دوشنبه 17 فروردین 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

آقای خاتمی؛ نيائيد! داريوش سجادی

داريوش سجادی
اصلاح طلبانی که مُصّر بر ورود خاتمی به انتخابات رياست جمهوری اند، تا اين لحظه کمترين برنامه ای برای چگونگی مديريت جامعه ارائه نکرده اند تا افکار عمومی قانع شود که بر فرض پيروزی خاتمی در انتخابات و با توجه به بکارت ساختار سياسی ايران طی ۱۲ سال گذشته چه تضمينی برای عدم بازتوليد بحران های دوران رياست جمهوری ايشان وجود خواهد داشت؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

"مدينه الصدر" و مقتداي جوان، "شهر صدر" با همه عراق تفاوت دارد، بهمن احمدي امويي

اين روزها با هر شيعه عراقي كه صحبت مي كني مدينه الصدر را مهم ترين بخش عراق مي داند. جايي كه قرار است آمال و آرزوهاي آن ها، در آن جا نقش ببندد

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





amouee@yahoo.com
ده دقيقه از مركز بغداد به سمت جنوب غربي كه حركت كنيد به «مدينه الصدر» مي رسيد. شهري با دو ميليون جمعيت. پيش از اين نام اين شهر «مدينه الصدام» بود و حال اهالي منطقه به آن مدينه الصدر مي گويند. اگرچه نام واقعي آن «مدينه الثوره» است. اين روزها با هر شيعه عراقي كه صحبت مي كني مدينه الصدر را مهم ترين بخش عراق مي داند. جايي كه قرار است آمال و آرزوهاي آن ها، در آن جا نقش ببندد.
***
پيش از سفر به عراق دوستي عراقي كه حالا مقيم نروژ است، برايم نوشت كه حتما به «مدينه الصدر» هم برو. آن جا با همه عراق متفاوت است. «وقتي به آن جا بروي و جوانان پرشور و ضد اشغالگر را ببيني تازه آن موقع خواهي فهميد كه آمريكايي ها نمي توانند در عراق بمانند»… در خانه مصطفي در «بغداد الجديده» هم كه بودم دخترانش مي گفتند: «سري هم به مدينه الصدر بزنيد. آينده عراق در آن جا رقم خواهد خورد.»
اين همه تاكيد كافي بود كه حس كنجكاوي من به عنوان يك روزنامه نگار تحريك شود و ببينم واقعا مدينه الصدر چه جايي است. چرا اين همه به آن توجه مي شود. آن قدر وصفش را شنيدم كه حيفم آمد، آنجا را نبينم. يكي از اولويت هاي كاري ام در عراق ديدار از مدينه الصدر شده بود.
روزي كه تصميم گرفتم به آن جا بروم، راهنماي عراقي ام از آن استقبال نكرد: «جاي خطرناكي است. به ويژه براي خارجي ها. اگر هم مي خواهيد برويد اول صبح برويد. بعد از غروب آفتاب كه اصلاً امكان ندارد.»
اما شب قبل كه از يكي از كارمندان هتل محل اقامتم آدرس مدينه الصدر را مي گرفتم او خيلي تشويقم كرد كه بروم: «مردم خوبي هستند. همه شيعه هستند و ضد آمريكايي. در زمان صدام نيروهاي بعثي و ارتش عراق خيلي جرأت نمي كردند وارد اين شهر و كوچه هاي آن شوند. حالا هم آمريكايي ها نمي توانند بيايند. چند روز اول پس از جنگ آمدند. اما وقتي نارضايتي مردم را از خود ديدند از شهر بيرون رفتند و حالا در حاشيه شهر هستند.»
در خيابان سعدون مقابل هتل بغداد كه پيش از اين به عنوان مقر نيروهاي اطلاعاتي آمريكا، منفجر شده بود، به هر راننده تاكسي كه نام مدينه الصدر را مي گفتم، لبخندي مي زد، ابرو بالا مي انداخت و مي رفت. پس از حدود 15 دقيقه بالاخره يك راننده تاكسي قبول كرد كه به آن جا برود. به ازاي دو و نيم دلار آمريكا يعني پنج هزار دينار عراقي.
راننده تاكسي مرتباً تكرار مي كرد: «مردم خوبي هستند. خيلي مهربانند. اما بعضي از خيابان هاي آن خطرناك است. به تنهايي وارد هر كوچه نشويد. پولهايتان را به آن ها نشان ندهيد. به خصوص اگر پول خارجي داريد و قبل از تاريك شدن هوا برگرديد…»
هنوز كاملاً از بغداد خارج نشده بوديم كه به نظر مي رسيد همه چيز به يك باره عوض شده است. ازدحام جمعيت، ميدان كوچك و شلوغ ورودي به مدينه الصدر و خودروهاي فرسوده و قديمي كه درهم مي لوليدند و راه خود را پيدا مي كردند و خيابان هاي خاك گرفته. بغداد و مدينه الصدر به هم چسبيده اند. ميدان با سيم خاردارهايي كه به دور آن كشيده شده بودند مشخص شده بود. چند پليس عراقي در ميان خودروها گير كرده بودند و بيهوده تلاش مي كردند، راه را باز كنند. يك تانك و چند سرباز آمريكايي با انگشتاني روي ماشه، هم در گوشه اي از ميدان همه چيز را زير نظر داشتند.
در توصيف مدينه الصدر با جمعيت حدود دو ميليون نفري اش شايد بتوان گفت شبيه جنوب شهر تهران در 25 سال پيش و اوايل انقلاب است. حكومت عراق در تمام سال هاي گذشته كوچك ترين توجهي به اين شهر نكرده است. خيابان هاي كوچك و كثيف، ساخت و سازها بي رويه، جمعيت بسيار زيادي كه در اين خيابان ها روز را شب مي كنند و وقتي راه مي روند پشت سرشان گرد و خاك خيابان هم به هوا بلند مي شود و امكانات آموزشي و بهداشتي بسيار كم. تقريباً تمام مردم شهر شيعه هستند. شيعياني كه رابطه خوبي با حكومت بعث نداشتند. رژيم صدام هم به بهانه اين موضوع كم ترين توجهي به اين شهر نشان نداده بود. همه چيز براي انقلاب، انتقام و به هم ريختن نظمي كه به زور در كشور ايجاد شده بود، در اين شهر مهيا بود. آن ها نياز به يك فرصت و شرايط لازم براي نشان دادن نارضايتي خود داشتند و حالا پس از جنگ و در حين جنگ آن شرايط براي آن ها فراهم شده بود.

مقتداي جوان

مدينه الصدر مركز نيروهاي مقتدا صدر، جوان روحاني و انقلابي اين روزهاي عراق است. نيروهاي جوان و آماده جنگ جيش المهدي كه همگي زير نظر مقتدا صدر فعاليت مي كنند، عمدتاً از اين شهر هستند.
"اثير" دانشجوي سال اول دانشگاه بغداد در رشته علوم سياسي مي گويد: «ما نياز به يك فرد انقلابي چون مقتدا صدر داريم. همه نيروهاي الجيش المهدي آماده هستند. اما مسئله اين است كه مقتداصدر مجتهد نيست و نمي تواند دستور جهاد بدهد.»
اثير خود را مقلد آيتالله سيستاني مي داند، اما به روش هاي انقلابي و تندروي هاي مقتداصدر گرايش دارد. جالب اينكه نيروهاي مقتداصدر تاكنون چندين بار با نيروهاي آيتالله سيستاني درگيري داشته اند. اثير در باره اين تناقض ديدگاهش توضيح مي دهد: «آيتالله سيستاني مرجع مذهبي ماست. اگر او هم به فكر جهاد باشد، همه نيروهاي جيش المهدي در اختيار او خواهند بود. اما چنين كاري نمي كند، ما نياز به عمل داريم.
مشكل اثير و ديگر جوانان مثل او هم اين است كه مقتداصدر به دليل اين كه مجتهد نيست فرمانش براي جنگ و عمل انقلابي كه آنها مي خواهند، كارايي چنداني ندارد.
بسياري از جوانان مدينه الصدر عضو جيش المهدي هستند. آن ها مي گويند ما آماده نبرد هستيم، فقط رهبري كه بخواهد ما را ياري كند و فرمان بدهد نيست. سيستاني كه فرمان جهاد نمي دهد و مقتداصدر هم جوان و كم تجربه است ضمن اين كه مجتهد هم نيست.
شعارهاي تند و انقلابي مقتدا صدر براي شيعيان و جوانان محروميت كشيده شهر جذابيت زيادي دارد. او از محبوب ترين و معروف ترين چهره هاي شهر مدينه الصدر است. در هر منطقه و بر روي ديوار و يا پارچه هاي آويزان شده از تيرهاي چراغ برق، تصاوير محمدصادق صدر، پدر مقتدا به چشم مي خورد. چند تايي هم عكس محمدباقر صدر در ميان آن ها وجود دارد.
مقتدا به اعتبار پدرش، فرمانرواي معنوي و نظامي شهر است. اگرچه خودش در كوفه زندگي مي كند، اما دفتر نمايندگي اش در مدينه الصدر هم كارهايش را پيگيري مي كند.
وقتي به "عمر"، جوان 23 ساله اي كه اهل مدينه الصدر است و دانشجوي هتل داري، گفتم: «مقتداصدر جواني است هم سن تو، اگر تو مي تواني خواسته هاي اين مردم را برآورده كني، او هم مي تواند.» در پاسخم گفت: «درست است كه جوان است، اما شور زيادي دارد و به همين خاطر هم او را دوست دارم، چون او مي تواند رهبر پرشوري برای مبارزات ضد امريکايي ما باشد. اما چون مرجع نيست نمي تواند فرمان جهاد بدهد. پس ناپختگي ناشي از جواني اش کار دست کسي نخواهد داد اتفاقي هم نمي افتد.»
پرسيدم: پس اين همه نيروي نظامي را براي چه مي خواهد؟
جواب داد: شايد در آينده مراجع تقليد با او همراهي كنند. مقتدا صدر يك روحاني تندرو است. خيلي ها بر اين باورند اختلافات كنوني او با برخي از مراجع از جمله آيتالله سيستاني كه مقيم نجف است، ريشه در 25 سال پيش دارد. همان اختلاف بين جريان حوزه و جريان صدريون.
تعدادي از طرفداران جريان حوزه معتقدند: پدر مقتدا صدر با دولت صدام روابط خوبي داشته است و همين روابط خوب شرايطي را برايش فراهم آورد كه هرگز از سوي نيروهاي صدام مورد تعرض قرار نگرفت.
محمدصادق صدر سه سال پيش از سرنگوني صدام، توسط نيروهاي امنيتي عراق، كشته شد. او در تمام سال هاي حكومت صدام در عراق بود. اما مراجع وابسته به جريان حوزه هم تبعيد شده بودند و به ايران و كشورهاي ديگر رفته بودند و اين يك موضوع مهم براي منتقدينش است.
اما اهالي مدينه الصدر در اين باره به گونه اي ديگر فكر مي كنند: «آيت الله محمد صادق صدر سياستي را در پيش گرفته بود كه هم شيعيان كمتر از سوي دولت عراق مورد اذيت و آزار قرار مي گرفتند و هم رابطه خوبي با سني ها به وجود آمده بود. به همين دليل هم بود كه وقتي صدام متوجه اهداف و برنامه هاي او شد، آيت الله را شهيد كرد.»
گفته مي شود محمد صادق صدر وصيت كرده كه پس از او آيت الله حائري كه هم اكنون در قم سكونت دارد، جانشين وي و مرجع شيعيان عراق بشود. او همچنين از"هاشمي شاهرودي" كه او هم مقيم ايران است نام برده است. حالا مقتداصدر با در دست داشتن نامه پدر در مقابل جريان حوزه و آيتالله سيستاني قرار گرفته و مي خواهد كه بنابر وصيت پدرش مراجع معرفي شده از جانب او وظيفه تعيين امامان مساجد عراق و مراكز شيعه نشين را داشته باشند.

شيعيان مدينه الصدر

به اولين خيابان در مدينه الصدر وارد مي شوم که خيابان "مريدي" است. نگاه هاي سرد مردم در اين خيابان خبر از اين مي داد كه آن ها خيلي غريبه ها را دوست ندارند. به طرف يكي از آن ها رفتم تا از او چند پرسش درباره زندگي اش بپرسم. با لحن غير صميمانه و سرد و بدون اينكه به من نگاه كند، فقط پرسيد: اهل كجايي؟
گفتم: ايران
با لحن هيجان زده و سئوالي پرسيد: «ايران!؟ شيعه!؟»
گفتم: بله. از ايران آمده ام و شيعه هستم.
«اهلاً و سهلاً» را كه گفت، هم رفتارش صميمي تر شد و هم بقيه دوستانش را صدا زد كه «بيائيد، يك خبرنگار از ايران آمده است.»
اين حرف او و حضور ديگر رفقايش كليدي بود براي بازكردن خيابان مريدي و وارد شدن به قلب و ذهن آن ها.
چند ده متري كه جلو رفتم، همان مرد در گوشم گفت: «مواظب لوازمت باش! سعي كن خيلي زود از اين جا بروي، چند نفر مسلح دنبالمان هستند.» بعد هم اضافه كرد: «البته من و دوستانم مواظبتان هستيم تا اتفاق بدي برايتان نيفتد. ايراني مهمان ما است.»
پشت سرم را نگاه كردم، حدود 10، 12 نفر كوچك و بزرگ با خنده هايي بر لب دوره مان كرده بودند و هر لحظه هم بر تعدادشان اضافه مي شد. آن ها نقش محافظ ما را پيدا كرده بودند تا به افراد خطرناك و شرور اجازه نزديك شدن را ندهند. مرتباً هم به همديگر مي گفتند: «ايراني، شيعه» و ما را نشان مي دادند.
مردي كه يك سري پنجره و چارچوب در و تعداد زيادي ميز و صندلي فلزي كه بر روي بعضي از آن ها بر چسب ادارات مختلف دولت مركزي عراق ديده مي شد، را مي فروخت، گفت: «من از آمريكا متنفرم، چرا كه در جنگ ايران و عراق از صدام حمايت كرد. ايران در آن جنگ تقصيري نداشت. صدام جنگ افروزي كرد و آمريكا از او حمايت كرد و سلاح هاي فراوان در اختيارش قرار داد…»
يكي ديگر از همكارانش به ميان حرفش دويد و ادامه داد: «صدام شيعيان را دوست نداشت. همين مدينه الصدر به خاطر اينكه شيعه نشين است و عليه صدام، خيلي تحت فشار قرار داشت…»
«شيعه و ايران» كليدهاي طلايي من براي نزديك شدن به اهالي شهري بود كه در اين شهر هر كس اين واژه ها را از من مي شنيد، با علاقه زياد به پرسش هايم پاسخ مي داد.
بحث شيعه و سني در عراق امروز با توجه به پس زمينه هايي كه دارد، مي تواند عامل يك سري درگيري ها باشد. اين موضوع سئوالي بود كه من در اين شهر با خيلي ها در ميان گذاشتم. مصطفي مرد آهنگري كه با ديدن چهره اش احساس كردم آنتوني كوئين هنرپيشه مكزيكي الاصل سينماي آمريكا در مقابلم نشسته است، گفت: «ما اصلاً بحث شيعه و سني نداريم. خود من سني هستم كه با يك زن شيعه ازدواج كرده ام حالا دخترانم شيعه هستند و پسرم سني.»
سپس مكثي كرد و فنجان چاي غليظ عصرانه را كه با هم در حياط خانه اش مي نوشيديم، سر كشيد و اضافه كرد: «تا سال هاي پيش در همين خيابان" سعدون" و باب شرقي خانه ها يك در ميان شيعه و سني بودند و مردم و همسايه ها با هم رفت و آمد داشتند. سني ها در مراسم عزاداري امام حسين و عاشورا حضور چشمگيري داشتند و حتي براي امام حسين نذري مي پختند. بحث سني و شيعه را صدام به وجود آورد. ما عراقي ها در اصل با هم هيچ مشكلي نداريم.»
وقتي سه روز بعد به همراه فواد دانشجوي سال دوم رشته فيزيك كه از اهل تسنن بود به كربلا رفتم، به معناي آن چه مصطفي گفته بود پي بردم. فواد كه با خوشحالي نقش راهنماي من در كربلا را بر عهده گرفته بود با علاقه به زيارت حرم امام حسين(ع) رفت، در آن جا نماز خواند و دعا كرد و پس از آن به حرم حضرت ابوالفضل و از آن جا به مكاني به نام «مقام امام صاحب الزمان». او برايم توضيح داد كه در روايات آمده كه امام مهدي(ع) در اين جا براي امام حسين و يارانش نماز گزارده است. فواد واقعاً مرا تحت تاثير قرار داد.
تعدادي از ساكنان «مدينه الصدر» كه يك شهر به شدت مذهبي و شيعه نشين است، را سني هاي تشكيل مي دهند، اغلب زنان هم در اينجا با حجاب هستند. هرچند مي توان زنان بي حجاب شيعه و سني هم در ميان آن ها ديد. اما تعدادشان خيلي زياد نيست. آنقدر كم اند كه توجهي را برنمي انگيزد اما نمي توان انكارشان كرد.
«كسي با آن ها كاري ندارد» جوابي است كه در مورد زنان بي حجاب مدينه الصدر مي شنوم.
اما يكي از اين زن ها كه معلم يك دبستان دخترانه بود، از اوضاع احوال به وجود آمده نگراني داشت: «قبل از جنگ راحت تر رفت و آمد مي كرديم. اما حالا مشكلات زياد شده است. بعضي از جوان ها مزاحممان مي شوند و ما را مي ترسانند.»

آمريكايي ها و عراقي ها

نفرت و ناراحتي مردم مدينه الصدر از آمريكايي ها همچون ديگر مناطق عراق به راحتي قابل ديدن و شنيدن است. اگر چه آن ها با آمدن آمريكايي ها بود كه اين امكان را پيدا كردند تا بتوانند نسبت به گذشته از زندگي بهتري برخوردار باشند، اما با وجود اين دل خوشي از آمريكايي ها ندارند.
اثير دانشجوي شديداً مذهبي كه براي رفتن به مدينه الصدر خيلي تشويقم كرده بود، گفت: «ما در زمان صدام آينده اي نداشتيم اما حالا شايد داشته باشيم و همين احتمال به ما اميدواري مي دهد.»
با هركدام از اهالي منطقه كه درباره آمريكا حرف مي زني، حتماً اين جمله را مي شنوي: «آمريكا ظالم، صدام ظالم، اما آمريكا احسن من الصدام» (آمريكا و صدام هر دو ظالم هستند، اما آمريكا بهتر از صدام است)، زينب معلم دبستان دخترانه درباره آمريكا مي گويد: «صدام 37 سال با كمك آمريكايي ها بر ما حكومت كرد و فقط زماني كه مصلحت و منافع خودشان را در رفتن صدام ديدند، او را سرنگون كردند. آن ها به بهانه نابودي سلاح هاي شيميايي و مبارزه با تروريسم وارد عراق شدند. البته آمريكايي ها ما را از شر صدام نجات دادند، اما من آن ها را دوست ندارم، چون كه كشورم را اشغال كرده اند.»
مدير مدرسه، اما، نظر ديگري دارد. او در حالي كه با خوشحالي، سالن، راهروها و كلاس هاي مدرسه را كه بچه ها در حال درس خواندن هستند، به من نشان مي دهد، مي گويد: پس از 23 سال براي اولين بار يك شركت آمريكايي تعهد كرده تا ساختمان مدرسه را رنگ بزند. يك رنگ سفيد.»
به ديوارهاي مدرسه كه از بس به آن بي توجهي شده، در حال فروريختن است. بوي تازگي رنگ در راهروهاي مدرسه دو طبقه كه 400 شاگرد دارد پيچيده است. رنگ هنوز خشك نشده است. ديوار مدرسه سفيد سفيد است.
او مي گويد: «تا قبل از آمدن آمريكايي ها حقوقي كه مي گرفتم در حدود 10 دلار بود. اما از زماني كه آن ها آمده اند نزديك به 100 دلار حقوق مي گيرم. اين براي من كه تا پيش از اين به چشم خودم دلار نديده بودم، يك موقعيت خوب است.»
مدير مدرسه با خوشحالي كيف هاي اهدايي آمريكايي ها به دانش آموزان را نشانم مي دهد. «آن ها (آمريكايي ها) به هر دانش آموزي كه در اين مدرسه درس مي خواند (و البته همه دانش آموزان عراقي) يك كيف هديه داده اند.» كيف اهدايي آمريكايي ها تمام وسايلي را كه يك دانش آموز نياز دارد، در خود جاي داده است. دفتر مشق، قلم- كاغذ، خودكار و خطكش. روي هركدام هم جمله اهدايي از سوي آمريكا با چند ستاره حك شده است.
به ياد «هلا» دختر مصطفي افتادم؛ خواهر كوچكترش به مدرسه مي رود و او با نشان دادن كيف هاي اهدايي آمريكا به من گفت: «متأسفانه آمريكايي ها تلاش مي كنند با اين نوع كارها از نظر رواني در ذهن بچه هاي عراقي اثر بگذارند. اما واقعيت اين است كه آن ها هيچ كاري نكرده اند.»
پدر «هلا» حرف هاي دخترش را ادامه داد: «البته از همان اول هم معلوم بود كه كاري براي ما نخواهند كرد. آن ها براي نفت عراق و خيلي برنامه هاي ديگر كه در آينده معلوم خواهد شد، به اين جا آمده اند، نه براي كمك و ايجاد دموكراسي براي عراقي ها.»
از مصطفي پرسيدم: «مگر قرار بود آمريكايي ها اين جا چه بكنند كه حالا خيلي ها مي گويند كاري انجام نداده اند؟»
او گفت: «در زمان جنگ شب و روز هواپيماهاي آمريكايي، اعلاميه بر سر مردم مي ريختند كه اگر باما باشيد و از صدام حمايت نكنيد، شما را آزاد مي كنيم و خودتان مي توانيد كشورتان را اداره كنيد؛ اما حالا كه شش ماه از جنگ گذشته، آن ها حتي نتوانسته اند، تلفن هاي بغداد را راه بيندازند. تلفن هايي كه خودشان بمباران كردند.»
خيابان مريدي در مدينه الصدر پر از وسايل دست دوم ابزار آلات ساختماني، چارچوب هاي در و پنجره، وسايل و تجهيزات بيمارستاني، انواع و اقسام كامپيوتر و ماشين حساب هاي اداري و انواع اسلحه.
تقريباً تمام اين وسايل از ادارات دولتي و ساختمان هاي قصرهاي صدام در شورش هاي پس از جنگ غارت شده اند و حالا در اين خيابان و محله هاي ديگر بغداد خريد و فروش مي شوند.
در اين خيابان همچنين مرداني بساط پهن كرده اند كه در كمتر از يك ساعت با قيمت هاي بسيار ارزان شناسنامه و پاسبورت صادر مي كنند.
مردي كه در پشت بساط صدور شناسنامه جعلي خود نشسته هم دل خوشي از اوضاع و احوال ندارد: «هيچ وقت يك اشغالگر دلسوز ما نمي شود. آمريكايي ها چند ماه است كه در حال فروش نفت ما هستند و كسي هم حواسش نيست و از آن ها نمي پرسد كه پول نفت ما را كجا مي برند و چگونه هزينه مي كنند.» او از من پرسيد: «شما مي دانيد آن ها بر سر پول هاي عراق در بانك هاي سوئيس چه آورده اند؟»
من هم كه جوابي برايش نداشتم. جوان ديگري كه وسايل پزشكي و دستگاه هاي اتاق عمل و جراحي را مي فروخت، هم گفت: «ما يك حكومت عادل مي خواهيم؛ حكومت اسلامي» .
او كه صدام دو تن از برادرانش را اعدام كرده است، گفت: «به نظر من آمريكايي ها مثل صدام هستند. فقط ظاهرشان بهتر است.» به نظر مي رسد كه عراقي ها هم دست كمي از ايراني ها در بحث و گفت وگو در مورد مسائل سياسي ندارند. تقريباً هر كدامشان نظر و حرفي در مورد آمريكايي ها، شيعه و سني و صدام دارند.
شب كه به هتل برگشتم، پس از شام با چند تن از كاركنان هتل در اين باره صحبت كردم. آن ها هم حساسيت زيادي نسبت به آمريكايي ها داشتند. آن ها براي من درباره يك مهندس آمريكايي كه در يكي از اتاق هاي هتل زندگي مي كرد حرف زدند. آن ها روي تمام حركات و رفتار او حساس شده بودند. فكر مي كردند او يك جاسوس است.هر کدام چيزي در باره اش مي گفتند:
"امروز رفتيم اتاقش را تميز كنيم، اجازه نداد وارد اتاقش بشويم. گفت: «لازم نيست. خودم اتاقم را تميز مي كنم.»، «در يك ماه گذشته هيچ كس نتوانسته وارد اتاقش شود» اين مرد آمريكايي مي گويد: «من مهندس هستم و بر روي وضعيت آب و هوايي عراق مطالعه مي كنم، اما در اين شرايط، مطالعه روي آب و هوا بهانه است.» و يا اينكه «آن آمريكايي اتاق هتل را براي يك سال اجاره كرده است، چه كسي در يك هتل براي يك سال اتاق اجاره مي كند. او حتماً جاسوس است.»
متصدي پذيرش هتل هم به من گفت: « مرد آمريکايي روزي دو- سه بار به هتل مي آيد و يك سري وسايل با خودش مي آورد و چند وسيله ديگر را از اتاقش مي برد. هميشه هم يك چپيه عراقي كه تازه خريده به دور گردنش انداخته و يك بطري آب معدني خنك هم به كمرش آويزان است.»


Copyright: gooya.com 2009