جمعه 27 شهریور 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امويی
بعضی احزاب فکر می کنند، زنان برای ویترین حزبشان مناسب هستند.» جنبش های زنان در ترکیه سالهاست تلاش میکنند، بر نابرابری زنان در این کشور غلبه کنند. در بهار ۲۰۰۷ انجمن کاد( KADE انجمنِ آماده سازی و حمایت از زنان در عرصه سیاست) کارزاری را به راه انداخت . به صورت نمایش زنان مشهور در تلویزیون، بر پوسترها و بر تصاویر ستونهای نصب اعلانات. برای این زنان ریش و سبیل گذاشته بودند. آنان به این شکل نمادین می پرسیدند: «آیا باید ریش و سبیل داشته باشیم تا به مجلس راهمان دهند؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

دو داستان از سلما لاگرلوف و هينريش هانوفر، ترجمه فرهاد سلمانيان

"شب مقدّس" نوشته سلما لاگرلوف، برنده نوبل ادبيات در سال 1909 و "ماجراي آقاي بدجنس و آقاي جنجالي" از هينرش هانوفر نويسنده معاصر، دو داستان کوتاهي هستند که در پي مي خوانيد

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





سلما لاگرلوف

اشاره: سلما لاگرلوف در سال 1858در ابالت فرملند سوئیس به دنیا آمد و در سال 1940 درگذشت. او در سال 1909 برنده ی جایزه نوبل ادبیات شد. از آثار او می توان به "سفرهای نیلز کوچولو با غازهای وحشی" اشاره کرد که کارتون آن در سال های اخیر از صدا و سیما پخش شد.
----------------------------------------------

"شب مقدّس"
از: سلما لاگرلوف
ترجمه: فرهاد سلمانیان

يكي از روزهاي عيد کریسمس بود. همه به جز من و مادربزرگ با ماشین به كليسا رفته بودند. ما دو نفر در خانه تنها بوديم. نمي توانستيم با آن ها برويم، چون يكي از ما خيلي کم سن و سال و ديگري خيلي پير بود. هر دوي ما غمگين بوديم، چون نمي توانستيم در مراسم خواندن نيايش شركت كنيم و چراغ هاي عید را ببينم، امّا همان طور که تنها در خانه نشسته بودیم، مادربزرگ برايم داستاني تعريف كرد:
يكي بود، يكي نبود. سال ها پيش مردي بود كه شبي تنها از خانه بيرون رفت، تا از همسايه ها براي خانه شعله ی آتشي بگیرد. از خانه اي به خانه ي ديگر مي رفت، در مي زد و مي گفت:
،،همسايه هاي عزيز كمكم كنيد! زنم به تازگی بچّه اي به دنيا آورده و من بايد براي گرم كردن آن ها در خانه آتش روشن كنم.،،
امّا نيمه شب بود و همه ي مردم خوابيده بودند، هيچكس به او جواب نمي داد. رفت و رفت تا سرانجام دردوردست روشنايي آتشي را ديد. سپس در همان جهت به راهش ادامه داد و ديد در آنجا آتش بزرگي در حال سوختن است. تعداد زيادي گوسفند سفيد دور آن حلقه زده و خوابيده بودند. چوپان پيري بالاي سر آن ها مراقب بود. هنگامي كه برای بردن آتش به طرف گوسفندها آمد، متوجه شد سه سگ بزرگ كنار پاي چوپان دراز کشیده و خوابيده اند. از صداي پايش هر سه سگ بيدار شدند و پوزه هاي درازشان را باز كردند، انگار مي خواستند پارس كنند.
اما صدايي از آن ها درنيامد. مرد متوجه شد كه موهاي پشت سگ ها سيخ شده و دندآن هاي سفيد رنگشان در نور آتش برق مي زند. مي خواستند به او حمله كنند، حس مي كرد يكي از آن ها دستش را گرفته و ديگري گلويش را گاز مي گيرد. آرواره ها و دندان سگ ها به فرمان آن ها نبود و نمی توانستند گاز بگيرند. به همین خاطر كوچك ترين آسيبي به آن مرد نرسيد. او به راهش ادامه داد تا چيزي را كه نياز داشت، بيابد. گوسفندها آن قدر به هم چسبيده بودند كه نمي توانست از بين آن ها رد شود. بنابراين پايش را روي آن ها گذاشت و از روي شان عبور كرد تا به آتش برسد. هيچكدام از آن ها بيدار نشد و حركتي نكرد.
مادربزرگ همچنان با خاطري آسوده داستانش را تعريف مي كرد، اما من دیگر طاقت نیاوردم، حرفش را قطع كردم و پرسيدم:،،چرا آن ها هيچ حركتي نكردند؟،،
او هم در جواب گفت: ،،بزودي مي فهمي چرا… ،، و به تعريف كردن داستان ادامه داد.
هنگامي كه به نزديكي آتش رسيد، چوپان سرش را بلند كرد. او مردي پير و عبوس بود. با همه تند و خشن برخورد مي كرد. وقتي مرد غريبه را ديد، چوبدستي بلند و تيزش را كه طبق عادت براي مراقبت از گله اش بدست مي گرفت، به سوي او پرتاب كرد.
چوبدستي زوزه كشان به طرف مرد حركت كرد؛ اما قبل از اين كه به او برخورد کند، تغيير مسير داد و كمي آنطرف تر روي زمين افتاد. تا مادربزرگ به اين قسمت داستان رسيد، پرسيدم:،،راستي؛ چرا چوبدستي به مرد نخورد؟،، اما او بدون آنكه جوابم را بدهد،
باقی داستان را ادامه داد:
مرد غريبه به طرف چوپان رفت و گفت:،،دوست عزيز! كمكم كن! بگذار شعله ای از اين آتش را با خود ببرم. زنم به تازگي بچه اي به دنيا آورده. بايد در خانه آتش روشن كنم
تا او و آن نوزاد کوچک گرم شوند.،، چوپان دلش نمي خواست موافقت كند، اما وقتي به ياد آورد كه سگ ها نتوانستند به آن مرد آسيبي برسانند، گوسفندها از او فرار نكردند و چوبدستي اش هم به او نخورد، كمي ترس برش داشت و ديگر جرأت نكرد تقاضاي او را رد كند. به او گفت:،،هر چقدر نياز داري بردار!،،
ولي آتش ديگر رو به خاموشي بود، نه كنده اي مانده بود كه بسوزد و نه شاخه اي. تنها توده اي از ذغال بجا مانده بود. مرد غريبه نه بيلي داشت كه با آن ذغال هاي سرخ را بردارد و نه سطلي كه بتواند آن ها را در آن بريزد و ببرد. وقتي چوپان متوجه اين موضوع شد، دوباره گفت:،،هر چقدر مي خواهي بردار." او از اين كه مرد غريبه نمي توانست ذغال ها را با خود ببرد خوشحال بود.
اما او خم شد و با دستانش ذغال ها را از بين خاكسترها برداشت و در جيب پالتويش ریخت. نه هنگام برداشتن ذغال ها دستش سوخت و نه هنگام ریختن آن ها در جيب پالتو، لباسش آسیبی دید. طوري آن ها را با خود برد كه انگار مشتي نقل و نبات هستند.
براي سومين بار حرف مادربزرگ قصه گو را قطع كردم و گفتم:،،چرا ذغال ها دست آن مرد را نسوزاند؟،،
مادربزرگ گفت:،،كمي صبر كن! به آن هم مي رسيم.،، و بعد ادامه داد: وقتي چوپان بدجنس و عبوس آن صحنه را ديد، شگفت زده شد و با خود گفت:،،عجب شب عجيبي است که در آن سگ ها گاز نمی گیرند، گوسفندها نمی ترسند و چوبدستی تیز من هم کسی را نمی کشد و آتش هم نمی سوزاند!" او مرد غریبه را صدا زد تا برگردد و بعد از او پرسید:"علتش چيست كه همه چيز با تو مهربان شده؟،، در این لحظه مرد در پاسخ گفت:،،وقتي خودت علتش را نمي فهمي، من چطور مي توانم برايت بگويم؟! بعد خواست راه بيفتد تا هر چه زودتر در خانه آتشی روشن کند و زن و فرزندش را گرم کند. اما در این لحظه چوپان با خودش فکر کرد بهترست قبل از آن كه او کاملاٌ از نظرش دور شود، معني اتفاقاتي را كه افتاده؛ بفهمد. بنابراين بلند شد و به دنبال او راه افتاد، تا به محل زندگي اش رسيد.
چوپان متوجه شد كه او حتا كلبه اي براي زندگي ندارد و با زن و فرزندش در شکاف کوهی زندگي مي كند. آنجا جز ديوارهاي سنگي سرد و برهنه چيزي وجود نداشت. چوپان با خودش فکر کرد كه ممکن است که آن طفل معصوم از سرما در شکاف کوه بميرد و با اين كه مرد خشني بود؛ از اين موضوع شديداٌ تحت تأثير قرار گرفت و دلش سوخت. تصميم گرفت به آن بچه كمک کند. كوله پشتي خود را پايين گذاشت و پوستين سفيدرنگ نرمي از داخلش بيرون آورد و آن را به مرد غريبه داد و گفت:
،،بچه را روي اين بخوابانيد!،،
در همان لحظه كه او نشان داد، مي تواند مهربان باشد؛ چشمانش به روي دنياي تازه اي باز شد و چيزهايي ديد و شنيد كه قبلاً نمي توانست ببيند و بشنود. فرشته های كوچكي با بال های نقره اي مي ديد كه هر كدام با چنگي دردست، در حلقه ی کوچکی دورتادورش ايستاده بودند.
همگي با صداي بلند مي خواندند:
،،امشب شب ميلاد منجي انسان هاست،
او جهانيان را از پليدي هايشان خواهد رهانيد.،،
سرانجام مرد چوپان پي برد چرا آن شب همه چيز غرق سرور است و به هيچكس آسيبي نمي رسد.
نه تنها دورتادور چوپان، بلكه همه جا پر از فرشته بود. آن ها درون غار و روي كوه نشسته بودند. عده اي هم در آسمان پرواز مي كردند. در دسته هاي بزرگ از راه مي رسيدند و در حين عبور، لحظه اي مي ايستادند و نگاهي به آن كودك مي انداختند. همه جا را سرور و شادمانی و رقص و آواز فرا گرفته بود. همه ی اين ها در تاريكي شب اتفاق مي افتاد. همان هنگامی که در گذشته مرد چوپان هرگز نتوانسته بود چنين چيزهايي را در آن مشاهده كند. او از این که چشمانش گشوده شده آن قدر خوشحال بود. در اين حال زانو زد و خدا را شكر كرد.
وقتي مادربزرگ به اين قسمت داستان رسيد، آهي كشيد و گفت:،،اگر ما هم قادر به ديدن حقيقت بوديم، مي توانستيم چيزهايي را كه چوپان ديد؛ ببينيم. چون فرشتگان هر سال شب عيد در آسمان به پرواز در مي آيند.،،
بعد مادربزرگ دستي بر سرم كشيد و گفت:،،آنچه را گفتم، به خاطرداشته باش. چون حقيقتي است به روشنايي روز. درست همان طور كه من و تو همديگر را مي بينيم. برای دیدنش به وجود نور و چراغ نيازي نيست. به وجود ماه و خورشيد نیازی نیست. تنها وجود چشماني لازم است كه بتوانند عظمت خداوند را مشاهده كنند.
---------------------------------------

هينرش هانوفر

ماجراي آقاي بدجنس و آقاي جنجالي
از:هينرش هانوفر
ترجمه: فرهاد سلمانیان
در زمان هاي قديم درخت سيبي وجود داشت كه درست در حد فاصل بين دو باغ قرار گرفته بود. يكي ازاين باغها متعلق به آقاي بدجنس بود وديگري به آقاي جنجالي تعلق داشت.
در ماه اكتبر كه سيبهاي درخت كاملاً رسيده بود، يك شب آقاي بد جنس نردبا نش را از زيرزمين خا نه بيرون آورد، مخفيا نه وآهسته از درخت بالا رفت و تمام سيب ها را چيد.
روز بعد وقتي آقاي جنجا لي مي خواست سيب ها را بچيند، حتي يك دانه سيب هم روي آن نبود. او عصبا ني شد و با خودش گفت:‹‹ صبر كن بدجنس! تلافي اش را سرت در مي آورم.›› سال بعد آقاي جنجالي زودتر دست بكار شد و در ماه سپتامبر، وقتي سيب ها هنوز كامل نرسيده بودند، آنها را چيد. آقاي بد جنس با خودش گفت:‹‹ صبركن جنجا لي! تلافي اش را سرت در مي آورم.››
سال بعد آقاي بد جنس زودتر دست بكار شد و سيب ها را در ماه آگوست، وقتي هنوز خيلي كال و نارس بودند، چيد. وقتي آقاي جنجا لي متوجه اين موضوع شد با خودش گفت:‹‹ صبر كن بدجنس! تلافي اش را سرت در مي آورم.››
سال بعد آقاي جنجا لي زودتر دست بكار شد و سيب ها را در ماه ژولاي، وقتي هنوز خيلي خيلي كوچك بودند،چيد.وقتي آقاي بد جنس متوجه اين موضوع شد، با خودش گفت:‹‹ صبر كن جنجا لي!تلافي اش را سرت در مي آورم.››
سال بعد آقاي بد جنس زودتر دست بكار شد و سيب ها را در ماه ژوئن،وقتي هنوز فقط به اندازه ي يك كشمش بودند،از درخت چيد. وقتي آقاي جنجا لي متوجه اين موضوع شد، با خودش گفت: ‹‹صبر كن بدجنس! تلافي اش را سرت در مي آورم.››
سال بعد آقاي جنجا لي زودتر دست بكار شد و همه ي شكوفه هاي سيب را در ماه مه كند، طوري كه ديگر درخت اصلاً ميوه نداد. وقتي آقاي بد جنس متوجه اين موضوع شد با خودش گفت:‹‹صبر كن جنجا لي! تلافي اش را سرت در مي آورم.››
سال بعد آقاي بد جنس با تبر درخت را قطع كرد و با خودش گفت:‹‹خوب!حالاجنجا لي به سزايش رسيد.››
از آن به بعد آنها همديگر را بيشتر در ميوه فروشي هنگام خريدن سيب مي ديدند!


Copyright: gooya.com 2009