یکشنبه 31 خرداد 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امويی
بعضی احزاب فکر می کنند، زنان برای ویترین حزبشان مناسب هستند.» جنبش های زنان در ترکیه سالهاست تلاش میکنند، بر نابرابری زنان در این کشور غلبه کنند. در بهار ۲۰۰۷ انجمن کاد( KADE انجمنِ آماده سازی و حمایت از زنان در عرصه سیاست) کارزاری را به راه انداخت . به صورت نمایش زنان مشهور در تلویزیون، بر پوسترها و بر تصاویر ستونهای نصب اعلانات. برای این زنان ریش و سبیل گذاشته بودند. آنان به این شکل نمادین می پرسیدند: «آیا باید ریش و سبیل داشته باشیم تا به مجلس راهمان دهند؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

من با شريعتي بودم، محمود فرجامي، شرق

هميشه مى گفت به مبارزه مسلحانه راضى نيست، اما من مى فهميدم كه آن سخنان پرشورش چه سرنوشتى خواهد يافت، سرنوشت من: يك سرش لب شريعتى و يك سرش آتش!

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





علي شريعتي

سال ۱۳۱۲ و در كاهك سبزوار به دنيا آمد اما بيشتر آن سال ها در مزينان بود تا در كاهك يا مشهد. اجدادش هم همه مثل خودش از دوستان من بودند، از ملاقربانعلى كه معروف بود، به آ خوند حكيم و شاگرد خاص حاج ملاهادى تا شيخ محمود و البته پدرش، محمدتقى شريعتى. پدرش چه آن سال ها كه در لباس دين بود و چه بعد كه وارد فرهنگ شد و به سلك معلمى درآمد و چه از سال ۲۰ كه شروع به مبارزه فكرى با حزب توده كرد و چه در سال ۲۳ كه كانون نشر حقايق را با چند تن از همفكرانش تشكيل داد، هميشه دوست و انيس من بود.

البته مادرش كه زنى ساده و روستايى بود چندان مجالستى با من نداشت ولى دشمنى هم نمى ورزيد و به جاى اين كار ها حواسش به شوهر و پسر و دخترانش بود. على از همان اول در آغوش سنت بزرگ مى شد پس نه عجب اگر پيش از مدرسه در مكتب مادربزرگش ملازهرا نشست. اخلاق متناقض نمايش هم از همان اول نمايان بود : عاشق آموختن بود ولى از مكتب فرار مى كرد، ميل به سكوت داشت اما وقتى جاى خلوتى پيدا مى كرد سكوت را مى شكست و با خودش حرف مى زد، زياد فكر مى كرد اما بسيار هم حواس پرت بود، عاشق كتاب بود اما بى اعتنا به درس و مدرسه. از اين دوران به بعد را من خوب به خاطر دارم، آخر همان سال ها بود كه با من دوست شد و رشته اين دوستى هيچ وقت پاره نشد. پدرش مى گفت: «معلم ها هميشه گله مى كنند از دست على. آخر اين بچه كه روز و شب كتاب مى خواند و اين قدر دله است در مطالعه، چرا اين همه خسيس است در درس؟» راست مى گفت على شب ها تا دو و سه بعد از نيمه شب كز مى كرد روى كتاب و همانجا خوابش مى برد، بعد صبح روز بعد ياد درس و مشقش مى افتاد و آن زمان هم كه بايد چند نفر جور حواس پرتى او را مى كشيدند و دنبال جوراب، دفتر، كتاب و قلمش مى گشتند. يا نمى رسيد مشقش را بنويسد و يا حتماً دير مى رسيد به مدرسه.

بعدها هميشه اين عادت به دير رسيدن برايش دردسر درست مى كرد، اما هيچ وقت حاضر نشد شب زنده دارى هايمان را فداى مقررات ادارى كند. البته اين طور نبود كه كند بودنش باعث دير كردن هاى هميشگى اش بشود، نه اتفاقاً خيلى هم به سرعت علاقه داشت. حتى وقتى در مزينان با بچه ها مسابقه الاغ سوارى مى گذاشتند عشق به سرعت و زود رسيدنش باعث مى شد چه سيخ ها كه به الاغ هاى بيچاره نزند! اتفاقاً اين عشق به سرعت و زود رسيدن و سيخ زدن به الاغ ها هم از آن عادت هايى بود كه هيچ گاه نتوانست آنها را از سر به در كند و دردسر هاى بزرگ ترى برايش ايجاد كردند! دوچرخه هم كه خريد و حتى بعد ها هم كه آن مسكوويچ سرمه اى رنگ را سوار مى شد، عاشق تند راندن و زود به مقصد رسيدن بود؛ مثل هميشه. مرا هم كه به دست مى گرفت باز تند مى راند.

خيلى وقت ها در دلم مى گفتم: «على جان آ هسته تر، چه خبر است؟ اين طورى پيش بروى هردويمان را از نفس مى اندازى.» اعتنايى نمى كرد اما انگار حرف مرا مى شنيد. گاهى رو به همسر و دوستانش، انگار كه به در مى گويد تا ديوار بشنود؛ مى گفت: «گاهى بعضى ها مى گويند اين اندازه از كار معقول نيست و از پا درت مى آورد و نمى توانى تا آخر عمر ادامه بدهى، اما معلوم هم نيست كه براى هميشه و تا آخر عمر فرصت همين كار را به آدم بدهند.» طعنه مى زد و با من بود! هميشه همين طور بود، طعنه زن و رند. وقتى در شانزده سالگى سيكل اولش را گرفت و به اصرار پدرش وارد دانشسرا شد، همين رندى و ملاحتش محبوبش كرد، والا آن قدر بى خيال و تنبل بود كه حتى تختش را دوستانش مرتب مى كردند. البته بى خيال مسائل عادى و تا حدودى معاشرت هاى مردمى بود، و نه جامعه و سياست و دين و عرفان. به همين خاطر هم سال 31 نصف روزى را در بازداشت گذراند؛ همان سالى كه دانشسرا را تمام كرد و استخدام اداره فرهنگ شد. اولين كار جدى مشتركمان تا آن موقع ترجمه «ابوذر غفارى» بود و بعد از اندكى «مكتب واسطه» البته اين دومى واقعاً كار مشتركمان نبود، بلكه خلاصه سخنرانى هايش در انجمن اسلامى دانش آموزان بود كه به دست خود او تاسيس شده بود. خيلى به تحصيل در دانشگاه علاقه مند بود، ولى چون ديپلم نداشت و دانشسرا رفته بود؛ نمى توانست به دانشگاه برود.

يك مقدارى از دانشسرا رفتنش تقصير من بود. آخر اجدادش جز من چيزى برايش به يادگار نگذاشته بودند و اين در جامعه اى كه به رغم تعارف ها و تمجيد ها و تملق ها، «قلم» ارزش چندانى ندارد و صاحبش هميشه هشتش بايد گرو نُهش باشد، يعنى «فقر». حالا ديگر خيالش تا حدودى راحت شده بود و دست كم مى دانست با آن «آب باريكه» و آن قناعت و مناعت ارثى اش، دستش پيش هيچ كسى دراز نخواهد شد. اسمش را در كلاس هاى شبانه نوشت و تا سال ۳۴ كه دانشكده علوم و ادبيات انسانى در مشهد تاسيس شد، ديپلم ادبى گرفت. آن اوايل به خاطر اينكه نمى توانست تمام روز را در دانشكده باشد، اجازه ثبت نام در دانشكده را نداشت و فقط يك مستمع آزاد بود، اما بعد دستور رسيد كه پاره وقت ها هم مى توانند ثبت نام كنند. پيش رفت. معلم مدرسه كاتب پور، دانشجوى رشته ادبيات و مترجم و مولف كتاب هاى «نمونه هاى اخلاقى در بحمدون اثر كاشف العظاء»، «ابوذر غفارى» و «تاريخ تكامل فلسفه» حالا توانسته بود هفته اى يك ساعت هم برنامه راديويى داشته باشد. هر چه كارش بيشتر مى شد شوقش هم افزون مى شد. همين سال ها هوس تجربه در شعر نو هم به سرش افتاد و كار هايى چون «من چيستم» و «غريب راه» را سرود. شور بسيار داشت و گرچه شورش را در نياورد اما سال ۳۶ با چند نفر ديگر دستگير شد و به زندان افتاد . گويا زياد هم از زندان بدش نمى آمد. يا با ديگران بحث مى كرد و يا با من بود و يا با سيگارش در خلوت به فكر كردن.

اما چه خوب شد كه آزاد شد. زندان خيلى چيز هاى خوب داشت اما يك چيز خيلى خوب در آن يافت نمى شد، زن! خيلى زود عاشق همكلاسى «بي حجاب» اش شد و پوران شريعت رضوى را مثل هوو داخل جمع مان كرد. اما من حسودى نكردم، پوران هم به ما حسودى نمى كرد و همين عشقشان را محكم تر كرد. اگرچه پوران خودش دخترى ساده و آرام و صلح جو بود و پدرش مردى بازارى، اما خانواده اش سخت با روحيات على سازگار بود: اهل دانش و فرهنگ بودند و شهيد داده و مذهبى اما نه امل! به ويژه « آذر» كه در سال ۳۲ جلوى دانشگاه تهران به گلوله ستم كشته شده بود. على عاشق شده بود اما همانى بود كه بود، همچنان خواننده و نويسنده و البته سر به هوا؛ حتى سر عروسى اش هم دير آمد و با سروضع نامرتب. چه خجالتى كشيدم!
*********************************
تا زمانى كه چرخ هاى هواپيما آسفالت فرودگاه پاريس را لمس نكرد، هيچ كدام باورمان نمى شد كه بتوانيم به فرانسه برويم. از همان زمان كه به آرزوى ادامه تحصيل بيشتر درس مى خواند تا رتبه اول را به دست بياورد، مثل يك خواب و روياى دست نيافتنى بود. زمانى كه شاگرد اول شد و طبق مقررات براى اعزام به خارج معرفى شد هم اصلاً باورش نمى شد و حتى وقتى كه پس از دوندگى هاى بسيار و رفع موانع ناهموار بليت را به دست گرفت، باز هم باورش نمى شد. اين ها را من مى دانم، منى كه به اندازه رگ گردن به او نزديك بودم. از مه ۵۹ تا يك سال بعد در دنياى خاصى بود. از همان اوايل از ايرانى ها كناره گرفت و با زحمت بسيار توانست در محله اى از پاريس كه به قول خودش «پاريس دست نخورده و به خارجى نيالوده» بود منزل بگيرد. اينها عقايد خودش بود و من كاملاً بى تقصير بودم. خود او بود كه مى خواست «فرانسه را، پاريس را، آن رويه پنهان و ديرياب روح و زندگى و اجتماع اروپايى» را بشناسد. شايد هم به خاطر پيشرفت بيشتر در آموختن زبان فرانسه بود كه از ديدار فارسى زبان ها پرهيز مى كرد. نمى دانم؛ من فقط شاهد و ناظر بودم. شاهد خيلى چيز ها، اما محرم اسرارش نبودم. آرى، منى كه به اندازه رگ گردن به او نزديك بودم هيچ گاه محرم اسرارش نشدم. نه در وطن او و غربت خودم و نه در غربت او يعنى وطن خودم. عاقبت ميهمان ناخواسته و تحميلى همين است. حتى مدت ها قبل از اينكه من مجرم و او متهم قلمداد شود هم اعتناى چندانى به من نمى كرد. خيلى وقت ها مرا در جيبش مى گذاشت و قبل از ورود به كلاس مى داد يكى مرا دور گردنش ببندد! فكر نمى كنم مذهب و سنت و اين حرف ها باعث آن رفتار هايش مى شد، چه مگر خود او نبود كه هميشه در تريا با ديگران شطرنج بازى مى كرد؟ آن وقت مرا به اندازه آن لعنتى هم دوست نداشت.

اصلاً با ما مشكل داشت. خيلى زود هم از وطن من دلزده شد و شروع كرد به ايراد گرفتن از تمدن اروپايى. انگار نه انگار كه در همين تمدن بود كه توانست در «سوربن» ثبت نام كند و از لازار و گورويچ و ماسينيون درس بگيرد و با كارل و سارتر و فانون و صد ها نفر ديگر آشنا شود. گيرم آن موقع، موقع جنگ الجزاير بود و او با جبهه آزاديبخش الجزاير آشنا شده بود و پليس ضربه اى به سرش زده بود. البته كار پليس بسيار بد بود كه ضربه اى آنچنان محكم به او زده بود كه از اصابت سرش به ديوار سه هفته اى بسترى شده بود اما آيا كار او كه چمدان پر از بمب نهضت آزاديبخش را در اتاقش پنهان كرده بود بد نبود؟! وسط آن همه تمدن و غوغاى اومانيسم و اگزيستانسياليسم هم برداشت «نيايش» آلكسيس كارل را ترجمه كرد مثلاً براى تقويت زبان و «تاريخ فضايل بلخ» سراسر مذهبى را براى مثلاً پايان نامه اش انتخاب كرد. حاصل هم كارى سرهم بندى شده بود كه هم خودش مى دانست و هم استاد ژيلبرت لازار راهنمايش، و سر آخر با درجه نيم بند قابل قبول از آن دفاع كرد. البته كودن و سرهم بند نبود. و همين مرا عذاب مى داد؛ منى كه به قدر رگ گردن به او نزديك بودم؛ من، نمى فهميدم و سر درنمى آوردم از آن همه پارادوكس. تضاد ها و تناقضاتى كه حتى در زندگى خانوادگى اش هم مشهود بود. مثلاً در نامه اى كه براى تولد اولين فرزندش به همسرش نوشت هيچ حرفى از اسم بچه نزد ولى در نامه بعدى انتخاب هاى خودش را نوشت: شهاب، ستار، محمد و... وداء و البته قبل از همه اينها «آخوندملا قربانعلى»! اين از اولين فرزندش و آن از آخرينش كه اول اسمش را «مهراوه» بودايى گذاشت و بعد كه خواست عوض كند به لغتنامه «عربى» المنجد سرى زد و چون به «منيه» برخورد اسمش را گذاشت مونا!

آن اوايل بيشتر به كلژ دوفرانس مى رفت تا از ژررگورويچ جامعه شناس بياموزد و به مركز ملى تتبعات عالى تا ژاك برك او را با جامعه شناسى مذهبى آشنا كند، اما از سال ۶۰ تا دو سال بعد، بيشتر با لويى ساسينيون بود و بيشترين تاثير را هم از آن اسلام شناس و شرق شناس پير گرفت. اروپا جاى همين كارها بود نه شركت در تظاهرات سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس! دستگير شد و به زندان افتاد، اما آنجا هم دست بردار نبود و دائماً در بحث ها شركت مى كرد. بيرون هم كه آمد فوراً عضو هيات تحريريه ماهنامه «ايران آزاد» شد و همكار فعال چند نشريه ديگر و بعد هم كه دومين كنگره كنفدراسيون دانشجويان ايرانى در لوزان سوئيس تشكيل شد زحمت بسيارى براى وحدت تشكل هاى دانشجويى خارج از ايران كشيد. اما از آنجا كه آدم هاى شرقى بايد عجيب باشند در همان سال با كليه نشريات قطع همكارى كرد. بعد، كلى از خبر تشكيل نهضت آزادى ذوق زده و علاقه مند شد تا يك سازمان زيرزمينى به وجود آورد! خوشبختانه مطالعه آثار «فانون» و آشنايى با سارتر از صرافت اين كارش انداخت و تحت تاثير آنها شروع به يك سلسله سخنرانى كرد.

هميشه همين طور بود و مطالعه كتابى خوب يا وقوع حادثه اى بد به شدت بر روى سخنرانى بعدى اش اثر مى گذاشت، چه آن زمان، چه بعدها زمانى كه تحت تاثير اعدام احمدزاده ها «شهادت » را گفت و چه آن زمان كه تحت تاثير كشته شدن آلادپوش و متحدين، «حسن و محبوبه» را ضبط كرد و چه خيلى وقت هاى ديگر. سال ۶۳ از «على شريعتى» تبديل شد به «دكتر شريعتى». البته خودش به اين عنوان غربى هم مثل من بى توجه بود و هر دويمان را به چشم ابزارى مى ديد براى تدريس در دانشگاه و حضور در محافل علمى و ميان نسل جوان بودن. از نظر من ناسپاس بود، به من، به «دكتر»ش، به تمدن غرب و حتى به زيبايى هاى طبيعى آن. فكر مى كرد لذت بردن و براى خود بودن در غرب، يعنى بى دردى و بى مسئوليتى. بعدها بدتر هم شد. حتى وقتى در آخرين سفر بى بازگشتش به غرب، از آن زندان بزرگ فرار كرد هم فكر مى كرد لذت بردن از گل و گياه و جنگل يعنى خيانت به وطن. آجرهاى سرخرنگ زيبا را مى ديد ياد خون جوانان وطن مى افتاد! حتى پرده هاى اتاقش را نمى كشيد تا مناظر زيبا را وقتى برادرانش در «سلول هاى تنگ و تاريك » هستند نبيند و از همه بدتر آنكه ناسپاسانه مى گفت «به اين فكر مى كنم كه هواى خوب و طراوت طبيعت و شادابى مردمان اين سرزمين، آيا موهبتى الهى است يا در ايجاد بخش هايى از آن ستم هم در كار بوده است؟»

۱۹۶۴ به ايران برگشت و اولين چيزى كه در مرز سرزمين گل و بلبل انتظارش را مى كشيد، دستگيرى و انتقال به زندان قزل قلعه بود!
*****************************
«خدا او را ساخته كه بيندازند گوشه زندان قزل قلعه و يك خروار كتاب بريزند دورش و يك قدح جلوش براى زيرسيگارى و يك شعبه اداره دخانيات هم دم دستش. والسلام» اينها را سال ها پيش پدرش گفته بود و اين يعنى كه همه از همان ابتدا از دوستى ما باخبر بودند. اصولاً اهل پنهان كارى نبود و به همين خاطر هم بود كه صاف و ساده و از طريق خط زمينى آمد ايران و دستگير شد. اما زياد نماند. شهريور ۴۳ آمد بيرون و شد معلم انشا و ديكته فارسى دبيرستان ها و هنرستان هاى مشهد. سال اول سخت گذشت اما سال بعد شد كارشناس كتب درسى و همكارى برقعى و باهنر و بهشتى در تهران. همان سال بود كه «راهنماي خراسان» را نوشت براى آنها «سلمان پاك» ماسينيون را ترجمه كرد براى خودش. بعد استخدام در دانشگاه مشهد شد و استاديار دانشگاه ادبيات. تا ۴۸ زندگى آرامى داشت: به زن و بچه هايش مى رسيد، مى خواند، مى نوشت و درس مى داد. آرام بود ولى طبيعى نبود. همچنان لجباز بود و همچنان دير از خواب پا مى شد و همچنان حواس پرت. به قول خودش مثل مسكوويچش بود كه «هروقت دلش مى خواست حركت مى كرد، بوق مى زد، راه مى رفت و گاه لج مى كرد و اصلاً حركت نمى كرد» موقع نوشتن همه چيز را فراموش مى كرد، الا من.

براى اينكه از ديد و بازديدهاى اجبارى خلاص شود رك و راست دروغ مى گفت! حضور و غياب نمى كرد و همين شده بود يك مشكل با روساى دانشكده. گاهى هم مرا سركلاس مى برد و چاقم مى كرد! كلاس هايش سه برابر جمعيت معمول را داشت و معمولاً صدايش ضبط مى شد و بعد پياده و گاهى مى شد كتابى مثل «اسلام شناسى» و «تاريخ تمدن». بعضى كارهايش به قدرى عجيب بود كه اگر «سيگار» نبودم هم دود از كله ام بلند مى شد! مثل سئوالات عجيبى كه براى امتحان ها طرح مى كرد. سئوال ششم امتحان تاريخ تمدن ترم اول ۵۰-۴۹: «خبرنگارى در خانه يك فضانورد از كودكش مى پرسد: -بابا كجاست؟ - به كره مريخ رفته است. - كى برمى گردد؟ - حدود دوشنبه سوم اكتبر، ساعت هفده و بيست و يك دقيقه و چهل و پنج ثانيه. - كومامان؟ -رفته دكان نانوايى نان بخرد. - كى برمى گردد؟ - معلوم نيست»! در گردش هاى علمى و تفريحى دانشجويان هميشه شركت مى كرد و با همه خودمانى بود؛ البته با من بيشتر! خوب يادم است وقتى ساواك اجازه نداد تا با اردوى دانشجويان به عراق برود، موقع بدرقه آنها چه پك هاى عصبى و تندى به من مى زد و گفت: «دقت داشته باشيد كه پرچم حرم امام حسين سرخرنگ است.»

هر روز انقلابى تر مى شد و نطفه بسيارى از فعاليت هايش در حسينيه ارشاد در همان مشهد ريخته شد؛ مثل نمايش ابوذر كه در دانشكده پزشكى مشهد اجرا شد. اما خلوت خودش را هم داشت و مثلاً در كنار آن همه سخنرانى و كتاب تند و تيز، «كويريات» را هم از دست نمى داد. از ۴۷ سخنرانى هايش در دانشكده هاى مختلف ايران شروع شد و يك سال بعد بود كه پايش به حسينيه ارشاد باز شد. اوايل مى رفت تهران به سخنرانى و برمى گشت مشهد به تدريس، تا اينكه از تدريس محرومش كردند و پرتابش كردند در اتاقكى در بخش تحقيقات وزارت علوم در تهران. همان را هم تاب نياوردند و فرستادندش خانه تا راحت تر (و البته كم خطرتر) به خدمتش ادامه دهد. پيش از آن سخنرانى هايش در حسينيه ارشاد هر روز با استقبال گرم تر نسل جوان و برخورد قهرآميزتر قشر مذهبى هاى سنتى مواجه مى شد و آنقدر ادامه يافت تا در اوايل سال ۴۸، رسماً از هيات امناى حسينيه خواسته شد تا از سخنرانى هاى او جلوگيرى كنند.

اينچنين نشد و به عكس، فعاليت او بيشتر هم شد. تا سال ۵۰ سه بار حج رفت و يك بار هم به مصر. آنقدر ماند و كار كرد تا عده اى كه او را تاب نمى آوردند، رفتند. جو يكدست تر شد و دست او بازتر . زيرزمين حسينيه را هم گرفت و جلسات بحث و گفت وگو، كميته هاى هنرى، نقاشى، تئاتر، كودكان و نوجوانان، اديان و تحقيقات، قرآن و نهج البلاغه و گروه هاى تحقيقاتى را پايه گذارى كرد. تحمل اين وضعيت خيلى ها را آزرد و آنها على شريعتى را، اما او دست بردار نبود. آنقدر كارش زياد و سرش شلوغ شده بود كه ديگر حتى براى سخنرانى هايش وقت مطالعه نداشت و پاكت من شده بود دفترچه يادداشتش! من از لبش نمى افتادم، به خصوص آن شب اجراى ابوذر در حسينيه ارشاد كه مخالفت ها باعث شد شب اول نمايش اجرا نشود و شب دوم تهديد شد كه زير سن بمب كار خواهند گذاشت. مثل من بود، آتش به سر داشت ولى مثل من نمى شد به راحتى خاموشش كرد. رفت و آنقدر حرافى كرد تا مطمئن شد كه بمبى در كار نيست كه اگر بود بايد زير پاى او منفجر مى شد.

حسينيه نه بعد از نمايش ابوذر و نه به واسطه بمب كه روز بعد از عيد فطر سال ۵۱ و به واسطه حكمى، بسته شد و به خاموشى گراييد. آن وقت همه و خودش از همه بيشتر، مى دانستند كه مى خواهند دستگيرش كنند. مخفى شد. برادرزن و پدرش را به گروگان گرفتند، ساكش را بست، مرا در جيبش گذاشت و خودش را معرفى كرد. هر دو مى دانستيم كه دورانى تنهايى من و او آغاز خواهد شد اما هرگز گمان نمى كرديم خلوت ما ۱۸ ماه طول بكشد. همان اول به شوخى و جدى گفت: «اگر اجازه همراه داشتن سيگار را مى دهيد، مى مانم.» مرا مى گفت، مرحمت رفيق بدى كه تا آخر عمر به پايش سوخت و ساخت! يك بار تيمسار در سلول را باز كرد به قصد پرسش و پاسخ هاى ناخوشايند. مرا ديد و شريعتى را نديد كه من مثل دوست مهربانى در آغوشش داشتم. خيلى ترسيد و بعد كه دود مه آلود را كنار زد، مردى را ديد كز كرده در گوشه سلول و برلبش مرحمت رفيق بد بود. اين طور بوديم با هم اما خيلى وقت ها هم كارى از من برنمى آمد، مثل آن موقعى كه يكى از شاگردانش را كه سخت شكنجه شده بود براى شكنجه او به ديدنش فرستاد و او نه از پس آن همه كبودى و خونمردگى و پارگى، كه تنها از صدايش او را شناخت و سخت «شكنجه شد.»

اما شاگردان و دوستانش همه زير شكنجه نبودند، بودند كسانى كه دستشان مى رسيد و كارى مى كردند، مثل آنها كه ژاك برك را به ديدن شاه فرستادند در لوزان و مثل آن دوستش كه وزيرى الجزايرى بود و رفت به ديدار شاه، همه خواستار آزادى شريعتى. شب عيد سال ۵۴ آزاد شد و از زندانى كوچك، رفت به زندانى بزرگ تر. به ظاهر آزاد شد تا بيشتر تحت نظر باشد. احضارهاى مداوم و مراقبت هاى شديد باعث شد تا از حداقل روابط اجتماعى هم چشم بپوشد. كه گاهى چيزكى هم مى نوشت براى نشريات خارجى يا كودكان اما اقناع نمى شد. در بدترين وضعيت ممكن اش بود: ممنوع الخروج از كشور و ممنوع الورود به دانشگاه. دلمرده و تلخ شده بود اما هنوز آن رندى قديم و ملاحت هميشگى را داشت: يك روز بچه ها را به كوه برد. خودش با آن لباس رسمى خواست راه رفتن را به بچه ها- سوسن و سارا و مونا- نشان دهد كه پايش روى يخ سرخورد و افتاد زمين. گفت: «بچه ها اينجورى بايد قدم برنداشت!» چند دهه گذشت تا اين جمله شريعتى ملكه ذهن ها شد! فقط در ميهمانى هاى بسيار خصوصى مى توانست «سر سفره عبدالرحمن» بنشيند و «از على» سخن بگويد، آن هم فقط به اميد ضبط صوت روشن! هميشه مى گفت به مبارزه مسلحانه راضى نيست، اما من مى فهميدم كه آن سخنان پرشورش چه سرنوشتى خواهد يافت، سرنوشت من: يك سرش لب شريعتى و يك سرش آتش!

تصميم گرفت برود و از بخت خوش يا بد، به مدد نام شناسنامه اى «على مزينانى»اش گذرنامه گرفت. بازهم باورش نمى شد و تا خود بروكسل از بهت و حيرت درنيامد.
***************************
«كشتى، خواب آلوده و آرام، در فضايى مه آلود و بارانى، شب را مى شكافد و مى رود و اين حال، سرنوشت مرا به يادم مى آورد.» دكتر على شريعتى اين را ساعت چهار بعد از نيمه شب از ميانه راه ساوتهمپتون به لوهاور مى نويسد. تقريباً به وضوح مى بينمش. سيگارى برلب دارد و قلمى به دست و دارد نامه مى نويسد به دخترانش. پايان ماجراست. كافى است از بروكسل تا ساوتهمپتون انگليس و از آنجا تا اكس آن پروانس فرانسه دنبالش كنم و بعد در آن منزل اجاره اى... با آن پنجره روبه باز جنگل...! اما واقعاً شريعتى چگونه درگذشت؟ به مرگ طبيعى مرد يا كشته شد؟ شواهد براى قبول هركدام از اين دو ادعا فراوان است. عده اى عدم وجود هر شاهد جدى و قابل استنادى را دليلى محكم بر مرگ طبيعى او مى گيرند و ديگران خروج راحت، سلامتى جسمانى او و آن پنجره باز روبه جنگل را شواهدى بر شهادت ايدئولوگ بزرگ انقلاب بهمن ۵۷. بهمنى چاق مى كنم و دور ميز شطرنج قدم مى زنم. زنجره ها به صدا درآمده اند و اندك اندك از سروصدا پارك لاله كاسته مى شود.

ساعت رسيده به يازده و نيم شب و نيمكت ها و صندلى ها زير درختان كاج از ساعت شش تا به حال چندبار پر و خالى شده اند از دخترها و پسرهاى جوان و بعضاً ديگران. حالا راحت مى توانند دست همديگر را بگيرند و در چشم هاى همديگر نگاه كنند و با هم از عشق و دوستى حرف بزنند. يا مثل آن چند دختر شوخ و شنگ جيغ بكشند و شوخى كنند و بلندبلند بخندند و روى ميزها بنشينند. همانها كه وقتى داشتند مى رفتند نگاهى به دفتر و دستك من انداختند و يكى شان مرد موتُنُك روى جلد كتاب را كه چشم هاى رندى داشت به ديگرى نشان داد و گفت: «سارا، اين يارو كچله عين باباى توئه» و آن ديگرى به شوخى زد به سر دوستش و «خفه شو لوس نُنُر»ى گفت و همه خنديدند و دنبال هم دويدند. تا بهاى آن طرف از صدا افتاده اند و بچه ها با پدر و مادرهاشان رفته اند. خودش مرد يا كشته شد؟ بهمن هم افاقه نمى كند حل اين معما را. پريسا تماس مى گيرد و يادآورى مى كند كه حتماً براى سهراب پوشك بخرم. دفتر و دستك را دارم جمع مى كنم. «مرا ببوس... مرا ببوس» يكى از ته دل مى خواند «براى آخرين بار، خدا ترا نگهدار» برمى گردم به جست وجوى صاحب صدا «كه مى روم به سوى سرنوشت» مى بينمش. مردى با چشم هاى رند و موى تُنُك. پدر ساراست؟


Copyright: gooya.com 2009