهمیت می دهند. واقعیت آشکار می کند که جهان پیشرفته امروزی پیشرفت اقتصادی و امنیت اجتماعی بدون بهره گیری از بهترین استعداد ها در زمینه های مدیریت و دانش ها و بدون داشتن مشارکت و رضایت جمعی نا مقدور است. قدرت، فساد می آورد و قدرت، بدون آزادی بحث و انتقاد و رسانه های آزاد، فاجعه بار می شود.

حقیقت دیگر آماری این است که ایران، کشوری اسلامی با مذهب شیعه است. همین حقیقت نشان می دهد که فرهنگ شیعه باوجود مردمی که سنی یا مسیحی و یهودی و بهائی و زرتشتی هستند و فرهنگ پارسی در کنار خرده فرهنگ های ترکی و بلوچ و عرب و کرد و ترکمان و آسوری وجود دارد، با هم یکسان نیستند.

لذا اداره امور جمعی (یعنی حکومت یا دولت) نمی تواند بر مبنای یک فرهنگ یا یک دین بنا نهاده شود. تاریخ نشان می دهد که تمامیت ارضی و استقلال ایران و ایرانی همیشه بستگی به دو عامل داشته است. اول، حکومت و سازمان اداری کارآمد و مقتدر. دوم، نوعی خودگردانی محلی و بومی. در دنیای مدرن امروزی «اقتدار» حکومتی از طریق ارث یا خون و قبیله و طایفه و از سوی آفتاب و آسمان وخدا پذیرفتنی نیست و بر عکس از «مردم» تأمین می گردد.

به مجردی که قدرت را از مردم بدانیم، حکومت مردمسالار یا دموکراتیک است.

بنا بر این دموکراسی به معنی حکومت غربی داشتن یا غربی شدن مردم نیست.

در شرق هم اگر مردم در تأسیس حکومت مشارکت داده شوند حکومت شان دموکراسی یا مردم سالاری نام می گیرد.

اما مردم سالاری فقط با رأی دادن مردم بطور مکانیکی نمی باشد بلکه بایستی با پیش زمینه هایی همراه باشد که از نظر پیشرفت های علمی و اقتصادی، نیاز به داشتن آن احساس می شود و از نظر آگاهی و فرهنگ ویژه اجتماعی مردم، لزوم آن برای رفع تنش ها مشهود می گردد و پذیرش روحیه و فرهنگ قانون مندی، اعتقاد به شخصیت فردی که با پذیرش حقوق و احترام به دیگران پیش می آید.

در چنین شرایطی اگر دین اکثریت را بخواهیم مبنای قوانین اجتماعی بگذاریم، بلافاصله با دو مشکل اساسی رو به رو می شویم .اول آن که مردم را از حق تعیین راه حل و ابداع قانون مناسب خلع کرده ایم و دوم آن که به فرض اگر طرفداران آن دین راضی به سلب حقوق خودشان به دلیل اعتقادشان به دین شان باشند، تکلیف میلیون ها مردم دیگر با باورهای دیگر چه می شود؟

اما واقعیت این است که فعلاً جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است. در چنین شرایطی چه باید کرد؟ آیا همگی از آمریکا بخواهیم که به ایران حمله کند و این حکومت را براندازد؟ یعنی همگی «چلپی» شویم و عراق دیگری به وجود آوریم؟ بی گمان نه تجربه عراق تجربه دلپذیری است و «نه گربه محض رضای خدا موش می گیرد». پس چه کنیم؟

آیا در جهان امروزی و با تکنولوژی جنگی و امکانات مالی جمهوری اسلامی از عواید نفت، مخالفان توان رو به روئی و زورآزمایی جنگی با حکومت را دارند؟ از سوی دیگر استقلال کشور و تمامیت ارضی ایران مطرح است و ایجاد آشوب داخلی اگر ممکن هم باشد به صلاح نیست.

با این استدلال ها آیا بایستی مایوس بود و به گوشه ای نشست؟ به نظر من این راه هم تسلیم بلا شرط است. بایستی باز به سوی جامعه ایران برگشت. جامعه ای با تاریخ دراز و نشیب و فرازهای بسیار. جامعه ای که سلسله ها آورده و برانداخته، شکست ها خورده و شکست داده، دین ها پذیرفته و تغییر داده و هنوز هم با داشتن قبایل و ادیان مختلف، نامش ایران است.

ایران کشوری است که بیش از یکصد سال پیش مشروطه شده است. با مشروطه دستگاه کبریایی سلطنت و بسیاری از روحانیون اسلام مخالف بودند و هشتاد و پنج در صد مردم در روستاها از آن خبر نداشتند. تنها قشر کوچکی از مردم شهر نشین و عده معدودی روشنفکر و چند تکنوگرات فرنگ رفته و تعدادی از روحانیون آنهم از روی مخالفت و رقابت با حکومت، با هم، هم آوا شدند و جانانه مبارزه کردند و مشروطه را به دست آوردند. مشروطه نه تنها سلطنت و شاه را محدود ومقید به قانون کرد، بلکه روحانیت را از قضاوت و آموزش و پرورش خلع سلاح کرد. در آن هنگام نگاه مردم به دین و انتظارشان از دین برای حل و فصل مسائل دنیوی بیش از حالا بود. تعداد با سوادها و تحصیل کردگان خیلی کمتر از امروز بود. معذالک نظام عرفی مشروطه پیروز شد.

در حال حاضر نود درصد مردم ایران با سوادند. جوانان زیر سی و پنج سال صد در صد سواد دارند. بیش از یکصد دانشگاه در ایران دایر شده و بالای دو میلیون دانشجو داریم و بیش از چهار میلیون تحصیلات دانشگاهی دارند، میلیون ها ایرانی به خارج از کشور رفت و آمد داشته اند و زندگی کرده اند و با گذشت نزدیک به سی سال حکومت دینی، به ناکارآمدی و ناسازگاری این حکومت پی برده اند. به چشم و تجربه دریافته اند که انقلاب 1357، چگونه با اسلامی شدن از هدف های حکومت قانون و آزادی های مدنی و مردم سالاری فاصله گرفت و به سوی استبداد و فساد مالی و سوء استفاده و ندانم کاری و تشنج آفرینی رفت. آمار اخیر «گالوپ» و «هاروارد» نشان می دهد که فقط 15 در صد مردم ایران با این شکل حکومتی توافق دارند و هشتاد در صد انتخابات آزاد و آزادی های مدنی را در امور داخلی و رفع تشنج را در سیاست خارجی آرزو می کنند.

با چنین واقعیت هایی ما بایستی در محاسبات و مبارزات خودمان بدانیم که ملتی با فرهنگ ها و ادیان و اقوام مختلف هستیم و لذا رعایت حقوق بشر برای حفظ حرمت هر کسی با هر عقیده و زبان و قومی از اهم اموری است که بایستی هم در فرهنگ شخصی و هم در نظام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جا بیفتد.
دوم این است که حکومت و قوانین لزوماً بایستی بی طرف و عرفی و با ضوابط مردم سالاری یا دموکراسی همراه باشد که اکثریت حکومت می کند با هدف حفظ حقوق اقلیت و انتقاد پذیری و در فرمان اکثریت بعدی که نتیجه ی انتخابات آزاد دوره ای است.

تجربه حکومت دینی نشان می دهد که قدرت برای حفظ خود روز به روز «جمهوری اسلامی» را از حیث رعایت نظرات «جمهور» یعنی «مردم» کم محتوا کرد و «اسلامی» آن را آنهم با برداشت خودشان از «اسلام» غلیظ تر کردند، بطوری که «جمهوری اسلامی» که بنا بود حکومتی انتخابی و مردمی و آزاد باشد، به شکل «خلافت اسلامی» درآمد که در آن نه «آزادی» به مفهوم امروزی جهان و نه «اسلامی» به معیار دین رایج جامعه ایران و یا آنچه اسلام شناسان واقعی از آن توصیف کرده اند می باشد!

وقت آن است که روشنگران و روشنفکران ایرانی با آگاهی کافی از فرهنگ ملی که بدون تردید فرهنگ «ایرانی-اسلامی» است، مانند روشنفکران صدر مشروطه و نه روشنفکران عصر پهلوی دوم، با زبان آشنای این فرهنگ بومی و دانش کافی از دانش و فرهنگ غرب، با افراد جامعه و بویژه بزرگان دینی که بسیاری از آن ها از تجربه نا میمون حکومت دینی ناراضی یا لااقل در تردیدند، بهر وسیله ای که ممکن است، تماس بگیرند و بنویسند و بگویند تا با حمایت همگان امکان عملی کردن آرمان اکثریت مخالف این حکومت زروگو و غیر انسانی، که متفرق و سردرگم نیز هست، فراهم گردد. اکنون که ما هنوز به مرحله مدرن و داشتن احزاب ریشه دار اصولی نرسیده ایم چاره ای بجز پیوند فرهنگ ملی نداریم. به نظر من، تقویت این پیوند فرهنگی ممکن است چاره ساز درد فعلی باشد.
حکومت ایران از درون دچار اختلاف ها و تضادهای بسیار است. در این تمرکز قدرت دست سپاه دیده می شود و رهبران سنتی دینی نیز احساس خطر می کنند. روشنفکران با همراه کردن آنان به صف میلیونی مخالفان، احتمال پیروزی و برقراری نظام دموکراسی را دارند. البته اگر خودشان متحد شوند و آگاهی خود ر ا در فرهنگ دینی در مجموع بالا ببرند و صادقانه مبارزه کنند.

Copyright: gooya.com 2009