April 17, 2008
یک دامن گل، سیمین بهبهانی
چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم؛
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر؛
ورنه این چنین پرگل تا سحر نمی مانم.
لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد؛
صد بهار گرمیزا سر زد از زمستانم.
دانه امید، آخر، شد نهال بارآور:
صد جوانه پیدا شد از تلاش پنهانم.
پرنیان مهتابم در خموشی شبها؛
همچو کوه پابرجا، سر بنه به دامانم.
بوی یاسمن دارد خوابگاه آغوشم؛
رنگ نسترن دارد شانه های عریانم.
شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد:
موج عطر ازآن رقصد در دل شبستانم.
کس، به بزم میخواران، حال من نمیداند،
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم.
در کتاب دل، سیمین، حرف عشق میجویم؛
روی گونه می لرزد سایههای مژگانم...
Posted by shahin at 01:59 AM | Comments (0)
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید، غفور میرزایی
نظرات و پيشنهادات خود را براي سردبير پيام آشنا ارسال نماييد
راستی چه «مژده ای » از سروش طبیعت به گوش ما می رسد؟ ما که «بهار انقلاب»، «بهار آزادی»، «بهار جوانی»... را پشت سر نهاده ایم، چه چیز مفید و قابل توجهی در جهت بهبود زندگی مادی و معنوی، پیشرفت دانش، کسب تجربه های کار ساز، بهتر شدن روابط جمعی و کار آمدتر و مردمی تر کردن حکومت... نصیب جامعه ما و فرد فرد ما شده است؟
اگر نتیجه انقلاب، محدودیت های بیشتر آزادی های فردی و بستن روزنامه ها، قتل های زنجیره ای و فلاکت بارتر شدن اقتصاد و پائین تر آمدن سطح اخلاق جمعی باشد، حاصل آن تحول نا مطلوب است. اگرتحول یا انقلاب به هدف های اصلی و اساسی خود نرسد، بی گمان در انقلابیون یا هدف ها بایستی اشکالی وجود داشته باشد. در طبیعت، اگر انقلاب یا تحول هوای زمستانی به هوای بهاری با ملایمتر و گرم تر شدن هوا و جوشش برگ ها در شاخه های عریان و شکوفندگی گل و گیاه در کوه و دشت نباشد، دیگر بهاری نیست. اما طبیعت اشتباه نمی کند، سروش بهاری بی گمان «بنات نبات» را در دل خاک می پروراند و «شاخ خشک درختان را به خلعت نوروزی و قبای سبز» زینت می بخشد. بلبلان سر در لای پر کرده ی زمستان گذرانده را از خموشی به نغمه سرائی وا می دارد و با رهانیدن از سکون زمستانی، طبیعت را آماده میوه پروری و بارآوری تابستان و پائیز می کند.
جامعه انسانی به دلیل قدرت خلاقیت و به برکت مجهز بودن به نعمت دانش اندوزی و فرهنگ سازی می تواند زمستان طبیعت را با توان فکری و ابزار سازی در حوزه کارآئی انسانی خود به بهار پیش رس و یا زمستان سردتر و طولانی تر تبدیل کند. انسان توان آفرینندگی دارد و با چنین توانی است که بعضی از جامعه ها توانسته اند با بهره وری از قوانین طبیعت، بهارهای زیباتری بیافرینند و روابط اجتماعی انسانی تر و مفیدتری برای خود برقرار کنند. در برابر، جامعه هایی هستند که زمستان زندگی را طولانی تر و روابط زندگی اجتماعی خود را غم انگیز تر و تاریکتر می کنند. آدمی می تواند شیطان زحمت یا فرشته رحمت بیافریند. آدمی چون طبیعت نیست که از قوانین سرشتی خود از سر اجبار یا بدون اختیار پیروی کند. بهر صورت، وجود هستی به شکلی که می بینیم و می شناسیم نشانگر کارآئی آن قوانین است. اما انسان با شناخت این قوانین و روی ویژگی درک و شعوری که دارد قادر است از این قوانین در جهت بهتر کردن یا بدتر کردن زندگی طبیعی خود بهره گیرد. اگر در جهت طبیعت گام بردارد، به راه تعادل و بقای زندگی و بهتر شدن وضع مادی و معنوی و سعادت و بهزیستی گام بر می دارد و به گفته زرتشت بزرگ، به حمایت اهورامزدا بر می خیزد و اگر در راه آلوده سازی زندگی و طبیعت و تداوم تیرگی گام بردارد، از سپاه اهرمن و اهرمن آفرینان است.
هماهنگی با نیازهای جمعی، در هر زمانی، مستلزم بازنگری سنت ها و افکار ناسازگار گذشته ها است. در جهانی که اداره امور اجتماعی دیگر به شکل بسته و محدود، به دلیل پیشرفت آگاهی ها و فن آوری های بشری نامقدور است، تعمد و تعبد و استبداد و استبعاد در این راه کوششی اهرمنی و در نتیجه ضد انسانی و ضدخدائی است. دیگر قبول این که قدرت حکومتی از سوی خدا و آسمان و یا وراثت و قداست می آید، افسانه ای باور نکردنی و نا پذیرفتنی است. این افسانه، آن اندازه بی پایه است که در هیچ کشوری نیست که حکومتگران سخن از مردم سالاری و رأی مردم بر زبان نیاورند و یا مردم از تحصیل کرده و غیر تحصیل کرده از آن آگاه نباشند و آن را طلب نکنند.
نکته مهم این است که چرا ما مردم پس از یکصد و دوسال بعد از انقلاب مشروطه برای مردم سالاری و حاکمیت قانون و حقوق بشر و آزادی های فردی، در مفهوم دموکراسی های نوین جهانی، هنوز از آن محروم هستیم؟ آیا واقعاً در ایران اکثریتی وجود دارد که معتقد است فکر و دانش و توان یک نفر، از فکر و دانش و قدرت همه مردم ایران بهتر و بیشتر است؟ آیا کسی باور دارد که خودش فهم اداره کردن خود را ندارد و بایستی شخص دیگری او را اداره کند؟ آیا کسی باور دارد که خدا فرد دیگری را بدون اطلاع او برگزیده تا او را اداره کند؟ بی گمان اکثریت قریب به اتفاق مردم این گونه تصوری را ندارند؟ پس چگونه است که انقلاب مشروطه و یا انقلاب سال 1357 که با شعار قدرت از مردم است و حق حاکمیت با مردم است پیروزمند شد ولی مردم عملاً نتوانستند به این حقوق برسند؟ چگونه است که خود کسانی که برای این حقوق مبارزه کردند و زندان افتادند، وقتی به قدرت رسیدند به آن شعارها پشت پا زدند؟
البته کسانی هستند که عامل همه این استبداد و نبود حقوق فردی و انسانی و حتی انقلاب را، استعمار و دولت های بزرگ و کوچک خارجی می دانند.
روزگاری، هر بدبختی ما به تقدیر نسبت داده می شد و روزگاری به روس و انگلیس و امروزه به آمریکا و اسرائیل! شگفتا که امروز دیگر روسیه در همسایگی ما و چین با یک میلیارد وسیصد میلیون جمعیت عامل بدبختی ما نیستند، ولی آمریکا از آن سوی کره زمین و اسرائیل با شش میلیون جمعیت، حکومت ما را می برند و انقلاب می آورند! این چه تصوری است که ذهنیت جامعه ما را فرا گرفته است؟
حقیقت این است که مسئول بد و خوب وضع هر کشوری در حد امکانات و منابع طبیعی خود آن مردم و یا بهتر بگویم فرهنگ و نگرش و خلق و خو و منش و روش آن ملت است. ما نمی خواهیم قبول کنیم که مردم ما از مردمسالاری و استبداد، از حقوق فردی و آزادی، از قانون مندی و بی قانونی...آگاهی لازم و کافی دارند. پس چرا برای رسیدن به آزادی و حاکمیت و قانونمندی انقلاب می کنند و پیروز هم می شوند، اما آن را ندارند؟
دلیلش به نظر من، در حرف، ساده است ولی در عمل، بسیار مشکل. دلیلش این است که خلق و خوی ما، روش و منش ما ،بر خلاف گفتار و نوشتار ما، دموکراتیک و حق طلب نیست. ما از حقوق انسان ها حرف می زنیم، مطلب می نویسیم، درس می دهیم و درس می خوانیم، اما در عمل چنین فرهنگی در روش و منش ما نیست و در ذهنیت ناخودآگاه ما هضم نشده است. استبداد و بی حقوقی با شیر اندرون شده و بیرون راندن و تغییر آن مانند لباس و کفش نیست. بایستی آن عوامل را تک تک شناخت و با پشتکار و حوصله و تمرین کوشید.
ما عادت کرده ایم که هر بلائی به سرمان آمده و می آید به گردن تقدیر یا دیگران بیاندازیم. این دیگران از دولت های خارجی تا زمامداران داخلی، از دولت و همسایه ها ، همسر و همدم،از دشمنان واقعی یا فرضی و توهمی تغییر می کند. ما شهامت مسئولیت پذیری نداریم و شاید استبداد وعقب ماندگی تاریخی در شخصیت ما خلل وارد کرده باشد.
تردیدی نیست که هر فردی آزادی، قانون مندی حق حاکمیت، حقوق بشر، زندگی بهتر، امنیت بیشتر...را طالب است. فهم این مسئله نیز دشوار نیست که چگونه ممکن است همه این نیازها را یک فرد داشته باشد بدون این که آنها را برای جمع بخواهد. پس احترام فردی زمانی تحقق پیدا می کند که دیگری و دیگری...هم دارای احترام باشند و تجاوز به حریم این احترام، احتمالاً ناشی از بی احترامی یا حرمت قایل نبودن واقعی برای خود است. آیا تربیت کودکی ما به این «شخصیت» لطمه نزده است؟ آیا «خود» ما آسیب دیده است؟
همین استدلال را می توان برای همه مسائلی که در زندگی اجتماعی امروزی داشتنش آرزوی ما است و نداریم صادق دانست. بنا براین مطالعه و شناخت تک تک این نکات مفیدتر و ضروری تر از شعارهای بی محتوای سیاسی و داد و فریادهای بی نتیجه است. پس از شناخت این گرفتاری ها، آنگاه بایستی با تصمیم شخصی و تکرار و تمرین، به ایجاد این روحیه و به اصلاح منش خود بپردازیم. علائم این اصلاح فردی تساهل در برابر مخالف در عمل است و نه در حرف. حفظ حرمت و حقوق دیگران دهان بستن از تهمت زدن و تخریب دیگران.
آماده بودن برای شنیدن حرف مخالفان. تغییر دادن ارجحیت های فرهنگی که مسائل سنتی و اخلاقی را بالاتر از حقوق و آزادی افراد قرار می دهد.
توجه به این که حرف و عمل، من مسئولیت دارد و من شهامت پذیرفتن این عمل را در هنگام اشتباه دارم. اگر جامعه ای چنین تفکر و منشی را به راستی پیدا کند، آنگاه مستبدی بر او حاکم نمی شود. چنین جامعه ای به قانونی رأی نمی دهد که ولی فقیه غیرانتخابی حق تصمیم گیری در همه امور قضائی، قانونگذاری و اجرائی در سیاست و اقتصاد داخل و خارج کشور را دشته باشد. چنین مردمی فقط رأی نمی دهند و بگذرند، بلکه بر روی رأی خود نظارت و ایستادگی می نمایند و از کسی که انتخاب کرده اند حمایت کافی می کنند.
بیائید از سنت های نوروزی استفاده کنیم و با خانه تکانی نوروزی، یک خانه تکانی فکری و اندیشگی و فرهنگی نیز بر پا داریم.
Posted by shahin at 01:37 AM | Comments (0)
ندای آغاز، سهراب سپهری
نظرات و پيشنهادات خود را براي سردبير پيام آشنا ارسال نماييد
کفش هایم کو،
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می آید:
بالش من پُر آواز پَر چلچله ها ست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است ؟)
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟
Posted by shahin at 12:58 AM | Comments (0)
وجب به وجب، اشپيگل - برگردان: گلناز غبرايی
نظرات و پيشنهادات خود را براي سردبير پيام آشنا ارسال نماييد
چگونه زنان ايرانی در قهوه خانه نيروی اعتراضی خود را به نمايش می گذارند ...
شلوغ ترين قهوه خانۀ اصفهان در دو قدمی ميدان «نقش جهان» که امروزه «ميدان امام خمينی» ناميده می شود، قرار دارد. جايی که بازار «مسگران» به پايان می رسد. پسته فروشان بساط خود را پهن کرده و عطرسازان در تلاش برای شبيه سازی مارک های معروف غربی اند. «دانهيل » برای مردان و «جنيفرلوپز» برای بانوان مدرن.
قهوه خانه آخرين بازمانده از نوع خود در اصفهان است . اين شهر سرفراز در انتهای جاده قد يمی ابريشم در ۳۵۰ کيلومتری تهران به سمت جنوب با کوههای بلند، کاخها، مساجد و مدارس قران، کعبۀ آمال جهانگردانی است که آرزوی ديدن تمدن شرقی را دارند و همزمان در معرض بدگمانی غربيان قرار دارد چرا که بيشترين تأسيسات اتمی در اطراف آن بنا شده است. فروشنده ای به نجوا می گويد: باقی قهوه خانه ها را بسته اند. سپاه پاسداران عقيده دارد که مصرف قليان در آنها بيش از حد مجاز است.
با ورود به قهوه خانه گويی به سر زمين چراغ جادويی علاءالدين قدم گذاشته باشيم. به عهد عتيق. از سقف همه جور چراغ نفتی، خنجر، سکه و ... آويزان است و بر طاقچه عکس های رنگ و رو رفته زمان شاه و نقاشی های رنگ و روغن از زنان زيبای ايرانی با سربرهنه و لباسهای دکولته به چشم می خورد. سر ظهر در قهوه خانه جای سوزن انداختن نيست. پيشخدمتها قوری چای داغ را با نبات زعفرانی در سينی های نقره دور می گردانند. قسمت مردانه جلوی در ورودی و قسمت زنانه پشت آن است. کسی روسری از سر بر نمی دارد. صحبت با مردان هم ممنوع است. ارتباط فقط از طريق ايما و اشاره و پچ پچ آن هم از پس رشته هايی از منجوق قرمز برقرار است.
اينجا همه جور آدمی می توان يافت. ايرانيان مهاجر، مسافر، افراد محلی. بعضی از آنها در اين دوره ای که اينترنت به شدت فيلتر می شود و از شمار جهانگردان کاسته شده، به دنبال ارتباط با دنيای خارج اند. در کشوری که با سخنرانی های ضد اسراييلی رئيس جمهوری اش و با برنامه های مختلف اتمی بيش از بيش به جزيره ای جدا مانده از باقی جهان شبيه شده است.
آن ديگران ايرانيان مهاجرند. با دوربين های ديجيتال، عينک های آفتابی مارک دار و روپوش و روسری که به تنشان عاريه می آيد. آنها که از زمان انقلاب در امريکا و اروپا بسر می برند، فقط تعطيلاتشان را در ايران می گذرانند تا با دوستان و آشنايان ديداری تازه کنند. آنها خود را در اين کشور غريبه می بينند و اينک در فضای پر دود اين قهوه خانه و با استکانی چای در جستجوی ريشه های خود و تسکين درد غربت اند. آنان در اينجا بيشتر از کوچه و خيابان احساس امنيت می کنند.
زنی که در تورنتو زندگی می کند در پاسخ به اين پرسش که در اين سالها چه چيزی تغيير کرده، با لبخندی شرم آلود می گويد: خيلی چيز ها. همه جا تيره و تار است و رنگ را به ندرت می توان ديد.
حدود ساعت دو بعدازظهر، پس از آنکه صدای مؤذن مدتی است خاموش شده است، يک هنرپيشۀ زيبا و معروف ايرانی از راه می رسد. چسب زخم سفيد بر بينی دارد که نشانه عمل جراحی زيبايی است که امروزه بسياری از زنان جوان ايرانی به آن دست می زنند. شايد نمی دانند کجا پولشان را خرج کنند. هنرپيشه می گويد: زندگی ما هم چون اين قهوه خانه با رشته های منجوق قرمز به دو بخش تقسيم شده. دنيای برون و درون. پوشيدگی ظاهری برای ملايان و عقب نشينی به پستوی ذهن. زنان ميان اين دو دنيا گير کرده اند. دودوزه بازی بيمارشان کرده.
او از واليوم و قرص های نشاط آور که مجبور به خوردن آنان است حرف می زند. از مواد مخدر و پارتی های افسار گسيخته در تهران. از همه کارهايی که برای کشتن وقت می کنند. هرچند ضربات شلاق و يا مجازاتی سخت تر از آن در انتظارشان باشد. چند بار در ميان صحبتهايش پرسيد: شما هم زندگی در اين کشور را همين قدر غير قابل تحمل می بينيد؟
در انتهای قهوه خانه يک زن پيانيست در گوشه ای نشسته است. او هيچوقت ايران را ترک نکرده و آلمانی را از طريق کتاب آموخته. عاشق بتهوون و باخ است. هرروز به اينجا می آيد تا نواختن پيانو را از ياد نبرد. می گويد: دنيا تصوير غلطی از ما در ذهن دارد. ما نه تروريست بلکه ايرانی هستيم و به فرهنگ خود افتخار می کنيم. با گذشت هرسال روسری ها کمی به عقب می رود. ما در حال پيشرفتيم. وجب به وجب. فقط به کمی فرصت نياز داريم.
بعد يک زن فيلمساز جوان ايرانی هم به جمع ما می پيوندد. شش ماه است از لس آنجلس برگشته. می خواست زندگی جديدی آغاز کند. اما دلتنگی برای کوهستان، خانواده و دريای خزر او را به ايران باز گرداند. حالا دوباره به عنوان پرستار کار می کند و مخفيانه راجع به زنان ايرانی فيلم می سازد. راجع به بکارت، راجع به پزشکانی که به طور غير مجاز مشغول دوخت و دوز پرده بکارت دختران پيش از مراسم ازدواج هستند.
کمی قبل از نماز مغرب، پيشخدمت صورت حساب را می آورد. چای و کلاس مردم شناسی روی هم می شود ۱۰۰۰ تومان يا به قراری ۷۵سنت! بانوی پيانيست مارا به خانه والدينش در حاشیۀ زاينده رود دعوت می کند. اصفهان را در شب پشت سر می گذاريم. همه جا سوت و کور است. زندگی اما پشت ديوار ها جريان دارد. شب را چه شاد و آزاد به صبح می رسانيم. مادر پيانيست بانوی پزشکی است که شرابی را که خود ساخته است در جام های کريستال تعارف می کند. پدر با شخصيت و جذابش پشت سر هم جوک تعريف می کند. بهترينش اينست:
زوج جوانی اسم نوزادشان را احمدی نژاد گذاشته بودند. آشنايان حيران می پرسند: اين ديگر چه نامی است؟! چرا اسم رئيس جمهوری را بر او گذاشته ايد؟ پاسخ می شنوند: خيلی ساده! چون پسرمان از زمانی که آمده کاری جز داد و فرياد و لگد پراکنی و کثافت کاری انجام نداده!
Posted by shahin at 12:54 AM | Comments (0)
بچه ها و پول، زری صادقی
نظرات و پيشنهادات خود را براي سردبير پيام آشنا ارسال نماييد
امروز در حال خرید در یک سوپر مارکت، متوجه گریه دختر بچه ای شدم که تقاضای خرید چیزی از پدرش می کرد. پدر سعی داشت که دخترش را آرام کند و ضمناً به او توضیح می داد که امروز برای خرید پولی به کافی ندارد. دخترک در حال گریه مرتباً تکرار می کرد: «خب می توانی از کردیت کارت استفاده کنی!» اصرار او به استفاده از کردیت کارت و تصوری که او از این کارت ها به عنوان پول آسان و آماده و در دسترس داشت رهگذران، از جمله من را به خنده واداشته بود.
متأسفانه این تنها کودکان نیستند که به کردیت کارت اینگونه نگاه می کنند. بسیاری از بزرگسالان هم طریقه استفاده و اداره کردیت کارت را نمی دانند. آگاه کردن فرزندتان و آموزش چگونگی استفاده از کارت ها به آنان می تواند از سنین هشت، نه سالگی شروع شود. و لیکن قبل از تفهیم این موضوع، آنها باید مفاهیم ساده تری مثل بانک، سیستم بانکی و بهره پول را یاد بگیرند.
هیچ زمانی برای آموزش دیر نیست
پس اگر تا کنون کاری در این زمینه انجام نداده اید، حالا وقت شروع است. برای فرزندتان دو ظرف شیشه ای در دار تهیه کنید. یکی از این دو ظرف را ظرف Spending و دیگری را ظرف Saving بنامید. از او بخواهید که هر چه پول تو جیبی و یا هدیه به صورت پول نقد دریافت می کند را به 4 قسمت تقسیم کند. سه قسمت اول را در ظرف Spending و یک قسمت بعدی را در ظرف Saving بریزد. او می تواند از شیشه اول برای خریدهای خود پول بردارد. به او اجازه بدهید که توانایی های خود را محک بزند. بعد از مدتی می بینید که به راحتی قادر است از عهده اداره Spending هفتگی خود بر بیاید. اما در مورد قسمت Saving به او توضیح بدهید که در ازای هر 10دلار که در ظرف Saving جمع بشود شما یک دلار به عنوان بهره به آن حساب خواهید ریخت، یعنی 10 دلار او 11 دلار خواهد شد. بدیهی است که او گهگاه تصمیم می گیرد تا با پول جمع شده در Saving کاری بکند، مثلاً خرید اسباب بازی که چهار-پنج هفته برایش پول جمع می کرده است. حتماً اجازه این کار را به او بدهید، فقط به او یادآوری کنید که وقتی پولی در Saving ندارد مسلماً بهره ای هم دریافت نمی کند. هر چند وقت یکبار از او بخواهید که مقداری پول برای مدت کوتاهی مثلاً 3 روز به شما قرض بدهد. پول را در تاریخ مشخص شده پرداخت کنید و چند سکه هم به عنوان بهره آن پول به او داده و توضیح بدهید که این پول می توانست در حساب Saving او باشد و بهره دریافت کند. حال که آن را به شما قرض داده، باید سودش را هم دریافت کند. این روش برای بچه های بین 5-8 سال مناسب می باشد و بعد از آن سن می توانید کم کم او را به داشتن یک حساب پس انداز بانکی آشنا کنید. معمولاً بانکها به حساب های پس انداز بهره ی مختصری پرداخت می کنند. به فرزندتان توضیح بدهید که این دقیقاً مشابه همان کاری است که شما برای پس انداز او در ظرف شیشه ای انجام می دادید. یک روز در ماه را به انجام کارهای بانکی اختصاص داده و اجازه بدهید او هم در پر کردن فرم های Deposit و Withdrawal به شما کمک کند.
قدم بعدی، آموزش استفاده از ATM کارت می باشد. هر بار که مبلغی را به حساب بانکی خود و یا فرزندتان Deposit می کنید توضیح بدهید که اگر این پول در حساب بانکی شما نباشد شما قادر به استفاده از کارت نیستید، چون پولی در حساب ندارید که برداشت کنید یا به عبارت دیگر Withdraw کنید.
بعد از اینکه متوجه شدید که فرزندتان کارت ATM و چگونگی استفاده آن را می داند، می توانید به او آموزش های لازم برای Credit card را بدهید. می توانید به او به زبان ساده توضیح بدهید که بانک ها مقادیر زیادی پول در اختیار دارند و می توانند آ نرا به ما قرض بدهند. یک راه برای این کار، صدور کردیت کارت می باشد. وقتی که ما از کردیت کارت استفاده می کنیم، در حقیقت از بانک قرض گرفته ایم و باید این پول را آخر ماه به آن برگردانیم، این مسئله، دقیقاً مثل قرض کردن از آن ظرف شیشه ای Saving می باشد که هنگام پس دادن باید بهره پرداخت می کردید. بنابراین در هنگام استفاده از کردیت کارت باید مطمئن باشیم که در آخر ماه قدرت پرداخت آن پول را داریم و گرنه به آن پول بهره بیشتر و بیشتری تعلق می گیرد.
بچه ها در سنین بالاتر از هشت و نه سال می توانند Bank statement را به کمک شما بخوانند. به آنان مقدار پول Deposit شده در هر ماه و مقدار پول Withdraw شده از طریق ATM و یا Payments را نشان دهید و در قسمت Payments مبالغی را که به کمپانی های Credit cards پرداخت کرده اید مشخص کنید و توضیح دهید که این باز پرداخت مبلغی است که از کمپانی قرض گرفته بودید.
موضوع پول و مسائل مالی چیزی است که دیر یا زود فرزندتان باید با آن آشنا شود، پس تعالیم لازمه را هر چه زودتر شروع کنید. از پول و صحبت راجع به آن یک موضوع منفی نسازید. پول فقط و فقط یک وسیله است و نحوه استفاده از آن است که از آنان انسان هایی با تأثیر مثبت و یا منفی در این دنیا می سازد و بس. بنابراین از آن ها انسان های مسئولی بسازید که در آینده دچار مشکلات ناشی از نا آگاهی نشوند.
Posted by shahin at 12:06 AM | Comments (0)
جنگ دلیرانه سلحشوران تبریز با روس های اشغالگر ظرف چهار روز 850 سرباز روسی را بر خاک افکندند، دکتر رحمت مهراز
نظرات و پيشنهادات خود را براي سردبير پيام آشنا ارسال نماييد
...با آن که بنا بدرخواست روس ها مجلس بسته شد و دولت اولتیماتوم آنان را پذیرفت، نسبت به تخلیه نیروهای متجاوز خود از ایران عهد شکنی کردند. با خشونت سابقه دار خود به اشغال تبریز و گیلان نیز همچنان ادامه دادند. در تبریز پی بهانه می گشتند تا جوی خون راه بیندازند. به مردم تنه می زدند. آنان را زمین می زدند. از این حد هم تجاوز کردند. جیب مردان را از پول و ساعت خالی می کردند و سیلی بر سر و صورت شان وارد می نمودند. به مردم از طرف انجمن ایالتی سفارش شده بود واکنشی نشان ندهند تا خون مردم ریخته نشود.
اواخر پائیز بود و مردم در هوای سرد در خانه های خود آسوده بودند که عده ای سالدات به عنوان این که سیم تلفن را میان باغ شمال (محل اقامت سربازان روس) و قنسول خانه درست کنند به در شهربانی رفتند و گفتند می خواهند از بالای بام سیم کشی کنند. پاسبان دلیری بنام حسین به آنان اجازه نداد و گفت باید از رئیس شهربانی اجازه بگیرم. آنان رفتند و با گروه دیگری بفرماندهی افسری به شهربانی بازگشتند. افسر پرسید کدام پاسبان از کار تو جلوگیری کرد؟ آنان حسین را نشان دادند. افسر هفت تیر را از کمر کشید و گلوله ای به مغز او شلیک کرد. خون گرم نگهبانی را هم که وارد ماجرا نشده بود بر زمین سرد ریختند.
روز بعد که مردم از خواب برخاستند و از خانه بیرون آمدند متوجه شدند که پشت بام شهربانی و نقاط دیگر در اشغال سالدات ها و قزاق های مسلح روسی است. در تاریکی سحر هر کس از خانه خارج می شد کشته می شد. آدم کشان با دمیدن خورشید برای خلع سلاح کردن مجاهدان همه کوچه ها و محله ها را به تصرف درآوردند. خانه امیر حشمت رئیس شهربانی را محاصره کردند تا نتواند با افراد تحت فرماندهی خود تماس بگیرد. مردم ناآگاه که ازخانه بیرون می آمدند تا کار روزانه را آغاز نمایند مورد تفتیش قرار می گرفتند. جیب شان را خالی می کردند. عده ای که لباس نوتری به بر داشتند بکلی لخت می شدند. بسیاری را کتک می زدند. اگر به کسانی گمان می بردند که ممکن است اسلحه داشته باشند پیش از نزدیک شدن شان به قتل می رسیدند.
مجاهدان وسیله تلفن از امیر حشمت، ثقه الاسلام و ضیاء الدوله کسب تکلیف می کردند. ضیاءالدوله که وظایف حکمران را انجام می داد نامه ای به کنسولگری فرستاد تا روسیان دست از آدم کشی بردارند و به اقامتگاه خود باز گردند. ولی نامه ها تأثیری نداشت و معلوم شد که قونسول روسیه بنا به اوامر دولت متبوع خود دست قزاق ها و سالدات ها را در غارت و ویران کردن و کشتن باز گذاشته است. امیر حشمت تحت فشار تقاضاهای مجاهدان از ثقه الاسلام و ضیاءالدوله نوشته تأییدیه ای گرفت و به مجاهدان اجازه دفاع داد. روسها که معتقد بودند مردم تبریز افراد بی دست و پائی هستند برای مجاهدان هم اهمیتی قائل نبودند. اما ناگهان زندگی خود را در میان آتش دیدند. مجاهدان از هر طرف به آنان حمله می بردند و از ارگ به غرش توپ های دشمن پاسخ دادند. مجاهدان گام به گام پیش می رفتند. می کشتند و کشته می شدند. اگر روس ها یک تن را می کشتند ده بیست تن کشته می دادند. سالدات ها مسلسل به کار می بردند، اما مجاهدان دلیر در سنگر استواری سردسته و چند قزاق را کشتند. بقیه تاب مقاومت نیاورده از برابر دلیران تبریز فرار کردند. فرصت بردن تجهیزات نظامی خود را هم نداشتند. در نتیجه مسلسل، شست تیر و چند اسب قزاق ها و پاره ای از ابزار دیگر جنگی بدست مجاهدان افتاد.
در پیرامون ارگ، روس ها کوچه ها را گرفته بودند. مجاهدان گام به گام پیش می رفتند. در این منطقه شدیدترین جنگ ها در گرفت و تعداد تلفات از دو سو زیاد بود. یک دسته از سالدات در عقب نشینی وارد خانه شدند و هر کس را وارد میشد به آسانی می کشتند. مجاهدان که در جنگ ورزیده و کاردان بودند تصمیم گرفتند راه فرار را برای آنان باز بگذارند. در همان هنگام حاج باباخان اردبیلی با دسته خود رسید و جنگ با آن گروه را بر عهده گرفت. همراهانش خود را به خانه افکندند و در اندک زمانی روس ها را بخاک انداختند. جنگ پیش می رفت و اطراف ارگ از وجود افراد مسلح روسی پاک گردید. امیر حشمت، رئیس شهربانی جنگ کنان تا عالی قاپو پیش رفت و روس ها را از آنجا و دور و نزدیک بانک روس به عقب راند.
گروهی از روس ها در اداره شهربانی سنگر گرفته بودند. مجاهدان به پشت بام ها رفتند و آنان را طوری محاصره کردند که راه گریزی نداشتند. اما میل به کشتن آنان نداشتند. می خواستند به آنان راه گریزی دهند. یکی از مجاهدان جوانمرد که زبان روسی می دانست از سنگر بیرون آمد و خطاب به محاصره شدگان گفت اسلحه خود را زمین بگذارید و اینجا را ترک کنید و مطمئن باشید که موئی از سر کسی کم نخواهد شد. در این حال یکی از روس ها گلوله ای به دهان او زد که همانجا افتاد و جان داد. مجاهدان به جنگ پرداختند. از پنجاه نفر روسی که در آنجا بودند حتی یک تن زنده نماند.
روس ها هنوز کاروانسرای «محمداف» را در اختیار داشتند. از این محل تا باغ شمال را که ستادشان بود در تصرف داشتند. هنوز دلگرم بودند که مرکز شهر را در اختیار دارند. نزدیک غروب مجاهدان قصد آزاد کردن کاروانسرا را گرفتند. «محمد عمواغلی» نیز با دسته ای از سوی«سرخاب» به کمک آمد. روس ها دلیرانه می جنگیدند. با وصف بر این مجاهدان دست از جان شسته حمله کردند. روس ها را ترس فرا گرفت. سنگر ها را ترک کرده به سوی باغ شمال فرار کردند. نعش بسیاری از آنان در کاروانسرا افتاده بود. هوا تاریک شد و جنگ فرو نشست.
روز بعد (30 ذیحجه 1329 ه ق) پیش از طلوع آفتاب روس ها از باغ شمال توپ ها را به کار انداختند و غرش آن ها با صدای تفنگ ها در هم می پیچید. این باغ از سه سو به شهر راه داشت. مجاهدان در همه راه ها می جنگیدند. عده ای از سالدات ها بر خلاف مرسوم در قنسولخانه سنگر گرفته بودند. مجاهدان مایل نبودند به آن محل که مصونیت سیاسی داشت حمله کنند و به سوءاستفاده ناشی از ترس سالدات ها در این موضوع اعتنائی نکردند و تمام کوشش خود را صرف جنگ با ساکنان باغ شمال کردند. روس ها از سوی «مارالان» وارد خانه ها می شدند و زن و مرد و کودک را با شقاوت می کشتند. بسیاری را در تنور می انداختند و بنزین روی شان می ریختند و آتش می زدند. این سنگدلی ها شخصی بنام حاج حسین خانی را برانگیخت و بسیاری از روسها را کشت.
دسته ای از قره باغیان وابسته به روس به ایالت آمده تقاضای تفنگ کردند تا به نام مسلمانی به طرفداری ایرانیان با روس ها بجنگند. سردسته های مجاهدان با سپاسگزاری آنان را باز گردانیدند. مجاهدان می دانستند دولت روس ممکن است سد هزار سرباز دیگر به جنگ بفرستد ولی از ستم های آنان چنان به جوش آمده بودند که اهمیتی به مردن نمی دادند. داستان دیگر جوان هفده ساله بی خانمانی، حماسه ایست. او در بازارچه «نوبر» می خوابید. در شب دوم جنگ می بیند دو سالدات در حال عبور هستند. در پاچال نانوائی پنهان می شود. همینکه سالدات ها می گذرند با کارد بزرگی که در دست داشته از پشت چند زخم به یکی از آنان می زند و تفنگش را می رباید. سالدات دیگر فرار می کند تا جانی بدر برد. جوان نزد مجاهدان می رود و با آنان در جنگ همراه می شود. داستان دیگر سرگذشت یک افسر روسی است که با سازمان سوسیال دمکرات کشور خود در تماس بوده است. وقتی وحشیگری های هموطنان خود را می بیند، به ارتش روسیه پشت می کند و به مجاهدان می پیوندد. نمونه دیگر ماجرای بابا یوف نامی از اعضای کنسول خانه است که در بالای بام سنگر گرفته با روس ها می جنگید.
روس ها بازارچه نوبر و مقصودیه و خیابان را که در دسترس داشتند تاراج کردند. مجاهدان بانک روس و همچنین بانک شاهنشاهی را که متعلق به انگلیس بود و تجارتخانه های خارجیان را با دقت مراقبت می کردند تا روسها با غارت آن ها بهانه تازه بدست نیاورند و مجاهدان را متهم به غارتگری ننمایند. از تهران دستور رسید که جنگ را متوقف سازند. سفیر روسیه در تهران نیز به کنسول تبریز توصیه کرد که جنگ با مجاهدان را در یک روز با هم ترک نمایند. بهمین جهت جلسه ای با حضور کنسول های روس، انگلیس و فرانسه با حضور ضیاءالدوله و ثقه الاسلام تشکیل شد که از روز بعد از جنگیدن باز ایستد اما کنسول روس بهانه آورد که چون بین قنسولخانه و باغ شمال راه وسیله مجاهدان بسته و تلفن نیز قطع است نمی توانم دستور را به آگاهی لشکر روس برسانم.
بامداد اول دیماه، در هوای سرد توپ های روس ها به خانه های میان ارگ و باغ شمال آسیب های زیاد وارد آورد و ساکنان آن خانه ها آواره شدند. چون دکان ها بسته بود نان کمیاب شد. مجاهدان بسوی باغ شمال پیش می رفتند برای روس ها نیروی کمکی همراه با تجهیزات جنگی از «ایروان» رسید. با اینهمه ارتش روس خود را در پرتگاه نابودی می دید. زیرا مجاهدان با پیشروی سریع و عقب راندن دشمن باغ شمال را در محاصره گرفتند. روسها برای ترسانیدن چشم مجاهدان به کشتار بیگناهان پرداختند. دیوار خانه ها را سورخ کردند و با ورود به خانه ها زن و مرد و کودک را نابود می ساختند. ساکنان خانه ها را دو تن دو تن با سیم می بستند، در تنور می انداختند و بنزین رویشان می پاشیدند و آتش می زدند. به محله ای که ثروتمندان می زیستند حمله کردند. ساکنا خانه ها را می کشتند، پس از تاراج با تلمبه بنزین به ساختمان می پاشیدند و آن ها را آتش می زدند. مجاهدان از این وحشیگری ها آگاه نبودند تا به یاری شان بپردازند.
نتیجه نامطلوب این درندگی ها این بود که مردم آسیب دیده از مجاهدان بدگویی می کردند. آنان از خود نمی پرسیدند چرا پیش از جنگ روس ها به آزار تبریزیان می پرداختند و حتی دو تن از پاسبانان شهربانی را بدون گناه کشتند و چرا سحرگاه هر کسی از خانه بیرون می آمد هدف گلوله سالدات ها قرار می گرفت. آیا مطلوب بود که آن متجاوزان جیب مرد ها را می کاویدند پول و ساعت و هر چیز با ارزش را بر می داشتند و با تو سری و لگد رهایشان می کردند. کار به کشتن افراد، منجمله پاسبانان شهربانی کشیده و در ساختمان آن سنگربندی کردند پس مجاهدان ناچار بودند به یاری همشهریان برخیزند و ظرف چهار روز 850 سالدات و قزاق را بقتل رسانیدند و این در حالی بود که گاه راه گریز را برای آنان باز می گذاشتند تا مجبور به کشتن آنان نشوند.
ایران می خواست به اروپائیان و روزنامه هایشان داستان اشغال بدون دلیل روس ها را آگاهی دهد ولی دولت انگلیس مانع شد که اروپا صدای مظلومیت ایران را بشنود. تنها دانشمند ایران شناس و ایران پرستی بنام «ادوارد براون» تلاش خود را بکار برد و در این باره کتابی نوشت. روس ها شایع کرده بودند که «نجیبانه» رفتار می کردند و لی مجاهدان آغاز گر جنگ بودند. دولت هم باور کرده بود، زیرا ارتباطش با تبریز قطع بود. ضیاءالدوله با تلگرافخانه کمپانی به تهران تلگراف فرستاد که در آن خاطر نشان کرد بود «امروز 3 ساعت به غروب مانده شلیک از طرف قزاق و سالدات آغاز گردید. هر کسی از بزرگ و کوچک و طفل را که می بینند می زنند. هر چه شهرت داده اند بی اساس است. کار مجاهدان چیزی جز دفاع و رفع اقدام نیست.»
روز دوم دیماه چهارمین روز جنگ بود. مجاهدان طرحی ریخته بودند که ظرف دو روز باغ شمال را از میان بردارند و به درندگی های روس ها خاتمه دهند. اما مردم اعتراض کردند که وحشیگری روس ها ناشی از جنگ مجاهدان است. در این احوال قونسول های مقیم تبریز با نمایندگان انجمن گفتگو کردند و مجاهدان مجبور شدند غروب چهارمین روز، جنگ را موقوف نمایند. آزادیخواهان می دانستند که روس ها برای انتقام کشی آماده خواهند شد. عده ای از آنان تبریز را ترک گفتند. اما روس ها ثقه الاسلام، شیخ سلیم و ضیاءالعلما و دیگران را به دار کشیدند و چندین سال تسلط خود را بر تبریز ادامه دادند. در حالی که ظلم آنان دامنه دار بود جنگ جهانی اول آغاز گردید و انقلابیون دولت درنده روس را سرنگون کردند و امپراتور و تمام اعضای خانواده اش را اعدام کردند.
پیش از انقلاب 1917 روس، بلافاصله پس از پایان جنگ اعضای انجمن ایالتی با حضور امیر حشمت و ضیاءالدوله سران مجاهدان را احضار کردند و گفتند شما می توانید اسلحه را زمین گذاشته به کار خود برگردید یا از تبریز خارج شوید.
مجاهدان دارای همسر و بچه بودند و دست شان از پول خالی بود. در مدت جنگ دیناری دریافت نکردند. از آنهمه پول که مورد محافظت شان بود با کمال درستی و غیرتمندی بهره ای نبردند. اکنون با وجودیکه خطر انتقام روس ها را درک می کردند ناچار بودند بر سر کار برگردند و برای امرار معاش در شهر بمانند.
در تبریز عده ای که با مشروطه دشمنی داشتند با گروهی که طرفدار بازگشت محمدعلی میرزا بودند همدست شده از روس ها می خواستند شهر را ترک نکنند و شاه مخلوع را به ایران بیاورند و بر تخت سلطنت بنشانند. ملایانی هم که مریدانشان آزادی را بر اطاعت از آخوندهای آزمند ترجیح می دادند از ادامه اقامت روس ها در ایران استقبال می کردند و امید داشتند دولت مشروطه بدست روس ها سرنگون گردد. هنوز پنج سال تا انقلاب روسیه مانده بود و تصور چنین انقلابی وجود نداشت.
در شماره آینده از بدبختی هایی که بر مردم تبریز چیره گردید سخن خواهیم گفت که هنوز پنج سال ستم روس را تحمل می کردند.
بتاریخ 28 مارچ 2008 - سان دیه گو - کالیفرنیا
Posted by shahin at 12:06 AM | Comments (0)
July 16, 2007
جواد مهربان: تبلیغ گسترش خطر ایران در منطقه خاور میانه
با تبلیغ گسترش خطر ایران در منطقه خاور میانه و حمایت مالی و تسلیحاتی ایران از حزب الله لبنان و حماس و به ادعای آمریکا حمایت از شورشیان در افغانستان و عراق، غرب و اعراب به یک نتیجه مشترک رسیدند و آن این که ایران خطر درجه یک برای امنیت خاورمیانه به شمار می رود. در نتیجه برای پیشگیری از خطر گسترش نفوذ ایران در منطقه نوعی تقسیم کار شکل گرفته است. مهم ترین تصمیم برای تضعیف ایران بیرون آوردن ثروتی از چنگ حاکمیت است که با گرانی نفت در این سال ها به چنگ آمده بود. بنابراین دوجبهه سامان داده شد.
در جبهه اول کشورهای غرب به خصوص آمریکا بر آن شده اند تا با گسترش تحریم ها علیه ایران عملا امکان گسترش صنایع نفت و پتروشیمی را در ایران به حداقل برسانند تا ایران از یک سو امکان تولید نفت بیشتر برای تامین هزینه های خود را از دست بدهد و از سوی دیگر ایران را (با مصرف بیش از هفتاد میلیون لیتر بنزین در روز) هرچه بیشتر به واردات بنزین و در نتیجه ضربه پذیرتر شدن در مقابل تحریم ها بکشانند.
اما جبهه دوم که متشکل از اعراب به خصوص عربستان، کویت و امارات است وظیفه تثبیت قیمت نفت را به عهده گرفته اند تا:
با جلوگیری از افزایش قیمت نفت از افزایش توان مالی ایران جلوگیری کرده و با تثبیت قیمت نفت و دادن تضمین به غرب در مورد کنترل قیمت نفت تحت هر شرایطی(حتی حمله به ایران)، نگرانی غرب از افزایش قیمت نفت در صورت افزایش فشار بر ایران را مرتفع کنند.
بنابراین تن دادن شتابزده حکومت به جیره بندی آنهم درشرایطی که هم نمایندگان مجلس نگران رای نیاوردنشان در انتخابات مجلس هستند وهم دولت پس از ضربه ای که در انتخابات شورای شهر خورده است در تلاش برای احیای مقبولیت عمومی خود است را نه در دلسوزی برای مردم بلکه در به وجود آمدن شرایط ناگزیری باید دانست که به دلیل تلاش حکومت برای دستیابی به سلاح هسته ای و حمایت از گروه های اسلامی در منطقه به وجود آمده است. بموجب این شرایط است که برای تامین بنزین مورد نیاز خود از سه طرف تحت فشار قرار گرفته اند:
1- با متعادل نگه داشته شدن قیمت نفت در بازارهای جهانی توان مالی حکومت برای خرید بنزین از خارج به شدت کاهش پیدا کرده است.
2- گسترش تحریم علیه ایران امکان هرگونه سرمایه گزاری در صنعت نفت ایران و افزایش تولید نفت و فروش بیشتر نفت برای کاهش کسری بودجه را منتفی کرده است.
3- گسترش دامنه تحریم های شورای امنیت مطمئنا شامل منع فروش بنزین به ایران نیز خواهد شد و حتی اگر صنایع نفت و پتروشیمی ایران از خطر حمله و نابودی در امان بمانند، ایران باید مصرف بنزین خود را از هفتاد میلیون لیتر در روز به سی میلیون لیتر(حداکثر توان تولید بنزین در داخل) کاهش دهد.
بنابراین، به نظر می رسد با تشخیص این پاشنه آشیل از سوی غرب و انتشار پیش نویس قطعنامه جدید علیه ایران از سوی انگلیس که در آن با هدف قراردادن ناوگان کشتیرانی جمهوری اسلامی ایران می تواند جریان صادرات نفت ایران را مختل کند، عملا شرایط تامین بنزین در ایران در سراشیبی نزولی قرار گرفته که حتی در روزهای آینده ممکن است دولت توان تامین جیره اعلام شده را نیز از دست بدهد. ضمن اینکه حتی با فرض ادامه شرایط جیره بندی اعلام شده فعلی نیز شوک روانی وارد شده به جامعه و اثرات زیانبار تورمی شدید ناشی از این جیره بندی و گرانی بنزین نه تنها چرخ لنگان تولید و اشتغال در کشور را هرچه بیشترلنگ خواهد کرد، بلکه باعث خواهد شد به بخش وسیع تری از طبقات متوسط و پایین لطمات بسیار شدیدی وارد آید.
Posted by ashena at 12:17 PM | Comments (0)
June 19, 2007
شهلا صمصامی: جنگ بر سر جنگ عراق
با روی کار آمدن دموکرات ها در کنگره ی آمریکا، زمزمه های خروج از عراق بلند تر و بلندتر شد. یکی ا ز دلایل مهم انتخاب دموکرات ها، مخالفت مردم با جنگ و سیاست های خارجی دولت بوش بود. زورآزمایی بین جمهوریخواهان طرفدار بوش و دموکرات ها در کنگره ی آمریکا، با تهیه و تصویب لایحه ی بودجه نظامی به اوج خود رسید. مخالفان با قدرت جنگ، مانند سناتور «هری رید» رئیس سنا، «نانسی پلاسی» سخنگوی مجلس نمایندگان، «جان مارتا» قهرمان جنگ ویتنام و مخالف سرسخت جنگ و بسیاری از دموکرات ها و حتا برخی از جمهوریخواهان دست بدست یکدیگر داده و یکصدا خواهان خروج امریکا از عراق شده اند. کنگره آمریکا مخارج هنگفت جنگ را با شرط خروج از عراق همراه کرده است.
مدتها بود که پیش بینی میشد شرایط زمان جنگ ویتنام در امریکا بوجود آمده است. عواملی که جنگ ویتنام را پایان داد، مخالفت شدید مردم و اعتراضات سراسری که تبدیل به یک جنبش همه جانبه اجتماعی شد. تلفات جانی ارتش آمریکا و مردم ویتنام، مخارج سنگین جنگ، بی اعتباری و عدم مشروعیت جنگ و به زیر سئوال رفتن سیاست خارجی آمریکا از عوامل دیگر بود. همچنین اختلاف بین سران حکومتی در داخل امریکا و بالاخره ایستادگی مردم ویتنام و اینکه در نهایت، جنگ غیر قابل پیروزی بود، آمریکا را مجبور به خروج از ویتنام کرد.
این شرایط در مورد جنگ عراق نیزبه وجود آمده است. دایره ی حکومتی بوش و طرفداران جنگ، کوچکتر و کوچکتر می شود. برخی از ژنرال ها و کسانیکه در کابینه بوش خدمت کرده بودند، به عناوین گوناگون مخالفت خود را با سیاست های خارجی و جنگ عراق اعلام کرده اند. به تازگی «جرج تنت» George Tenetرئیس پیشین سازمان «سیا» به جمع مخالفان پیوست و در کتاب پر سر و صدایش بنام «در مرکز طوفان: ســالهای من در سیا» At the center of the storm: My years at the CIA ضمن بازگوکردن خاطراتش، نظراتش را نسبت به جنگ عراق و حتی مسئله ی ایران به نوشتار آورده است.
سازمان سیا و جنگ عراق
شاید آنچه که «جرج تنت» رئیس پیشین سازمان «سیا» و از نزدیکان «جرج بوش» در کتابش آورده است، رمزی را فاش نمی کند. ولی اینکه جاسوس شماره یک آمریکا در زمانی که هنوز رئیسش یعنی پرزیدنت بوش سر کار است، کتابی بنویسد و سیاست های دولتی را که در آن خدمت کرده است به باد انتقاد بگیرد، بدون شک در تاریخ آمریکا تازگی دارد. به ویژه که «جرج بوش» به وفاداری یاران نزدیکش اهمیت زیادی میدهد.
«تنت» ضمن بازگویی خاطرات زندگیش و اینکه خانواده اش از مهاجران یونانی بوده اند، سعی می کند از سازمان «سیا» در مقابل وقایع 11 سپتامبر و سپس جنگ عراق بنوعی دفاع کند. او از جمله می گوید که قبل از 11 سپتامبر امکان حملات تروریستی را به «کاندولیسا رایس» که آنزمان مشاور ویژه پرزیدنت بوش بود، خاطر نشان کرده بود، ولی «رایس» توجهی به آن نکرده بود. آنچه که به «جرج بوش» اجازه و بهانه ی حمله به عراق را داد، دو عامل مهم بود: یکی اینکه تروریست های 11 سپتامبر با صدام ارتباط داشتند و دوم اینکه بنا به گزارش های منابع اطلاعاتی و ضد جاسوسی یعنی «سیا»، صدام دارای مواد لازم برای ساختن بمب اتمی بود. یکی از صحنه های تاریخی قبل ازحمله ی به عراق این بود که «کولن پاول» وزیر امور خارجه ی وقت ،در حالیکه «جرج تنت»، پشت سر او نشسته بود، در جلسه سازمان ملل حضور یافته و با اطمینان خاطر گفت که بنا بگزارش های اطلاعاتی، صدام آماده ساختن بمب اتم است. این مسئله، مهمترین حربه ی دولت آمریکا برای حمله به عراق بود. «تنت» در کتاب خود نئوکنسرواتیو ها که یاران «دیک چینی» معاون رئیس جمهور بودند و همره با او به کاخ سفید آمدند را مسئول حمله به عراق میداند. برای مثال، او می نویسد «در 12 سپتامبر 2001، یکروز پس از واقعه 11 سپتامبر د ر کاخ سفید به «ریچارد پرل»، نئوکنسرواتیو معروف برخورد کردم و او بمن گفت، عراق باید بهای آنچه را که دیروز اتفاق افتاد بدهد، مسئول واقعی آنها هستند.» «تنت» ادعا می کند که هرگز نفهمید از چه زمان حمله به عراق اجتناب ناپذیر گردید.
بی ثباتی در خاور میانه
«تنت» در کتاب خود می نویسد در زمانی که ریاست «سیا» را بعهده داشته، مهمترین موضوعات، تروریسم و جنگ عراق بود. در مورد عراق می گوید:
«خاورمیانه امروز بی ثبات تر از 25 سال گذشته است. امنیت اسرائیل در خطر بیشتری است. امریکا وارد جنگ شد، بدون توجه به تأثیری که این حمله در پروسه صلح در خاور میانه خواهد داشت و یا وقایعی که در لبنان و سوریه اتفاق افتاد و یا تأثیری که در مقابله با تروریسم اسلامی سُنی داشته است».
رئیس «سیا» میگوید «حتا اگر نیروهای متحدین که به عراق حمله کردند، سلاح های کشنده ی شیمیایی، بیولوژیکی و اتمی کشف می کردند، پس از سقوط صدام وضعیت در عراق بهمین شکل می بود. زیرا سیاست های آمریکا پس از حمله ی نظامی، همین نتایج فاجعه آمیز را به همراه داشت. ما (سازمان سیا) بدرستی پیش بینی کردیم که اشغال نظامی طولانی چه نتایجی خواهد داشت. آنچه که در آن زمان من نمی دانستم، این بود که تا چه اندازه دولت آمریکا پس از حمله نظامی، بنیاد های اقتصادی، نظامی و امنیتی را خراب کرد و در بوجود آوردن صلح در عراق شکست خورد». «تنت» اضافه میکند: «زمانیکه ما به داخل عراق راه پیدا کردیم، از همان ابتدای کار، ماموران سازمان «سیا» اخطاهای روشن و دقیقی در مورد خطر رشد شورشیان تهیه کردند. مشکل این بود که به این اعلام خطرها توجهی نشد. برای زمان طولانی مسئولان حکومتی ما، یا قادر نبودند و یا نمی خواستند به حقایق نگاه کنند و بر اساس واقعیت، سیاست های خود را تغییر دهند. در نتیجه مشکل شورشیان که ابتدا محدود و داخلی بود، بطور روزانه وسیع تر و بدتر شد تا جائی که امروز از کنترل خارج است. دولت آمریکا سیاستی را که براساس امید بود، دنبال کرد به جای اینکه به حقایق توجه کند.»
«تنت» همچنین معتقد است سیاست افزایش نیرو شاید 3 سال پیش می توانست مؤثر باشد، ولی امروز بی نتیجه است. زیرا آنزمان عراق کشوری بود که هنوز یک هویت ملی داشت، ولی امروز این هویت به مذهبی و قومی تبدیل شده است. رئیس پیشین «سیا »میگوید: «در نهایت مهم نیست که آمریکا چه تعداد نیرو در عراق بگذارد. تنها عراقی ها هستند که میتوانند تصمیم بگیرند چه نوع کشوری میخواهند داشته باشند، آیا میخواهند بیک اتحاد و اتفاق ملی برسند و یکپارچه باقی بمانند یا نه.»
در مورد ایران «جرج تنت» مخالف سیاست دولت «بوش» است و میگوید، دید سیاه و سفیدی که از ایران وجود دارد و سیاست مشکوک نسبت باین کشور که تنها براساس رودررویی نظامی است اشتباه است. این سیاست باید همراه با مذاکره با ایران و سوریه باشد. او می گوید: «دولت «بوش» متوجه نیست که در خاور میـانه غالبـاً زورآزمایی و فشار نظامی با گفتگو و مذاکره همراه است.»
«جرج تنت» میکوشد در کتاب خود از حمله مستقیم به «جرج بوش» خوداری کند، ولی انتقادات خود را متوجه معاون رئیس جمهور «دیک چینی» و یاران نئوکنسرواتیو او می کند. افرادی مانند «پرل»، «داکلاس فیث» ، «اسکوتر لیبی» و سایرین که با نقشه حمله به عراق به کاح سفید آمدند و 11 سپتامبر را بهانه ای مناسب یا فتند. آنهاحتا امروز که تمام وقایع روشن شده است، چنین اصرار دارند که بین القاعده و صدام ارتباط وجود داشت. رابطه ای که «جرج تنت» با اطمینان می گوید: «هرگز وجود نداشت».
در پایان کتاب نیز «جورج تنت» می گوید:«ما باید با اکراه وارد جنگ های انتخابی شویم و آن پس از زمانی است که بطور صادقانه با خودمان و دنیا در مورد دلایل منطقی انتخاب چنین مأموریتی روبرو شویم.»
کتاب «جرج تنت» اگر چه به مشروعیت دولت «بوش» وسیاست حمله به عراق صدمه میزند، ولی خالی از انتقاد نیست. از مهمترین انتقادات به او این است که چرا این سخنان را سه سال پیش و زمانی که سرکار بود بیان نکرد.
جنگ بر سر پایان جنگ
پس از انتخابات کنگره در نوامبر که دموکراتها اکثریت را در مجلس نمایندگان و سنا بدست آوردند، پایان دادن به جنگ عراق از جمله مهمترین وظایفی بود که دردستور کار «نانسی پولاسی» سخنگوی مجلس نمایندگان و «هری رید» ریاست سنا قرار گرفت. همه میدانستند که تصویب بودجه ی نظامی جنگ عراق درگیری دموکرات ها با «پرزیدنت بوش» را به یک جنگ تبدیل می کند. دموکرات ها قول داده بودند که لایحه ی بودجه ی نظامی را با شرایط مشخصی از جمله خروج از عراق همراه خواهند کرد. پس از ماهها بحث و گفتگو لایحه ای که به رئیس جمهور داده شد با علم به این بود که «پرزیدنت بوش» آنرا «وِتو» خواهد کرد. ولی این لایحه از نظر دموکرات ها یک سند تاریخی است. علاوه بر دموکرات ها ،چند تن از سناتورهای جمهوریخواه نیز به این لایحه پیوستند. هدف کنگره این بود که این بار «بوش» را مجبور کنند که سیاست های شکست خورده در عراق را تغییر دهد و برای پایان جنگ برنامه ی مشخصی داشته باشد. لایحه نهائی شامل 124 بیلیون دلار بود که باید با شروع خروج نیروهای نظامی آمریکا از عراق از پائیز امسال همراه باشد. در عین حال دولت عراق باید تا اول جولای امسال نشان دهد که به پیشرفت های قابل ملاحظه ای، بویژه خلع سلاح «ملیشیا» دست یافته است. بر اساس این برنامه، خروج نیروهای آمریکا از ابتدای اکتبر شروع شده و تا مارچ سال آینده کامل میشود. در عین حال، بخشی از نیروهای نظامی در عراق باقی خواهد ماند که از منافع اقتصادی و سیاسی آمریکا در عراق محافظت کرده و به نیروهای عراقی تعلیمات نظامی دهد. البته این لایحه از سوی «جورج بوش» «وتو» شده و حالا باید دمکرات ها و رئیس جمهور به یک توافق سازشکارانه برسند.
جنگ بدون پیروزی
دموکرات ها در یک مقطع بسیار مهم تاریخی برای اولین بار در حالیکه کشور در حال جنگ است، با رئیس جمهوربه مخالفت برخواسته و یکصدا خواهان خروج از عراق هستند. بسیاری معتقدند از جنگ ویتنام باید درس گرفت و تا دیر نشده و تلفات سنگین تر نشده از عراق خارج شد. در این زمان که انتخابات ریاست جمهوری آینده نزدیک است و دموکرات ها شانس باز پس گرفتن کاخ سفید را دارند، جنگ عراق مهمترین موضوع روز و در نهایت تصمیم گیرنده ی انتخابات بعدی است. براساس آخرین آمارها، بیش از 65 درصد از مردم آمریکا مخالف جنگ هستند. تفاوت اساسی بین طرفداران و مخالفان جنگ باین گونه است دموکراتها و لیبرالهای داخل دستگاه حکومتی آمریکا اکثراً مخالف جنگ بوده و معتقدند که آمریکا در عراق به پایان راه رسیده است، ماجراجویی باید تمام شود، اوضاع عراق بهتر نخواهد شد و بنابراین زمان آنست که امریکا عراق را ترک کند. مانند ویتنام، این یک جنگ بدون پیروزی است. طرفداران ادامه جنگ معتقدند که هنوز وقت باقی است و راههایی برای نجات وجود دارد. در این شکی نیست که اگر عراق بتواند به ثبات رسیده و در نهایت به یک کشور دموکرات تبدیل شود، این جنگ با پیروزی همراه بوده است، اگر چه با بهای گزافی این پیروزی بدست آید. مخالفان جنگ در مقابل می گویند که آمریکا دیگر قادر نیست عراق را نجات دهد و با بی ثباتی و بحرانی که بوجود آمده است، ادامه ی اشغال نظامی، تنها به بدتر شدن وضع می انجامد. برای مثال سناتور «رید» به تازگی در مصاحبه ای گفت: «جنگ، شکست خورده است، حتا اگر ژنرال های مسئول جنگ عراق بگویند وضع بهتر شده است من آنها را باور نمی کنم».
در حال حاضر مخالفان جنگ، با مخالفان «بوش» یکی شده اند. زیرا مردم متوجه شده اند در تمام مراحل با دروغ و اطلاعات نادرست، این جنگ شروع و ادامه یافته است. چنانچه دموکرات ها بتوانند دولت «بوش» را مجبور به خروج از عراق نمایند، این نظریه که جنگ عراق یک اشتباه و در نهایت بدون پیروزی بوده است قابل قبول تر میشود. «بوش» و طرفداران ادامه جنگ تا پیروزی، بدون شک راه دراز و مشکلی را در پیش دارند، زیرا حقایق در درون عراق حاکی از جنگ داخلی، خشونت و بی ثباتی و بحران است و خلاف این نظر آنها را نشان می دهد. در هر حال، جنگ بر سر جنگ عراق هنوز به پایان نرسیده است.
Posted by mamad at 08:59 AM | Comments (0)
June 18, 2007
از مشاور خود بپرسید...
بسیار خوشحالیم که خوانندگان عزیز از ستون جدید «از مشاور خود بپرسید» استقبال کرده اند. در این شماره از بین سؤالاتی که بوسیله پست، ایمیل و حتا تلفن داشتیم سه سؤال را که در یک زمینه هستند برای پاسخگویی انتخاب کردیم. خانم شهلا صمصامی مشاور خانواده Licensed Psycho Therapist باین سؤالات پاسخ می دهند.خواننده ای سئوال کرده اند:
فاجعه ای مانند تیرانداری و کشتار دانشجویان در دانشگاه «ویرجینیا» بنظر من نه تنها تأثیر وحشتناکی برای خانواده ی قربانیان این حادثه دردناک دارد، بلکه برای دانشجویان دیگر و حتا مردمی که از طریق وسائل ارتباط جمعی در جریان این واقعه قرار می گیرند دردناک است.
سئوال من اینست که چگونه میشود با چنین فاجعه ای روبرو شد و اصولاً چرا این اتفاق افتاد

سئوال من اینست که چگونه میشود با چنین فاجعه ای روبرو شد و اصولاً چرا این اتفاق افتاد؟
برای این خواننده ی عزیز و بسیاری که کشتار بدون دلیل افراد بیگناه در دانشگاه «ویرجینیا»فکر و ذهن آن ها را بخود مشغول کرد، بزرگترین سئوال اینست که چرا این اتفاق افتاد. در ابتدا اشاره می کنم به وضعیت روانی جوانی که جنون او این فاجعه را بوجود آورد. «سانگ چو» 23 ساله اهل کره ی جنوبی، دانشجوی رشته ادبیات انگلیسی در دانشگاه «ویرجینیا» بود. بنا برگزارش های گوناگون، مدتها بود که نشانه های بیماری روانی و حرکات غیرعادی در او دیده میشد. از جمله، در سکوت و تنهایی زندگی کردن و هیچ ارتباطی با دانشجویان و یا خانواده نداشتن، علائم خطرناک تر در نوشته های او بود که بطور مستقیم به کشتن اشاره کرده و خشم بی نهایت او نسبت به همه در نوشته هایش منعکس بود. بطوریکه استاد او به پلیس دانشگاه مراجعه میکند و «سان چو» را خطر بزرگی برای خودش و سایرین می بیند و 16 ماه پیش از این واقعه، «سان چو» بطور موقت در یک بیمارستان روانی بستری میشود و سپس ، بدون اینکه مراقبت های لازم بعدی بعمل آید مرخص می شود.
با شواهدی که موجود است، بسیاری از روانپزشکان و متخصصین امور جنایی معتقدند «سان چو» دچار نوع شدیدی از «اسکیزوفرنی» همراه با «پارانویا» (روان گسیختگی با بدگمانی) بوده است. از علائم مهم این بیماری خشم شدید است.
«اسکیزوفرنی»، شدیدترین بیماری روانی است که در یک درصد از مردم دنیا دیده میشود. در مردها بیشتر از زنها است و بطور معمول شروع آن سنین بلوغ است. وضعیت روانی سان چو هنوز تحت مطالعه و تحقیق است.
راه های مقابله با مصیبت های دردناک
«الیزابت کوبلر راس» روانشناس معروفی است که برای اولین بار مراحلی را که انسان در اثر یک واقعه ناگهانی و دردآور مانند از دست دادن عزیزی، بیماری های شدید و حوادث دردناک و غیر منتظره دچار آن می شود توضیح داده است. من باین مراحل بطور مختصر اشاره می کنم:
1- انکار
در اولین برخورد با فاجعه، انسان نه تنها دچار شوک شده بلکه قبول واقعه ی دردناک بسیار مشکل میشود. باین ترتیب انکار کردن آنچه اتفاق افتاده اولین عکس العمل است این مرحله میتواند چند ساعت، چند روز و در مواردی حتا سالها بطول انجامد.
2- خشم و عصبانیت
دومین عکس العمل خشم است، باین معنی که قبول واقعه مشکل بوده و انسان دچار خشم می شود. این احساس می تواند نسبت به قربانی حادثه، نسبت به کسانیکه احتمالاً دخالتی در اتفاق داشته اند، نسبت به خود و یا همه دنیا و حتا خدا باشد. این مرحله میتواند دورانی کوتاه و یا دراز مدت داشته باشد.
3- معامله و مذاکره
در این مرحله، به ویژه زمانی که خود انسان و عزیزانش در خطر بیماری های شدید و یا امکان از دست دادن زندگی است، از خداوند می خواهد به او وقت بیشتری بدهد تا کار ویژه ای را به انجام برساند و یا برای مثال فارغ التحصیلی فرزند را ببیند. این مذاکره و شرط گذاستن شامل اگرها هم می شود. در این مرحله انسان می پردازد به اگرها، شاید اگر چنین کرده بودم این اتفاق نمی افتاد. اگر بیشتر مواظب بود، اگر بحرف آن شخص گوش نمیکردیم و اگر های بسیار دیگر...
4- افسردگی و احساس ناامیدی
در این مرحله انسان دچار اندوه شدید شده و زندگی بنظرش پوچ و بی معنی میاید. برای مقابله با افسردگی شدید، گاه نیاز به داروهای ویژه است. این مرحله میتواند چند روز، چند ماه و یا سال ها بطول انجامد.
5- پذیرش واقعیت
با گذشت زمان و گذران مراحل مختلف، بالاخره انسان به مرحله پذیرش میرسد و قبول می کند که آنچه اتفاق افتاده واقعی است و باید بزندگی ادامه داد. در افرادی که از روح و روان سالم تر و قوی تری برخوردارند، این مراحل نباید بیشتر از شش تا هشت ماه بطول انجامد، ولی با توجه به نوع حادثه، درجه ی دردناک بودن و شرایط روحی و جسمی افراد، عکس العمل ها میتوانند بسیار متفاوت باشند.
واقعیت اینست که اتفاقات غیر منتظره و دردناک، همچنین از دست دادن عزیزان، زخم های عمیق در روح و روان انسان بجا میگذارند. بطور کلی مراسمی که در هر فرهنگی و خانواده ای در اینگونه موارد انجام می شود، بعبارت دیگر سنت هایی که در مورد مرگ و حوادث رنج آور دیگر وجود دارد، کمک بزرگی برای مرحم گذاشتن به زخم های روحی انسانهاست. همچنین پشتیبانی و ابراز همدردی به شخصی که دچار غم و اندوه و یا یک واقعه دردناک شده است بسیار آرام بخش است. تحقیقات دیگری نشان میدهد که در مواقع مشکل و دردناک زندگی 3 عکس العمل میتواند در کاهش اثرات واقعه دردناک مؤثر باشد:
• ابراز آنچه که در درون می گذرد و تایید کردن احساسات خود شخص. بسیاری از مردم بدلایل گوناگون نمی خواهند و یا نمی توانند با احساس درد، ترس، نگرانی و یا ناامیدی خود روبرو شوند و این احساسات را بزبان بیاورند. آگاهی از اوقات، آنچه در درون می گذرد و ابراز آن، به التیام زخم ها زودتر کمک می کند. حتی بازگو کردن جزئیات واقعه به قبول آنچه اتفاق افتاده است کمک می کند.
• دست محبت و همدردی بسوی نزدیکان، خویشان، دوستان و آشنایان دراز کردن و قبول این محبت و همدردی، کمک بزرگی در ترمیم روحی و جسمی است. برای مثال مراسمی مانند دید و بازدید هایی که در فرهنگ ایرانی در این گونه موارد انجام می شود.
• از اعتقاد ات مذهبی و معنوی کمک گرفتن و بسوی نیروهای مافوق انسان رفتن در تسکین دردها بسیار مؤثر است. با طبیعت نزدیک تر شدن از راه های دیگر است. امروزه با تحقیقات علمی ثابت شده است که برای مثال، دعا کردن بهبودی را سریع تر میکند. چند سال پیش در یک تحقیق تجربه ای، برای تعدادی از افرادی که بیماری شدیدی داشتند، گروهی در یک ایالت دیگر دعا کردند. این گروه در مقایسه با گروهی که برای آنها دعا نشده بود بهبودی بیشتری پیدا کردند. امروزه در محافل علمی و پزشکی به مسائل معنوی برای ترمیم زخم های روحی، روانی و یا بیماری های جسمی توجه بیشتری می شود.
در واقعه ای مانند کشتار در دانشگاه «ویرجینیا» علاوه بر 32 نفری که جان خود را از دست دادند، برای صدها دانشجو، استاد دانشگاه، خانواده های قربانیان و مردم آن شهر و بسیاری دیگر، نه تنها یک شوک بزرگ، بلکه زخمی عمیق در قلب و روح آنهاست. تأثیر این حادثه ماهها، سالها و برای برخی، همه عمر باقی خواهد ماند. آنچه که پذیرش این حادثه و نظیر آنرا مشکل می کند بی دلیل بودن و وحشیانه بودن چنین عملی است. این نوع وقایع انسان را دچار احساس عجز و ناتوانی میکند. در مقابل چنین حوادثی انسان می تواند ضعیف و مایوس شود و احساس کند که دیگر کنترلی بر زندگی خویش ندارد. در عین حال، انسان ها دارای نیروهای التیام دهنده ی درونی هستند که موجب می شود بتوانند در مقابل رنج ها، دردها و فجایع زندگی بنوعی پایداری کنند و بزندگی ادامه دهند. چالش واقعی انسان ها در مقابله کردن با وقایع دردناک و بی دلیل زندگی، بکار گرفتن همین قدرت روحی و استقامت آنها است.
Posted by shahin at 12:55 PM | Comments (0)
مازیار توفیق: اشرف مخلوقات کیه؟ به قلم یکی از اشراف خلقت
سال 2500 میلادی بود، جنگ جهانی دوازدهم تازه تمام شده بود، انسانها آنقدر بمب اتمی و هیدروژنی و لیزری و... روی سر هم ریخته بودند که سطح کره زمین مثل آبکش ، سوراخ سوراخ شده بود و مرز کشورها از بین رفته بود
دیگه برای کسی مهم نبود که عربه یا آمریکایی، مسلمونه یا یهودی،چون دیگه نه دولتی وجود داشت و نه ارتشی، هیچکس هم پایبند عقیده و سلیقه و دین و ایمان خود نبود .تروریست و تروریسم و کمونیست و امپریالیسم و...به فراموشی سپرده شده بود . هرکس هر کاری که دلش می خواست می کرد .جمعیت دنیا از مرز ده میلیارد نفر هم گذشته بود.مردم در شهرها ازسروکول هم بالا می رفتند وجای راه رفتن نداشتند و آپارتمانهای یکمتری صد طبقه ،جای ساختمانهای صد متری یک طبقه قدیمی را گرفته بود. علاوه بر ترافیک شدید زمینی ، عده ای هم با وسایل نقیله پرنده شخصی خود ، هرروز ساعتها در ترافیک هوایی در بین زمین و آسمان معطل بودند. چون در آسمان هم دیگر جای تکان خوردن نبود.
لایه اوزون ،سرتاسر جر خورده و دیگه درست شدنی نبود واوضاع جوی به حدی خراب شده بود که حتی آب و هوای دو طرف یک خیابان هم متفاوت با هم بود .
یعنی این طرف چهارراه آفتابی بود و طرف دیگر آن یخبندان! تمامی اقیانوسها، با هشتاد درصد آلودگی تبدیل به مرداب و فاضلاب گشته و کلیه جنگلهای موجود درروی زمین ، تخریب و به شهر و جاده تبدیل شده بودند، به جز یک جنگل که آنهم در برنامه آینده توسعه شهرسازی قرار داشت.
***
تمامی حیوانات جنگل دور هم جمع شده بودند تا در مورد وضعیت پیش آمده بحث و تبادل نظر کنند.
کلاغ پیربه عنوان سخنران مشغول قرائت بیانیه ای برعلیه انسان بود وبا عصبانیت می گفت :«اسم خودشون رو گذاشتند اشرف مخلوقات و خودشون رو مالک دنیا می دونند، ولی به اندازه یک سوم سن من هم عمر نمی کنند و آنقدر نفهم هستند که حتی از پیش بینی یک طوفان یا زلزله ساده، عاجزند، در صورتیکه هر جوجه کلاغ تازه از تخم در اومده ای، ازیکساعت قبل می دونه که قراره طوفان بشه یا زلزله بیاد.»
خر، با نیشخندی گفت:«با وجود اینکه اینهمه خرّیت من رو مسخره می کنند،ولی خودشون اینقدر بدبخت و ناتوان هستند که اگر شصت هفتاد کیلو بار روی دوششون بذاری ،صد متر هم نمی تونند راه برن، چه برسه به اینکه کلی بارشون کنی وتازه خودت هم بپری بالا و کیلومترها راه بری!»
شتر در تائید حرف خر، گفت : «ادعای قدرت می کنند، ولی نه زور زیاد دارند و نه دندون تیز ، جفتک هم که بلد نیستند بزنند و هنگام دویدن هم، شترمرغ ازشون جلو میزنه. تازه به اندازه نصف من هم طاقت خستگی و گرسنگی وتشنگی رو ندارن و اگر دو روز توی بیابون ولشون کنی، روز سوم خواهند مرد!!!»
گنجشک با طعنه و کنایه از بالای درخت گفت : «با اون قد وهیکل ،حتی یک متر هم نمی تونند پرواز کنند و دلشون رو خوش کرده اند به این هواپیماهای قراضه شون که اونم یکی در میون سقوط می کنه و صد تا صدتاشون رو باهم به کشتن می ده.آیا تا بحال شنیده اید که گنجشگی به علت نقص فنی سقوط کنه؟»
درهمین میان ، میمون قهقهه ای زد و گفت :«برو بابا پرواز چیه ؟ انقدرتنبل و بی عرضه هستند که حتی مثل ما از درخت هم نمی تونند برن بالا ، تازه همش هم میگن ما میمون تکامل یافته هستیم ! من نمی دونم لباس پوشیدن ودر شهرزندگی کردن تکامله یا این همه جنایت وکثافت ، که فکر می کنند از ما میمونها کاملترند؟ چون به نظر من، ما فقط در همین دو سه مورد باهم فرق داریم و در بقیه کارها شبیه به هم هستیم، مثل هم راه می رویم و مثل هم غذا می خوریم ، از نظر قیافه هم که شبیه به هم هستیم! فقط اونها لباس می پوشند و ما لخت هستیم . اونها همدیگر رو آزار می دن و می کشند، ولی ما به همنوعانمون ظلم نمی کنیم.
قورباغه که در کنار آب چرت می زد، بادی به غبغبش انداخت و گفت:«قهرمان شنای دنیا ،اندازه انگشت کوچیکه من هم شنا بلد نیست واگر سه دقیقه زیرآب بمونه، جسدش میاد روی آب ،من نمی دونم که این دیگه چه جور قهرمانیه؟!!!»
سوسک از لای برگها بیرون آمد وگفت :«چه اشرف مخلوقاتی که با یک میکروب کوچولو، روزها وهفته می افته گوشه خونه وتب و لرز می کنه و تکون نمی تونه بخوره، در صورتکیه من وخانواده ام در مرکز تجمع میکروبها هرشب«پارتی می کنیم» و درسلامت کامل بسر می بریم وبا صفا وصمیمیت زندگی می کنیم.»
خوک گفت:«بابا کجای کارید ! این آدمهای لعنتی که اینهمه پشت سر ما حرف می زنند و می گن ما خوکها حیوونات کثیفی هستیم، خودشون در طول یک ماه ، اندازه دوبرابر هیکل خودشون آشغال وکثافت درست می کنند و از کف دریا تا بالای آسمون رو به گند کشیده اند.»
شیرکه با دقت فراوان به حرفهای همه گوش می داد،با مظلومیت گفت:«آدمها اسم من رو گذاشته اند درنده.درصورتیکه درنده ترین حیوان دنیا خودشون هستند. چون من درنهایت روزی یک شکار می کنم (اون هم یک حیوان پیر یا مریض) و شکم خودم و خانواده ام رو سیر می کنم، بعدش هم روباه وکفتار و لاشخور با باقیمانده اش جشن می گیرند. اما این انسان لعنتی یکی رو می کشه که بخوره ، یکی دیگه رو میکشه تا از پوستش کیف و کفش درست کنه واز دیگری پالتو درست می کنه. با دندون این یکی گردنبند می سازه و از بدن خشک شده اون یکی مجسمه درست می کنه.بعضی ها رو بخاطر سرگرمی میکشه و تعدادی رو به خاطر ماجراجویی.»
جغد در تأیید حرفهای شیرگفت:»آنقدر احمق هستند که خودشون برای خودشون قانون می سازند وبعدش برای اجرا نکردنش حکم زندان و اعدام صادر می کنند. با دست خودشون پول و چک و کارت اعتباری می سازند و بعدش به دنبالش می دوند وبرای بدست آوردنش از صبح تا شب کار می کنند . با کلی عشق و عاشقی وحرفهای رمانتیک با هم ازدواج می کنند،اما بعد از شش ماه دنبال راه فرار از زندگی زناشویی می گردند. آیا به نظرشما این آدمها دیوانه نیستند؟!»
زرافه پرسید: «ببینم مگه آنها درطول زندگی روزمره چکار می کنند که ما نمی کنیم؟ تا اونجایی که من می دونم اونها هم مثل همه ما حیوانها می خورند و می خوابند و جفت گیری می کنند.بعدش هم بچه دار می شن و بچه شون رو بزرگ می کنند. آخرش هم پیر میشن و می میرند.مگر اصل موضوع زندگی این نیست؟ خوب ما حیوانات هم که همین کارها رو می کنیم.تازه نه شهر داریم نه ماشین،نه پول داریم ،نه ساختمان .علف مون رو می خوریم و می خوابیم و زندگیمون رو می کنیم. پس دیگه این همه شلوغ پلوغی برای چیه؟ این همه ساخت وساز و رقابت و جنگ برای چیه؟ آیا با این کارها بعد از مرگ سرنوشت بهتری نصیبشان میشه یا آنها هم مثل ما می پوسند و به خاک تبدیل می شوند؟!!! آیا چیزی ازاین دنیا میشه بیرون برد؟! اگر نمیشه، پس چرا اینقدر حرص و جوش می خورند؟ اگر همونطور که ادعا می کنند عقلشون بیشترازما می رسه ، پس چرا تا بحال متوجه این موضوع نشده اند ؟ مگه توی این همه کهکشان جای دیگری به غیراز کره زمین برای زندگی وجود داره؟ اگه نداره پس چرا اینقدر داغونش کردند؟ مگه همه انسانها از یک جنس نیستند ؟ پس چرا اینقدربه هم بدی می کنند؟ا گر اینها اشرف مخلوقات و باهوش ترین حیوانات هستند ،پس وای به حال ما!!!
گوزن گفت:«خوب مشکل همین جاست که آنها این واقعیت را فراموش کرده اند که یک حیوان هستند مثل بقیه و با اختراع و ساخت یکسری لوازم بدرد نخور و بی مصرف ،فکر کرده اند که از ما کاملتر و پیشرفته تر هستند، ولی با وجود این همه پیشرفت و اکتشاف هنوزهم مثل ما نمی دونند از کجا آمده اند و به کجا خواهند رفت؟و حتی یک روز هم نمی تونند مرگشون رو عقب بیاندازند ویا جلوی یک اتفاق ساده طبیعی رو بگیرند، پس این همه تکنولوژی و علم به چه دردی می خوره؟»
مورچه که ازاونجا رد می شد گفت :«کدوم پیشرفت ؟ کدوم اختراع ؟ مثلا همین یخچالی که ساخته اند به چه دردی می خوره ؟ ما مورچه ها همیشه برای سه چهارماه آذوقه غذایی داریم،و می تونیم هفته ها و ماهها از خونه بیرون نریم، ضمنا نه یخچال داریم ، نه فریزر و نه سوپرمارکت،ولی این آدمها با این همه وسایل به ظاهر پیشرفته، بازهم هرروز توی این سوپرمارکتها مشغول خرید آذوقه هستند،و به یک هفته نمی رسه که دوباره سر از سوپرمارکتها در می آورند و وقت و پول خودشون روهدر می کنند.
مار ، در تایید حرف مورچه ادامه داد: «من نه زبون درست وحسابی دارم و نه دست وپا ! کردیت کارت و پول نقد هم ندارم، ولی بلاخره با همین بی دست وپایی و زبون فس فسی، شکم خودم و زن وبچه ام رو سیر می کنم، ولی این آدمها اگر به چهارزبون زنده دنیا هم حرف بزنند، ولی پول نداشته باشند، حتی در شهر خودشون هم از گشنگی می میرند، چه برسه توی جنگل و بیابون!
زنبور وز وز کنان گفت: «این همه حرف از تمدن و فرهنگ می زنند، ولی اگه چهارتاشون باهم توی یک کار شراکت کنند، بعد ازچند روز، از همدیگه خسته میشن، بعد از چند هفته باهم اختلاف نظر پیدا می کنند و دعواشون میشه، بعد از چند ماه از هم متنفر می شوند و بالاخره هم با هم نمی سازند و جدا می شوند. در صورتیکه هزاران زنبور سالهای سال درکنار هم زندگی می کنند و در نهایت احترام و انضباط به وظایف خود عمل می کنند.»
گاو با عصبانیت و گلایه گفت: «توی عمرم موجودی به این بی معرفتی- نمک نشناسی و بی رحمی ندیده ام. همشون با شیرمن بزرگ میشن،ولی یک کلمه تشکر نمی کنند، بعد هم که پیر واز کار افتاده شدم ،سرم را گوش تا گوش می برند و ازم استیک و همبرگر درست می کنند.تازه به هرکس هم که چاق وبد هیکل باشه می گن گاو!!! واقعا که وحشتناکه. به خدا صد رحمت به گرگ و شغال!»
مرغ که داغ دلش تازه شده بود گفت :«ای بابا! دست روی دلم نذار که دلم خونه! یک عمر تخم ما رو می خورند، بعدش که از تخم افتادیم، خودمون رو می پزند و می ذارن لای زرشک پلو!!!آخه این هم شد انصاف؟! والله روباه از اینها با انصاف تره ، چون یا خودت رو می خوره یا تخمت رو !
***
صدای وحشتناکی آمد و بلافاصله یکی از درختان قدیمی و بلند جنگل که بسیاری از پرندگان و حیوانات را در خود جای داده بود به زمین افتاد. حیوانات سراسیمه و وحشت زده پا به فرار گذاشتند.
بله ! مثل اینکه طرح توسعه شهری آغازشده بود .البته بدون هیچ اجازه و هماهنگی قبلی با صاحبان اصلی جنگل!
Posted by shahin at 12:54 PM | Comments (0)
زندگی در تهران خيلی با حاله!
فاصله ميان تئوری حکومت اسلامی و زندگی روزمره، ميان آن چه مردم در تهران در زندگی خصوصی عمل می کنند و آن چه به طور رسمی بايد تظاهر کنند، هرگز نمی توانست بزرگتر از اين باشد
کمی پس از رياست جمهوری احمدی نژاد و به ويژه پس از اعلام اينکه جمهوری اسلامی سوار بر «قطار بدون ترمز» شده است، لحن رسانه های اروپايی از جمله ژورناليست های آلمانی زبان (آلمان، اتريش و سويس) نسبت به رژيم حاکم بر ايران تغيير يافت و خود را با خطی که بين حکومت و مردم ايران تفاوت می نهد (سياست آمريکا) هماهنگ ساخت.
گای هلمينگر
برگردان: الاهه بقراط
از جمله روزنامه آلمانی «دی ولت»می نويسد:
ايران چيزی غير از آنچه هست که فکر می کنيم، چرا که رژيم ملايان تصوير غلطی از ايران ارائه می دهد. مردم ايران آزادمنش، آرامش طلب و البته همواره در جستجوی کالاهای غربی هستند. «گای هلمينگر» Guy Helminger نويسنده متولد لوکزامبورگ در چهارچوب پروژه «ديوان غربی – شرقی» (کتاب مشهور گوته شاعر آلمانی که ستايشگر حافظ بود) مدتی در ايران بسر برد و هر چقدر دلش خواست آبجو نوشيد. گزارش «هلمينگر» را از اين سفر می خوانيد:
پيش از سفر در کافه ای با دوستی پشت بار نشسته بوديم. او در حالی که گويی دستی نامرئی چهره اش را چين و چروک انداخته بود، با تأکيد روی کلمه «کجا» پرسيد: «کجا می خواهی بروی؟» جواب دادم: «تهران». سرش را تکان داد. يک آبجوی ديگر سفارش داد و در حالی که آن را روی بار به سويم سر می داد گفت: «بنوش که ممکن است آخرين آبجويت باشد!»
ودکا، ويسکی، شراب و آبجوی سفيد
ولی آن آبجو آخرين آبجوی من نبود. برعکس، در پايتخت کسانی که الکل را حرام می دانند، در هر خانه ای باری وجود داشت که مرا به شدت به فکر فرو برد، به طوری که سرانجام از يکی از ميزبانان پرسيدم اين همه ودکا، ويسکی، شراب و آبجوی سفيد «اردينگر» از کجا می آيند؟ او که انگار تا کنون هرگز به اين پرسش نينديشيده بود، لحظاتی فکر کرد و بعد گفت: «فکر می کنم خود دولت قاچاق الکل را سازماندهی می کند».
تهران پر از ساختمان های بلند و بزرگراه است. در نگاه اول شبيه برخی ديگر از شهرهای بزرگ است که آدم دلش نمی خواهد در آنها زندگی کند. در حالی که در حاشيه جنوبی تهران، کوچ کنندگان از شهرها و روستاها، برای خود خانه های غيرقانونی ساخته اند. در شمال ثروتمند تهران و در کنار قوطی کبريت های کوچک و چهارگوش، ويلاهای مجللی قرار دارند که برای ورود به آنها بايد از زير طاقهای ستونی آنها رد شد، و يا آپارتمان هايی وجود دارند که سطح مسکونی آنها ۲۵۰ متر مربع و بيشتر است. نرخ اجاره، سالانه تا بيست درصد افزايش می يابد و اين در حاليست که سطح اجاره هر متر مربع از اين ساختمان ها به اندازه اجاره در شهر «کُلن» است. البته کسانی که همزمان سه شغل دارند و با مزدی که به دست می آورند می توانند زندگی بخور و نميری را سر و سامان دهند، در اينجاها زندگی نمی کنند. در اينجا نشانه های زيادی نيز وجود ندارد که آدم را به ياد جمهوری اسلامی بيندازد. نه پشت هم مسجدی هست که چشم را بيازارد و نه صدای مؤذنی را می توان شنيد.
اينجا می توانست «کرويتزبرگ» برلين باشد
يک هفته گذشت تا من توانستم آخوندی را در خيابان ببينم. برخی از زنان چادر بسر داشتند، ولی اکثر زنان روسری های مد روز خود را در واقع روی موهايشان انداخته بودند و آرايش بسيار غليظی داشتند. آنها کاپشن، پالتو و ژاکت غربی می پوشيدند. اگر تابلوی مغازه ها و تابلوهای راهنما به زبان فارسی وجود نمی داشتند، فکر می کرديد چهار راه بازار تجريش همان «کرويتزبرگ» برلين است [کرويتزبرگ در برلين مشهورترين محله ترک نشين در آلمان است که به شدت مورد علاقه چپها، سبزها و جوانان ماجراجوست].
پس از ورودم بود که در آستانه فصل بهار و گرما، به زنان اخطار هميشگی سالانه داده شد که به زودی دوران اين تحريکات شيطانی به پايان خواهد رسيد و هشدار داده شد که دوباره همه چيز مرتب می شود و کنترل خواهد شد که همه مطابق مقررات لباس بپوشند تا از فحشا جلوگيری شود.
برای جوانان فرقی نمی کند. به موهايشان ژل می زنند و يا ريش شان را مانند «جانی دپ» در نقش دزد دريايی در فيلم «نفرين کارائيب» آرايش می کنند. تی شرت هايی می پوشند که رويشان به انگليسی نام گروه های موزيک آمريکايی نوشته شده و زوج های جوان با وجود ممنوعيت «ملامسه» دست در دست هم در خيابان ها راه می روند. هيچ کس نمی تواند پيش بينی کند تا کی می توان اينطور رفتار کرد و کی رژيم واکنش نشان خواهد داد. خودسری، در واقع استراتژی مأموران انتظامی است و جوانان می دانند که گاه حتی به سر داشتن يک کلاه بيس بال می تواند آنها را دچار دردسر کند.
خداوند مهربان در آن دورهاست
اکثر اين جوانان چندان کاری با مذهب ندارند. آنها با اسلام حکومتی بزرگ شده اند و محدوديت و ممنوعيت را بيشتر از خداوند مهربان احساس می کنند. روشنفکران ايران مدتهاست که از فرار يک نسل کامل از مذهب سخن می گويند. دينی که هيچ امکانی برای ارتباط بين اسلام و غرب نمی بيند، و مصرانه بين مسلم مؤمن و طرفداران بيمار و روانی فرهنگ غربی تفاوت می نهد، سالهای مديد با تنبيه و شلاق زدن در برابر همگان و زندان تلاش کرد تا فرزندان خود را دوباره به خانه باز گرداند. نتيجه اين تلاش اما يک جامعه به شدت بسته از آب در آمد که دست کم در شهرهايش مردم همواره بازتر و روشن تر خشم و نارضايتی خود را نشان می دهند
در هفته هايی که در هوای به شدت دودگرفته تهران در خيابانها قدم می زدم، همواره آدمهايی مرا مخاطب قرار می دادند تا فقط به من بگويند که آنها با حکومت خود موافق نيستند. يک بار خانم مسنی درباره نخستين احساسم از ايران پرسيد. گفتم همه بسيار مهربان هستند و من واقعا اين احساس را داشتم که خوش آمده ام. گفت: «بله، اين يک فضيلت قديمی ايرانی است. و اين را هيچ کس نمی تواند از ما بگيرد!» و بعد تعريف کرد که دوران شاه را ديده است: «آن موقع هم همه چيز عالی نبود، ولی اين...» و روسری گلدارش را نشان می دهد و نگاهش را بر می گرداند. بعد برايم آرزوی موفقيت کرد و خواهش کرد که وقتی به آلمان بر می گردم بگويم که ايرانی ها آدم های خوبی هستند.
شوخی با پرزيدنت احمدی نژاد
در اصفهان مردی تقريبا پنجاه ساله، دستش را از پشت روی شانه من گذاشت و با هيجان و انگليسی شکسته بسته تعريف کرد که من بايد به مردم ايران کمک کنم. گفت که نمی داند من ژورناليستم، ولی بايد در روزنامه های آلمان بنويسم که هيچ کس در ايران از رژيم ملايان خوشش نمی آيد. خواست که اين را به او قول بدهم. گفت که اصلا دلشان نمی خواهد که آمريکا ايران را بمباران کند، آنها به اندازه کافی در سالهای گذشته مصيبت جنگ داشته اند، ولی غرب بايد به آنها کمک کند. بعضی ها هم به اين بسنده می کردند که برايم درباره احمدی نژاد جوک تعريف کنند.
فاصله ميان تئوری حکومت اسلامی و زندگی روزمره، ميان آنچه مردم در تهران در زندگی خصوصی عمل می کنند و آنچه به طور رسمی بايد تظاهر کنند، هرگز نمی توانست بزرگتر از اين باشد. اين تفاوت را در چهره پايتخت نيز می توان ديد. به هنگام گذر از بزرگراه ها قدم به قدم تابلوهای تبليغاتی ديده می شوند که کالاهای غربی را تبليغ می کنند. تلفن های همراه در ابعاد عظيم روی پايه های آهنی ايستاده اند، فنجان هايی که از آنها بخار بلند می شود برای قهوه «ياکوب» تبليغ می کنند. همه جا تبليغاتی به چشم می خورد که آرزوهايی را بر می انگيزند که آدم هرگز نداشته است.
در کنار اين تابلوهای تبليغاتی، به شدت برای اسلام و فرهنگ شهيدپروری نيز تبليغ می شود. جملات قصار عليه دشمن روی ديوارها می درخشند، مجسمه آزادی را می بينم که جمجمه مرده دارد، به اسراييل و جامعه مصرفی غرب لعنت فرستاده می شود. روبنای بسياری از ساختمان ها با نقاشی های سطحی از چهره های انقلابی و گل سرخ و پروانه و مادران گريان و اسلحه پوشيده شده که ظاهرا بايد کارهای قهرمانانه شهدا را ارج بنهند. يادآوری سازمان يافته خاطره انقلاب، دوران جنگ و گذشته نه چندان دور، درست مانند ترافيک که ساکنان تهران بيشترين اوقات آزاد خود را در آن بسر می برند، همواره حضور دارد.
بدون خشم، بدون خشونت، بدون تعصب
با اين همه، در آرامگاه شهدا، جايی که من دوست نويسنده خود، امير چهلتن را ديدم، يک فضای خانوادگی موج می زند. البته وابستگان شهدا برای آنها که عمدتا در سنين جوانی در جنگ قربانی شدند، و حالا فقط عکس و يادگاری از آنها در ويترين شيشه ای برگورشان از آنها مانده است، سوگواری می کنند. ليکن در اينجا نيز خشم و خشونت و حتی تعصب وجود ندارد. مردم بيشتر چای می نوشند و روی نيمکت ها استراحت می کنند. به من که بيگانه هستم نيز تعارف می کنند با آنها غذا بخورم تا روح مردگانشان خشنود شود. مردی از من می خواهد که عکس بگيرم. می گويد به ياد داشتن گذشته سبب می شود که در آينده برخی کارها را انجام نداد.
تهران شهری از هزار و يک شب نيست، حتی وقتی کسبه و بازار با لامپ های پرنور کالاهای خود را به نمايش می گذارند، به طوری که آدم بايد با چشم نيم بسته از کنار آنها رد شود. تهران آن شهری نيز نيست که در آن شيعيان خشمگين با چهره های در هم کشيده ،به نام خدايشان بر دشمن لعنت می فرستند، مگر آنکه حکومت يک صد نفری را جايی گرد آورده باشد و تلويزيون دولتی هم از گرفتن نمای دور چشم پوشی کرده باشد، وگرنه در کنار اين گروه نمايش مذهبی و قرآن خوان که خود را به عقب و جلو تکان می دهند، ساکنان پايتخت چهارده ميليونی ايران ظاهرا خريد کردن را به آن ترجيح می دهند.
نه، تهران رنگهای بسيار و چهره های بس دوستانه دارد. تهران آماده ياری است. باز و روراست است. و صبح زود، وقتی هنوز هوای دود آلود خود را بر فراز تهران نگسترانده است، می توان در شمال، قله های برفی کوه البرز را ديد که همچون چشم انداز به سوی آينده ای رو به جهان گشوده است.
جوانانی که از آنها می پرسيدم نظرشان درباره شهرشان چيست می گفتند خيلی با حاله! می گفتند آدم در اينجا همه کار می تواند بکند، هر فيلمی ببيند، هر موزيکی گوش کند، البته ديسکو ندارند تا دختران و پسران بتوانند با هم آشنا شوند، ولی به جايش وقتی به فروشگاه های بزرگ می روند، به بهانه تماشای لباس ها با همديگر شماره تلفن رد و بدل می کنند و قرار می گذارند.
دوسوم جمعيت ايران جوان است
هفتاد و پنج درصد جمعيت ايران زير بيست و پنج سال سن دارد. اين جوانان نمی ترسند و اعتقاد دارند که چيزی تغيير خواهد کرد. با اين همه، بسياری از آنان دلشان می خواهد يک بار هم شده به آلمان بيايند. درست مثل محسن که دانشجوی انفورماتيک است و می گويد آلمان بهترين کشور دنياست. می گويم: «ها؟ چه چيز آلمان خوبست؟» می گويد: «همه چيز» و وقتی خواستم دوباره از او بپرسم، سرش را تکان داد و تکرار کرد: «همه چيز!»
آيا اين تصادفی بود؟ به هر حال، در تاکسی ای که مرا پس از گفتگو با محسن به دانشکده باستان شناسی، محل اقامت من، می برد، يک پرچم آلمان در کنار شيشه چپ اش خودنمايی می کرد و يک ترانه «هيپ هاپ» از ضبط شنيده می شد که يک بندش فارسی و بند ديگرش آلمانی بود. با احتياط از راننده پرسيدم چرا پرچم آلمان را در ماشين اش گذاشته است. او از آينه نگاهی به من انداخت و گفت: «خب، برای اينکه آلمان بهترين کشور دنياست!» من ديگر چيزی نپرسيدم که چرا چنين عقيده ای دارد. به آهنگ گوش دادم که مخلوطی از دو زبان بود و دو فرهنگ را در هم می آميخت و من هر بار فقط يک جمله اش را می فهميدم و جمله ديگرش را نمی فهميدم. شايد هم با موزيک سرم را تکان می دادم، چرا که وقتی می خواستم پياده شوم، راننده نوار را در آورد و به من داد و گفت: «اين را به تو هديه می کنم. آن بالايی ها هر کاری دلشان می خواهد بکنند. ولی ما همديگر را می فهميم».
email your feed back to Payam Ashena Editor
Posted by shahin at 12:52 PM | Comments (0)
احمدی نژاد، شهرتی نو برای حکومت ولایت فقیه تأمین کرده است. وه که چه شهرتی
شهرت و مشهور بودن، تنها یک جنبه ندارد و همیشه موجب سرفرازی نیست؛ بلکه ذوجَنبتین است. یعنی هم شهرت نیک وجود دارد و هم شهرت بد و زشت. «هیتلر» از تمام زمامداران عصر خود مشهورتربود و هنوز هم شهره است؛ اما شهرتی کثیف و متعفن. معمر قذافی، رهبر لیبی هم مشهور است، اما مشهور به جنون و حماقت! «عیدی امین دادا» دیکتاتور اوگاندا نیز در جهان به دیوانگی و بلاهت معروف شد و حتا تاکنون هم شخصیّت منفی اش مورد توجه است و از روی اخلاق و کردارش هالیوود فیلم میسازد
از دکتر محمدعلی مهرآسا
اغلب سران حکومت ولایت فقیه نیز ازهمان ابتدا تاکنون، ازنظر فساد اخلاق، فساد مالی و یا حمق جبلی، سرآمد و شهره بوده اند؛ یعنی شهرت منفی. اما درمیان این چند سد نفری که از روز پیدایش این رژیم تاکنون مسئول بوده و شغلهای کلیدی داشته اند، احمدی نژاد از نظر نادانی، بلاهت، بی سوادی و حماقت، یک سرو گردن از دیگران بالاتر است وگوی سبقت از آنان ربوده است.
احمدی نژاد رئیس کابینه ی حکومت اسلامی، دقیقاً کپی دست اول «عیدی امین» رئیس پیشین حکومت اوگانداست؛ به همان حماقت و با همان ظرفیّت دیوانگی. منتها عیدی امین چاق و خپله بود و این لاغر و مُردنی؛ و اگرچه تقریباً حدود یک سوم وزن اورا دارد، اما از نظر بلاهت، چیزی از عیدی امین کم نمی آورد.
زمانی که احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهوری اسلامی انتخاب و معرفی شد، من در مقاله ای در ماهنامه «پیام آشنا»نوشتم:«با این انتخاب، اکنون تمام پیچ و مهره های رژیم باهم جور و یکنواخت شده اند و این شخص با این شخصیّت، همان کسی است که می باید به این کار گمارده میشد تا حاکمیّت را یکنواخت ویکدست کند و...» اکنون پس از نزدیک دوسال، با درخشش استعدادها و طغیان حماقت این مهره ی ولایت فقیه که کردار و گفتارش گاه سر به جنون میزند، برهمگان ازخودی و بیگانه روشن شد که با یک فرد غیر عادی طرفند.
نمی دانم چه کسی او را دست انداخته که«تو خطیب و ناطق و سخنرانی ماهر هستی...» که مرتب پشت میکرفون میرود و سخن می گوید، و چرند می بافد؛ و مسافرتهای استانی اش هم تنها به منظور خودنمائی و حرافی است!... درمسافرت به فارس- از همان ردیف مسافرتهای استانی- در فرودگاه شیراز خطاب به مردمی که بازور و تحبیب و تطمیع جمع آوری شده بودند، به نقل از روزنامه «آفتاب یزد»گفته است:
«اگر دوباره قطعنامه صادر شود، دستاوردهای جدید را رومی کنیم»، و یا « نظامیان انگلیسی برای یک لقمه نان به استخدام ارتش درآمده بودند...»
من از ارباب جراید و خبرنگاران ایرانی درحیرتم که چگونه این سخنان را که یادداشت می کنند و درروزنامه شان منعکس میشود، از خاطر می برند و درمواقع مصاحبه های مطبوعاتی از او نمی پرسند که:
حضرت! این چگونه دستاوردی است که به فرموده شما تنها زمانی نمایان میشود که دولت در تنگنا قرارگیرد؟ آیا اگر علیه ایران قطعنامه صادر نشود و ایران مورد تنبیه و تهدید نباشد، دستاوردهای جدید باید پوشیده و مخفی بماند؟
منظور جناب رئیس از دستاورد، اختراعات و اکتشافات بیرون از شماری است که از چند ماه پس از جلوس حضرتشان در پست ریاست جمهوری، مرتب برملا میشود، ولی هیچ اثر عینی از آنها درهیچ جا تاکنون دیده نشده است! پرسش بسیار ساده این است: اگر دستاوردی وجود دارد و دانشمندان و تکنیسینهای ایرانی به کشف و شهودی رسیده اند، چرا چنین موهبتی باید در خفا باشد؟ آخر این دستاوردها چرا باید برای روز مبادا نگهداری شود تا به عنوان حربه دربرابر فشار و تنبیه های جهانی ارائه گردد؟ اصولاً بیان فلان دستاورد - راست یا دروغ- چه کمکی به دولت و ملت ایران دربرابر فشار و تحریمهای جهانی میکند؟
این جناب یگانه ی دوران، از همان آغاز زمامداری همراه با کابینه اش، مرتب از پیشرفتهای علمی ایران سخن گفت آنهم نه عطف به ماسبق، بلکه همه مربوط به دوره ای که جنابشان به همت سپاه پاسداران به چنین مرتبه ی رفیعی رسیده اند. هرزمان که از سوی محافل قانونی بین المللی، تذکری دادند و تهدیدی نسبت به بیراهه رفتن های این حکومت صورت گرفت، به ناگاه از صندوق شعبده بازی این دولت یک دستا