مارمولک و قدرت، بهار ایرانی (هوشنگ اسدی)
"قدرت" از دل این لباس آن دیدگاه وحشی را بیرون کشید که خواست با زور و شکنجه و اعدام همه مسائل را حل کند و حالا پاسخ را از مردمی می گیرد که برای حرف اصلی فیلم تره هم خرد نمی کنند و به لباسی می خندند که خاطره روحانی آن را فراموش کرده اند

hooasadi@yahoo.fr
مارمولک فیلم متفاوت و بزرگی نیست، نه در سینمای ایران، نه در کارنامه کارگردان آن کمال تبریزی، اما فیلم مهمی است.
از نگاه هنری فیلم های قبلی کمال تبریزی و به ویژه لیلی با من است، فیلم های بهتری هستند، در شکل و محتوا و برخورد طنز آمیز با مسائل جدی اجتماعی. مارمولک برعکس سطحی تر، شعاری تر و به شوخی های پر فروش نزدیک تر است تا طنزی که نیشتر می زند وعمق درد را نشان می دهد؛ و در هرحال فیلمی است بر لبه تیغ.
کادر اصلی فیلم یعنی تهیه کننده (منوچهر محمدی) کارگردان (کمال تبریزی) و بازیگر نقش کلیدی (پرویز پرستوئی) فرزندان انقلاب اسلامی اند، به باورهای دینی اعتقاد دارند و در طول سال های دراز حضور در سینمای ایران دیده ام که به ارزش هایی بر پایه آموزه های دینی پایبندند. پیمان قاسمخانی نویسنده فیلمنامه که تاثیر بسیار جدی او در فیلم پیداست به نسل نوین ایران تعلق دارد که در بستر رویدادهای اجتماعی 25 سال اخیر بالیده اند و اکنون در همه جا حضور دارند. مارمولک ترکیبی از این دو دنیاست: باورهای دینی کادر اصلی و جامعه معاصر که فیلمنامه نویس آن را خوب می شناسد. این ترکیب طنز درونی لیلی با من است را به شوخی های عامه پسند تنزل می دهد و فیلم را به دو واقعیت مجزا تقسیم می کند: درونیات آدم های فیلم و بیرون آن ها یعنی جامعه ای که شکل نمادین آن را در روستایی می بینیم که بیشتر حوادث فیلم در آن می گذرد. مجموعه ای که در نهایت سبب چربیدن وجه شوخی بر بینش اصلی می شود و در انعکاس اجتماعی خود به مسئله روز «قدرت» مبدل می گردد تا آنجا که به روال معمول «حذف» را تنها راه چاره می داند.
«قدرت» از هر دست که باشد به ناچار در زندگی روزمره حضور می یابد و گل و لای حوادث زندگی اجتماعی را به خود می گیرد و از حوزه تقدس و انتزاع بیرون می آید. این هشداری است که در روزهای اول انقلاب ـ اسفند 57ـ محمود اعتمادزاده، به آذین در یک سخنرانی فریاد کرد. کسی صدای آن پیرمرد رنج کشیده و فرهیخته را نشنید که خود قربانی «قدرت» شد و اکنون در خانه کوچکی روزهای آخر عمر را در کنار حوض کوچک پر ماهی سر می کند.
«قدرت» که خود را به آسمان نسبت می داد، در استقرار قدم به قدم از همه ابزار زمینی استفاده کرد و به ناچار از حریم بیرون آمد و با زندگی درگیر شد. اما به جد خواست او حفظ تقدس و مصونیت از نقد در سیاست و ارائه تصویری آرمانی در هنر و مهم ترین آن ها سینما بود.
تا جنبش اجتماعی مردم ایران برای گذار به جهان مدرن و استقرار آزادی و حقوق بشر که به «دوم خرداد» معروف شد، در محاق بود؛ «قدرت» هم خواست خود را تمام و کمال بر کرسی داشت. در فیلم ها و مجموعه های تلویزیونی و نمایش ها، مردان روحانی به تمامی نشانه انسان راستین بودند وهیچ خلل در رفتار و کردارشان نبود.
«حاج آقا» معنایی آسمانی داشت که باید همه فضایل زمینی در آن جست وجو می شد. در اجتماع اما، مردم با چهره واقعی قدرت روبه رو بودند، مردمی که مذهب برایشان امری عرضی و تازه نیست. ایرانیان تنها ملت مسلمان جهانند که اسلام را با فرهنگ خود آمیختند و «تشیع» را پدید آوردند. قدیسان این دین در خاطره قومی ایرانیان کسانی هستند بیرون از دایره تعلقات خاکی و همیشه دربرابر قدرتند نه در کنار آن. روحیه ای ملی که نقش اساسی در پیروزی انقلاب اسلامی داست و حتی رای دوم خرداد را هم به نام «سید مظلوم» نوشت. در هر سه بخش جامعه ایران یعنی ملی ، غربی و مذهبی ، این بینش پایه ای است با همه معایب ومحاسن آن.
«قدرت» بعد از پیروزی کوشید تا مانند هر انقلاب ایدئولوژیک دیگر کادرهای هنری خود را سازمان دهد، تربیت کند و به عرصه بیاورد. بینشی که سینما را معادل فحشا می دانست، اکنون در جهان نو می خواست آن را ابزار انسان سازی کند. این مهم به عهده کسانی افتاد که شاگردان دکتر علی شریعتی بودند، به جریان «چپ مذهبی» تعلق داشتند و ابزاری هم جز سینمای قبل از انقلاب در اختیار نداشتند.
رویدادهای بعدی سینماگران ایران را به سه گروه عمده تقسیم کرد: آنان که از «قدرت» هم به لحاظ نظری و هم به صورت عملی «مستقل» ماندند و سینمای ایران را جهانی کردند. دسته دوم که ابزار قدرت شدند، اندکی بیش نیستند و راهی به دهی ندارند. و گروه سوم که به اندیشه مذهبی باور دارند وراه نجات ایران و بشر را در آموزه های تشیع می جویند و اغلب بر آمده ربع قرن اخیرند. بخشی از بهترین فیلم های سینمای ایران را اینان ساخته اند و هم اینان که از جهانی متفاوت با روشنفکران عرفی سخن می گویند به نقد «قدرت» پرداخته اند. کاری که روشنفکران عرفی مجال آن را هرگز نمی یافتند و اگر هم می یافتند منظرشان به ناچار بیرونی بود تا درونی.
محسن مخملباف که بعدها از این گروه بیرون آمد یا فیلم عروسی خوبان و بهروز افخمی باساختن فیلم عروس نقد اجتماعی را آغاز کردند. ابراهیم حاتمی کیا و رسول ملاقلی پور بر بادرفتن آرمان ها را دستمایه فیلم هایشان قرار دادند و آنگ اه نوبت به نقد«قدرت» در مقدس ترین حلقه آن رسید.
زیر نور ماه ساخته رضا میرکریمی قدم نخست در این راه است. کارگردان جوان فیلم، بسیار با احتیاط اما جسورانه جدایی «روحانی» از مردم را به نقد می کشد و طلبه جوانی که بازگوی خاطره قومی مردم ماست و «روحانی» را در مزرعه پدرش شناخته که کنار او بیل می زده، گرفتن عمامه از سیستم رسمی را نمی پذیرد، اما آن را از فاحشه ای جوان قبول می کند.
کمال تبریزی که در لیلی با من است ریاکاری ناشی از سلطه ظواهر مذهبی را در جامعه نقد کرده بود، در مارمولک قدم بسیار بزرگ تری بر می دارد و تفاوت «آخوند» و «روحانی» را در فیلم خود به نمایش می گذارد، به صراحت تمام و حتی تا حدود زیادی به صورت شعاری.
درونمایه فیلم که شباهت دوری به بینوایان دارد و گاه در سرنوشت «رضا مارمولک» انسان را به یاد « ژان وال ژان» می اندازد، ماجرای فرار سارق مسلحی است از زندان. او از لحظه ورود به زندان با سیمای «قدرت» مواجه می شود. چهره مقدس نمایی که «آدم شدن» زندانی را با تحکم و دستور و سلول انفرادی میسر می داند. روحیه ای که «قدرت عریان» را بازتاب می دهد، هر جرم یا اندیشه مخالف خود را به انحراف از فطرت الهی نسبت می دهد و بازگرداندن زندانی به آن فطرت را وظیفه خود می داند.
اگر موفق شد که نظریه او ثابت شده و جز این اگر اتفاق افتاد راه دیگری جر مرگ زندانی نیست. بخش مهمی از حوادث زندان های عادی و سیاسی را این روحیه رقم زده است. رضا مارمولک هم زیر فشار این روحیه قرار می گیرد که رئیس زندان مجری آن است. فشار او، رضا را به خودکشی و بیمارستان زندان می کشاند و او در آنجا با یک «روحانی» آشنا می شود که نخبگان مذهبی بازگشت به او را آرزو می کنند: سیمای آرمانی روحانی خداجو و دلبسته مردم.
رضا با لباس او از زندان می گریزد. با همان لباس به زندگی خود ادامه می دهد. کمال تبریزی و پرویز پرستویی بر بخش زندان تسلط داشتند وحالا در زندگی بیرون زندان، وزنه پیمان قاسم خانی سنگین تر است. با اینکه پیداست شوخی ها پالایش شده، اما روحیه «پاورچین» مجموعه تلویزیونی بسیار عامه پسند بر آن حاکم است. و اتفاقا همبن بخش توجه مردم را جلب می کند. هجوم به سینماها آغاز می شود، فیلم در فاصله کوتاهی رکورد فروش در تاریخ سینمای ایران را می شکند و به صورت یک معضل بزرگ در می آید. مردم نه به جنبه های درونی فیلم که تبلیغ «روحانی » است، بلکه به شوخی های بیرونی آن که نقد «آخوند» است توجه نشان می دهند. مردم در نقد «آخوند» با فیلم همراهند و سخن اصلی فیلم شنیده نمی شود. رضا مارمولک در آن لباس که هست وقتی در بستر زندگی اجتماعی قرار می گیرد و با مردم می آمیزد ، به تدریج تغییر می کند. صحنه زیبایی را به یاد بیاوریم که رضا از منبر بالا نمی رود و در جست وجوی راه رسیدن به خدا که به گفته فیلم به اندازه همه آدم ها متفاوت است، پایین منبر و کنارمردم می نشیند. در حالی که «قدرت» رسمی در پی یافتن اوست، رضا حتی از مهارت خود در بالا رفتن از دیوار استفاده می کند تا به نفع «مظلوم» وارد صحنه شود و «ظالم» را مغلوب کند.
صحنه تکان دهنده ای که « رضا مارمولک» با لباس «روحانی» بر منبر می گرید یادآور همه فضایلی است که «قدرت» آن ها را به افسانه مبدل کرد. مردم جذب این صحنه ها نمی شوند و برعکس شیفته لحظات مواجهه «رضا مارمولک» با مردم هستند که در آن ها «آخوند» تیغ بران نقد و خنده را بر گردن خود می بیند.
«رضا مارمولک» قدم به قدم به مردم نزدیک می شود او اجبار را رد می کند و تعصب را کنار می گذارد. آن جوانمرد که در درون رضا هست و از فرهنگ عیاری ایران مایه می گیرد، در آن لباس یادگار روحانی گل می کند. به «قدرت» نه می گوید. هرچه «قدرت» رعب انگیز است، این چهره دوست داشتنی است. مسجد خالی پر می شود و آوازی دل انگیر جای روضه و گریه را می گیرد و آن هم در نیمه شعبان.
در پایان وقتی «قدرت » رسمی دستبند به دست سراغ رضا مارمولک می آید، او آن لباس را به پسرکی می بخشد و می گوید:
ـ این لباس برای این است که آدم اهلی شود .... اهلی...
در این پایان بندی چه مایه سوز و فریاد است و این سخن ناگفته را دارد که:
«قدرت» از دل این لباس آن دیدگاه وحشی را بیرون کشید که خواست با زور و شکنجه و اعدام همه مسائل را حل کند و حالا پاسخ را از مردمی می گیرد که برای حرف اصلی فیلم تره هم خرد نمی کنند و به لباسی می خندند که خاطره روحانی آن را فراموش کرده اند؛ و نخبگان مذهبی به «عفت» فاحشه و «معرفت» دزد می آویزند.
مارمولک فیلم مهمی است که با آن نقد قدرت در مقدس ترین لایه هایش آغاز می شود. کمال تبریزی دریچه جدیدی را به روی سینمای ایران باز می کند. پرویز پرستویی گام بلند دیگری بر می دارد، هرچند حریف صحنه های زنبارگی رضا نمی شود. نمی تواند هم بشود.
چشمان و لبخند محجوبش را به یاد می آورم و دلم برایش تنگ می شود.
و دو نکته
1ـ سی سال است و بیش تر که مطالب و نقدهای سینمایی ام را به اسم بهار ایرانی می نویسم. حالا هم بر این سنت مانده ام. این اسم ماجراها با خود دارد که آخرین آن بازجویی در اداره اماکن به اتهام استفاده از این اسم برای براندازی ست!
2ـ دیدگاه این مطلب، یعنی نگاه اجتماعی به سینما ، هویت مجله گزارش فیلم بود. تنها مجله سینمایی ایران که آن را سر بریدند و البته به اتهام فساد و فحشا. و دریغا که سکوت بقیه نشربات سینمایی به سرنوشت آن هامبدل شد.