ارزيابی اصلاحطلبی در ايران، بخش اول، مصاحبه آرشين ايرانی با جمشيد اسدي، ايران امروز
با جمشيد اسدی دربارهی تحليل مسائل سياسی ايران و آيندهی اصلاحطلبی گفتگويی طولانی داشتم كه در سه بخش تنظيم شده است. بخش نخست مربوط به ارزيابی كارنامه اصلاحطلبی در ايران است
آرشين ايرانی
gharibeyeirani.persianblog.com
زمانی كه قرار است برای گفتگو با يك شخصيت دانشگاهی كه ساليان درازی خارج از كشور بوده است، گفتگو كنيم، معمولاً انتظار داريم اصطلاحات و عبارتهای بغرنجی را بشنويم كه معنای روشنی برای ما و شايد برای هيچ كس ندارد، دور از انتظار نيست كه در لابلای جملات فارسی ناگهان كلمات بيگانه بشنويم، اما گفتگو با جمشيد اسدی همهی اين پيشفرضها را به هم میريزد، بسيار صريح و موشكافانه سخن میگويد. با آن كه از دو زبان فرانسه و انگليسی استفاده میكند، فارسی را همچنان روان صحبت میكند، بی آن كه ناگهان كلمهای خارجی به زبان بياورد يا مثل بسياری از كسانی كه وقتی پایشان به خارج از كشور میرسد، برای يافتن معادل كلمهای به فارسی ترديد كند.
میگويد از زمانی كه به ياد میآورد يا رو به تخته سياه بوده است، يا پشت به آن. روحيه معلمی را به مفهوم واقعی حفظ كرده است. برای شخصيتهای سياسی، به ويژه چهرههای دانشگاهی فارغ از هر ديدگاهی كه دارند بسيار مهم است كه وقتی تحليل سياسی میكنند، اول خودشان بفهمند كه چه میگويند و دوم بتوانند منظورشان را منتقل كنند. بدبختانه روشنفكران ما يا شامل مورد اولند يا مورد دوم كه كسی جسارت نمیكند بگويد اين حرفهای عجيب يعنی چه؟
با جمشيد اسدی دربارهی تحليل مسائل سياسی ايران و آيندهی اصلاحطلبی گفتگويی طولانی داشتم كه در سه بخش تنظيم شده است. بخش نخست مربوط به ارزيابی كارنامه اصلاحطلبی در ايران است.
*****
پس از گذشت ٧ سال از جنبش دوم خرداد ديگر از شور و اميدهای اوليه خبری نيست، تقريباً همه اتفاق نظر دارند كه اين جنبش شكست خورد. اگر شما هم اين طور فكر میكنيد چه مسائلی را عامل اين شكست میدانيد و كارنامهی اين دوران را در مجموع چگونه ارزِيابی میكنيد؟
جريان موسوم به دوم خرداد تا مدتها يعنی تا انتخابات مجلس ششم و حتا انتخاب دوبارهی محمد خاتمی در ١٣٨٠ از پشتيبانی مردم برخوردار بود. اما اصلاحطلبان از حضور در قوهی اجرايی و مجلس و بويژه اقبال جامعهی مدنی استفادهی درخور نكردند و از سر توهم، نخوت يا ترس از رويارويی با ارتجاع پرهيز كردند و تقريباً در هر بحرانی نظير قتلهای زنجيرهای، كوی دانشگاه، حكم حكومتیِ بستن روزنامهها، محاكمههای نمايشی، كتك زدن و اخراج وزيران كابينه و پس فرستادن قوانين مصوبه توسط شورای نگهبان عقب نشستند، نامهنگاری با سران ارتجاع را بر گفتگو با آزادیخواهان ترجيح دادند و بدين ترتيب اقتدارطلبان را به يورش بيشتر تشويق كردند. درنتيجه مردم كمكم از سياست اصلاحطلبان مبنی بر سازش با ارتجاع و پيش آوردن گونه چپ پس از سيلی بر گونهی راست دلسرد شدند و كنار نشستند. در چنين شرايطی كه اصلاحطلبان منفعل و مردم دلزده بودند، رد صلاحيت نامزدها از سوی تماميتخواهان كار مشكلی نبود. بنا بر آنچه شرحش رفت، معتقدم كه اصلاحطلبان دوم خردادی، ورشكسته به تقصيرند. ورشكسته به تقصير، چون امكان موفقيت داشتند، اما با ندانمكاری و سوءمديريت، سود كه نبردند هيچ، ضرر هم كردند و به مابقی زيان رسانند.
آيا ما پشتيبانان جنبش دوم خرداد هم در اين ورشكستگی به تقصير شريك و سهيم هستيم؟ صادقانه بگويم كه چنين فكر نمیكنم. نخست بدين دليل كه ما بنابر باور بنيادی خود به رفرميسم و مشی مسالمتآميز از اصلاحطلبی دوم خرداد به عنوان جلوهای از آن باور دفاع كرديم. به عبارت ديگر اين آقای محمد خاتمی يا جريان موسوم به دوم خرداد نبودند كه اصلاحطلبی و مشی مسالمتآميز را به ما معرفی كرده باشند. دومين دليل مربوط به گزينشهای واقعاً موجود بود. وظيفهی سياسی ما حكم میكرد كه از محمد خاتمی در برابر سرسختان و نمايندهشان، حجتالاسلام ناطق نوری، پشتيبانی كنيم. سوم آن كه از همان ابتدا بر سر مديران دوم خرداد فرياد زديم كه نبايد در برابر ضد حملهی گامبهگامِ تماميتطلبان عقب نشست و میبايستی شهامتِ واكنشِ درخور داشت. نشنيدند و نكردند. در نبود آلترناتيو، چه كار ديگری میتوانستيم بكنيم؟ به عنوان نمونهای از هشدارها، به يكی از مصاحبههايم اشاره میكنم: نقد جنبش اصلاح طلبی در ايران، گفتگوی جمشيد اسدی با مريم بهمنپور، نشريه قرن بيستم و يكم، شماره ٩.
با وجود كارنامهی ضعيف اصلاحطلبان، برای نگهداشت جانب انصاف، بايد به نكتهای اشاره كنم كه بيشتر نشانگر كارنامهی فقير اپوزيسيون خارج از نظام و بويژه خارج از كشور است، تا نكتهی مثبتی در كارنامه اصلاحطلبان دوم خردادی: اصلاحطلبی دوم خرداد با تمام سوءمديريت و كمكاری و توهمهای كوچك و بزرگ از هر نيروی ديگری در اپوزيسيون دستاورد بيشتری داشته است. شكی نيست كه كارنامهی ايشان بسيار كمتر از حد انتظارِ مردم و بويژه توان و امكانی بود كه در اختيار داشتند. بدين لحاظ نيز قابل انتقادند و آن كمكاری و اين انتقاد در تاريخ ايران باقی خواهد ماند. اما به هرحال، با رعايت شرط انصاف، بايد گفت كه همين كارنامهی خراب از كارنامهی اپوزيسيون خارج از نظام و كشور پربارتر است. به هرحال ايران امروز با ايران پيش از دوم خرداد ١٣٧٦ يكی نيست. تغييراتی كه از سال ١٣٧٦ در ايران صورت گرفته است بسيار بيشتر از آن تغييراتی است كه اپوزيسيون خارج از كشور از آغاز انقلاب تا كنون انجام داده است.
البته به تحليل من میتوان ايراد گرفت كه: عادلانه نيست و امكانات اپوزيسيون بويژه اپوزيسيون خارج از كشور هرگز با امكانات دوم خردادیهای بر سر قدرت، همچون پشتيبانی چند ميليونی، بودجه و امكانات دولتی و غيره قابل مقايسه نيست. شغل اصلاح طلبان دوم خردادی دفاع از دموكراسی و گسترش آن بود، در حالی كه مبارزان خارج كشور، برای گذران زندگی مجبور به انجام هزار و يك شغل طاقتفرسايند و به همين دليل تنها با تحمل هزار و يك سختی و از خودگذشتگی قادر به كار سياسیاند.
اين گوشزد را میپذيرم. اما معتقدم كه حتا با در نظرداشت اين ملاحظات بايد گفت كه اپوزيسيون خارج از كشور موفق نبوده است و مثلاً حتا قادر به ايجاد جبههای گسترده در خارج از كشور نشده است. اين در حالی است كه تقريباً قريب به اتفاق نيروهای اپوزيسيون معتقدند در چارچوب دموكراسی بايد اتحاد كرد! وانگهی، اگر واقعاً اپوزيسيون امكانات ندارد، بهتر آن است كه سطح خواستها و بويژه برنامهی عمل خود را با ميزان امكانات خود تنظيم كند.
البته عملكرد اصلاحطلبان و اپوزيسيون خارج از كشور قابل مقايسه نيست. اما در ارزيابی كارنامهی اصلاحطلبان، نبايد فراموش كرد كه ايشان فرصت بسيار استثنايی را برای انجام اصلاحات در ايران از دست دادند. بدين لحاظ اشتباهات اصلاحطلبان دوم خرداد جبرانناپذير است.
اين را من هم قبول دارم. در اين مورد نه تنها بايد به روشنی انتقاد كنيم، بلكه حتا زمانی كه به گزينهی بهتر و مثمر ثمری برخورديم، آنگاه میتوانيم بدون تعارف در مورد كنار گذاشتن دوم خردادیها آشكارا انديشه كنيم. اما مادامی كه وضع كشور و اپوزيسيون داخل و خارج به گونهای است كه با تمام كمبودها و سوءمديريتها، اصلاحطلبان دوم خردادی هنوز كارنامهی پربارتری دارند، خب، مصلحت نيست كه اين نيرو را از دست بدهيم و يكسره كنارشان بگذاريم، بلكه بايد اينها را به جسارت و شيردلی بيشتر وابداريم و البته خودمان هم بايد شيردلتر باشيم و زود سپر نيندازيم. به هرحال، انتقاد ما از اصلاحطلبان، نبايد به گسست از ايشان بينجامد. نبايد همين نيرويی را كه با همهی كمبودهايش به صورت عينی وجود دارد و به تدريج ناتوانیهای خود را نقد میكند، از دست بدهيم.
هنگام برگزاری انتخابات مجلس برخلاف موارد گذشته، اصلاحطلبان تحركاتی از خودشان نشان دادند، هر چند نتيجهای كه میخواستند نگرفتند و محافظهكاران افراد مورد نظر خود را وارد مجلس كردند. به نظر شما اصولاً آنها كاری هم میتوانستند بكنند؟
ارزيابی من از انتخابات مجلس هفتم و پيامدهای آن دو وجه دارد، يكی مربوط به يورش اقتدارگرايان است و ديگری سپراندازی اصلاحطلبان. از اقتدارگرايان بياغازم.
نظامهای در حال گذار بنابر ماهيت خود، از آن جا كه هنوز دموكراتيك نيستند، هيچگاه به راحتی به انتخابات سالم تن درنمیدهند و تقريباً در همه حال، قبل از انتخابات نامزدها را از صافی میگذرانند. در نظام جمهوری اسلامی نيز هميشه وضع بر همين منوال بوده است و رد صلاحيت بسياری از نامزدهای مجلس هفتم از سوی شورای نگهبان امر چندان تازه ای نبود، هرچند به دو لحاظ كمی و كيفی از دوران پيش متمايز شد.
به لحاظ كمی، يورش اقتدارطلبان اين بار گسترده بود و به رد صلاحيت شمار بيشتری از نامزدها انجاميد. شورای نگهبان صلاحيت بيش از ٢٥٠٠ تن از نامزدهای انتخاباتی را رد و در بعضی از حوزهها، تنها صلاحيت نامزدهای محافظهكار را تصويب كرده بود. به لحاظ كيفی هم، يورش اقتدارطلبان بدين لحاظ از پيش متمايز بود كه پس از پيروزیِ گستردهی اصلاحطلبی در ايران صورت میگرفت و در حقيقت واكنشی خصمانه بدان بود.
اقتدارطلبان در ضد حملهی خود پيروز شدند، اما اين پيروزی تنها با بیعملی و عقبنشينی مدام اصلاحطلبان ممكن شد. چرا مردم در انتخابات مجلس هفتم همچون گذشته شركت نكردند؟ درست است كه شورای نگهبان بسياری از نامزدهای اصلاحطلب را رد صلاحيت كرده بود، اما در عين حال نمیبايستی بر يك دليل مهم جامعهشناختی سياسی، چشم فروبست: شهروندان تفاوت قابل ملاحظهای ميان نامزدهای رقيب نمیديدند. آن چه را مردم میخواستند، اقتدارطلبان باور نداشتند و اصلاحطلبان اجرا نمیكردند. برای مردم نتيجه يكی بود. به همين دليل هم، مردم در انتخابات شوراها (فوريه ٢٠٠٤) شركت نكردند. در آنجا كه ديگر شورای نگهبان نقشی نداشت.
من در خدمت چند نفر از دوستانم، آقايان بابك اميرخسروی، بيژن حكمت، محمدرضا درويش، احمد سلامتيان، عبدالكريم لاهيجی و مهدی ممكن برای شركت در انتخابات شوراها به مردم فراخوان داديم (اول اسفند ماه ١٣٨١). حرف ما اين بود: بهتر آن است كه بر سر قدرت اصلاحطلبانی باشند كه برای آرمانمان كاری نمیكنند تا اقتدارطلبانی كه برای آرمانهای خود هر كاری میكنند. از عدم اقبال مردم به اين و ديگر فراخوانها چه درسی بايد گرفت؟ اين كه مردم سرخورده را نمیتوان با حرف در صحنه نگه داشت. پاسخ مردم روشن بود: چنين استدلالی به ما انگيزه نمیدهد و در هر حال ميان آن دو فرق چندانی نمیبينيم. البته من هنوز هم معتقدم كه از هر امكانی در درون ارتجاع بايد بهره برد، حتی به صورت قطرهچكانی. اما بايد در عين حال به جان و دل رفتارشناسی مردم را به ياد داشت. میتوان به مردم فداكار يك داد و صد انتظار داشت، اما نمیتوان ايشان را در ازای مفت بسيج كرد.
به بحث خود بازگرديم. در مجلس هفتم هم اوضاع بهتر از آن چه شرحش رفت نبود. از ميان ٢١٠ نمايندهی اصلاحطلب مجلس ششم، ٨٧ تن رد طلاحيت و ٣٩ تن دوباره انتخاب شدند. سه تن هم شركت كردند و انتخاب نشدند. آری، محافظهكاران به طور قانونی و غيرقانونی يورش بردند، اما در عين حال مردم نيز اصلاحطلبان دوم خردادی را به علت اشتباهها و عقبنشينیهای پیدرپی لايق انتخاب دوباره ندانستند.
ازينرو نبايد از روی سادهانگاری و غرضورزی نتيجهی انتخابات مجلس هفتم را به تنها عامل يعنی دخالت شورای نگهبان فروكاهيد. فراموش نكنيم كه اصلاحطلبان با حضور همين شورای نگهبان و نهادهای انتصابی ديگر، در انتخابات رياست جمهوری و مجلس ششم پيروز شده بودند. در انتخابات مجلس هفتم، ارتجاع موفق به تقلب و اعمال نفوذ شد، چون هيچ نيرويی در برابرش مقاومت نكرد.
در نهايت از اين دوران ٧ ساله كه به نظر میرسد برای همه تازگی داشت و جهوری اسلامی تحولات تازهای را پشت سر گذاشت، چه تجربه و درسی میتوان برای ادامهی راه گرفت؟
باخت جنبش دوم خرداد و برد اقتدارطلبان حالا پشت سر ماست، بايد از آن چه درسی برای آينده برگرفت؟ به نظر من مهمترين درس اين است: كار سياسی يعنی هماوردی و برخورد نيروها. آنچه مسلم است در كار سياسی با خوشخيالی و توهم به اين كه "انشاءالله سرانجام سرسختان سر عقل خواهند آمد و ستم نخواهند كرد"، نمیتوان از رويارويی شانه خالی كرد، البته ما اين رويارويی را مسالمتآميز میخواهيم. در غير اين حالت، دشمن به پيش خواهد آمد. همانطور كه صدایِ انقلاب شنيدنِ شاه، عملاً سپر انداختن در برابر حريف بود، رجوع محمد خاتمی به مقام رهبری برای حل مشكل رد صلاحيتهای انتخاباتی نيز ميدان را به سركردهی نهادهای انتصابی واگذاشتن بود. زبدهی درس اين است: از درگيری، رويارويی و مبارزه با ارتجاع گريزی نيست. اما اين درس تنها ويژهی اصلاحطلبان درون مرز نيست.
شوربختانه بايد گفت كه ما برون مرزان نيز، تاكنون عمدتاً به تفسيرِ تغيير و تحولات سياسی ايران بسنده كردهايم. با انديشهورزی و هوشمندی حدس و گمانه زدهايم كه اقتدارطلبان تا به كجا سرسختی خواهند كرد، اصلاحطلبان كی سازش و كی مقاومت خواهند كرد و سرانجام اگر اينها چنين كنند، آنها چه خواهند كرد و برعكس. اين چنين است كه فرصتهای گرانبها را يك به يك از دست میدهيم. صرف عقيدهی درست داشتن و كتاب و مقاله نوشتن برای پيروزی در كار سياسی كافی نيست، مبارزهی سياسی احتياج به عمل سياسی دارد.
اما بسياری از روشنفكران ما به جای حل مشكلات جنبش، در پی حل مشكلات معرفتی و برآوردن نيازهای ذهنی خودند. از همين رو، پس از عقبنشينی اصلاحات در ايران، بسياری از ايشان، به جای قبول و پرداختن به رويارويی سياسی (صد البته به شكل مسالمتآميز)، تصميم به تحقيق جدی در مورد نقد اسلام و برخورد آن با مدرنيته گرفتند. ايمان واثق دارم كه وقتی جنبش سكولار ايشان در برابر دشمن قلدر كاری از پيش نبَرد، تصميم به مطالعهی انتقادی در مورد سكولاريسم خواهند گرفت! ايشان راه آسان را برگزيدهاند و به جای كار سياسی، در مورد همه چيز شك فلسفی میكنند. اين بار هم در برابر مشكلات جريان اصلاحطلبی به جای جستن راه حل عملی، در پی تأملات ذهنی چون امكان اصلاح و مدرنيته در ايران و اسلاماند. اين ها همه در حالی است كه میبايستی خود را از تفسيرگری به بازيگری بركشيم. بايد چنان كنيم كه ديگران مفسر بازیِ سياسی ما باشند. اين مهمترين درسی است كه من از ماجرای اصلاحات در ايران میگيرم.
با وضعيتی كه پس از مجلس هفتم پيش آمد، محافظهكاران احتمالاً برای تسخير قوهی مجريه هم مشكلی نخواهند داشت و اوضاع نگرانكنندهتر خواهد شد. در اين وضعيت برای آزادیهای مدنی و حتا ادارهی كشور تنگناهای سختی به وجود خواهد آمد. اگرچه اصلاحطلبان برای مسائل كشور پاسخ مناسبی نداشتند، اما بنيادگرايان به نظر میرسد حتا صورت مسائل را هم تشخيص نمیدهند. شما وضعيت آينده را چطور میبينيد؟
پرسش بجايی است. حتماً توجه كردهايد كه بسياری از تحليلگران، زحمت بررسیِ ورودِ گستردهی اقتدارگرايان به مجلس هفتم را به خود ندادهاند. لابد ايشان را قابل ندانستهاند و به يكباره، در تحليلهای خود، وارد دورهی پساجمهوری اسلامی شدهاند! اما به هرحال نظر من اين است كه قبضهی قدرت برای اقتدارطلبان يك شمشير دولبه است. از يك سو بر نيروی ايشان افزوده میشود و از سوی ديگر نزد مردم به طور رسمی مسؤول جامعهی پرمسألهی ايران میشوند. بعد از اين ديگر مردم اقتدارطلبان را مسؤول حل مشكل تورم و گرانی، بيكاری و فقر، انواع ممنوعيتها، تنشهای فزاينده با جهانيان و ديگر مشكلات میدانند.
اگر اقتدارطلبان در حل اين مشكلات پيروز شوند، میبايستی بدون تعصب و كينه از ايشان دفاع مشروط كرد و در اين شرايط خطير سرنوشت كشور را بر فرقهگرايی سياسی مقدم دانست. اما بعيد میدانم كه از بوتهی آزمايش سربلند درآيند. ايشان نه معتقد به آزادیهای حقهی سياسی و اجتماعی مردماند و نه بدون اين آزادیها قادر به حل مشكلات اقتصادی و معيشتی. ازهمين رو در آيندهی ميانمدت میتوان وقوع دو پيشامد اساسی را در كشور انتظار داشت: گسترش نارضايتی عمومی و شكاف در صفوف انحصارطلبان.
هر چقدر اقتدارگرايان در برآوردن نيازهای مردم ناكامتر باشند، بر شمار مردمان ناخرسند افزوده خواهد شد و اين ناخرسندی به تدريج به آشوب و جنبشهای گستردهتری خواهد انجاميد. برای مقابله با ناخرسندی، شورش و بويژه حفظ قدرت، انحصارطلبان با توجه به تفاوتهای مسلكی و سياسی موجود ميان خود، در پی دو راه حل متفاوت خواهند رفت: سركوب عريان و اعطای امتيازهای غيراستراتژيك. اين باعث شكاف فزايندهای ميان ايشان خواهد شد. من از آن جا كه انحصارطلبان را قادر به حل مشكلات اقتصادی و بويژه اجتماعی كه ريشه در آزادیخواهی دارند، نمیدانم، وقوع خيزشهای مردمی برايم دور از ذهن نيست. اما برخلاف بسياری از دوستان انقلابی از اين دورنما خوشحال نيستم و بلكه نگرانم. چه، احتمال بسيار میرود كه جنبش اعتراضی مردم از اختيار و ارادهی همه و حتا رهبران نخستين آن خارج شود. شورشهای مردمی بدون رهبری دمكراتيك میتواند نتايج وخيمی برای ثبات و تماميت ارضی كشورمان در اين منطقه پرآشوب داشته باشد.
اين مصاحبه در سايت ايران امروز منتشر شده است.
ادامه دارد