سه شنبه 11 فروردین 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

آقای خاتمی؛ نيائيد! داريوش سجادی

داريوش سجادی
اصلاح طلبانی که مُصّر بر ورود خاتمی به انتخابات رياست جمهوری اند، تا اين لحظه کمترين برنامه ای برای چگونگی مديريت جامعه ارائه نکرده اند تا افکار عمومی قانع شود که بر فرض پيروزی خاتمی در انتخابات و با توجه به بکارت ساختار سياسی ايران طی ۱۲ سال گذشته چه تضمينی برای عدم بازتوليد بحران های دوران رياست جمهوری ايشان وجود خواهد داشت؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

آن قامت بلند، هوشنگ اسدی

او رفت. با لبخندش . با ریش تازه اش رفت. از من گذشت. دیدار دیگر ما در جایی خواهد بود که شکوفه های گیلاس می شکوفند و هیچکس را برای آنکه عشق و عدالت می خواست به بند و تبعید نمی فرستند

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





hooasadi@yahoo.com

برگشته ام تهران . مثل همیشه کنار خیابان ایستاده ام و نگاه می کنم. تا نوبت ما کی در رسد، شاهدان سفرهمیشه ایم. و حالا اوست. آن لبخند. آن ریش بلند. کسی از 21 سال پیش صدایم می زند.
ـ چشم بندت را بزن بالا...

***
خیلی وقت بود پشت آن صندلی چوبی نشسته بودم و به صداها گوش می دادم. مثل حالا بهار بود. کبوتران چاهی پشت پنجره لانه گذاشته بودند. پس زندگی نمرده بود. بهار تا کنار راهروهای بویناک پر فریادهم آمده بود. اگر پنجره را باز می کردی، اگر...و گوشم به صداها بود. همیشه با صدای دمپایی شروع می شد. فاصله می گرفت یا نزدیک می آمد. کجا بودم که این بار نشنیدم.
ـ گفتم چشم بندت را بالا بزن...
با تردید همین کار را کردم. یک جفت دمپایی پلاستیکی سیاه رنگ می دیدم، شلوار نظامی و ژاکت رنگی.همین.
ـ چشم کورت را باز کن... خوب باز کن...
دستی چند تا عکس بزرگ را روی دسته صندلی ریخت. سرم را نزدیک کردم.عینک نداشتم و چشم کورم نمی توانست ببیند. تصاویر سیاه وسفید پیش چشمانم جان گرفتند. بزرگ شدند. او بود. می رفت. می آمد. چای می داد. می خندید. خوش بود. جلسه بزرگداشت احمد محمود در طبقه چهارم خانه قدیمی خیابان حقوقی دفتر «شورا». حالا همه به خاطره ای دور تبدیل شده اند.
ـ شناختی؟...
عکس ها را دوباره ورق زدم. مثل نسیمی بود که از آزادی می آمد، یا شبحی دیگر که فرو می افتاد؟
ـ اسم این جاسوس چیه...؟
ـ جاسوس...؟
شبح نبود، کابوس جدیدی بود.
ـ هر چه می دانی درباره اش بنویس. ده دقیقه بعد بر می گردم...
کاغذ و خودکار به یک روی عکس ها افتاد و صدای دمپایی رفت. در بسته شد. کبوتر چاهی از پشت پنجره پرید. چشم بند را برداشتم. عکس ها را خوب نگاه کردم و دنیایی خاطره آمد. گروه آناهیتا. استانیسلاوسکی.هنرمند خلق. آن قامت بلند که صحنه تئاتر را به تسلیم وا می داشت. گورکی. در اعماق. رفاقت. احمد باده. روی کاغذ نوشتم:
ـ مهدی فتحی. هنرپیشه نامدار تئاتر ایران.
ـ این را که همه می دانند...
وقتی کاغذ بازجویی را خواند، آن صدای زمستانی این را گفت.
ـ همین است دیگر. اینجا هم جلسه شوراست...
ـ می دانیم. همه عکس ها را داریم... بیا خودتو ببین...
عکس را روی دسته صندلی انداخت. من بودم. نه من که آنجا نشسته بود و دیگر من نبود. خود را به زحمت به یاد می آ وردم. داشتم درباره شخصیت های رمان های احمدمحمود حرف می زدم و از آن بالا او را می دیدم که کنار گوش سیاوش کسرایی پچ پچ می کند. هیچ کدام دیگر در زمین پر ادبار ما نیستند و در آسمان هنر با «آرش» و «حامد» جاودانه شده اند.
ـ خودتی...؟
ـ بله...
ـ پس این جاسوسو می شناسی؟
ـ جاسوس؟
ـ همین هنرپیشه هه...اگر جاسوس نیست ... این ریش بلند چیه؟ معلومه برای رد گم کردن...
سال های دراز بود که مهدی ریش بلند می داشت که به قهرمانان گورکی شبیه اش می کرد با آن قامت استوار و جامه سیاه انگار از رمان «مادر» بیرون آ مده بود.
و بر من در آن شب بهاری تا صبح چه گذشت تا پرونده این جاسوسی بسته شد.

***

بهار تهران راستی فرق دارد. حسی در آن می وزد که در هیچ بهاری نیست. از کوه های بلند البرز با خود عطر نعنا و ریواس می آورد و صدای شکستن یخ های «آبشار سوتک» را دارد.
با این نسیم رفتم. همه خیابان «هدایت» را پیاده رفتم. پیاله فروشی ها همه خاموش. فراموش. خاطره های ما مدفون پشت درهای بسته و شکسته. دروازه شمیران مثل همیشه شلوغ. از کنار آخرین عطاری تهران گذشتم و به مسجد رسیدم. چند روزی بود آزاد شده بودم و همه چیز و همه کس را می بلعیدم. تو رفتم. مهدی را دیدم ایستاده کنار در. دیگر ریش نداشت. قامت کمی فربه شده وشکسته. خدای من این قامت بلند را کدامین دست تا کرده بود؟ مرگ تلخ زنش که در آتش فقر خود را سوخت؟ فقری که فرمان بیکار شدن مهدی در پی داشت و به آن عکس ها بر می گشت؟ حکم او را چنین داده بودند. به او رسیدم.
آغوش گشود. های های گریستیم:
ـ تلخ بود مهدی جان... گریه هم دارد...
کنار گوشم گفت:
ـ برای خودمان می گریم...برای آنچه بر ما رفت...هر کسی جوری در این آتش سوخت...

مهدي فتحي در بستر بيماري
مهدي فتحي در بستر بيماري

***

راهرو دراز بود و کثیف و بویناک. حالا بی چشم بند می رفتیم. بی دستبند. صحنه ای از فیلم «اعتراض» را در همان بند ما می گرفتند. با مسعود کیمیایی و همراه ابدی راهرو را می رفتیم. از اتاق ملاقات گذشتیم. همه لحظه های تلخ آمد. آن.یکی مهدی که حالا «ناتو»های رجاله پیراهن خونینش را پرچم زندگی حقیر خود کرده اند، داود، اباذر، اسماعیل... یادت هست چقدر نامه عاشقانه برای زنت نوشتم؟ ما خبر داشتیم. تو می دانستی داود؟ همه لحظه های تلخ آمد و قطره قطره جانم را زهرآگین کرد. در بند باز شد. اشک هایم را پاک کردم. مسعود پرسید:
ـ 6 سال اینجا بودی؟
ـ نه. دو سالش...
رفتیم تو. بچه ها می دویدند جلو بوسه. سلام. خبر. کیه؟ مال کدوم گروهه؟ کدوم اتاق میره؟ حالا همه آن بچه ها رفته بودند به دیار دیگر یا خانه یا خارج. تا وارد شدیم زندانیان صلوات فرستادند. آن نظم و نظافت جایش را به شلوغی و کثافت داده بود. ما جاسوس و خائن بودیم و می خواستیم استکبار جهانی را بر کشورمان حاکم کنیم. باید نابود می شدیم، تا عشق و عرفان و رفاه بیاید و خلایق دسته دسته به باغ های ملکوتی بروند. پس این انبوه دزد و فاچاقچی و قاتل از کجا آمدند؟ یک نفر هم آزاد می شد. مهدی بود. وسط بند ایستاده بود و صحنه آزادی را با بازیگر دیگر فیلم تمرین می کرد. صدایش می لرزید. جمله را تمام نمی گفت. کیمیایی زیر لب غر می زد. صحنه را چند بار تکرار کردند. آن قامت شکسته تر بود و با کلاه بر سر و بقچه زیر بغل کاسته تر می نمود. شعله ای بود که به خاموشی نزدیکتر می شد. کجا بود او که صحنه تئاتر زیر پایش می لرزید؟ رفتم و کنار میله های اتاق هشت ایستادم به عکاس فیلم هم گفتم عکس از من بگیرد. گفتم آن تخت هم معلوم باشد. تعجب کرد و پرسید:
ـ چرا اینجا؟
ـ آخر اینجا بودم... روی همین تخت ....
دوربین فلاش زد. حالا اگر آن عکس را از خانه ام به عنوان سند نبرده باشند، خاطره دو دورا ن را زنده می کند. شاید هم الان داشتم باز درباره آن عکس نوازش می شدم. برداشت آخر را گرفتند. جمعیت را کنار زدم و مهدی را در آغوش گرفتم. چشم هایش خسته بود:
ـ اینجا...؟ بردم و نشانش دادم. اتاق را و تا شروع صحنه بعد برایش از آن روزها گقتم. صدایش که زدند و بلند شد، گفت:
ـ حس گرفتم به جون تو...
صحنه خروج هنرمندانه او از زندان در آن سکانس عجیب فبلم اعتراض با حس تازه او گرفته شد.

***

پيکر مهدي فتحي در ميان مردم
پيکر مهدي فتحي در ميان مردم

داشت سه ساعت می شد. نمایش «دندون طلا» ادامه داشت و او هنوز استوار به صحنه می آمد و آ ن نقش دشوار را با صلابت به پایان می برد. هنوز صحنه زیر پایش می لرزید. نمی دانستم پشت صحنه دیدار آخر است . هیچکس ، هیچ وقت نمی داند.
ـ روی صحنه زنده می شم.... قامت خمیده استوار می شه... اما سوخته ام ... سوخته... تا اعماق قلب...

***

او رفت. با لبخندش . با ریش تازه اش رفت. از من گذشت. دیدار دیگر ما در جایی خواهد بود که شکوفه های گیلاس می شکوفند و هیچکس را برای آنکه عشق و عدالت می خواست به بند و تبعید نمی فرستند.
او آزاد شد و من به تبعید برگشتم.


Copyright: gooya.com 2009