دوشنبه 21 اردیبهشت 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

این سوسن است که نمی خواند، هوشنگ اسدی

...و خواند و خواند تا روزگار دیگرشد. سوسن نماند. بیرون آمد. از حصار وطن به زندان بی حصار غربت آمد . ماند و به همان جا برگشت که آمده بود: فقر هولناک. و مرگ در تنهایی

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 


hooasadi@yahoofr

محمدعلي فردين

جز او که در باران ریز دیاری غریب به دهان بازگور می رفت ، تنها یک نفر دیگر از"کوچه وبازار" به ادبیات ایران راه یافت: فردین . فروغ فرخزاد در آن منظومه ماندگار شعر معاصر از کسی گفت که مثل هیچ کس نیست و از
آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
وغذای مریضخانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند

سینمای فردین که فروغ می گفت، همان است که منتقدین "سینما برای سینما" درایران نامش را به سخره "فیلمفارسی" گذاشته اند. سینمایی که بخشی از آن مجموعه وسیع هنر دل خواه مردم کوچه و بازار است که به آن نام های مختلف داده اند: هنر لاله زاری، هنر خاکی، کوچه و بازار...

و همین محمدعلی فردین، قهرمان سابق کشتی جهان و یکی ازدو ستاره بزرگ سینمای ایران قبل ازسال 1357، در ایران ماند و درغربت وطن خود ذره ذره آب شد و روزی که به سوی خاک رفت، چنان ایران به حرکت در آمد که درنشریه ای نوشتند:
ـ مرگ فردین به مقوله ای امنیتی تبدیل شد...

و او محمدعلی فردین، اساسا کاری به سیاست و امنیت نداشت. بازیگر سینما بود به تمام معنا. با آن لبخند زیبا و آوازها که ایرج از دهانش می خواند و صدای چنگیز جلیلوند که صدای او شده بود. فردین معدل تختی و ایرج و جلیلوند بود. ازسه جا راه به دل مردم می برد. وقتی درخانه اش دق کرد، بیست سالی بود که اجازه حضور بر پرده نداشت، مگر به شرطی. بی تاب بود که فریاد "اکشن ... صدا ..." برخیزد و او از آن سوی سی وسه پل آوازخوان بیاید. اما به او به«شرط» می گفت : "نه ..."
این سال های آخر در همه مراسم نمایش فیلم مجله "گزارش فیلم" می آمد و هر وقت پول نداشتیم که سینمایی را اجاره کنیم، تلفن ما را بی "آره" زمین نمی گذاشت . تلفن منی را که سال هاعلیه سینمای او "نقد" نوشته بودم. و دیدار ما هر بار با بوسه ای همراه بود و آن دستان نیرومند، چشمان غمگین و موهای سپید. به سینما که می آمد، همه سینماگران ایران که بودند از پیر و جوان، به احترامش از جا بر می خاستند و این رضا کیانیان بود که وقتی بالای صحنه رفت، حضور او را مایه افتخار سینمای ایران دانست و سالن به احترام او به پاخاست و فردین گریست. و آن شب بود که در راهروی دل گیر سینما جمهوری با چشمان اشک بار گفت:
ـ مرتب مرا می خواهند و می گویند توبه نامه بنویس تا به تو اجازه بازی بدهیم ...
و او، همان محمدعلی فردین "نه" گفت و تختی وار "نه" گفت و مثل او برشانه های مردم به خاک رفت.
ـ ازچه توبه کنی مرد؟ تو که سیگارهم نمی کشی .. ما که با سینمای تو مخالف بودیم ، هیچ ماجرایی از تو نشنیدیم که امروز دستمایه "اخلاق" شود و مستوجب توبه ...
نگاهم کرد. اشگ هایش را با دست های یک قهرمان کشتی جهان سترد و رفت . و بر همان «نه» تختی وار ماند و بر شانه های مرد به خاک رفت.

---------------------------------------
سوسن

بعد از فردین ، این سوسن بود که نه تنها به شعر آمد کتابی هم به نامش شد:
ـ این سوسن است که می خواند...
نام کتابی و شعری زیبا از منصور اوجی است که سوسن خواننده کوچه وبازار، آوازه خوان کافه های لاله زار را به ادبیات معاصر آورد. و آن دهه آرمانی 60 بود. دهه چه گوارا. فرود از کوه ها برای فتح کوبا، هجوم از روستاها برای آزاد کردن چین. زنان و مردان سرودخوانی که در سراسر جهان فردای روشن و رهایی را نزدیک می دیدند:
و جهان یگانه خواهد شد
تصور کن مالکیتی در کار نباشد
مطمئن نیستم بتوانی
نه نیازی به مرض است و نه گرسنگی
برادری انسان
تصور کن تمامی مردمان
دنیا را میان خود قسمت می کنند
حتما می گویی من خیالبافی می کنم
اما تنها من نیستم
امیدوارم تونیز روزی به ما بپیوندی
و جهان در یگانگی خواهد زیست
جون بویز ، این ملکه آوازهای بومی در آمریکا چنین می خواند (1) . ام کلثوم در مصر فریادی چنان رسا می زد که جهان عرب را به لرزه در می آورد . و از کافه های زیرزمینی لاله زار صدایی آرام آرام رخنه می کرد و در دل جا می گرفت :
دوست دارم... میدونی...
صدا از اعماق فقر آمده بود. از روستایی در کرمانشاه. صاحب صدا نه زیبایی اندام داشت و نه چهره ای دل فریب. زنی عادی. عامی . از اندوه مردم کوچه و بازار می گفت. روشنفکران درها را به روی او بستند. در اطلاق "سوسن کوری" به او تکفیری پنهان بود که در فرهنگ ما خانه کرده است.
اما صدا قفل ها را شکست و درها را باز کرد:
ـ این سوسن است که می خواند...
و خواند و خواند تا روزگار دیگرشد. سوسن نماند. بیرون آمد. از حصار وطن به زندان بی حصارغربت آمد . ماند و به همان جا برگشت که آمده بود: فقرهولناک. و مرگ در تنهایی.
ـ همه میگن دیونه است... این خودم می دونم
همه میدونن که عاشقي کار دله...
گناه من نیست، تقصیر دله...

و حالا او را در باران ریز دیاری غریب به دهان باز گورمی گذارند. جرثقیل بزرگی با چنگک های سهمگینی که یادآور استبداد هولناک و تاریخی سرزمین سوسن است، او را به خاک غریبه ای می سپارد. پرچم بزرگ ایران بر بالای سرش تاب می خورد. بلندگو همه آن ترانه های قدیمی را پخش می کند. دهه 60 آرمانی برمی گردد و جهان بی آرمان امروز را به سخره می گیرد. کسی به گور می رود و تابوت را در پرچم ایران می پیچد. صدایی درمن می گوید: ما تکه تکه می شویم و در سراسرجهان در گورهای غریب ایران را تکثیر می کنیم.
بر تابوت خاک می ریزند. و بر خاک سنگ می گذارند:
این سوسن است که دیگرنمی خواند ...

----------------------------------
1 ـ ترجمه شعر را عینا از مطلب ابراهیم نبوی نقل کرده ام که به زندگی و شعر جون بویز اختصاص دارد. ای کاش او که خود امروز میراث دار تاریخ طنز معاصر ایران است و در تلخی غربت شیرین می نویسد، یاد سوسن هم می افتاد وبا آن تسلط که به شعر و ترانه معاصر دارد، مثل همیشه چنان می گفت که شایسته سوسن و هنر مردمی ایران است. ابراهیم جان روز 22 اردیبهشت 1383 روز سوسن است نه جون بایز.





















Copyright: gooya.com 2016