شنبه 11 مهر 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا
170x220.gif

ویترین های شکسته، گزارشی از حضور زنان در احزاب، بهمن احمدی امویی

بهمن احمدی امويی
بعضی احزاب فکر می کنند، زنان برای ویترین حزبشان مناسب هستند.» جنبش های زنان در ترکیه سالهاست تلاش میکنند، بر نابرابری زنان در این کشور غلبه کنند. در بهار ۲۰۰۷ انجمن کاد( KADE انجمنِ آماده سازی و حمایت از زنان در عرصه سیاست) کارزاری را به راه انداخت . به صورت نمایش زنان مشهور در تلویزیون، بر پوسترها و بر تصاویر ستونهای نصب اعلانات. برای این زنان ریش و سبیل گذاشته بودند. آنان به این شکل نمادین می پرسیدند: «آیا باید ریش و سبیل داشته باشیم تا به مجلس راهمان دهند؟ ... [ادامه مطلب]

بخوانید!
پرخواننده ترین ها

برژيت باردو و مولوی، عباس احمدی

در سايت بی بی سی آمده است که بريژيت باردو، بازيگر فرانسوی، روز سه شنبه 28 سپتامبر 2004 ميلادی هفتاد ساله شد. بريژيت باردو، در روزگار جوانی، يکی از زيباترين و سکسی ترين هنرپيشه های سينما بود. لعبتی بود که در سراسر دنيا عاشقان فراوان داشت و بر دل و جان ميليون ها نفر فرمانروايی می کرد.

بی بی سی عکسی هم از اين لعبت هفتاد ساله چاپ کرده است که نشان می دهد چگونه دست بی رحم زمانه، رخساره ی لطيف تر از گلبرگ نسرين او را پر از چين و چروک کرده است.



تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com 





بريژيت باردو

با ديدن عکس بريژيت باردو، بی اختيار به ياد شعر معرف مولوی در مورد بيوفایی دنيا افتادم. مولوی می گويد نبايد با ديدن تن و بدن زيبارويان، فريفته ی أن ها شد. زيرا بدن سيمين تنان ، بر اثر پيری، چروکيده می شود و چشمان زِيبای آن ها کم نور و زشت می شود و گيسوان پرجعد شان سرانجام مانند دم خر زشت می گردد. پهلوانانی که شير را از پا در می آوردند سرانجام مغلوب موشی می شوند:

گر تن سيمين تنان کردت شکار / بعد پيری بين تنی چون پنبه زار
نرگس چشم خمار همچو جان / آخر اعمش بين و آب از وی چکان
زلف جعد و مشکبار و عقل بر / أخرا چون دم زشت خنگ خر
حيدری کاندر صف شيری رود / آخر آن مغلوب موشی می شود

گويی مولوی هم معبود دوره ی جوانی خود را در روزگار پيری است که اين چنين از بيوفايی دنيا به فغان آمده است. شايد او هم در جام جهان بين خود ديده است که چگونه نرگس چشم خمار بريژيت باردو، بر اثر گذر زمان، بی نور می شود و چگونه زلف جعد و مشکبار آن بت افسونگر، با گذشت سال و ماه، به رنگ سپيد درمی آيد.

دنيا چون گل زيبا، اما زود گذر است. بهار با همه ی زيبايی اش خزان می شود و خورشيد با همه ی شکوه و جلال اش، غروب می کند. خورشيد بريژيت باردو نير سرانجام غروب کرد. بت افسونگری که در فيلم "و خدا زن را آفريد"، با تن سيمين و چشم خمار و زلف مشکبار خود، عالم و آدم را به آتش کشيده بود، سرانجام در برابر آسمان غدار و فلک کجمدار، طعم بيوفايی دنيا را چشيد و نامه ی جوانی اش طی شد و تازه بهار زندگانی اش دی شد و مرغ طرب و شادمانی اش در چنگال ماه و سال، تباه شد:

همچنين دنيا، اگر چه خوش شکفت / بانگ زد هم بيوفايی خويش گفت
ای زخوبی بهاران لب گزان / بنگر آن سردی و زردی خزان
روز ديدی طلعت خورشيد خوب / مرگ او را ياد کن وقت غروب

اين هم عکسی از دوره ی جوانی بريژيت باردو، الهه ی عشق و جوانی. اين عکس را مقايسه بکنيد با عکس روزگار پيری اين لعبت افسونگر تا به عمق بيوفايی دنيا پی ببريد.


بريژيت باردو

جامی ست که عقل آفرين می زندش / صد بوسه ی مهر، بر جبين می زندش
اين کوزه گر دهر، چنين جام لطيف / می سازد و باز بر زمين می زندش
***

http://AbbasAhmadi.Tropod.Com
Abbas.Ahmadi@MailCity.com


Copyright: gooya.com 2009