شنبه 17 مرداد 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امويی
بعضی احزاب فکر می کنند، زنان برای ویترین حزبشان مناسب هستند.» جنبش های زنان در ترکیه سالهاست تلاش میکنند، بر نابرابری زنان در این کشور غلبه کنند. در بهار ۲۰۰۷ انجمن کاد( KADE انجمنِ آماده سازی و حمایت از زنان در عرصه سیاست) کارزاری را به راه انداخت . به صورت نمایش زنان مشهور در تلویزیون، بر پوسترها و بر تصاویر ستونهای نصب اعلانات. برای این زنان ریش و سبیل گذاشته بودند. آنان به این شکل نمادین می پرسیدند: «آیا باید ریش و سبیل داشته باشیم تا به مجلس راهمان دهند؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

در كوچه باد مي آيد...، محمود فرجامي

بعضي كلمات آن قدر راحت فهم هستند كه هيچ احتياجي به توضيح ندارند و از آن جمله اند «خيابان خواب» و «كارتن خواب». كافي است اندكي فارسي بلد باشي تا بداني كه «خيابان خواب» يعني «كسي كه در خيابان مي خوابد» و كافي است تا اندكي در تهران زندگي كرده باشي تا «كسي كه در خيابان مي خوابد» را ديده باشي؛ آن هم به وفور!

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





ساعت ۱۱ شب است و منتظرم تا گزارشمان را شروع كنيم. هوا معتدل است و نسيم ملايمي مي وزد. چمن هاي وسط بلوار كشاورز را تازه آب داده اند و آدم هوس مي كند ساعتي روي آن ها بخوابد! كفشم راحت نيست، اما زياد مهم نيست. تا رسيدن عكاس، يك بار ديگر دانسته هايم درباره اين بلوار را مرور مي كنم: دورترها «آب كرج» اين خيابان، صفايي داشته و مردم، تعطيلات از سايه سار درختان و آب روان «آب كرج» استفاده مي كرده اند و پارك لاله هم ميدان اسب دواني بوده است. بعدها ميدان اسب دواني «پارك فرح» مي شود و آب كرج، «بلوار اليزابت». نادري دست تكان مي دهد.
***

بعضي كلمات آن قدر راحت فهم هستند كه هيچ احتياجي به توضيح ندارند و از آن جمله اند «خيابان خواب» و «كارتن خواب». كافي است اندكي فارسي بلد باشي تا بداني كه «خيابان خواب» يعني «كسي كه در خيابان مي خوابد» و كافي است تا اندكي در تهران زندگي كرده باشي تا «كسي كه در خيابان مي خوابد» را ديده باشي؛ آن هم به وفور! اما فقط و فقط خودت بايد خيابان خواب باشي تا با پوست و گوشت و استخوانت بفهمي كه «كسي كه در خيابان مي خوابد» چه مي كشد و چرا در خيابان مي خوابد؟
***

در كوچه باد مي آيد.
***

- والله، حقيقتش ما آمديم دنبال كار. . . من جوشكارم، يعني اسكلت كارم، كارم كه تمام مي شود ديگر جاي خواب ندارم تا دوباره كار پيدا كنم. . . الان ام وضع كار خرابه، جاهاي دولتي هم كه همش افغاني ها كار مي كنن. . . تا حالا يه افغاني ديدي بيرون بخوابه؟
- چند سالته؟
- ۲۶ سالمه.
- از كجايي؟
- اهل انديمشكم، بيست و پنج روزه اومدم تهران، فقط دو سه روز كار داشتم.
- چرا نمي ري انديمشك؟
- انديمشك شهر كوچيكيه، كار كمه. . . تهران كه كار نباشه، وضع شهرهاي كوچيك ديگه معلومه!
- خانوادت كمكت نمي كنن؟
- والله. . . اگه ما كاري كنيم، پولي در بياريم، به اون ها هم كمك مي كنيم!
- الان آرزوت چيه؟ با چي راضي مي شي؟
- كار. . . پول ندارم. . . ابوالفضلي اگه كار و جاي خواب داشته باشم ديگر راضي راضيم. . . من متاهلم، دو تا هم بچه دارم؛ الان زن و بچه ها و پدر و مادرم چشم انتظار من هستند، اما خودم چند روزه غذا نخوردم!
- خودتو معرفي مي كني؟
- بچه انديمشك، بچه كشتارگاه.
***

نسيم، حالا كمي تندتر مي وزد و گردوخاك مي پراكند. شايد باران ببارد. باران خيلي خوب است. وقتي باران مي بارد هوا پاك تر مي شود و زمين تازه تر. بعد از باران گنجشك ها جيك جيك مي كنند و بلبل ها و قناري ها مي خوانند. باران محشر است؛ به خصوص اگر نيمه شب هاي بهاري ببارد و صبح ابرها رفته باشند و هوا پاك شده باشد. باران كه ببارد همه حال مي كنند و مؤمن ترها، خدا را شكر.
اما باران كه مي بارد، به خصوص نيمه شب ها، آدم هايي از خواب مي پرند و لنگان لنگان به درگاه ها و به سايه بان ها پناه مي برند تا آن تن كوفته، نحيف و گرسنه، دست كم خيس نشود؛ و تا هر موقع كه باران -رحمت الهي- ببارد، همانجا مي ايستند.
و امسال باران زياد باريد!
***

تلوتلو مي خورد و به سختي حرف مي زند: «از وقتي زنم از خونه بيرونم كرده، بيرون مي خوابم» بغض گلويش را مي گيرد: «من خونه داشتم، زندگي داشتم، حيثيت داشتم؛ اما حالا هيچي ندارم. خونه مو، دو و نيم ميليون داده بودم رهن با ماهي شصت تومن اجاره، تو همين تهرون، خيابون جمالي. . . پول هم خوب درمي آوردم. . . اما نمي دونم تقصير خودم بود يا زنم يا رفيقام، كه حالا بايد زمستون و تابستون تو خيابون بخوابم. » نقاش ساختمان بوده است و دو تا هم بچه داشته: «يكي مرد، يكي اش هم معلوله!» دندان هايش ريخته است: «اون زمونا يه روز كار مي كرديم، ده روز مي خورديم. . . اما الان بايد بيست روز كار كنيم تا يه روز بخوريم. » اشك هايش سرازير مي شود: «اون يه روز هم، همش بايد غصه بخوريم كه فردا چه كار كنيم؟» برخلاف دوست هايش كه حاضر به گفت وگو نشدند زياد خجالتي نيست:«وقتي يه شب تو زمستون ببيني داري يخ مي زني، هروئيني هم مي شي. . . وقتي عملي شدي و گرسنه هم بودي، از ديوار خونه مردم هم بالا مي ري. » گريه اش شديدتر شده و حرف هايش مفهوم نيست. فقط از لابه لاي آنها مي فهمم كه «تمام هستي و نيستي»اش، يك نخ سيگار بوده كه يك ساعت پيش به دوست اش بخشيده، اما خدا آن قدر بزرگ بوده كه نيم ساعت پيش دختري دو نخ سيگار به او داده!
- اسمت چيه؟
- عليرضا. . . عليرضاي بيكس. . . عليرضاي بيچاره.
از عليرضا خداحافظي مي كنم. هنوز چند صد متري از او دورتر نشده ايم كه دوان دوان خودش را به ما مي رساند. به كناري مي كشاندم. خودش را نزديكم مي كند و دست اش را دور گردنم مي اندازد.
- مي خوام يه چيزي بهت بگم، ولي تو رو به اون خدايي كه منو و تو رو خلق كرده، يه وقت فكر بد نكني ها!
عليرضا بيكس بوي بدي مي دهد و خيلي كثيف است.
- اگر مي خواي ثواب صد تا مكه رفتن رو كرده باشي. . . ببين، اين رفيق من دو روزه چيزي نخورده.
- چشم. . . چشم. . . فقط تو رو خدا دستتو از رو شونه من بردار.
عليرضا بيچاره فاصله مي گيرد، پانصد توماني را از جيبم درمي آورم. نسيم، كه حالا باد تندي شده، پول را، در ميانه راه من و عليرضا، چنگ مي زند. عليرضا به دنبال باد مي دود. . . .
***

«پارك فرح» هم خيابان خواب داشت. خيابان خواب هايي كه موهاي بلند كثيفي داشتند و بوي الكل هم مي دادند. به آنها «هيپي» مي گفتند و پاتوقشان يكي اينجا بود، يكي پارك «شاهنشاهي» و يكي ميدان فردوسي. وقتي كه ميدان ۲۴ اسفند و خيابان شاهرضا پر از آدم هايي شد كه خشمگينانه خواهان آزادي، استقلال و به خصوص عدالت اجتماعي بيشتر شدند، هيپي ها هم دمشان را گذاشتند روي كولشان و يا از مرزهاي غربي برگشتند همان جايي كه بودند و يا از مرزهاي شرقي به سرزمين هاي رويايي پر از چرس و بنگ و افيون سفر كردند.
آنها ديگر هيچ گاه به ايران برنگشتند، اما اگر مي آمدند مي ديدند كه پارك فرح، «پارك لاله» شده و ميدان ۲۴ اسفند، «انقلاب» نام گرفته و شاهنشاهي، «ملت». . . و تقريباً همه نام ها عوض شده اند.
فقط «فردوسي» همچنان مانده و از ميان زمانه پر از پريشاني، همچنان و همچنان نواي غرور و افتخار مي سرايد.
***

بايد ناخن هاي انگشتان پايم را كوتاه مي كردم، بدجوري اذيتم مي كنند.
عده اي ماسك بر صورت، مشغول سمپاشي درختان بلوار هستند.فكر كنم پايم تاول زده است. نادري عكس مي اندازد. يك نفر ساكش را گذاشته زير سرش و روي چمن ها خوابيده است. جوان است با هيكلي ورزيده. مي ترسم بيدارش كنم، اما بالاخره دل را به دريا مي زنم.
- از كجايي؟
- كردستان.
- چند سالته؟
- بيست و يك.
- چرا اومدي اينجا؟ چرا شهر خودت نموندي؟
- پول كم مي دن. . . روزي پونصد ششصد بيشتر نمي دن. . . كمه.
- اينجا چند مي گيري؟
- اگه كار باشه روي پنج شيش هزار تومن مي گيرم.
- كي اومدي تهرون؟
- همين امروز. . . قبلاً هم چهار پنج سالي تهران كار كردم. . . پدرم فوت كرد، رفتم شهرمون.
- چند تا خواهر برادر داري؟
- هيچي، فقط منم و مادرم.
- چطور دلت اومد مادرتو ول كني بياي تهرون. . . فكر نمي كني اگه مي موندي شهرتون با پول كمتر مي ساختي، واسه خودت و مادرت بهتر بود؟
سكوت مي كند و زير لب مي گويد: «آخر همون كار ارزون هم ديگه گير نمي اومد. »
- تا كي مي خواي تو خيابون بخوابي؟
- تا هميشه.
- خطرناك نيست؟
- چرا. . . يه بار اون دفعه قبل كه تهرون بودم و تو خيابون مي خوابيدم هم بيست هزار تومن ازم دزديدن.
- اسمت چيه؟
- فاميليم اولاديه.
***

در كوچه باد مي آيد
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شد
در كوچه باد مي آمد.
***

نادري دوربين اش را جمع و خداحافظي مي كند. باد شديدي مي وزد و من مطمئن هستم انگشت هاي پايم خوني شده اند. يادم باشد، وقتي رسيدم خانه، حتماً جوراب هايم را بشورم. جوراب خوني خيلي زشت و كريه است. البته تا وقتي پايت توي كفش است، كسي نمي فهمد؛ اما اگر مجبور شوي كفش ات را درآوري، آبروريزي مي شود!
- Could you help me please sir?
سربرمي گردانم هيچ كس نيست. دور ميدان ولي عصر، اتاقكي قرار دارد. آنجا چراغي روشن است.
***

چند شب پيش، نيمه هاي شب جواني برافروخته به پاسگاه سيار ميدان ولي عصر مراجعه مي كند و به ستوان فرجي اطلاع مي دهد كه چند دختر و پسر، با وضع زننده اي در ميدان هستند. ستوان فرجي به همراه «جوان غيرتمند» به سراغ آنها مي روند، اما قبل از رسيدنشان دخترها و پسرها فرار مي كنند. جوان غيرتمند، غرغركنان ستوان فرجي را ترك مي كند، اما فرجي دلش مي خواسته فرياد بزند «خوش غيرت. . . يه نگاهي هم به اين خيابون خواب ها بنداز!»
ستوان فرجي حرف هاي بسياري براي گفتن دارد. آخر آدمي كه بيست سال آزگار كارش برخورد با اون طور آدم ها باشد، دست كم حرف هاي ناگفته زيادي دارد. حرف هايي از جنس زياد شدن روزبه روز خيابان خواب ها، حرف هايي مثل يخ زدن و مردن آدم هاي بي خانمان و البته خاطره شيريني مثل غذا دادن آدم خيري در صبح سردي از زمستان به خيابان خواب ها. اما. . . ستوان فرجي فقط يك بار شاهد اين اتفاق بوده است!
***

صداي پاي اسب. . . فرياد انسان هاي خشمگين. . . عربده آدم ها. . . صداي گلوله. . . نه، ديگر حرف هاي ستوان فرجي و همكارانش را نمي توانم بشنوم. بيرون مي زنم. از پشت سر كسي صدايم مي زند.
- Could you help me Please, Sir?
اعتنايش نمي كنم و حواسم به پاهايم است كه در خون جمع شده در كفش هايم لق لق مي زند.
بايد مواظب باشم خون از كفشم بيرون نزند. آبرويم در خطر است! هيچ ماشيني در خيابان نيست.
صداي پاي چند اسب از پشت سر نزديكم مي شود. مي ترسم. باد شديدتر مي وزد.
يك بطري به طرفم پرت مي شود. مي دوم. هزار نفر به دنبال من مي دوند و شعار مي دهند. خون از كفش هايم بيرون مي زند و مي ريزد روي آسفالت خيابان. رعد و برق مي غرد. تا آخرين حد توانم تند مي دوم. طوفان شديدتر مي شود و صداها درهم و برهم. گردباد از زمين بلندم مي كند. خون از كفشم، تمام خيابان را مي پوشاند. . . هرگز به خانه نخواهم رسيد.
***

در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست

پايان


Copyright: gooya.com 2009