|
advertisement@gooya.com |
|
nooshabehamiri@yahoo.com
ضحاک ماردوش را می خواندم. نوشته زنده یاد سعیدی سیرجانی و دراین تاسف که او را پیش تر و بیش تر نخوانده بودم . با آن تفاسیر حیرت انگیز از ضحاک و ضحاکیان ، خوردن مغز فرزندان ایران زمین و پایمالی فرهنگ و اندیشه در آن مرزوبوم ؛ و سپس آن نغز سخن فرانک به فرزند گاه عزیمت او به ایران همراه با کاوه آهنگر. آن دعای مادرانه ـ که دعای مادر ایران بود ـ چه اندازه بر دل می نشست که نه به فرزند، بل به ایران می اندیشید و چنین زیبا که: بپرداز گیتی ز نابخردان .
...که تلفن به صدادر آمد. دوستی اهل فرهنگ ازایران، که ازسنگینی فضا می گفت و از احساس ناامنی. می گفت با آژانس به این طرف و آن طرف می روم . ترس همزادم شده است و هیچ نمی دانم روزی که شروع شده به پایان می رسد یا نه و اگر می رسد چگونه .
و هم او بود که داستان مرگ دلخراش اردشیر افشین زاده را نیز برایم گفت . مردجوان ـ بگویید آنان که هرروز خوراک ضحاک می شدند ـ دریک میهمانی بوده که آقایان هردود کشیده اند . نمی دانست در آنجا و بر آن جوانان چه رفته ، تنها می دانست اردشیر ازپنجره به بیرون پرتاب شده ، طحالش پاره گشته و سپس جان به جان آفرین تسلیم کرده است . و من فکرکردم با آن جوان چه اندازه آرزو به گور رفت ؟
تلفن آن دوست به پایان نرسیده مطلب آقایان پورنجاتی و میردامادی راخواندم . لپ کلام این بود که سال های لبریز ازهراس قتل های زنجیره ای تکرار می شود . ظلمت خانه های شکنجه و نامردمی درحال راه اندازی دگرباره اند و اگر نهراسیم و کاری نکنیم ، چه مغزهای بسیارتر که خوراک ضحاکیان خواهد شد.
و آنگاه یاد قفل های فراوان بر درخانه محمود دولت آبادی نویسنده بزرگ ایران افتادم و آن قیافه سر درجبین برده هوشنگ گلشیری که می گفت : نباید تنها جایی بروم.
آن روزها ما همه هراس بودیم و چشم . می پاییدیم دور و برخویش را و می شمردیم لحظه ها را برای آنگاه که چنگک ضحاکیان ما را به دام اندازد . شهر پر از سایه بود و تاریکی سرشار ازمرگ . و هر سلام ناگاه ، دعوتی بود به مرگ . و ما همه در این اندیشه که به کدامین گناه ؟ گناه عشق به میهن ؟ گناه دل داشتن در گرو فرهنگ آن مرز و بوم ؟ به جرم تن نسپاریدن به ضحاک و ضحاکیان ؟ سخت بود آن روزها و سخت تر است این روزها.
وسپس نوشته مسعود بهنود روزنامه نگار ارزشمند ایران را خواندم که از راه افتادن جرخ قساوت می گفت . دیگر تابم نمانده بود. تاکی ؟ به کجا چنین شتابان ؟ کدام گون مانده است که دیگرگون ها ؟ قدرت چیست که آدمی می تواند به ظاهر آدم بماند و به واقع دشمن آدم ؟ ثروت به چه کارمی آید آنجا که آلوده باشد به خون عاشق و عاشقان ؟ این قدرت و این ثروت ، چون برهم بیامیزند، چه به فردا خواهند داد جز ننگ و بد نامی و نفرین ؟ مادر اردشیر هرگز التیام نخواهد یافت. دل او خواهد سوخت تا ابد و وای از آن روز که این سوزش سرریز شود به جان آنان که چنین سوزها بردل ها می نهند.
کجا می روید؟ آمدیم که گرفتید و بردید و سوزاندید و آتش برهمه خیمه ها زدید. گیریم تاریخ دروغ بود و دور، هماره دور شما و شمایان ، لیک فردا که خود ماندید و خود، جز آن چه خود با سعید امامی کردید، با خودتان خواهد شد ؟ لحظه ای بیندیشید، نه برای ما که برخود، دنیایی مملو از سعید امامی ها ، و قاتلان او و قاتلان قاتلان او، هراسناک دنیایی نیست ؟ آن روز که فرزندانتان بر شما امین نباشند، آن روز که پدرانتان گاه بوسیدن شما، طناب دارتان را در ذهن ببافند، آن روز که ندانید داماد از راه رسیده تان، شب در تاریکی در کدام گوش، قصه نابودی شما پچ پچ خواهدکرد، یاعروس تان، همان دخترک محجوب آفتاب و مهتاب ندیده ، در نامه ساده ای افشا نکند رمز شب را، آن روز، چه خواهید کرد ؟ ما ترس خود را با مردمان خود قسمت کردیم . شما زهره آب شده تان را بردر کدام خانه خواهید برد؟