مصاحبه با جمشيد اسدی، بخش سوم و پايانی، چه میتوان كرد؟ آرشين ايرانی
http://gharibeyeirani.persianblog.com
جمشيد اسدی پس از انقلاب با شادكامی از پيروزی زحمتكشان ايران به وطن بازگشت تا پيروزی تفكرات چپگرايانهی خود را شاهد باشد، اما ديری نپاييد كه او هم مانند بسياری ديگر از مبارزان چپ در اوايل دههی شصت رفتن را بر ماندن ترجيح داد. ايران را ترك كرد و افكار چپگرايانهی خود را نيز در ايران جاگذاشت تا در فرنگ به تحصيلات خود ادامه دهد. او شايد نسبت به بسياری ديگر از چپگرايان، خيلی زود به انتقاد از چپ و در واقع انتقاد از خود پرداخت، اين روزها به جز تلاش پیگير او برای مبارزهی سياسی، ديگر نشانهای از آن دوران چپگرايی ديده نمیشود. او اكنون عضو فعال كميسيون سياسی اتحاد جمهوریخواهان ايران است.
در بخشهای نخست و دوم اين مصاحبه دربارهی كارنامهی اصلاحطلبی و استراتژیهای مبارزان سياسی صحبت كرديم، بخش پايانی اين مصاحبه را پيش رو داريد.
به نظر شما فعاليت سياسی در خارج از كشور و از راه دور واقعاً چه توجيه و معنايی دارد؟
به نظر من فعاليت سياسی خارج از كشور زمانی میتواند مفيد و موفق باشد كه به يك اعتبار پشتِ جبههی آزادیخواهی و دمكراسی در ايران باشد. در غير اين صورت گسسته خواهد بود و توان پشتيبانی مردمی را نخواهد داشت و در نتيجه بیفايده خواهد بود. به چند دليل فكر میكنم كه نيروهای خارج از كشور بايد به عنوانِ پشت جبهه يا دست كم هميار و همقدم جبههای كه در ايران وجود دارد، باشند.
اول اين كه جريان اصلاحطلبی در سازمانها و ارگانهای مختلف حكومت به شدت ريشه دوانيده و اين پتانسيل و توان استثنايی را نبايد از دست داد. از بسياری از كسانی كه امروز مسؤوليتهای كوچك و بزرگی در حكومت دارند، میتوان استفاده كرد. اصلاحطلبی، حتی در مخفیترين حلقههای وزارت اطلاعات نيز وجود دارد. چه، اگر كسی در وزارت اطلاعات هست كه از همسر سعيد امامی بازجويی میكند، در مقابل كس ديگری در همان وزارتخانه فيلم بازجويی را به خارج از كشور میفرستد، يعنی نارضايتی از وضع موجود در همهجای نظام ريشه دوانيده است. میبايستی از حضور نيروهای اصلاحطلب در دستگاههای كشوری و لشكری بهره گرفت. دليل دوم پيوند با داخل كشور همقدمی با جنبش آزادیخواه و اصلاحطلبیِ مردم ايران است. اين جنبش، بسيار قویتر از آن نيرويی است كه در خارج از كشور وجود دارد.
در نتيجه، دست كم به دو دليلی كه ذكرش رفت، نبايد اين فرصت را از دست داد و در برون مرز يك جنبش منفك از درون ايجاد كرد. از همين رو، برای پاسخ مستقيم به سوآل شما بايد بگويم كه جنبش خارج از كشور در صورتی موفق است كه با جنبش درون ايران ارتباط داشته باشد و تا میتواند میبايستی رابطهی ارگانيك محكمتری با آن ايجاد بكند.
در اين چند سال، نيروهای اصلاحطلب داخل رويكرد خود را نسبت به نيروهای خارج از كشور نشان دادهاند و بيشتر در پی مرزبندی با اپوزيسيون خارج از كشور بودهاند. در اين شرايط چگونه میخواهيد از ايشان پشتيبانی كنيد و در پی رابطه ارگانيك با ايشان باشيد؟
البته نيروهای داخل بیتوجه به آزادیخواهان خارج از كشور نيستند. اصلاحطلبهايی كه از داخل میآيند، با همفكران خود در خارج تماس دارند و بسياری از دوستانی هم كه به داخل میروند، متقابلاً با ايشان تماس میگيرند. اما برای اين كه اين رابطه ارگانيك شود و سامان كارايی به خود بگيرد، میبايستی نيروهای آزادیخواه خارج از كشور متشكل شوند تا به حساب بيايند، يعنی خود را همچون وزنهای مهم در كل جنبش اصلاحطلبی نشان دهند. آزادیخواهان خارج از كشور نبايد تنها به اظهار تمايلات خود بسنده كنند و به همقطاران خود در ايران پيام بفرستند كه: "شما بهتر است با ما رابطه برقرار كنيد" و در صورت عدم چنين تماسی، داد و فغان برآوردند كه: "همين نشانهی سازش با ارتجاع و عدم پیگيری مبارزاتی شماست." به نصيحت و خواهش نمیتوان اكتفا كرد. برعكس، بايد نشان دهيم كه ما گزينهی ناگزير خارج از كشور هستيم و لاجرم ايجاد چنين رابطهای به نفع ايشان است. اگر ما آزادیخواهان خارج از كشور نشان دهيم كه میتوانيم بر هر يك از مذاكرات، گفتگوها و ديد و بازديدهای نمايندگان حكومت جمهوری اسلامی در خارج از كشور تأثيرگذار باشيم، آن وقت نه تنها همقطاران، بلكه حتا مخالفان نيز ما را به عنوان بازيگر مهم و قابل اعتنای صحنهی سياسی ايران به حساب میآورند. ما تنها بدين ترتيب میتوانيم وارد اتحاد و مذاكره شويم. در غير اين صورت مادامی كه به اين نيرو تبديل نشدهايم، بديهی است كه تماسها در حد همين دوستی و آشنايی باقی خواهد ماند.
ما ايرانيان برونمرز برای آن كه تبديل به بازيگر سياسیِ درخور بشويم و در معادلات سياسی به حساب بياييم، احتياج به قدرت داريم. جهانروايی، اهرمی است كه میتواند به ما قدرتی به مراتب بيش از نيروی سازمانی و نفراتی كنونیمان ببخشد. حقيقت آن است كه هيچگاه به اندازهی امروز صحنهی جهانی اينچنين بر زندگی سياسی كشورها مؤثر نبوده است و هيچگاه به اندازهی امروز ايرانيان آزادیخواه اينچنين در دل متروپلهای جهان نبودهاند. از اين مهم میبايست استفاده كرد و بر سرنوشت سياسی وطن تأثير گذارد. از همين رو، بر خلاف نظر رفقايی كه ندای بازگشت به وطن و مبارزه در خاك كشور را سر می دهند به باورم بايستی در فرنگ ماند و مبارزه كرد. چرا؟ نخست آنكه مشكل جنبش آزادیخواهی در ايران كمبود نيرو و عدم اقبال مردمی نيست، بلكه ضعف استراتژيك و كمبود مديريت سياسی است، كه اينها الزاماً با بازگشت ايرانيان برونمرز به وطن حل نمیشود. دليل دوم، مربوط به غم نان و آب است. تأمين زندگی در مهاجرت و فرنگ كار ساده و آسانی نبوده است، نمیتوان به يك باره از همه انتظار داشت كه به وطن بازگردند و در عين حال هم مبارزه كنند و هم دوباره در فكر تأمين زندگی مادی خويش باشند. اين انتظار واقعبينانه نيست. اما سومين و مهمترين دليل برای ماندن در فرنگ (دست كم تا استقرار دمكراسی در ايران)، مربوط به موقعيت استثنايی است كه جهان جهانروا در اختيار ما گذاشته است. اين فرصت در دست ما همچون اهرمی خواهد بود كه به كمك آن خواهيم توانست موانعی بسيار سنگينتر و مهيبتر از نيروی محدود خود را جابجا كنيم. میبايستی تبديل به مهمترين نيروی آزادیخواهان ايرانی برونمرز شويم، به طريقی كه ارتجاع ديگر نتواند در وطن سركوب كند و در فرنگ دادوستد و گفتگو. زمانی كه تبديل به مهمترين نيروی آزادیخواهان ايرانی در برونمرز شديم، ارتجاع خواهد دانست كه اگر آزادیخواهان را در بند كشد، اگر مردم را از آزادی و حق حاكميت خويش محروم كند، اگر انتصاب را به جای انتخاب بنشاند، ايرانيان برون مرز، بر سر هر مذاكره، هر معامله، هر رفع نياز از فرنگ، هزار و يك مانع ايجاد خواهند كرد. آزادیخواهان ايرانی مقيم در فرنگ، میبايستی تبديل به مهمترين شبكهی ايرانيان برونمرز شوند، يك نيروی سياسی غير قابل چشمپوشی در سرنوشت سياسی كشور در عصر جهانروايی.
معمولاً نيروهای سياسی زمانی از كشور خارج میشوند كه از مبارزه در داخل ايران نااميد بشوند و عموماً هم خارج از كشور برای سرنگونی رژيم تلاش میكنند. شما هم آيا به دنبال چنين مقصودی هستيد، ظاهراً شما مشی مسالمتآميز در پيش گرفتيد و بعيد است خودتان در پی سرنگونی باشيد، آيا برای دوران بعد از براندازی جمهوری اسلامی تدارك میبينيد؟
خير، به نظر من براندازی استراتژیِ درستی نيست. اين استراتژی نه خواستنی است و نه شدنی. چرا كه اگر هدفمان ابقای دمكراسی و آزادی در ايران باشد، براندازی هيچ تضمينی برای اين هدف به ما نمیدهد. چون معلوم نيست چه كسی، چه چيز را برخواهد انداخت و پس از آن در پی چيست. از آن گذشته، معلوم نيست در كشمكشهای ميان نيروهای رقيب، قدرت در دست نخستين براندازها باقی بماند. تاريخ نشان میدهد كه خلأ بعد از براندازی را معمولاً نيروهای آزادیخواه و دمكراتيك پر نكردهاند. در اين شرايط، سرسختان بيش از همه اقبال برای تصاحب قدرت دارند. خب، من طالب چنين چيزی برای كشورم نيستم. در مقابل، اگر اصلاحات در ايران صورت بگيرد، منتها نه با آن مديريت شرمآوری كه در گذشته بود، حداقل میدانيم كه در حال اصلاح چه چيز هستيم و به چه ترتيب به سوی هدف و آرمان دمكراسی و آزادیخواهی پيش میرويم. خلاصه، به دلايلی كه شرحش رفت، من تحت هيچ شرايطی طرفدار براندازی نيستم.
اجازه دهيد از فرصت استفاده كنم و به نكتهای اشاره كنم. بسياری از هواداران براندازی، بر ما اصلاحطلبان مسالمتجو (طرفداران استحاله)، ايراد میگيرند كه توهم شما نسبت به جمهوری اسلامی و امكان اصلاحات در آن، باعث عقب افتادن جنبش براندازی رژيم شده است. پاسخ من بديشان اين است كه من در هر حال مخالف براندازی هستم و زيان انقلاب را به مراتب بيشتر از سود آن میدانم. بويژه آن كه پس از سرنگونی معلوم نيست خود انقلابيون طرفدارِ دمكراسی و جامعهی باز باشند.
با وجود اين، حال كه انقلابيون بنای حرفشنوايی از رفرميستهايی چون من ندارند. پس چرا در پی انجام كار خود نمیروند؟ اگر ايشان زور برانداختن نظام جمهوری اسلامی را دارند، به مراتب راحتتر میتوانند ما رفرميستها را از سر راه بردارند. اما اگر همچنان كه به نظر میرسد، توان چنين كارهايی را ندارند، بهتر است بهانه نتراشند و در پی فرافكنی مشكلات خود نباشند و خلاصه از اين و آن گله نكنند كه اگر موفق نشديم "گناه از تو بود".
خلاصه اين كه ما در مورد مشكلات و سختیهای ناشی از نهادهای انتصابی در كشور توهمی نداريم و درست به همين دليل كوشندهی سياسی شدهايم و خواستار دگرگونی و تحول اوضاعايم. اما اختلاف اصلی بر سر پرسش ناگريزِ نحوهی حل مشكلات مذكور است: آيا برای رسيدن به دمكراسی بايد اصلاحات را در درون همين نظام گسترش داد و بر دامنهی آنها افزود يا ابتدا میبايستی نظام را سرنگون كرد و آنگاه بر خرابههای آن عمارتی نو ساخت. پاسخ به اين سوآلِ ناگزير، رفرميستها را از انقلابيون متمايز میكند. هواداری از رفرم به جای انقلاب، تازه آن هم به شيوهی مسالمتآميز، از مهمترين باورهای سياسی ماست. «هواداری از رفرم به جای انقلاب» باوری نيست كه مثلاً با پيروزی اصلاحطلبان در مجلس ششم بال و پر گيرد و با شكست ايشان در مجلس هفتم بپژمرد. اصولاً اشارهی صريح و بیپردهی بيانيهی جمهوریخواهان به مشی مسالمتآميز در كنار باور به دمكراسی از مهمترين دلايل پيوستن من به اتحاد جمهوریخواهان بوده است.
كوتاه سخن اين كه میبايد رفرم كرد. منتها نه با آن خوشخيالی و سوءمديريت قابل تأسف دوم خرداد. نه آن طور كه در مقابل هر عملی عقب نشست و اميدوار بود كه يورشگران به خود آيند و دست بردارند. چنين توهم و خوشباوری را بايد كنار گذاشت. در آن صورت میتوان اميدوار بود كه اصلاحطلبی حكومت را تا دمكراسی و جامعهی باز پيش برد.
اصلاحطلبی در خارج از كشور پديدهی جديدی است. نوع داخلی آن همانطور كه خودتان اذعان كرديد كارنامهای موفقی نداشت. گمان میكنيد در خارج از كشور بتوانيد موفق شويد.
من به اجرای نادرست و سوءمديريت اصلاحطلبان دوم خردادی انتقاد كردم، نه به اصل استراتژی اصلاحات. درست است كه اجرای اصلاحات، ناشی از هزار و يك اشتباه و ندانمكاری جريان موسوم به دوم خرداد، از توان و رونق افتاد، اما آيا از اين میتوان نتيجه گرفت كه اصل استراتژیِ اصلاحطلبی يكسره نابجاست؟ جريان اصلاحطلبی قابل تقليل به آقای خاتمی نبود و نيست. يك جريان اجتماعی در ايران اتفاق افتاد كه يكی از چهرههای شاخصش، آقای خاتمی بود. اما به هيچ وجه، همهی آن نبود. جنبش آزادیخواهانه و حقطلبانهی زنان، جوانان، روزنامهنگاران و دگرانديشان پيش از جنبش دوم خرداد برخاست و حتی پس از فروكشِ آن، فروننشست.
فراموش نكنيم كه كوشندهی سياسیِ ناراضی از شرايط حاكم تنها دو استراتژی عمده برای تغيير و بهبودی اوضاع در پيش رو دارد: انقلاب يا رفرم، نه بيش و نه كم. مبنای انقلاب برانداختن حاكمان و تصاحب قدرت سياسی به عنوان پيششرط هرگونه تغيير و تحول است، در حالی كه رفرم با بهرهگيری از امكانات موجود در درون نظام حاكم برای تغيير و بهسازی اوضاع میكوشد. من پيش از اين، نظر مخالف خود را در مورد انقلاب و براندازی بيان كردم، پس میماند اصلاحات.
از اين رو، هرچند كه به انجام و مديريت اصلاحات دوم خرداد انتقاد فراوان دارم، استراتژی رفرميستی را در ذات خود كماكان برخوردار از توان بالای مبارزاتی میدانم و به لزوم استفاده از امكانات موجود در نظام و بويژه همكاری با عناصر آزادیخواه آن باور دارم. بدون هيچگونه كينه و دشمنی، اعتقاد دارم رهبریِ مرحله كنونیِ مبارزه رفرميستی از توان مديران "مصلحتانديشِ" پيشين خارج است. پس از هفت سال كشمكش و مبارزهی اجتماعی «مصلحتانديشی» دليلی جز سادهلوحی، كجانديشی يا تسليم نمیتواند داشته باشد.
با وجود آن چه شرحش رفت، به لحاظ سياسی گسست از رفرميستهای كشور نه منصفانه است و نه عاقلانه. اما به هرحال، پيشاهنگ اين مبارزه ديگر نه رييسجمهور میتواند باشد كه امروز حتا سخنان شيرين هم نمیگويد و نه برادرش كه در رأس حزب مشاركت همه چيز میگويد كه هيچ چيز نگفته باشد، رييس بركنار شدهی مجلس پيشين و دوستان مصلحتانديش وی كه ديگر هيچ.
شما در مورد اصلاحطلبان، واژه «سوءمديريت» را به كار میبريد. پس منكر آزادیخواهی ايشان نيستيد. يعنی واقعاً فكر میكنيد ايشان مايل بودند نظام جمهوری اسلامی را به سمت دمكراسی و جامعهی باز هدايت كنند؟
بله، من مطمئنم كه بسياری از اصلاحطلبان طرفدار باز شدن و هر چه بيشتر دمكراتيزه كردن جامعه بودند. در طيف گستردهی اصلاحطلبی جناحهای مختلف با باورهای متفاوت به دمكراسی و برنامهی دوران گذار و مديريت خاص آن، حضور داشتند. در اين ميان، آقای خاتمی و برادرش و برخی ديگر معتقد بودند كه بدون رويارويی با جناح ارتجاعی اين نظام میتوان به دمكراسی نائل آمد و در عين حال معتقد به دمكراسی دينی بودند، يعنی نوعی تلفيق دمكراسی و معنويت بدون ايجاد مزاحمت برای شهروندان ناديندار. از سر همين باور به دينداری و نيز اعتقاد صادقانه به حضور توأمان دمكراسی و دين در كنه نظام جمهوری اسلامی، نگران آن بودند كه مبادا در صورت تقابل با ارتجاع به اصل نظام صدمهای بخورد و متزلزل شود. اما با چنين كاركردی و هر روز در برابر ارتجاع عقب نشستن، برادران خاتمی مردم را از امكان هرگونه اصلاح در درون نظام دلسرد و نااميد كردند و ايشان را برای گشودن كار فروبستهی ايران، متوجه راهحلهای برون از نظام كردند.
رييس جمهور خاتمی قبل از روی كار آمدن می گفت: چرا جناح راست، ولايت فقيه را در انحصار خودش میداند، در حقيقت اين ماييم كه مدافع واقعی ولايت فقيه هستيم. آيا شما فكر میكنيد كه هوادار نهادی انتصابی و نه انتخابی چون ولايت فقيه، واقعاً می تواند به دمكراسی و جامعهی باز باور داشته باشد؟
نه، نمیتواند. نهادهای انتصابی، بويژه وقتی قدرت اجرايی دارند، از مهمترين دشمنان دموكراسی و موانع قوام جامعه آزادند. اما صرف كلمهی ولايت فقيه به آن معنی نيست كه همه يك درك از آن داشته باشند. تنوع بسيار زيادی در اين مورد است، به طوری كه ولايت فقيه حتا در ميان خود بلندمرتبگان جمهوری اسلامی، از بزرگترين دعواها است. نوشتههای آقای خاتمی را بخوانيد، درك او از ولايت فقيه با آن چيزی كه رهبری میگويد، يكی نيست. البته آقای خاتمی مايل نيست اين اختلاف را علنی كند و اصولاً اهل چنين كارهايی نيست. با وجود اين هر بار كه وی از آيتالله خمينی صحبت میكند، از او به عنوان ولی فقيهی كه تمام قدرتش را به مجلس و مردم واگذاشت، نام میبرد. البته به نظر من اين طور نبود، ولی تأكيد ايشان نشان میدهد كه درك و ای بسا خواست آقای خاتمی از ولی فقيه اين است كه قدرت را به مردم واگذارد. خوب اين نظر به طور تلويحی انتقاد از درك كسانی است چون آقای خامنهای كه ولايت فقيه را به جای رأی مردم نشاندهاند. البته آقای خاتمی اهل مبارزه بر سر اين مسأله نيست، اما به هر حال عقيدهاش اين است. در آن نامهای كه به دانشجويان نوشته است، ٣-٢ بار بيشتر از لفظ ولايت فقيه استفاده نكرده است. يعنی در نامهای كه طی آن درك خود را از حكومت مطلوبش بيان میكند و نام آن را هم دينی میگذارد، ولايت فقيه جايی جز چند كلمه ندارد يا فقط جايگاهی سمبليك برای آن قائل است. بسياری از نمايندگان مجلس ششم هم كه مخالف لفظ ولايت فقيه نيستند از خودشان انتقاد كردند كه چرا در زمان حكم حكومتی در مورد مطبوعات، عكسالعمل مناسب نشان ندادند و معتقدند كه ولی فقيه خارج از اختيارات خودش عمل كرد.
البته از نظر من همزيستیِ دمكراسی و ولايت فقيه ناممكن است. اما چه كسی در مورد آشتیناپذيری ولايت فقيه به شكل امروزی آن و دمكراسی، توهم داشته است؟ بحث بر سر آن است كه اصلاحات در ايران به لحاظ كمی و كيفی تا بدانجا گسترش يابند كه ديگر نهادهای انتصابی از ميان بروند يا در صورت بقا هيچ قدرت اجرايی نداشته باشند و در يك كلام، كل نظام جمهوری اسلامی را واگردانند.
با اين شرايطی كه فعلاً بر جامعه حاكم است و فشارهايی فزايندهای كه هست، آيا هنوز امكان مبارزه برای آزادیخواهی در ايران وجود دارد و مشخصاً در ايران چه كارهايی میتوان كرد؟
عمدتا دو كار: افزودن بر نيروی خود با تشكيل جبهه و طرح شعارهای عمدتاً اجتماعی به جای شعارهای صرفاً سياسی. اجازه دهيد در هر دو مورد كمی بيشتر توضيح دهم.
نخستين شرط موفقيت هوداران آزادی پرهيز از مباحث مربوط به ادارهی جامعه و موكول كردن آن به پس از استقرار دمكراسی در ايران است. برای پيروزی میبايستی در پی تشكيل جبههای موقتی بود و نه حزبی ديرپا. عمر اين جبهه، مدت زمان رسيدن به دموكراسی است، پس از آن يا در كنار يكديگر خواهيم ماند يا هريك به احزاب و گروههای مناسبتری خواهيم پيوست.
دوم اين كه، امروز میبايستی شعارهايی داد كه در راستای استقرار جامعهی باز و دمكراسی در ايران باشند و دستيابی به آنها نيز ممكن باشد. اما امروز سازمانها و بويژه روشنفكران سياسی در تدوين شعارهای آزادیخواهی از مردم عقب افتادهاند و طبق معمول، بيشتر در پی پاسخگويی به پرسشهای ذهنی خودند، تا تأمل در مورد مشكلات عينیِ جامعه. به اين مثال توجه كنيد: «تطور طبقات و لايههای اجتماعی در ايران با تطور طبقات اجتماعی در غرب همخوانی دارد يا نه؟». اين يكی از موارد بحث در ميزگردهای اينترنتی بود. فهم اين سوآل خود نياز به چندين جلسه روشنفكری دارد، تا بعد از آن تازه اگر موفق شديم، ربطش بدهيم به شرايط ايران! و اين در حالی است كه خواستهای مردم به طرز بسيار محسوسی عينی و در ارتباط با دمكراسی و جامعهی باز است. مثلاً مزاحم ميهمانی نشويد، مزاحم پوشش لباس نشويد، مزاحم رفت و آمد ما نشويد. خب، جامعهی باز يعنی همينها.
اين شرايط اجتماعی مناسب، به سادگی از ميان نمیروند. و آن چه ممكن است از بين برود، اقبال مردم به سازمانهای سياسی است كه بسيار میگويند و هيچ نمیكنند. در نتيجه ما نيز به جای طرح شعارهای روشنفكری و بغايت ذهنی، در پی ارايهی شعارهای مربوط به زندگیِ روزمره مردم و بسيج نيرو در اين زمينه باشيم. مثلاً میتوانيم به صراحت خواستار آزادی پوشش زنان، آزادی تشكل انجمنها و احزاب، آزادی مطبوعات، حضور هیأت منصفه در دادگاه، تحديد قدرت نهادهای انتصابی و حتی فعاليت علنی سياسی خود در درون كشور باشيم. در عين حال، از همين امروز میتوان در پی ضد حمله برای تأثيرگذاری بر انتخابات رياست جمهوری و اصولاً هر يك از انتخابات آينده بود.
هر چقدر كه تعداد و سرعت انجام اين رفرمها را بيشتر بكنيم، بيشتر حكومت را به سوی دمكراسی و جامعهی باز میبريم. در كنار اينها بايد چه در داخل و چه در خارج از كشور هر چه بيشتر و سازمانيافته و منظمتر فعاليت بكنيم.
همهی ما به طور طبيعی با توجه به نوع تشخيص خود از بيماری، تجويز درمان میكنيم و آنگاه بر حسب آن تجويز يا با هم همگام میشويم يا نه. اگر تشخيص ما از مورد بيماری متفاوت باشد، لاجرم درمان نيز متفاوت و در اين شرايط تشكيل جبههی مشترك بسيار دشوار خواهد بود. مثلاً تشخيص من از بيماری چنين است: ناتوانی در مديريت جنبش برای رويارويی با ارتجاع. اما برخی از رفقا تشخيصشان اين است كه دعوا بر سر دمكراسی دينی و عرفی، يا ورود و عدم ورود ايران به مدرنينه و تجدد است. خب اگر كسی اين تشخيص را بپذيرد يك طور عمل خواهد كرد و اگر با من موافق باشد طور ديگری. پس اول بايد در مورد تحليل خود از تضاد اصلی و نيز ارزيابی خود از شرايط، تحرير محل نزاع بكنيم. اما چگونه تحرير محل نزاع كنيم؟ جدول زير كمك میكند تا مواضع يكديگر را بهتر بنشاسيم. در هر رديف، میبايستی در برابر عبارتی كه صحيحتر میدانيم، علامتی بزنيم. در پايان خواهيم دانست كه تا كجا امكان همكاری با يكديگر را داريم. به عنوان مثال، كسانی كه عمدتاً در ستون راست ضربدر میزنند، رفرميست و كسانی كه در ستون چپ علامت میزنند، انقلابیاند. بديهی است كه به رديفهای اين جدول میتوان افزود.

در مورد حجاب البته با شما كاملاً موافقم، اما در مورد آزادی فعاليت احزاب و سازمانها حتا اگر قوانينی هم وضع بشود، مادامی كه به هيچ حزب و سازامانی اجازهی رقابت سياسی و وارد شدن به انتخابات داده نشود چه فايدهای خواهد داشت؟
البته بديهی است كه يك سری مشكلات بر سر راه تحقق اين خواستها وجودخواهد داشت. درست به همين دليل شما را به مثال «بنبست» در صحبتهای قبل رجوع میدهم: در برابر مشكل تسليم میشويد يا راه برونرفت میجوييد؟ برای برونرفت بايد در پی برهم زدن توازن قوا و سامان آن به سود آزادیخواهان بود. اما اگر در پی آن باشيد كه توازن قوا را به صورت مسالمتآميز و بدون براندازی تغيير دهيد، آنگاه میبايستی در پی افزودن بر قوای جامعهی مدنی و اپوزيسيون اصلاحطلب و مسالمتجو باشيد.
بدين ترتيب، هر چه تشكلها بيشتر و آزادتر شوند، امكان برد در انتخابات هم بيشتر می شود. در انتخابات مجلس ششم با وجود تمام كارشكنیها، آزادی بيشتری وجود داشت تا در انتخابات مجلس هفتم. دليل اين تفاوت چيزی جز توازن قوا نبود.
از وقتی كه برای انجام اين مصاحبه گذاشتيد، سپاسگزارم.